eitaa logo
کلام طلایی 🌱
5.5هزار دنبال‌کننده
7.4هزار عکس
1.9هزار ویدیو
18 فایل
«(ٱللَّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ)» رمان: (عبورازسیم خاردارنفس ) نویسنده :لیلا فتحی پور روزی دو پارت 💚 ⛔⛔کپی حرام ⛔⛔ انتقاد و پیشنهاد 👈 @aidj122 تبلیغ ،ادمین👇 @BASIRIIII
مشاهده در ایتا
دانلود
کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_113 _لیلی همه وسایلمو جمع کرده بودم و دیگه آماده رفتن بودم ....
_پارمیس عمو اینا اومدن بالا اما خبری از فررام نبود توی دلم گفتم نکنه امشب نیاد .... هنوز چشم به ورودی خیره بود که با صدای دلارام به خودم اومدم -- عسلم داره ماشینو پارک میکنه عصبی نگاش کردم و گفتم -- من عسل کسی نیستم درضمن بودن یا نبودنش به من ربطی نداره نگامو ازش گرفتم و راه افتادم سمت آشپزخونه که مامانو دیدم بعد از اینکه خوش آمدگویی هاش تموم شد رفت بالا ،، باخودم گفتم الان میره سراغ اون بیچاره بخاطر همین پاتند کردم و رفتم سمت پله ها ولی با صدای عمو سر جام توقف کردم -- عمو جون خوبی ؟؟؟ لبخند زورکی زدم و گفتم -- ممنون عمو خواستم مسیرمو ادامه بدم که دوباره صدای عمو مانع شد -- چیه ؟؟؟؟ چرا انقد عجله داری ؟؟ لبخند ساختگیمو کش دارتر کردم و گفتم --هیچی یه کاری دارم بالا انجامش بدم فوراً بر میگردم دیگه فرصتی برای حرف زدن به عمو ندادم و سریع از پله ها بالا رفتم ،،، در اتاق پارمیدا باز بود منم رفتم داخل و در رو بستم که مامان با دیدن من گفت -- آه خوب شد اومدی بیا یه رنگ و روغنی به روی این بزن تا معلوم نباشه که گریه کرده سرمو به نشونه فهمیدن تکون دادم ورفتم سمت پارمیدا .... مامانم بیکار ننشست و رفت سمت کمد تا یه لباس مناسب انتخاب کنه پارمیدا با لحن معترضی گفت -- من که گفتم نه میام نه آرایش میکنم مامان با شنیدن این حرف پارمیدا عصبی برگشت سمتش و گفت -- تو بیجا میکنی بعدش نگاه عصریشو به من داد و لب زد -- پارمیس زود باش سرمو تکون دادم و رفتم سمت میز آرایش و وسایل آرایش رو از روی میز برداشتم و رفتم کنار پارمیدا نشستم و شروع کردم به آرایش کردنش ،،، دیگه کار من داشت تموم میشد که مامان یه لباس سر تا پای کالباسی رنگ که طرح جلوش نگین کوبی شده بود رو نشونم داد و گفت -- بنظرت این چطوره ؟؟؟؟ با تکون دادن سر لباسی که مامان انتخاب کرده بود رو تایید کردم ،،، کارم که تموم شد پارمیدا زود لباسی که مامان انتخاب کرده بود رو پوشید و بعد اینکه مامان رضایت داد قرار شد ما بریم پایین و پارمیدا یه مدت بعد ما بیاد پایین از اتاق زدیم بیرون هنوز چند قدمی بیشتر نرفته بودیم که مامان برگشت و رفت سمت درِ اتاق و رو به پارمیدا گفت -- دخترم توروخدا یه امشبو آبروداری کن پارمیدا در جواب این حرف مامان لبخندی زد و سری به معنی باشه تکون داد ،، مامان وقتی خیالش راحت شد رفت سمت پله ها منم دنبالش راه افتادم ،، هنوز روی پله های اول بودیم که از اون بالا با چشم دنبال فرزام گشتم و وقتی دیدم که اومده و کنار بابا نشسته بی اختیاری لبخند شیرینی روی لبم نشست تا به پله آخر رسیدیم مدام به فرزام نگاه میکردم که یهو فرزام متوجه نگاه های من شد و برای چند ثانیه نگاهامون به هم گره خورد که فرزام زودتر به خودش اومد و قبل اینکه نگاشو ازم بگیره چشمکی نثارم کرد ،،، با دیدن این حرکتش چشام از فرط تعجب گرد شدن ،،، این فرزامم یه چیزیش میشه هااااا،، پسره ی بی حیا .... مامان رفت نشست و منم خواستم بشینم که صدای پای پارمیدا مانع شد .... پارمیدا وقتی به پله آخر رسید همه با دیدنش جاخوردن و نگاهاشون رنگ تعجب گرفت ،، مامان از سرجاش بلند شد و به سمت پارمیدا رفت و با خوشحالی که توی صداش بود لب زد -- آی عزیزم ،،، پارمیدا جونم اومد .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_114 _پارمیس عمو اینا اومدن بالا اما خبری از فررام نبود توی دلم
_لیلی سوار تاکسی شدم و آدرس رو به راننده تاکسی دادم ولی نمیدونم چرا یهو دلشوره بدی به جونم افتاد ،،، نکنه به پلیس زنگ بزنن یا خودشون حسابمو برسن ..... کل مسیرو به این افکاری که ترسو به جونم انداخته بودن کلنجار رفتم و هنوز درگیر این افکار بودم که صدای راننده رو شنیدم -- خانم رسیدیم با شنیدن این حرف راننده ترسم بیشتر شد ،، نگاه وحشت زدمو به درِ خونه انداختم و کرایه رو حساب کردم و با دستایی که مثل بید میلرزیدن درِ تاکسی رو باز کردم و از ماشین پیاده شدم .... ماشین رفت و من رو به روی خونه وایستادم دقیقا روبه روش .... اصن فکرشو نمیکردم که یه روزی با پای خودم به اینجا برگردم ...‌ زانوهام توان حرکت کردن رو نداشتن ،، چشامو بستم و نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم چند قدم مونده رو بردارم .... قدم هامو به سختی برداشتم و مقابل در وایسادم ،، دستمو جلو بردم و شاسی آیفون رو فشار دادم و منتظر موندم تا در رو باز کنن ،،، چند ثانیه ای گذشت و بعدش صدای فرهاد تو گوشم پیچید -- کیه ؟؟ یه قدم جلو رفتم طوری که صورتم توی صفحه آیفون دیده بشه و با صدای آرومی لب زدم -- لیلی ام جوابی نشنیدم ،،، چندثانیه بعد صدای باز شدن در رو شنیدم ..... در رو به داخل فشار دادم و رفتم توی حیاط ،،، توی یه چشم به هم زدن خودمو مقابل درِ سالن دیدم ،، خواستم دستمو ببرم سمت دستگیره درِ سالن که در باز شد و فرهاد توی چاوچوب در ظاهر شد و کنار در وایستاد ،، یه نفس عمیق کشیدم و رفتم داخل ... همونطوری که سرمو پایین انداخته بودم جلو میرفتم و توی دلم از خدا میخواستم که بهم قوت قلب بده ،،، اون لحظه انقدر برام سخت بود که متوجه چیزی نبودم فقط چشام به چشایی که از تعجب وامونده بودن خیره شده بود .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
♥️👣 👣 #رمان_خاطرات_یک_مجاهد #قسمت159 قرار می شود جمعه اولین جلسه‌ی دوره‌ی قرآن را در خانه مان برگ
♥️👣 👣 عطر برنج کوچه را برداشته و نرجس خاتون با تعجب می پرسد: _عجب برنجایی! از کجا خریدین؟ ماجرای پیرمرد را برایش می گویم. در همین میان بچه های نرجس خاتون جایی از خانه نمانده که نگشته باشند. مرتضی برای این که سرگرم شان کند تاب برایشان بسته و نوبتی بازی می کنند. یادم می افتد که قرآن به اندازه نداریم و از مرتضی میخواهم فکری کند. مرتضی هم پیشنهاد می دهد از مسجد نزدیک خانه بگیریم و بعدا پس شان دهیم. باهم به مسجد می رویم و از متولی مسجد می خواهیم سی جلدی قرآن به ما امانت بدهد. متولی زیر بار نمی رود و می گوید من شما را نمی شناسم. نا امیدانه قصد برگشتن می کنیم که مردی صدایمان می زند. وقتی برمی گردم و چهره ای را می بینم از خودم می پرسم من کجا او را دیده ام؟ مرتضی با صمیمت به او دست می دهد و می گوید:«خوبی آقامصطفی؟» با شنیدن نامش تازه می فهمم این جوان کیست! سلام می دهم و خواسته ‌ی مان را مطرح می کنیم. بعد هم مرتضی او را در جریان مسائل قرار می دهد و آقامصطفی نظرمان را تایید می کند. خلاصه با سی جلد قرآن به خانه برمی گردیم. نرجس برایم باقی کارها را توضیح می دهد چون بچه هایش بی قراری می کنند و می خواهد برود. با دقت گوش می دهم و گاهی هم یادداشت می کنم. تشکر می کنم و چند قدمی برای بدرقه اش می روم. تا صبح با چشمانی پف کرده پای اجاق ایستاده ام. اذان صبح را که می دهند خاکستر اجاق هم سرد می شود و با کمک مرتضی دیگ را برمی داریم‌. چشمانم از بی خوابی رنگ خون به خود گرفته اند. مرتضی که حال و روزم را می بیند اصرار می کند بخوابم اما من هنوز کار جا کردن شله ها را انجام نداده ام. _مرتضی نمیتونم بخوابم تا اینا رو تموم نکردم. _مگه چه کاری مونده؟ _اینا رو باید توی این کاسه ها بریزیم! تا سپیدی روز چیزی نمونده! دستم را می گیرد و به خانه می برد. دستور می دهد بخوابم و او خودش تمام کارها را انجام بدهد. دلم برایش می سوزد و نمی خواهم اول صبحی خسته راهی چاپخانه شود. جلوی اصرار هایش مقاومت بی جاست! آخر سرم به بالشت نرسیده خواب خودش را به من می رساند و چشمانم بسته می شود. با صدایی مرتضی از خواب می پرم. با استرس به اطرافم نگاه می کنم و می پرسم: _ساعت چنده؟ با خونسردی نگاهم می کند و لب میزند: _فکر کنم هفت شده. _واای! چرا اینقدر دیر بیدارم کردی؟ ساعت ۹ میان! _اووه کو تا نُه! سریع بلند می شوند و به حیاط می روم. با دیدن کاسه های تزئین شده‌ی شله زرد خشکم می زند! یکهو از کنارم صدایش را می شنوم که می گوید: _خب من برم! فکر کنم با تاخیرم برسم چاپخونه. این قدر با ظرافت و دقت با دارچین و خلال بادام تزئین شده بودند که فکر نمی کردی کار یک مرد باشد! شرمسارانه نگاهش می کنم و کتش را به دستش می دهم. نگاهم را ازش می دزدم و لب می زنم: _چرا زحمت کشیدی؟ _عه، میخواستی ثوابا رو برای خودت جمع کنی؟ شوخی اش را خوب می فهمم، نمی خواهد بگوید برای من است! من هم پرویی می کنم و می گویم: _اینا ثواب نیست، بخاطر من کردی نه؟ کتش را می گیرد. خودش را به نشنیدن می زند و با لبخند جوابم را می دهد. کلید را برمی دارد و توی چشمانم زل می زند و می گوید: _التماس دعا... از پله ها پایین می رود و با نگاهم همراهش می روم. پرده را می خواهد کنار بزند که مکث می کند و بر می گردد. سرم را تکان می دهم و زیر لب می گویم محتاجیم به دعا. دستم را بالا می آورم و با او خداحافظی می کنم. توی پوست خودم نمی گنجم، دلم می خواهد خوشبختی ام را با او قاچ کنم و هر دو مزه اش را باهم بچشیم. کاسه ها را به اتاق می برم و خانه را جارو می کنم. از سر و صدای هومن و نادر میفهمم نرجس خانم درحال آمدن است. در را می زنند و برایش در را می گشایم. نرجس خاتون در را باز می گذارد و می گوید بعضی ها زودتر می آیند. لباس هایم را با دامن بلند و کت نباتی رنگ عوض می کنم و چادر قهوه ای می پوشم. نرجس با دیدن شله زرد ها کلی تعریف می کند و می چشد. مزه اش هم خوب شده، نه شیرینی شده که دل را بزند نه هم بی مزه. کم کم یا الله همسایه ها بلند می شود و به استقبال شان می روم. :Instagram.com/mobina.rfty 🚫 (آیه)
کلام طلایی 🌱
♥️👣 👣 #رمان_خاطرات_یک_مجاهد #قسمت160 عطر برنج کوچه را برداشته و نرجس خاتون با تعجب می پرسد: _عجب
♥️👣 👣 نرجس خاتون هم کنارم می ایستد و همسایه ها را معرفی می کند. جمعیت خوبی آمده و انتظارش را نداشته ام. اول تسبیح می گردانم و همگی ذکر می گویند که یکی از همسایه ها شروع می کند به خواندن. از توحید شروع می کند تا به بقره می رسد. چندنفری بین خودشان جز را تقسیم می کنند و به پایان می رسانند. بعد هم صلوات می فرستند و من و نرجس خاتون به دادن شله زرد ها اقدام می کنیم. در همین بین صدای پچ پچ زنانه ای را می شنوم که می گویند:" آره حاج آقای ماهم همین طور." دیگری می گوید:" من میگم خطرناکه ولی اون میگه اگه الان کاری نکنیم دیگه نمیشه کاری کرد." چشم می چرخانم تا صاحب صدا را پیدا کنم اما از بین جمعیت نمی توانم چیزی ببینم. برای بدرقه به دم در می روم و با تک تک آن ها خداحافظی می کنم. سعی میکنم صدایی که به گوشم خورد را بشنوم اما انگار خبری نمی شود. مدام نگاهم را بین خانم ها تقسیم می کنم و چند گوش دیگر قرض می کنم. زنی در حالی که به بچه اش اصرار می کند، راه بیاید توجه هم را جلب می کند. خودش است! همان صداست! نرجس را صدا می زنم و او از بچه هایش دست می کشد. وقتی قیافه ام را می بیند می پرسد: _ها، چی شده؟ آب دهانم را به سختی قورت می دهم و همراه با چاشنی تردید می گویم: _اون خانمه رو میبینی؟ نگاهش را به این سو و آن سو سوق می دهد و می پرسد:" کیو میگی؟ اونی که داره با پیرزنه حرف میزنه؟" دستم را به علامت منفی تکان می دهم. _نه، اونی که لب پله ها وایستاده. اوناها! یه بچه هم داره. لبانش را از هم باز می کند و می خندد. _ها، فهمیدم! خانم مومنی رو میگی. میگن شوهرش زن دوم گرفته؛ بیشتر اوقاتم اینجا نمیاد. زن بیچاره! یک عمر کلفتی و بچه‌داری کنی اونوقت خوب مزدتو بزاره کف دستت! در حالی که گوش هایم نفرین و آه نرجس را می شنود. با چشمانم خوب او را برانداز می کنم. زنی را اطرافش نمی بینم که جلویم سبز می شود و لبخند می زند. بعد هم با تشکر و خداحافظی از پیش چشمانم دور می شود. کم کم خانه رنگ و روی خلوت به خود می بیند. تنها نرجس خانم مانده تا باهم دور و بر را جمع کنیم. او از هر دری صحبت می کند و گاهی مرا صدا می زند. در حالی که در افکارم غوطه ور هستم جوابش را می دهم و دوباره به نقطه‌ی اول می رسم. جارو را رها می کنم و به سختی خودم را روی پله می رسانم. انگار این بار بی خود و بی جهت قلبم شوخی اش گرفته. چهره ام را مچاله می کنم، نرجس که میفهمد صدایی از من درنمیاید به پشت سرش نگاه می کند. با دیدن من یک یاحسین (ع) بلند می گوید و با چشمان نگرانش مرا می پایید. _خوبی؟ چرا رنگو روت پریده؟ لبم را که از هم باز می کنم قلبم تیر می کشد. ابروهایم در هم فرو می رود که می گوید: _پاشو! پاشو بریم بیمارستان. بیمارستان برایم حکم ژاندارمری دارد! اگر پایم برسد و سین جینم کنند میفهمد که هستم. به سختی به او می فهمانم از توی کابیت برایم قرص بیاورد. جارو را پرت می کند و با حالت دو به خانه می رود. چند دقیقه بعد لیوان آب و بسته‌ی قرص را جلویم می گیرد. سعی می کنم با لبخندم اضطراب را از او دور کنم. قرص را قورت می دهم و توی ایوان دراز می کشم. نرجس اصرار دارد بروم داخل اما زیر بار نمی روم و میخواهم در هوای آزاد نفس بکشم. تا ظهر مثل پروانه ای دورم می چرخد و به خانه اش نمی رود. وقتی هم حالم مساعد می شود دست بردار نیست و می گوید: _دکتر که نمیای! اگه پامو بزارم بیرون و زبونم لال یه طوریت بشه جواب شوهرتو چی بدم؟ _نه خوبم‌‌. تو برو بچه هات منتظرن. _نه، معصومه کارا رو میکنه. با شنیدن صدای کلید نگاهم را به در می دهم. نرجس چادرش را مرتب می کند و با دیدن مرتضی سلام می دهد. بعد هم لب به گله باز می کند: _آقامرتضی؟ خانمتون قلبش درد گرفته. همچین رنگ و روش رفته بود که دور از جونش شبیه میت بود. یه فکری به حالش کن! به حرف من گوش نمیده که بریم بیمارستان. مرتضی با نجابت سرش را پایین می اندازد و می گوید: _شرمنده به خدا، مزاحم شما هم شدیم‌. _شرمنده چیه؟ نه، من میگم حالش خوب نیست. نیاز به دوا درمون داره. صدایم را بالا می آورم تا توجه شان را به خودم بخرم و می گویم: _نه مرتضی جان، حالم خوب خوبه! یه کسالت کوچکولو بود که رفع شد. نرجس به نظر کلافه می رسد، از چک و چانه زدن با من خسته شده. اصرار نمی کند و در آخر می گوید: _از من گفتن بود. اگه میخوای این زن طوریش نشه یه کاری بکن. خداحافظ.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
بر روی زمین و آسمانها و کرات در بین مناجات برای حاجات زیباتر از این جمله ندیده است کسی برخاتم انبیاء محمّد(ص) صلوات 🍀💛اَللّهُمَ 🍀💛صَلَّ 🍀💛عَلی 🍀💛مُحَمَّدٍ 🍀💛وَآلِ 🍀💛 مُحَمَّد 🍀💛وَعَجِّل 🍀💛فَرَجَهُم .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_115 _لیلی سوار تاکسی شدم و آدرس رو به راننده تاکسی دادم ولی نمید
_لیلی چند قدم بیشتر جلو نرفته بودم که زیر سنگینی اون نگاه های متعجب زده دوام نیوردم و سرجام وایسادم ،،،، فرهاد که انگار متوجه حالم شده بود دستای مثل یخمو گرفت ومنو به سمت اهالی خونه برد همین که دستاشو لمس کردم قلبم یکم آروم شد نمیدونم چرا دستاش بهم آرامش میداد شاید چون نیاز به یه پشتیبان داشتم همچین حسی بهم دست داد ،،، چند قدمی رفتیم جلو که فرهاد وایستاد منم به تبعیت از اون کنارش وایسادم ... صدای ضربان قلبم تو فضای گرم خونه پیچیده بود از ترس سرمو پایین انداخته بودم و جرات نمیکردم سرمو بلند کنم -- تو با خودت چی فکر کردی که این همه آدمو بازیچه گرفتی ؟؟؟ این صدا رو خیلی خوب میشناختم ،،، همون صدایی بود که وقتی بابام سکته کرده بود من رو به این ازدواج مجبور کرد هنوز حرفای اون روزش توی گوشم اکو میشد ..‌. نگامو که به یه نقطه روی زمین خیره شده بود گرفتم وبا ترس به بابای فرهاد دادم ،، بدون هیچ حرفی با چشای اشکیم زل زده بودم بهش که از روی میز بلند شد و تو یه چشم بهم زدنی خودشو به من رسوند و مقابلم وایساد و دستشو بالا برد ،،، همین که دستشو بالا برد چشامو از ترس بستم و منتظر موندم که دومین سیلی امروز رو بخورم ولی هرچی منتظر موندم چیزی نشده که صدای فرهاد رو کنار گوشم شنیدم -- شما حق ندارید رو زن من دست بلند کنید با تعجب چشامو باز کردم و نگامو به فرهاد دادم که متوجه دستش شدم ،،، فرهاد دست باباش رو گرفته بود و مقابلش وایساده بود ..... بابای فرهاد عصبی تر از قبل لب زد -- تو چطور میتونی به این بگی زنم ؟؟؟ فرهاد دستشو پایین آورد و خیلی خونسرد گفت -- باباجون من در جریان همه چی بودم .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_116 _لیلی چند قدم بیشتر جلو نرفته بودم که زیر سنگینی اون نگاه ها
با چشای گرد شده به فرهاد نگاه کردم ،، ولی فرهاد با جدیت تموم نگاشو به پدرش داده بود .... نگام سرخورد سمت بابای فرهاد از شدت عصبانی قرمز شده بود ،،، چند ثانیه سکوت کرد و بعدش غرید -- تو داری به خاطر کی فداکاری میکنی پسرم ؟؟؟؟ فرهاد بدون اینکه ذره ای لحن حرف زدنش تغییر کنه با همون جدیتی که توی صداش بود گفت -- باباجون قداکاری نیست ،،،، میگم من در جریان همه چی بودم همه ساکت شده بود و چیزی نمیگفتن ،،، صدای نفس های عصبی بابای فرهاد آرامشی که توی اون سکوت داشتم رو بهم میزد ،،، دلارام روکرد به مامان فرهاد و گفت -- چرا شما چیزی نمیگید ؟؟ این همون آدمیه که براش ختم گرفتن از نظر ما مرده بود اما الان سُرو مُرو گنده جلومون سبز شده مکثی کرد و وقتی جوابی از مامان فرهاد نشنید ادامه داد -- پس شما میدونستید هم شما زن عمو هم دختراتون بعدش نگاشو به بابای فرهاد داد و گفت -- عمو جون من اگه جای شما باشم به پلیس اطلاع میدم پارمیس سر تاسفی براش تکون داد و گفت -- حالا نمیخواد شما آتیش بیار معرکه بشی ،، در ضمن نظرتون اصلا مهم نیست آقا بهزاد بدون هیچ حرفی همونطوری با صورت عصبی مقابل منو فرهاد وایساده بود .... فرهاد نگاشو توی جمع چرخوند و گفت -- با اجازه همگی ،،،ما میریم بالا دسته چمدونو گرفتم و با فرهاد هم قدم شدم که پارمیدا گفت -- لیلی میشه یه لحضه بیای آشپزخونه نگاش کردم و سری به معنی باشه تکون دادم چمدونو وسط هال رها کردم و دنبال پارمیدا رفتم ،،، رفتیم داخل آشپزخونه و با لحن سردی گفتم -- چیه چی میخوای ؟؟؟ پارمیدا عصبی نگاشو توی صورتم چرخوند و گفت -- چرا هرجا میرم مثل کنه چسبیدی بهم و دنبالمی پوزخندی زدم و گفتم -- جنابعالی کی باشی که من دنبالتون بیام تقدیر منو کشونده اینجا -- اینطوری حرف نزن که اصن بهت نمیاد سرتا سفی براش تکون دادم و گفتم -- معلومه چته ؟؟؟؟ بد کردم بهت کمک کردم -- آره مگه من گدام انگشتر بدلو میبری بعد میای میگی 7تومن شد مکثی کرد و بعدش ادامه داد -- هم گدا خودتی هم خر خودتی حوصله شنیدن این حرفاشو نداشتم با چشای گرد شده نگاهی به این همه وقاحتش انداختم و سرتاسفی براش تکون دادم و از آشپزخونه زدم بیرون .... هنوز چند قدم جلو نرفته بودم که متوجه دلارام شدم یه گوشه گوش وایستاده بود .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
ڪاش آدم‌ها چـون آینہ بودند آن وقت انعڪاسِ دوستـ‌داشتن همان دوستـ‌داشتن بود نہ سڪوت نہ تنهایی‌ نہ دلتنڪَی.... 🖋
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
کلام طلایی 🌱
♥️👣 👣 #رمان_خاطرات_یک_مجاهد #قسمت161 نرجس خاتون هم کنارم می ایستد و همسایه ها را معرفی می کند. جم
♥️👣 👣 بلند می شوم تا دم در بدرقه اش کنم اما با این که دلش از من گرفته است اما لب میزند: _نمیخواد! تو استراحت کن. مرتضی همراهی اش می کند و همزمان با صدای در من هم از ایوان برمی خیزم. مرتضی با نگاه شرمنده ای در چشمانم گام برمی دارد و می گوید: _شرمندتم که... دستم را بالا می آورم تا ادامه ندهد. _من میدونم وضعیتمون چطوره. تقصیر تو هم نیست؛ خودم اینطور خواستم. پس لطفا خودتو سرزنش نکن. داخل می روم و با دیدن اجاق خالی خجالت می کشم‌. مرتضی را پشت سرم می یابم و می گویم: _من نرسیدم چیزی درست کنم. صبر میکنی یه چیزی درست کنم؟ اخم هایش را درهم می کند و با غیض می گوید: _نخیر، تو صبر میکنی. دستم را می گیرد و کنار پشتی می نشاند. بعد هم دفترم را می آورد و می گوید: _تا تو یه صفحه از خاطرات نابت بنویسی منم با یه املت برگشتم. _آخه... _آخه بی آخه! گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی. خیلی زود پای گاز می ایستد. از این فاصله هیچ یک از کارهایش را نمی توانم ببینم. دفترم را که می بینم دلم به شوق نوشتن پر می کشد. رقص قلم و حک نوشته هایم حس امید را در من زنده می کند. وقتی به خودم می آیم که سفره را پهن کرده و می گوید بفرما جلو. نه قاشقی! نه بشقابی آورده و همین طور با خودم فکر می کنم چطور بخورم؟ انگار تردیدم را میفهمد و می گوید: _خانم جان، نگاه! تکه نان بزرگی را می برد و توی ماهیتابه می گذارد و با لبخند دندان نمایی می گوید: _حالا میشه هلو برو تو گلو! میخواهم بشقاب بیاورم اما با دیدن ولع مرتضی و آن شکلی خوردنش پشیمان می شوم. لقمه ای برمی دارم و توی ماهیتابه می زنم. بعد هم آن را به دهنم نزدیک می کنم. همین که میخواهم بجوم حالم بد می شود! آنقدر شور است که انگار لقمه‌ی نمک برداشته ام! سریع به طرف ظرفشویی می روم. مرتضی هم که تا آن لحظه ظاهرسازی می کند به سمت دستشویی می دود. آب می خورم تا مزه شوری را ببرد. با بی حالی به پشتی تکیه می دهم که مرتضی هم پیداش می شود. باز هم با چهره‌ی مظلومش نگاهم می کند. سکوت میان مان سنگینی می کند که به اختیار می خندم. او هم خنده اش می گیرد. از بس خنده ام گرفته دلم درد می کند و او هم روی زمین ریسه می رود. قار و قور شکم های گرسنه مان با خنده قطع نمی شود. برای این که دست گل بیشتری به آب ندهد مجبور می شوم کنسرو ماهی بگذارم. مرتضی از نشیمن می گوید: _از دستم ول شد! اول میخواستم بهت بگم اما وقتی دیدم نرفتی بشقاب بیاری گفتم حتما گشنته. پیش خودم گفتم لابد اونقدر گشنه هستی که به مزه دقت نکنی. _آخه اینقدر؟ با خنده از جواب دادن طفره می رود. تن ماهی را توی ظرفی خالی می کنم و با نان می خوریم. فردای همان روز نرجس به خانه‌ی مان می آید و می گوید: _تا الان دو نفر از همسایه ها اومدن که بگن برای دوره قرآن میخوان میزبان بشن. انگاری که خوب بود! خدا را شکر می کنم و همراه تبسم جواب را رهسپار گوش هایش می کنم. _خوبه! حالا کدوم همسایه ها؟ _همون خانم مومنی با... اها خانم عرب زاده. با شنیدن نام خانم مومنی حسی به من دست می دهد و چیزی در گوشم می گوید این فرد مطمئناً زمینه ای برای انقلاب دارد. نرجس می گوید که برای دوشنبه خودش می خواهد مراسم بگیرد. بعد هم هر روز جلسه بگیریم. من هم موافقت می کنم. روز یکشنبه برای کمک در سبزی پاک کردن به خانه‌ی نرجس خاتون می روم. سر و صدای بچه لحظه ای در خانه شان قطع نمی شود. یا صدای گریه نوزاد می آید و یا هم غرغر بچه ای بزرگ تر. با این که ما به این تعداد بچه نبودیم اما یاد بچگی خودمان می افتم. وقتی که به درگز می رفتیم ده را روی سرمان می گذاشتیم! همسایه ها از صدای ما می فهمیدند ما آمده ایم! محمود آقا هم کم کاری توی کمک نرجس نمی کند. نزدیکی های عصر که سبزی ها را می شویم برمی گردم به خانه. مرتضی هنوز نیامده و شام درست می کنم.
کلام طلایی 🌱
♥️👣 👣 #رمان_خاطرات_یک_مجاهد #قسمت162 بلند می شوم تا دم در بدرقه اش کنم اما با این که دلش از من گر
♥️👣 👣 پلو را توی بشقاب می کشم و جلویش می گذارم‌. همان طور که با رادیو ور می رود نیم نگاهی به غذا می اندازد و می گوید: _به‌به دستت دردنکنه. ماست را کنار بشقابش می گذارم و می گویم:" بخور دیگه! تو که هیچی نمیخوری." با خودنسردی نگاهم می کند و در حالی که در امواج متلاطم چشمانش خودم را گم می کنم. لب می زند: _وایستا این رادیو رو درست کنم. غذا هم میخورم. نه‌خیر! مرغش یک پا دارد و خودم مشغول می شوم. یکهو برق می رود و خانه در طوفانی از تاریکی گم می شود. برق چشمان مرتضی را می بینم ولی چیزی نمی گویم. نگاهم می کند و می گوید: _نترس! الان گردسوز میارم. _نمی ترسم‌. فقط مراقب باش به جایی نخوری؛ گردسوز هم توی کابینت دست چپه. بلند می شود و تنها صدای گام هایش را می شنوم. اندکی نفت درونش می ریزد و فتیله اش را روشن می کند. نور خودش را پخشِ اطراف می کند و با گردسوز کنارم می نشیند. نوری‌ هاله‌ی گردسوز را گرفته و روشنایی چهره‌ی مرتضی نشان می دهد. آن قدر با من شوخی می کند تا حواسم از تاریکی پرت می شود. بعد هم به سادگی خوابم می برد. صبح ساعت هفت به طرف خانه‌ی نرجس خاتون می روم. در آماده کردن ماست و سبزی ها کمکش می کنم. کم کم همسایه ها هم از راه می رسند. محسن (بچه‌ی کوچک نرجس‌خاتون) را در بغل گرفتم و لالایی توی گوشش می خوانم. گوشه ای نشسته ام به قرآن گوش می دهم که یکی از خانم ها می گوید: _خانم حسینی! شما نمیخواین بخونین؟ شما که پیش قدم شدین. از خجالت لپ هایم گر می گیرند. چند دقیقه ای سکوت می کنم که دیگری می گوید: _آره بخونین. چند نفر دیگر هم تصدیق می کنند و با اکراه لب می زنم:" خب، بی ادبیه من جلوی شما بزرگترها بخونم." خانم مسنی که تاکنون می خواند سکوتش را می شکند و می گوید: _نه دخترم. بخون!" دیگر جلوی اصرارهایشان نمی توانم مقاومت کنم. با همان صدای گرفته از شرم شروع می کنم به خواندن. اول‌اش زیاد راحت نیستم و لحن خوبی ندارم اما وقتی میبینم دیگران با نگاهی خاص نگاهم می کنند با همان لحنی میخوانم که جلوی آقاجان می خواندم. آن قدر سرم را پایین انداخته ام که هیچ چیز نمی بینم. بعد از خواندن هفت صفحه سرم را بالا می آورم. چشمانی را می بینم که متعجب است و همچنین چشمانی از رگه های تشویق و تحسین. برای سلامتی ام صلوات می فرستند و ادامه را کس دیگری می خواند. محسن را به نرجس می دهم و به اتاق می روم. امروز باید مشخص شود که خانم مومنی کدام طرفی ست! اینوری است یا آن وری! نقشه ای توی سرم تلو تلو می خورد و اعلامه ای را تا می کنم و زیر چادرم می گذارم. از اتاق بیرون می آیم و خانم مومنی هم به دیوار اتاق تکیه داده؛ خیلی آرام اعلامیه را سر می دهم و درست کنارش می افتد. با استرس به سر جایم برمی گردم و سعی می کنم به خانم مومنی نگاه نکنم. بالاخره قرآن هم تمام می شود و برای پذیرایی به نرجس کمک می کنم. سینی نان را به طرفش می گیرم و سعی می کنم چشمم توی چشمش نیافتد. همه که برمی دارند بلند می شوند. نرجس سرگرم کار است و به من می گوید دم در بایستم و بدرقه شان بکنم. چادرم را محکم می گیرم و با روی خوش با آن ها خداحافظی می کنم. خانم مسنی که تعارف می کرد تا قرآن بخوانم جلو می آید و می گوید: _به‌به عجب صوتی! خدا حفظت کنه دخترم. سرم را پایین می اندازم و با شرم می گویم: _خجالت ندین حاج‌خانم. بعد هم خداحافظی می کنیم و کم کم خانه خالی از مهمان می شود. میخواهم به داخل برگردم که خانم مومنی را توی پله ها می بینم. خوب نگاهش به نگاهم گره می خورد و به سختی آب دهانم را قورت می دهم. برعکس او لبخند می زند و زبان به گفت و گو می گشاید‌. _ماشاالله! ما که خیلی فیض بردیم. بعد رو به دخترش می گوید تا به کوچه برود. مرا به گوشه‌ی ایوان می کشاند و توی کیفش را می گردد. حالا مطمئن هستم اتفاقی افتاده. عکسی بیرون می آورد که رویش به من نیست. عکس را می گیرم و با دیدن چهره‌ی زیبای آقای خمینی از خود بی خود می شوم. خانم مومنی فقط نگاهم می کند و بعد می گوید: _خطرناکه اینو به دیوار خونه‌ات وصل میکنی. با تعجب نگاهم را بهش می اندازم و می پرسم: _چطور؟ _توی خونه تون دیدم. سریع کندمش که مشکلی برات پیش نیاد، خلاصه این که دیوار موش داره و موشم گوش داره. حرفی ندارم که ادامه می دهد: _این محله اگه هفتاد درصد انقلابی داشته باشه، باز سی درصدی هستن که نزارن لقمه از گلومون پایین نره. گلومان؟ انگار جواب سوالم را گرفته ام! فکرش را نمی کردم اینقدر تیز و باهوش باشد.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا