فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
اَمّن یجیبُ المُضطّر
اِذادعاهُ ویَکشِفُ السوء
یاامام رضا خودت گره ازکار گرفتاران عالم بازکن.🙌
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃 💛🍃 🍃 #رمانڪابوسࢪویایے #قسمت159 نرده ها کنار می روند و مثل کبوتران
💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃
💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃
💛🍃💛🍃💛🍃
💛🍃💛🍃
💛🍃
🍃
#رمانڪابوسࢪویایے
#قسمت160
رفتن شاه مرا دلگرم تر می کند.
به پیمان فکر می کنم و لحظه ای چشم در چشمش بدوزم.
مطمئن نیستم آن لحظه به هوش باشم دیگر!
جای دلتنگی هنوز بر روی قلبم درد می کند.
در بند ولوله ای افتاده و بعضی ها نقشهی شورش می کشند ولی از نظر من این خودکشی است!
با کمی صبر کردن همه چیز درست می شود.
پاسبان از پشت میله ها نام مرا صدا می زند.
با تردید برمی خیزم و پیش می روم.
پشت سرش در راهرو قدم برمی دارم و با خود فکر می کنم یعنی چه کارم دارند؟
نکند بخاطر خبر فرار شاه به من مظنون شده اند؟
نمیدانم چه شده اما در دلم رخت می شویند.
تا به پشت در اتاق مدیر می رسیم دستانم از عرق خیس شده.
پاسبان با ورود فوراً ادای احترام می کند و بعد مرا وارد می کند.
سرم را پایین می اندازم و وارد می شوم.
صدای رئیس زندان به گوشم می رسد که می گوید:
_به به خانم توللی! مهمان ویژه ای دارین.
این را که می شنوم سر بلند می کنم.
چشمانم با دیدن کیانوش پر از نفرت و خشم می شود.
سریع نگاهم را می دزدم.
رئیس پیش می آید و می گوید:
_مهمان عزیزی هستند و باید احترامشون رو هم نگه دارین.
بعد رو به کیانوش می کند و می پرسد:" کاری که با من ندارین؟"
کیانوش هم با لبخندی از او تشکر می کند.
با رفتن رئیس و پاسبان من می مانم و کیانوش.
نگاهش سنگین دمی مرا رها نمی کند.
بعد از سکوتی سخت می گوید:
_بیا بشین.
بدون این که نیم وجب هم نگاهم را خرجش کنم به علامت منفی سر تکان می دهم.
نفس عمیقش را با صدا به بیرون هول می دهد.
نمیدانم آهش برای چیست اما به نظر جگرسوز است.
_من که برات ارزشی ندارم و خوب اصرار نمی کنم.
اصلا هر طور راحتی.
_کارم داشتی؟
_کار که... چی بگم.
من برای مدتی از ایران میخوام برم اگه میخوای تو رو از اینجا فراری بدم و باهم بریم.
نظرت چیه؟
پوزخندی تحویلش می دهم.
_هه! کجا؟ نکنه شاهنشاه تون رفته شما هم تشریف می برین؟
_خیر! ایشون فعلا رفتن من هم همین طور.
بخاطر خودت میگم. چرا عمرتو الکی هدر میدی؟ یعنی من اینقدر نفرت انگیزم؟
چه چیزی در من دیدی که ارزش نیم مثقال نگاهتم ندارم؟
بازدمم را از دهان خارج می کنم.
کمی جواب را در ذهنم مزه می کنم و زبان می چرخانم:" من عمرمو هدر نمیدم. همین روزاست که آزاد بشم و شما فراری این کشور و اون کشور.
نمیدونم چی توی خودت دیدی که اینجوری کُری میخونی، دور دور کسایی که همش میخواستین سرشونو زیر آب کنین.
تمام شد دوران زنده باد شاهنشاه گفتن.
_فکری کردی به همین راحتی کار تمومه؟
حق داری اینا رو بگی چون دور و بری هات گوشتو پر کردن.
اما بزار اینو بگم که اگه شاه دست از سرتون برداره، آمریکا کسی نیست که به همین راحتی ول تون کنه.
زیر کفش های کاخ سفید نشینا له میشین! آمریکا یعنی تموم دنیا.
پس اینقدر بچگانه نگاه نکن.
گر چه ته دلم خالی می شود اما روحیه ام را جلوش حفظ می کنم.
_تو هم حق داری به اینا خودتو دل خوش کنی.
اگرم اینی شد که تو گفتی من حاضرم کنج این زندان موهام همرنگ دندونام بشه اما با همچون تویی نیام.
بزار منم بهت یه چیزی رو بگم اگه امریکا هم وارد گود بشه ما آزادی رو با چنگ و دندون میگیریم.
_هه! با یه تشکیلاتی که نصفشون کشته شدن و باقی هم توی زندانن؟
تازه اگرم آزاد باشن کاری ازشون برنمیاد.
این مملکت با وجود شهنشاه رنگ پیشرفت می بینه.
_پیشرفت؟ منظورت مونتاژه؟
یا مستشارایی که دارن گونی گونی سرمایه مونو می دزدن؟
یا علمی که تنها ازش بهمون الفبا یاد میدن و باقیش مختص مستشاراست؟
اونا حتی به شاه مملکت که مثل سگ براشون دم تکون میده اهمیت نمیدن.
بعد میخوای برای ما دلشون بسوزه؟
از نظر اونا ما از سگ آمریکایی هم کمتریم بفهم اینو!
خشم در چشمانش شعله ور می شود.
با قدم های بلند به طرف نزدیک می شود.
چشم در چشم هم، در حالی هر یک محکم سر حرف هایمان ایستاده ایم.
دست لرزانش که برای کوبیدن به دهانم آماده شده بالا می رود اما پایین امدنش را نمی بینم.
ابرو پر چین می کند و آهسته دستش را برمی گرداند.
متوجه شده من همپایش نیستم.
چشمانش را می بندد و بعد برای کمی به موزائیک های کف اتاق نگاه می کند.
_باشه!
هرکی هر چی بگه امیدوارم درست بگه.
کاش هیچ کدوممون پشیمون نشیم.
من میرم اما...
اما...
باقی حرفش را می خورد.
با برداشتن کیف از روی صندلی بدون خداحافظی بهم تنه می زند و رد می شود.
#اینستاگرام:Instagram.com/aye_novel
#کپےبههیچوجهجایزنیست🚫
#نویسندهمبینارفعتی(آیه)
گروه نقد و بررسے کلام طلایی
https://eitaa.com/joinchat/1291845699C24c0d4e14c
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃 💛🍃 🍃 #رمانڪابوسࢪویایے #قسمت160 رفتن شاه مرا دلگرم تر می کند. به پ
💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃
💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃
💛🍃💛🍃💛🍃
💛🍃💛🍃
💛🍃
🍃
#رمانڪابوسࢪویایے
#قسمت161
پس از او من نیز به بند برمی گردم.
حرف های کیانوش در دلم رخنه می کند و مرا از آینده می ترساند.
نکند آمریکا انقلاب نوپا یمان را به بار نشسته سرنگون کند؟
او این قدرت را دارد!
دیگر زندان رنگ و بوی دیگری گرفته.
بند سیاسیها هر روز شاهد آزادی کسی است.
ما بین این ها از دست سمیرا هم خلاص می شوم.
بند خالی ترین روزهایش را سپری می کند.
سلول ها حداقل سه نفر ازشان کم شده.
وقت ناهار و شام هم کل میزها پر نمی شود.
سکوت بیش از همیشه به دل چنگ می زند.
به رو به رو خیره شده ام و ناگهان قاشق از دستم پرت می شود.
صدای به زمین خوردنش همهی نگاه ها را به من برمی گرداند.
آب دهانم را قورت داده و قاشقی دیگر میخواهم که آن را هم با اصرار می دهند.
هر چند علاقه ای به عدسی ندارم اما مجبورم بخورم.
روزهای زندان بدجور مرا عوض کرده.
علاوه بر گوشه نشینی گوشت تنم هم آب شده.
صورتم بیش از پیش استخوانی به نظر می رسد.
شب پاسبان ها با تشر خاموشی می زنند.
تا خیلی وقت بعد از خاموشی مدام در جایم غلت می زنم تا بالاخره خوابم می برد.
با سر و صدایی چشم باز می کنم.
ظاهراً صبح شده. یکی از هم سلولی هایم به نام مژگان برمی خیزد.
آهی می کشد و می گوید:" این همه آزاد شدن تکلیف ما چیه؟
مگه ما چیکار کردیم؟"
از او می پرسم چرا به زندان آمده. جواب می دهد:
_تابستون ۵۶ توی یکی از راهپیمایی ها بودم.
عکس آیت الله خمینی دستم بود.
بعد از راهپیمایی که خواستم برم خونه یه ماشین راهمو سد کرد.
خلاصه چی بگم... کمیته مشترک و با تموم درداش گذروندم و بعد محکوم شدم به ده سال حبس!
فقط بخاطر یه عکس و بیان نظرم در مورد اوضاع کشور. من که مثل خیلی ها خرابی به بار نیاوردم.
بعضی به اموال دولت آسیب می رسونن اما من کاری نکردم.
آهش دلم را می سوزاند.
نمیدانم چه بگویم. او از من همین سواب را می پرسد.
من هم می گویم برای آموزش وقتی از سوریه برمی گشتم یکی بهم مشکوک شده و گزارش داده.
وقتی میفهمد حبس ابد هستم ناراحت می شود اما دلداری ام می دهد که اوضاع اینطور نمی ماند.
قریب به دوهزار از زندان سیاسی آزاد شده اند و من نیز آزاد خواهم شد.
گر چه مژگان به اندازهی نرگس برایم عزیز نیست اما هم صحبتی با او مرا از لاک خودم بیرون می کشد.
با هم برای هواخوری به محوطه می رویم.
در حال قدم زدن هستیم و از هر دری در مورد خودمان و خانواده مان حرف می زنیم که از بلندگو های زندان صدا می آید.
_زندانیان توجه کنید! توجه کنید!
اسامی که خوانده می شود وسایل شان را جمع کنند و به سمت خروجی بند بروند.
کوثر اختری... مریم مولایی..و...
قبلا تا شروع به اسم خواندن می شد همگی از ترس قالب تهی می کردند.
به دلیل این که یا مورد مواخذه قرار می گرفتند و یا برای اعتراف به کمیته مشترک احضار می شدند اما اکنون همگی با شوق گوش تیز می کنند.
هر کس با شنیدن نامش غرق شادی می شود.
هر دم از طرفی هورا برمی خیزد.
گر چه تعدادی این زندنیان از سری های قبل کمتر است اما امید در دلها می تپد.
با شنیدن اسم مژگان برایش خوشحال می شوم.
او نیز از شادی در پوستش نمی گنجد.
هم را بغل می گیریم و به او تبریک می گویم.
صدایی از پشت سرم می آید:" رویا! رویا توللی!"
برمی گردم و زنی دوان دوان به طرفم می آیدبی مقدمه مرا در آغوشش می فشارد و شروع می کند به تبریک گفتن.
چشمانم گرد می شود و می گویم:
_مژگان آزاد شده چرا منو بغل می کنین؟
این زن را می شناسم. او نیز مثل من نرگس را خیلی دوست می داشت.
لبخند دندان نمایی می زند و با شوق می گوید:
_نه! اسم تو رو خوندن. آره... من اسمتو شنیدم.
کم کم دیگری از سویی به طرفم می آید.
لبخند ها حکایتی دارند.
من که چیزی نشنیده ام و گمان می کنم اشتباهی شده.
اما با گواهی اطرافیان کم کم به این یقین می رسم که اسم من نیز خوانده شده.
مژگان دوباره مرا بغل می گیرد و تبریک می گویم.
هنوز در بهت هستم. باورم نمی شود.
اسامی برای بار دوم که خوانده می شود نامم را بعد اسم مژگان می شنوم.
از ذوق در حال منفجر شدنم!
این بار کسانی که برای تبریک به پیشم آمده اند را بغل می کنم.
با اطرافیان به سلول می رویم.
من که وسیله ای با خود نیاورده ام. مژگان ساکش را می چیند.
در بند با کسانی که می شناسم شان خداحافظی می کنم.
گر چه زندان خاطرات تلخی به همراه داشت اما طعم آزادی روح را در زندان چشیده ام.
بغض در گلویم می لرزد و هنگام باز شدن در آخرین نگاه را به کسانی که دست تکان می دهند می اندازم.
#اینستاگرام:Instagram.com/aye_novel
#کپےبههیچوجهجایزنیست🚫
#نویسندهمبینارفعتی(آیه)
گروه نقد و بررسے کلام طلایی
https://eitaa.com/joinchat/1291845699C24c0d4e14c
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
🌷 امام صادق (علیه السلام):
ایمان همان انجام دادن واجبات و دوری کردن از گناهان بزرگ است.
📗خصال ص۶۰۹
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
آیت الله فاطمی نیا :
گاهی یک اخم به پدر و مادر شما را صد سال عقب می اندازد.
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
❗️#تلنگر
🛍 بازار ها رونق ندارد؟
💵 کاسبان و تجار سود نمیکنند؟
🤒 گرفتار مریضی های عجیب شدیم؟
💢هر روز یک نوع بیماری از راە میرسد و گرفتارمان میکند
💸 دچار گرانی های وحشتناک شدیم؟
⚰️ مرگ های ناگهانی امانمان نمیدهد؟
💥 زلزله و سیل و سرما جان عزیزانمان را میگیرد؟
👨💼 گرفتار مسئولین نالایق شدیم؟
❓ میپرسی چرا؟
فقط یک دلیل دارد
⚠️(دچار خشم خدا شدیم) ⚠️
❓چرا دچار خشم خدا نشویم ؟؟؟
🚷 وقتی غش در معامله می کنیم
⚖️ وقتی کم فروشی میکنیم
📈 وقتی احتکار میکنیم تا گران شود
💶 وقتی ربا و نزول در بازار بیداد میکند
🤝 وقتی فروشنده به خریدار رحم نمیکند
👨⚕️ وقتی طبیب به بیمار رحم نمیکند
👨⚖️ وقتی دولت به مردم رحم نمیکند
👥 وقتی مردم به هم رحم نمیکنند
🐩 وقتی سگ بازی می شود افتخار
👫 وقتی محرم و نامحرمی معنا ندارد
👑 وقتی حیا و غیرت از بین رفته
🗣 وقتی همه به هم دروغ میگویند
🎯 وقتی بیت المال غارت میشود
🕌 وقتی نماز و روزه فراموش میشود
🧕 وقتی حجاب تحقیر میشود
♨️ وقتی ترک محرمات و جدیت در عبادات نداریم
🍞 وقتی نانوا نان بی کیفیت میپزد
🍖 وقتی قصاب آشغال گوشت چرخ میکند
🚗 وقتی تعمیر کار خرج تراشی میکند
🔬 وقتی دکتر زیر میزی میگیرد
📺 وقتی فیلم و سریالها ترویج بی بند و باریست
🏦 وقتی بانک ها ربا خواری میکنند
👨⚖️ وقتی مسئولین اختلاس میکنند
🕵️♂️ وقتی مدیران متعهد نیستند
🚯 وقتی همه به هم خیانت میکنند
💥 و...
☝️ وقتی خدا را فراموش کرده ایم و امرش را سبک میشماریم
چرا دچار خشم خدا نشویم؟!
❗️این مشکلات در واقع نتیجه گناهان و خطاهای ماست...
باید توبه کنیم
همه باید توبه کنیم!
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#درتلاطمزندگی #پارت54 پشت میز نشستیم و سفارش ناهار دادیم. شهره لبش رو جلو داد و گفت: _ خوش به ح
#درتلاطمزندگی
#پارت55
صبح سر کلاس دوم، اعلام کردند استاد کاری برایش پیش اومده و نمیاد. کلاس تعطیل شد. همراه مرضیه، فرزانه و آرام توی راهروی دانشکده قدم میزدیم که با صدای سلامی به طرف صاحب صدا برگشتیم.
سعید حامی بود. همراه با لبخندی جواب سلامش رو دادم، با بچهها هم سلام و احوالپرسی کرد. وقتی متوجه نگاه من شد، فوری سرش رو پایین انداخت. همگی به هم نگاهی انداختیم. از کلافگیش معلوم بود میخواد حرفی بزنه ولی معذبه.
بالاخره بعد از چند لحظه، سر بلند کرد و گفت:
_ ببخشید خانم کاظمی... میشه چند لحظه وقتتون رو بگیرم.
به صورت فرزانه که داشت خندهاش رو کنترل میکرد نگاه کردم. با ضربهای که به پهلوم خورد سرم به طرف آرام چرخید. چشمکی به من زد و در همان حال گفت:
_ خب روژینا جون ما میریم توی سلف، بعدأ تو هم بیا.
با گفتن باشهای، بچهها به طرف سلف حرکت کردند. به سمت سعید حامی که تا اون لحظه ساکت، چشم به زمین دوخته بود، چرخیدم و گفتم:
_ من در خدمتم، بفرمائید.
_ اگه... اگه میشه بریم روی نیمکت توی حیاط بشینیم.
با لبخندی گفتم: بله... حتمأ... بفرمائید.
با هم به سمت حیاط رفتیم و هر دو روی نیمکتی زیر درخت بزرگی در گوشهی حیاط نشستیم.
_ گوش میکنم، بفرمائید آقای حامی.
سرش رو که تا اون لحظه پائین بود بالا آورد و به چهرهام نگاه کرد.
_ راستش نمیدونم از کجا شروع کنم، من... خیلی برام سخته حرف زدن در این مورد ولی...
قبل از اینکه حرفش رو بزنه، ناگهان درد شدیدی توی سرم پیچید که باعث شد ناخودآگاه، آخ بلندی بگم. با دو دستم سرم رو گرفتم و روی زانوهام خم شدم. آنقدر درد شدید بود که یک لحظه هیچی نفهمیدم. وقتی به خودم اومدم که سعید حامی با چهرهی رنگ پریده و نگران، جلوم زانو زده بود و اسمم رو صدا میزد.
_ خانم کاظمی... روژینا خانم... صدام رو میشنوید. چی شد؟ روژینا خانم...
سرم آرومتر شده بود... به صورت نگرانش نگاهی کردم و با صدای ضعیفی گفتم:
_ خوبم آقای حامی... نگران نباشید...
با گفتن الان میام، بلند شد و به طرف سلف دوید. چند دقیقه گذشت که متوجه فرزانه، مرضیه و آرام شدم که با سرعت به طرفم میآمدند. به بالای سرم که رسیدند، آرام با نگرانی به چشمام نگاه کرد و گفت:
_ روژینا جون، حالت خوبه؟ چی شدی؟ تو که خوب بودی؟
مرضیه هم دستم رو گرفت و با بغضی که توی صداش بود، گفت:
_ میخوای بریم دکتر؟
فرزانه با صدای بلندی گفت: آره آره، بلندش کنید تا ببریمش دکتر، همین نزدیکی یه بیمارستان هست.
با لبخند کم جونی به بچه ها نگاه کردم و گفتم:
بچهها لازم نیست... یه لحظه سرم درد گرفت ولی الان کاملأ خوبم.
فرزانه گفت: چی چیو خوبی، رنگت مثل گچ سفید شده.
_ نه بچهها واقعأ خوبم.
چشم چرخوندم که از حامی عذرخواهی کنم که دیدم نیستش، تا اومدم از بچهها بپرسم، از دور دیدم که به طرفمون در حال دویدنِ. به محض رسیدن نزدیک ما، در حالی که نفس نفس میزد، پلاستیک حاوی چند آبمیوهای رو که توی دستش بود، به طرفم گرفت.
_ بفرمائید... اینو بخورید تا حالتون بهتر بشه.
لبخندی زدم و با تشکری، پلاستیک رو از دستش گرفتم. مرضیه سریع یکی از آبمیوهها رو باز کرد و به لبم نزدیک کرد. با آنکه اصلأ میل نداشتم ولی زیر نگاه سنگین سعید حامی، آروم آروم خوردم. نیم ساعتی گذشته بود که بلند شدم و از بچهها تشکر کردم.
_ ممنون بچهها، من دیگه برم خونه.
آرام توی حرفم پرید و گفت: تو که نمیتونی با این حالت بری، بزار حالت بهتر بشه بعد برو.
لبخندی به چهرهی نگرانش زدم و گفتم:
_ ممنون عزیزم، ولی برم بهترِ، میرم خونه استراحت میکنم.
#بهقلم_لیلارهسپار
#ادامهدارد...
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#درتلاطمزندگی #پارت55 صبح سر کلاس دوم، اعلام کردند استاد کاری برایش پیش اومده و نمیاد. کلاس تعطی
#درتلاطمزندگی
#پارت56
با صدای حامی همه به طرفش برگشتیم:
_ اگه اجازه بدید من شما رو میرسونم.
_اگه مزاحم نیستم، ممنون میشم منو برسونید.
فرزانه گفت: با آقای حامی برو، بعد یکی رو بفرست ماشینت رو بیان ببرن.
با حرف حامی، چشم از فرزانه گرفتم:
_ با ماشین خودتون میریم، بعد من برمیگردم، ماشینم رو میبرم.
با لبخندی تشکر کردم و سوئیچ رو به طرفش گرفتم.
_ خیلی لطف میکنید آقای حامی، باعث زحمت شما هم شدم.
_ نه خواهش میکنم، زحمتی نیست.
بچهها کمک کردند، روی صندلی جلو ماشینم نشستم. حامی هم بعد از خداحافظی با بچهها، سوار شد و به سمت آدرسی که بهش دادم حرکت کرد.
توی راه کاملأ ساکت بود و گاهی زیر چشمی به من نگاهی میانداخت. چند دقیقهای که گذشت به طرفش برگشتم و گفتم:
_ ببخشید آقای حامی، مزاحم شما هم شدم.
_ نَه اصلأ این حرف رو نزنید. خوشحال میشم در خدمتتون باشم.
_ انگار میخواستید حرفی بزنید؟
_ بله، ولی حالا موقع مناسبی نیست، انشاالله یه وقت دیگه که حالتون بهتر باشه، با هم حرف میزنیم.
لبخندی زدم و بخاطر مراعات حالم، تشکر کردم. داخل کوچه که پیچید، به محض ایستادن رو به روی خونه، متوجه شاهین شدم که جلوی درب خونه ایستاده بود و با تعجب و اخم، به من و حامی نگاه میکرد.
هر دو از ماشین پیاده شدیم. به محض پیاده شدنمون، شاهین که تا اون لحظه خیره به ما نگاه میکرد، به طرفمون پا تند کرد. وقتی به نزدیک ما رسید، با دیدن حال من، اخمش غلیظتر شد و با سلامی به چهرهام زل زد. با صدایی که کاملا تعجب و نگرانی درونش موج میزد، گفت:
_ چی شده روژینا؟ حالت خوبه؟ اتفاقی افتاده؟
تا اومدم جواب بدم، حامی پیش دستی کرد و گفت:
_ سلام
شاهین به طرفش برگشت و جواب سلامش رو داد. سؤالی نگاهش بین من و حامی چرخید. بعد رو به حامی کرد و گفت:
_ شما از اقوامِ دکتر امیر فرهادی هستید؟
حامی لبخندی زد و گفت: بله، سعید حامی هستم پسر عمه امیر.
شاهین جلو رفت و به حامی دست داد.
_ بله، توی مراسم نامزدی، شما رو دیدم.
بعد با اشاره به من گفت: میشه شما بگید چی شده؟
سعید جریان رو برای شاهین تعریف کرد. شاهین به طرفم اومد و گفت:
_ الان خوبی؟
لبخندی زدم: آره... یه کم سرم درد گرفته بود، الان دیگه خوبم.
شاهین دستش رو زیر بازوم گرفت و من رو به سمت خونه هدایت کرد. قبل از رسیدن به درب خونه، با صدای حامی ایستادم.
_ ببخشید خانم کاظمی، اگه با من کاری ندارید، برم. اینم سوئیچ ماشینتون.
تشکر کردم. شاهین هم از حامی دعوت کرد که به خونه بیاد ولی حامی بعد از تشکر و رد دعوت شاهین، خداحافظی کرد و رفت.
به طرف شاهین برگشتم:
_ شاهین میشه در این مورد به عزیز و حاج بابا حرفی نزنی؟ آخه نگران میشند.
شاهین یه تای ابروش رو بالا برد و با نگرانی گفت:
_ مطمئنی حالت خوبه و احتیاج نیست ببرمت بیمارستان؟
_ بله خوبم، فکر کنم از خستگی بود.
سری تکون داد و هر دو بسمت درب حیاط رفتیم.
***
از اون جریان یک هفته گذشت. چند باری توی این یک هفته، حامی توی دانشگاه برای پرسیدن حالم پیشم اومد ولی در مورد حرفی که میخواست اون روز بزنه، چیزی نگفت. منم دیگه سؤالی نپرسیدم.
#بهقلم_لیلارهسپار
#ادامهدارد...
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....