✍️امام علی علیه السَّلام میفرمایند:
در میان اعضای بدن هیچ عضوی ناسپاستر از چشم نیست، خواستههای آن را برآورده نسازید که شما را از یاد خدا باز میدارد.
📚غرَرالحِکم و دُرَرالکَلم
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
💜🍃 🍃 #رمان_خاطرات_یک_مجاهد #قسمت193 سرم را به دیوار تکیه می دهم تا خوابم بگیرد و درد گرسنگی را فرا
💜🍃
🍃
#رمان_خاطرات_یک_مجاهد
#قسمت194
با یادآوری این که شمارهای از مرتضی ندارم آه می کشم.
غصه ام را از چهره ام می خوانند.
_مادر ما میریم تو استراحت کن. کاری داشتی صدا بزن، باشه؟
قبل از این که بروند به سختی می گویم:
_آب!
لیوان آب را به دستم می دهند و می روند.
توی تنهایی پرندهی خیالم بال و پر می گشاید و به خیلی چیزها فکر میکند.
چرا من را آزاد کردند؟ چرا آرش به من گفت سایهی سنگین روی سرم است؟
خدایا! نکند آن تیمسار حکم آزادی ام را گرفته؟
نکند همهی این ها نقشه باشد و میخواهند از طریق من کسانی را دستگیر کنند! اگر اینطور باشد که خیلی بد است!
پیش خودم دودوتا و چهارتا میکنم و در آخر تصمیم می گیرم از تلفن حاج عیسی زنگ بزنم و از خود سید کسب تکلیف کنم.
صبح با صدای گاو و بز از خواب بیدار می شوم.
خدیجه خانم برایم صبحانهی محلی می آورد، از شیر و سرشیر تا عسل طبیعی و نان گرم.
تشکر می کنم.
طعم غذای خوب را از یاد برده ام و با لذت لقمه را مزه مزه می کنم.
اندکی که جان می گیرم به خدیجه خانم می گویم:
_میشه تلفن بزنم؟
نگاهی به من می اندازد:
_بله دختر، وایستا برم تلیفون بگیرم.
تا تلفن بیاید راه رفته ای که توی ذهنم بارها طی اش کردهام را برمی گردم.
دستم را به شماره ها می گیرم و با تردید فشار می دهم.
خدیجه خانم نگاهی به من می اندازد و می پرسد:
_دستتان جون نداره؟
به زور لبخندی می زنم و می گویم که می توانم.
شماره را که میگیرم صدای بوق توی سرم می پیچد بعد هم صدای خود سید را می شنوم.
_سلام بله؟
از استرس دهانم قفل شده، نمیدانم چه حسی است که گریبانم را رها نمی کند.
به سختی زبانم را تکان می دهم و تنها سلام از دهانم خارج می شود.
سید انگار صدای غم گرفته ام را شناخته و می پرسد:
_شمایین خانم حسینی؟
پای تلفن سری تکان می دهم اما چیزی نمی گویم.
مدام از من سوال می پرسد و میخواهد صحبت کنم اما نمیتوانم. صدای مبهمی را از پشت تلفن می شنوم.
سید انگار تنها نیست. دیگر صدایی نمی شنوم و فقط نفس های نا منظمی گوشم را پر می کند.
کسی با صدای به بغض آلوده به من می گوید:
_خودتی ریحانه؟
اشک هایی که تا پشت پلکم آمده است راهشان را پیدا می کنند و چگد قطره ای روی دست و تلفن می چکد.
نمیتوانم صدای مرتضی را بشنوم و دلتنگی را قانع سازم.
هق هقم بلند می شود و بی اختیار می زنم زیر گریه!
تلفن از دستم رها می شود و دادهای بی جواب مرتضی را می شنوم.
اگر اشک هایم او را دیوانه ساخته و نمیتواند خودش را کنترل کند.
خدیجه خانم نگاهش به من است و دستانش پنبه نخ می کند.
از چهره اش معلوم است سوالات زیادی دارد و ملاحظه ام را می کند.
صدای حزین مرتضی آتشی در دلم روشن می کند.
دستم را دراز می کنم تا تلفن را بردارم.
تلفن انگار خیلی سنگین شده و مدام از دستانم سُر می خورد.
لبانم را از هم باز می کنم و خنده ای الکی بر لب می نشانم.
_سلام مرتضی جان، خوبی؟
به سوالم پوزخند می زنم و می گویم واقعا از حال و احوالش میفهمی او خوب است؟
بغض مردانه اش را در گلو خفه می کند و با صدای ضعیفی می گوید:
_سلام میشه بگی کجایی؟ تو رو خدا ریحانه بگو کجایی؟ دارم میمیرم!
از بی تابی او گریه ام شدت می گیرد.
هیج وقت چنین حالتی از او ندیده بودم و نه چنین ادبیاتی از او شنیده بودم!
دوباره به یاد ساواک می افتم، میترسم این یک دام باشد و مرتضی را گرفتار کنند.
اشک هایم را پس می زنم.
_مرتضی جان، فعلا نمیتونم بهت چیزی بگم ولی بدون حالم خوبه.
لطفا گوشی رو بده آقاسیدرضا.
_من حالم خوب نیست ریحانه! تو اینو بدون. میدونی چند روزی که فهمیدم خبری ازت نیست چه بلایی به سرم نیومده؟
میدونی چه کارا برای دوباره شنیدن صدات که نکردم؟ چرا اینجوری میکنی با من؟ بگو کجایی دیگه!
دلم برایش می سوزد. کلماتی که نثار دل او کردم حکم جلادی داشت که دلش را ریز ریز کرد.
گاهی اوقات انسان میان دوراهی می ماند.
دوراهی عقل یا احساس؟ در گفتن عقل ساده است اما سر بریدن احساس زجرآور ترین کار ممکن است.
نمیتوانم از آزادی و سلامتی او بگذرم؛ ساواک جایی نیست که من برای او بخواهم.
برای همین حرفم را دوباره تکرار می کنم و دیگر آهنگ صدایش در کوچهی دلم نمی پیچد.
_بله خانم حسینی؟ میگن کارم داشتین؟
_بله آسید!
قضیه را خلاصه برایشان می گویم و ایشان هم با دقت گوش می دهند.
در آخر آدرس را میگیرند و می گویند اگر امن بود به من سر می زنند.
با گذاشتن تلفن شیشهی دل من هم شکست.
عذاب وجدان روی احساساتم سایه انداخته است.
خدیجه خانم پیشم می آید و با دو دلی می پرسد:
_مادر دشمن داری؟ چرا اینجوری آش ولاشت کردن؟ خدا مرگشون بده!
#اینستاگرام:Instagram.com/mobina.rfty
#کپےبههیچوجهجایزنیست🚫
#نویسندهمبینارفعتی(آیه)
کلام طلایی 🌱
💜🍃 🍃 #رمان_خاطرات_یک_مجاهد #قسمت194 با یادآوری این که شمارهای از مرتضی ندارم آه می کشم. غصه ام را
💜🍃
🍃
#رمان_خاطرات_یک_مجاهد
#قسمت195
چند روزی می گذرد تا زخم هایم بهتر شود اما هر شب کابوس های ترسناک می بینم.
با بوی گوشت حالم بهم می خورد و با صدای شنیدن جیغ بچه ای خیالم فرسنگ ها دور می شود.
در این چند روز خدیجه خانم هیچ سوالی از من نپرسید و مثل پروانه دورم بود.
عصر به کمک دیوار بلند می شوم.
از پنجره به بیرون نگاه می کنم تا شاید فرجی شود و سید را ببینم.
در این چند روز از بی خبری جانم به لب رسیده است و نمیتوانم یک جا بنشینم.
کمی جلوی پنجره می ایستم که زخم های پایم سوز می گیرد.
لنگان لنگان به بستر قدم برمی دارم و به دیوار زل می زنم.
صدای در بلند می شود و خدیجه خانم را صدا می کنم.
صدای در ادامه پیدا می کند و انگار خدیجه خانم نیست.
چادر رنگی خدیجه خانم را برمی دارم و آهسته آهسته به سمت در می روم.
_کیه؟
در را باز می کنم و سید را در لباس کردی نمی شناسم.
بعد که صدایش را میشنوم میفهمم سِدرضا است!
در را باز می کنم و تعارفش می کنم که نفر دیگری از پشت سرش ظاهر می شود.
چهرهی او را در هر لباسی تشخیص می دهم! خودش است، مرتضی من!
اگر حجب و حیا نبود پیش می رفتم و خوب بویاش می کردم تا نسیمی شود و گل های پژمردهی قلبم را زنده کند.
لبم را به دندان می گیرم و اشک از گونه ام قل می خورد.
توی چشمانم با حالت بُهت زل می زند.
هیچ حسی را نمیتوانم از دو تیلهی مشکی اش بفهمم.
سید داخل خانه می رود. مرتضی دستمال سر کردی اش را برمی دارد و دستانم را میان دستان مردانه اش می گیرد.
سرم را پایین می گیرم و با برخورد دانهای اشک به دستانم سر بلند می کنم.
چشمان سرخ مرتضی بازگو کنندهی دلتنگی ها و سختی هایی است که این مدت متحمل شده.
دستان لرزانم را نزدیک گونه هایش می برم تا اشک هایش را پاک کنم که دستم را میان دستش میگیرد و بوسه ای به آن می زند.
بعد هم آن را روی پیشانی اش می گذارد.
به سختی لب میزنم:«مرتضی، ببخش منو.»
دستش را بالا می آورد که باعث سکوتم می شود.
_تو باید منو ببخشی، من نباید تنهات میزاشتم.
_نه اینطور نیست!
طولی نمی کشد که مرتضی اشاره می کند تا به خانه برویم.
نگاهش با دیدن قد خمیده و پاهای زخمی ام لرزان می شود.
دستم را به دیوار می گیرم و به زحمت سر جایم می نشینم.
سید گوشهی اتاق نشسته است و سرش پایین است.
_خانم حسینی، ببخشید که زودتر نتونستیم بیایم.
خبر دادن که اینورا امن نیست، طول کشید تا وضعیت سفید بشه.
_یعنی الان وضعیت سفید شده؟
_تقریبا.
میان مان سکوت می شود و این بار سید رضا لبش را به سخن تکان می دهد:
_ساواک خیلی اذیتتون کرد؟
سرم را پایین می اندازم و با بغضی نهفته می گویم:
_نه، خیلی از بچه ها رو بیشتر از من اذیت کردن.
با به یادآوری آن جوان که با چراغ الکی او را می سوزاندند و آن زن و زخم های ناشی از سوختگی اش، تمام خاطرات تلخ روی سرم آوار می شود.
مرتضی با حرص می گوید:« من مطمئنم یکی لو داده! اون روزی که من اونجا بودم هیچ اتفاقی نیوفتاده بود.»
نمیدانم اسم شهناز را بیاورم یا نه که سید ادامه می دهد:
_خدا خودش ادبشون کنه! چطور آزادتون کردن؟
_خودمم نمیدونم، میترسم شاید دام باشه.
_فکر نمیکنم. ما چند روز اینجا رو تحت نظر داشتیم اما خبری نبود.
البته این نظر دور از فکر هم نیست.
مرتضی نگاهم می کند و می گوید:
_یه جای دیگه پیدا کردم.
همین امروز میبرمت اونجا...
صدای در نمیگذارد مرتضی حرفش را ادامه دهد.
سید بلند می شود و می گوید در را باز می کند.
صدای سید به گوش می رسد، انگار با خدیجه خانم صحبت می کند.
خدیجه خانم با تعجب نگاهم می کند و با شرمساری می گویم:
_ببخشید بدون اجازهی شما مهمون آوردم. ایشون شوهرم هستن.
ابرویش را بالا می دهد و با سر حرفم را قبول می کند.
_خوش اومدین، بشینین چای بیارم.
مرتضی دست را برای احترام روی سینه اش می گذارد و می گوید:
_نه، مزاحم نمیشیم باید بریم دیگه.
خدیجه خانم کمی اصرار می کند و سید هم می گوید:
_دستتون دردنکنه مادر! ما باید بریم. ممنون از شما.
مرتضی و سیدرضا بلند می شوند.
خدیجه خانم برای بدرقهیشان می رود و بعد پیش من می آید.
می خواهم لباس های تمیز خدیجه خانم را به دستش بدهم اما نمی پذیرد.
کمکم می کند تا دم در بروم و از آن جا مرتضی دستم را می گیرد و سوار پیکان می شویم.
با حرکت ماشین دستم را برای خداحافظی بالا می آورم.
#اینستاگرام:Instagram.com/mobina.rfty
#کپےبههیچوجهجایزنیست🚫
#نویسندهمبینارفعتی(آیه)
#پندانه
✅از چشم خدا افتادهایم یا خیر؟
✍یکی از علما میگفت اگر میخواهی ببینی از چشم خدا افتادهای یا نه، یک راه بیشتر ندارد...
هروقت دیدی گناه میکنی و بعد غصه میخوری، بدان که از چشم خدا نیفتادهای.
اما اگر گناه میکنی و میگویی: مهم نیست؛ بترس که خط دورت کشیده شده باشد.
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_149 نوشیدنی پرید تو گلوم و شروع کردن به سرفه کردن الناز نگران نگ
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش
#پارت_150
از ماشین پیاده شدیم و سریع خودمونو به داخل ببمارستان رسوندیم فرهادو پارمیس و خاله سهیلا رو دیدم که مشغول حرف زدن با یه دکتر بودن ،،، توی چشم به هم زدنی خودمونو بهشون رسوندیم پارمیس بادیدن من خودشو تو بغلم انداختم و گفت
-- بالاخره جواب داد
با شنیدن این حرف تو خوشحالی غرق شدم خودمو از آغوشش جدا کردم قبل اینکه چیزی بگم الناز گفت
-- الان وضعیتش چطوره ؟؟؟
دکتر در جواب الناز گفت
-- حالشون خوبه اما حافظشونو به خاطر این دوماهی که توی کما بودن آسیب دیده که انتظار میره طی یه مدت کوتاه حافظشو به دست بیاره
دکتر اینو گفت و بعدش نگاهشو به من داد و با لبخند گفت
-- خانم ملکی بهتون تبریک میگم اینکه فیلم خاطرات گذشته رو با مانیتور برای بیمارگذاشتن خیلی تاثیر گذاره شماالان مشغول کارید ؟؟؟
سری تکون دادم و گفتم
-- نه متاسفانه یه مدت نتونستم سرکارم حضور داشته باشم بیمارستانم یه نفرو جایگزینم کرده بود
-- راستش ماهم به کادری مثل شما نیاز داریم اگه مایل باشید میتونید با ما همکاری کنید
باشنیدن اسن حرف دکتر یه نگاه به فرهاد انداختم که مشغول حرف زدن با مادرش بود و متوجه حرفای ما نشده بود ،،، الناز سرشو جلو آورد و آروم تو گوشم گفت
-- بهتره که اول با فرهاد مشورت کنی
سرمو به نشونه موافقت تکون دادم و به دکتر گفتم
-- من فکرامو میکنم بعدن بهتون اطلاع میدم
-- پس منتظر خبرتونم
تشکری کردم و دکتر رفت ،، بعد از رفتنش از بیمارستان زدم بیرون داشتم تو محوطه نفس میکشیدم که با صدایی الناز به خودم اومدم
-- چی شد ؟؟
-- الناز میخوام تنها باشم
-- باشه
متوجه افتادن یه کاغذ از جیب یه آقایی شدم ،،، الناز جلورفت و کاغذ رو برداشت و باصدای نسبتا بلندی گفت
-- ببخشید آقا این کاغذ از جیبتون افتاد
اون آقا باشنیدن حرف الناز برگشت سمتمون و بعدش به طرفمون اومد ،، چهره اش خیلی برام آشنا بود ،، رفتم توی فکر اینکه کجا دیدمش که با صدای دادوبیداد پارمیس به خودم اومدم
-- مرتیکه پررو تو به چه رویی اومدی اینجا
رفت سمت پارمیس که داشت به طرف اون یارو حمله میکرد و گرفتمش و گفتم -- این کیه پارمیس ؟؟؟؟
پارمیس عصبی گفت
-- این شهراده شوهر پارمیدا همون که باعث تصادف ما شد
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_150 از ماشین پیاده شدیم و سریع خودمونو به داخل ببمارستان رسوندیم
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش
#پارت_151
-- اين شهراده شوهر پارميداست هموني که باعث تصادف ما شد
هاج و واج به پارمیس که این حرفو زد نگا میکردم که متوجه شهراد شدم .... میخواد از موقعیت استفاده کنه و فرار کنه اما الناز پيرهنشو از پشت گرفت ونذاشت که فرار کنه ،، شهراد با چهره ای عصبی و چشای مثل خون به سمت الناز برگشت و محکم هلش داد به سمت عقب و سریع فرار کرد هين بلند کشيدم و خودمو به الناز که روی زمين افتاده بود رسوندم ... پارميسم شروع کرد به دوییدن و سعی میکرد خودشو به شهراد برسونه و با صداي بلندي میگفت
-- دو ماهه داري فرار ميکني اين دفعه ديگه نميذارم که دربری
به الناز کمک کردم و از رو زمين بلند شد يه نگاه بهش انداختم اصلا حالش خوب به نظر نميرسيد با دستاش لباسای خاکيش رو پاک کردو کيفشو از رو زمين برداشت نگاهمو دوباره به پارميس دادم که داشت به سمتون ميومد و با صدای نسبتا بلندی میگفت
-- بايد تاوان همه کاراشو پس بده
چند قدمی جلو رفتمو سوالی پرسیدم
-- چي شد ؟؟؟
پارميس سری تکون داد و گفت
-- هیچی به مامورايي که کنار خيابون بودن قضیه رو گفتم اوناهم افتادن دنبالش
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
💜🍃 🍃 #رمان_خاطرات_یک_مجاهد #قسمت195 چند روزی می گذرد تا زخم هایم بهتر شود اما هر شب کابوس های ترسن
💜🍃
🍃
#رمان_خاطرات_یک_مجاهد
#قسمت196
از تهران فاصله می گیریم و همچنان مرتضی میراند.
سید رضا را خیابانی پیاده می کنیم تا کارش را انجام دهد.
آنقدر می رویم تا به شهر ری می رسیم.
مرتضی توی کوچه های نزدیک حرم می پیچد و رو به روی خانه ای می ایستد.
خانه ای با نمای آجری و دری نخودی بعلاوهی شیشه های مشجر.
در را باز می کند
کمکم می کند تا وارد خانه شوم.
خانهی یک طبقه است و به زحمت از دو یا سه پله بالا می روم.
سعی میکنم کمرم را راست بگیرم. دوست ندارم مرتضی غم ها و سختی کشیدن هایم را ببیند.
نگاه گذارایی به خانه می اندازم.
آشپزخانهی شش متری، نشیمنی که داخلش یک موکت ۱۲ متری پهن شده است به همراه یک اتاق کوچک که دیوار مشترک با نشیمن دارد.
از توی اتاق دری به حیاط می خورد که وسط آن باغچهی کوچکی است.
حیاط به بیرون دری ندارد و گوشهی حیاط چند ردیف آجر قرار داده اند؛ انگار بنایی شده.
مرتضی برایم بستری پهن می کند و تشکر می کنم.
بدنم ضعیف شده است و نمیتوانم خیلی راه بروم و یا بایستم.
ناهار را هم خودش درست می کند و برایم سوپ جا می کند.
تشکر می کنم و میخواهم کنارم بنشیند.
انگار هنوز خودش را مقصر این اتفاق می داند و با درد کشیدن من بیشتر خودش را سرزنش می کند.
سر خم می کنم و به آرامی می پرسم:
_مرتضی؟
سرش را بالا نمی آورد و همان گونه لب می زند:
_جانم؟
_خوبی؟ کجاها رفتی؟
_تو کنارم نشستی معلومه که خوبم. چند روزی بیرجند و چند روزی زاهدان بودیم.
خیلی افراد با دل و جرئت بودن که توی شهرشون فعالیت کنن.
سری به نشانهی تحسین تکان می دهم.
انگار مرتضی تحمل نشستن در کنارم را ندارد و به بهانهی کاری از خانه بیرون می زند.
دواهایی که خدیجه خانم به دستم داده است را در نبود مرتضی به زخم پاهایم می زنم.
سعی دارم جوراب را از پایم در نیاورم تا چشمش به زخم هایم نیافتد.
کف پایم را با پارچهی تمیز می بندم و جوراب ها را رویش می پوشم.
از این میترسم که پردهی شرم بین مان با گذر زمان فرو بریزد و از ساواک بپرسد.
آن وقت از چه بگویم؟ از بیحیایی شکنجه گران و آرش با آن پیشنهاد شرم آورش یا زخم های روی دست و پشت گوشم بهدلیل خاموش کردن سیگار!
از خوردن کابل های درنده بر جسم جانم یا زخم هایی که روحم را به تاراج برد.
فکر دوباره به آن صحنه ها حالم را دگرگون می کند.
این خیال ها را از پس ذهنم کنار می زنم و یکی از کتاب های روی قفسه را برمی دارم.
خودم را با کتاب سرگرم می کنم که زنگ در به گوشم می خورد.
به امید دیدن مرتضی به هر سختی است به سمت در میروم.
لای در را که باز می کنم چهرهای چهارستون بدنم را می لرزاند.
پایش را لای در می گذارد و می گوید:
_من حرف دارم باهاتون! در رو باز کنین لطفا!
_حرف؟ چه حرفی؟ مگه امثال شما حرف زدن هم میدونن؟
_من گفتم ساواکی نیستم، من ارتشی هستم. این جرمه آخه؟ اگر ساواک بودم اینجوری نمی آمدم.
من فقط میخوام با شما و مرتضی حرف بزنم.
زورش زیاد است و نمیتوانم بیش از این مقاومت کنم و از طرفی با حرف هایش نرم تر می شوم.
دستم را از روی در برمیدارم و با دلخوری می گویم:
_بیاین تو!
چادرم را روی سرم جا به جا میکنم.
می ترسم حرف هایش راست نباشد و به طمع مرتضی به اینجا آمده باشند.
اگر مرتضی اینگونه دستگیر شود و من هیچ گاه خودم را نمی بخشم.
داخل می آید و به پشتی ها تکیه می دهد.
رو به روی اش می نشینم و رویم را با چادر می پوشانم.
_ریحانه خانم...
سرم را بالا می آورم و با تعجب می گویم:
_خانم حسینی!
دستش را به علامت مثبت تکان می دهد:«بله، همون خانم حسینی. من میخواستم درمورد چیزی صحبت کنم. نمیدونم میدونین یا نه.
شما همه چیز رو در مورد مرتضی غیاثی می دونین؟»
تای ابرویم را بالا میدهم و برای حمایت از مرتضی لب می گشایم:
_اون چیزی که تشخیص داده باید بدونم رو گفته. بعدشم هر کسی یک رازهای شخصی داره که نمیتونه به هیچکی بگه.
_حتی اگه اون فرد همسرش باشه؟
با جدیت تمام می گویم:« بله!»
_پس بزارین وقتی خودش باشه رازشو بگم.
بعد هم بلافاصله بلند می شود و به طرف در می رود.
از رفتارش متحیر می شوم.
نه به آن اصرار که وارد خانه شد و نه به این سرعت که خارج می شود.
بعد از بدرقه اش به طرف آشپزخانه می روم تا شام درست کنم.
نگاهی به یخچال پر و کابینت ها می اندازم. دلم میخواهد برای مرتضی کوفته درست کنم.
به هر جان کندنی است.
#اینستاگرام:Instagram.com/mobina.rfty
#کپےبههیچوجهجایزنیست🚫
#نویسندهمبینارفعتی(آیه)
کلام طلایی 🌱
💜🍃 🍃 #رمان_خاطرات_یک_مجاهد #قسمت196 از تهران فاصله می گیریم و همچنان مرتضی میراند. سید رضا را خیا
💜🍃
🍃
#رمان_خاطرات_یک_مجاهد
#قسمت197
دستم را به طرف کابینت دراز میکنم تا قوطی نمک را بردارم.
دستم به آخر کابینت نمی رسد و روی پنجهی پایم می ایستم که از درد جیغ می کشم و پخش زمین می شوم.
خودم را که جمع می کنم.
متوجه می شوم رویم و دور و اطرافم پر از نمک هایی شده که از قوطی بیرون پریدن.
از بی عرضگی ام حرصم می گیرد و با جارو دستی آشپزخانه را جارو می کنم.
تا کوفته ها حاضر شود بار ها از شدت درد کار را تعطیل کرده ام.
زنگ که به صدا می آید و می پرسم:« کیه؟»
صدای مرتضی را که می شنوم در را باز می کنم.
با دیدن او یاد مرد ارتشی می افتم که به خانه آمد.
میان او و مرتضی شباهتی وجود دارد ولی رابطهای که میان آن هاست برایم گنگ است.
لبخندی می زنم و خسته نباشید را به استقبالش می فرستم.
تشکر می کند و با بو کشیدن هوا چشمانش خماری می رود و می پرسد:
_کوفته درست کردی؟
با چشمانم جوابش را می دهم.
اخمی از سر دلسوزی می کند:«آخه تو حالت خوب نیست. چرا زحمت می کشی؟»
_قابلت رو نداره، فقط ضرر هم رسوندم.
نمیدونم چیشد وقتی افتادم پایین دیدم نمکا ریخته!
شانه اش را تکان می دهد و می گوید:
_خودت خوبی؟ آخه من نوکرتم، اگه خودت یا بچه طوریتون میشد چی؟
لبخند تلخی می زنم. بیچاره بچهام چه کتک ها که نخورده!
معجزه می دانم که بچه از آن جهنم زنده مانده.
_خوبیم. باباجون نگران نباشه.
سفرهی شام را پهن می کنم مدام به پدر و آن تیمسار فکر می کنم.
ای کاش می توانستم از آقاجان خبری بگیرم، میترسم حرف هایش حقیقت شود!
با این فکرها دیگر میلی به غذا ندارم.
مرتضی چشمش به من می افتد و حس کنجکاوی ذهنش را قلقلک می دهد و می پرسد:
_چیزی شده؟
سرم را بلند می کنم:«نه! چطور؟»
_به خودت نگاه کن، تو ریحانه ای نیستی که خستگی رو از تن من درمیاوردی.
چیشده ریحانه؟ ماهروی من چرا لبخند نمیزنه؟
لبخندی همراه با بغض روی لبم نقش می بندد.
_نه چیزی نیست.
چانه ام را میان دستانش می گیرد:«چیزی نشده یا دیگه محرم اسرارت نیستم؟»
لبم را به دندان می گیرم و می گویم:
_این چه حرفیه. نمیخوام ناراحتت کنم.
_ساواک؟ تو فکر کردی چیزی نگی من نمیفهمم؟
بخدا نمیخواستم بگم اما وقتی میبینم تویِ پر انرژی توی بستر خوابیدی یا تویِ جوونی دولا راه میری دلم میخواد کور باشم و اینا رو نبینم.
غیرتم له شده اما نابودش که نکردن. مطمئن باش حسابشونو پس میدن!
_اونا همین الانشم خیری نمیبینن. دنیا و آخرتشونو نابود کردن ولی درد من اینا نیست.
بی اختیار لحن به بغض نشسته ام تبدیل به جویبار اشک می شود و از چشمم می چکد.
دست گرمش را جلو می آورد و قطرات باران چشمانم را با دستش محو می کند.
بشقاب را جلو می دهم و می گویم:
_من آقاجونمو دیدم، توی زندان بود.
نمیدونی نامردا چقدر اذیتش کرده بودن.
آقاجون یه حرفی بهم زد که...
شدت اشک ها به حدی است که مجال صحبت کردن را به من نمی دهند.
دلم نمیخواهد مرتضی ناراحت شود و اشتهایش کور! اما اشک و غصه این چیزها را نمیفهمند.
مرتضی لیوان آبی به دستم می دهد و می گوید:
_گریه نکن! طاقت اشکاتو ندارم ریحانه جان.
_آخه... آقاجون گفت ساواکیا شهیدش میکنن.
گفت اسم دخترشو بزارم زینب. مرتضی آقاجون درست میگه؟ بنظرت شهیدش میکنن؟
سکوتش را که میبینم آه از نهادم برمیخیزد.
_تو رو خدا یه چیزی بگو مرتضی! آقاجونم چی میشه؟
دست هایش را دور بازوهایم قلاب می کند:« تو رو خدا بی تابی نکن! جز دعا کاری ازمون برنمیاد.»
اشکم شدت می گیرد.
به سختی بلند می شوم و خودم را به بستر می رسانم.
پتو را روی خودم می اندازم و با فکر کردن به آقاجان و بغض پنهان به خواب می روم.
همه اش کابوس! این کابوس های لعنتی خودشان را مثل بختک روی زندگی ام انداخته اند.
نفس زنان بیدار می شوم و تا صبح با چشمان باز به سقف زل می زنم.
دلم نمیخواهد با آن ماجرایی که شب درست کردم الان مرتضی را بیدار کنم.
بیدار بشود و ترس مرا ببیند فکر و خیال می کند.
بعد از نماز صبح آرامشی به من دست می دهد و باعث می شود بخوابم.
میان خواب و بیداری هستم که با صدای در بلند می شوم.
با چشمان نیمه باز به طرف در می روم و چادر را روی سرم مب اندازم.
با بی حوصلگی می گویم:«بله؟ کیه؟»
صدای مردانه ای می گوید من هستم.
ترس برم می دارد و به تته پته می افتم.
_اممم... شما؟
_افشار.
دست و پایم را گم می کنم و می پرسم باز چه میخواهد.
کمی طول می کشد تا در را باز کنم.
سرک می کشم به کوچه، انگار کسی نیست.
داخل می آید و به بهانهی چای میروم توی آشپزخانه تا به مرتضی زنگ بزنم.
#اینستاگرام:Instagram.com/mobina.rfty
#کپےبههیچوجهجایزنیست🚫
#نویسندهمبینارفعتی(آیه)