eitaa logo
کلام طلایی 🌱
5.5هزار دنبال‌کننده
7.3هزار عکس
1.9هزار ویدیو
18 فایل
«(ٱللَّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ)» رمان: (عبورازسیم خاردارنفس ) نویسنده :لیلا فتحی پور روزی دو پارت 💚 ⛔⛔کپی حرام ⛔⛔ انتقاد و پیشنهاد 👈 @aidj122 تبلیغ ،ادمین👇 @BASIRIIII
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
.....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_157 از حرفاش حرصم گرفته با صدای بلندی گفتم -- تو چطور حيوونی هس
برگشتم سمتش و با صدایی که سعی در کنترلش داشتم گفتم -- اونی که داره دروغ ميگه تويی مکثی کردم و چندقدمی جلو رفتم و فاصلمو باهاش پرکردم ،، مچشو گرفتم و به زور از رو صندلی بلندش کردم و از اتاق انداختمش بيرون و درو محکم بستم و زیرلب دختره ی بی حيایی رو نثارش کردم و خودمو رسوندم به پارميدا وبهش گفتم -- يه وقت حرفاشو باور نکنی اون يه مار هفت خطه پارميدا بدون گفتن هيچ حرفی روی تخت دراز کشيد و چشاشو بست منم کنارش نشستم ....نزديکای عصر بود که دکتر برا معاينه اومد بعدازاتمام معاينه دکتر نگاهشو به من داد و گفت -- حالشون خیلی خوب شده ،،، همونطور که قبلنم گفتم امروز مرخصن لبخند رضایت بخشی روی لبم نشست که دکتر ادامه داد -- راستی قرار بود درمورد پيشنهادم فکر کنيد سرمو پایین انداختم و گفتم -- شرمنده اما هنوز تصميمی نگرفتم به محض اينکه فکرامو کنم بهتون اطلاع ميدم دکتر سری تکون داد و گفت -- هرطور که راحتيد نگاهشو از من گرفت و به پارميدا داد و گفت -- خاطرات گذشته رو به ياد مياريد ؟؟؟ .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_158 برگشتم سمتش و با صدایی که سعی در کنترلش داشتم گفتم -- اونی ک
پارميدا مکث کوتاهی کرد و با لحن ناراحتی گفت -- اگه کسی خودشو معرفی کنه يا خاطراتی از گذشته رو برام بگه ممکنه که چیزی يادم بياد دکتر لبخندی زد و گفت -- عاليه ،، اصلا نگران نباشید به مرور زمان همه چی رو به خاطر مياريد پارميدا سرشو به نشونه فهميدن تکون داد دکتر و پرستار از اتاق رفتن بيرون گوشيمو از داخل کيفم درآوردم و با فرهاد تماس گرفتم بعد از چندتا بوق جواب داد -- الو -- الو فرهاد دکتر پارميدا رو مرخص کرد اگه ممکنه بيا بيمارستان تا مارو ببری خونه فرهاد مکثی کرد و گفت -- خودم نميتونم اما فرزام رو ميفرستم -- باشه پس ميبينمت -- ميبينمت گوشي رو قطع کردم و انداختم تو کيفم پارميدا از رو تخت بلندشد و بهم گفت -- اگه ميشه لباسامو بده رفتم سمت کمد و ساک لباساشوبيرون آوردم و بهش دادم ... مشغول عوض کردن لباساش شد خواستم کمکش کنم که با دستش مانع شد با صدای آرومی گفتم -- بذار کمکت کنم پارميدا با لحن سردی گفت -- لازم نيست کنارش روی تخت نشستم و با اخم نگاش کردم و گفتم -- ببينم نکنه تو حرفای اون دختره رو باور کردی ؟؟ -- نه من خودم حرفای اونو حس کردم ،،، دعواهای باباو مامانم با من اينکه شب وروز برای عشقم اشک ميريختم با لحن عصبی گفتم -- آره تو اشک ريختی اما برای فرزام نه ،، برای شوهرت شهراد اشک ریختی پارميدا صداشو بالا برد و گفت -- بسه ديگه نميخوام چيزی بشنوم هرکدومتون يه چيزي ميگيد ... ديوونم کرديد از کنارش بلند شدم و خودمو به پنچره رسوندم و دیگه حرفی باهاش نزدم يه مدت گذشت فرزام رو ديدم که وارد محوطه بيمارستان شد برگشتم سمت پارميداوگفتم -- فرزام اومد پاشو بريم کيفمو از روی صندلی برداشتم همين موقع در باز شد و فرزام اومد داخل و بعد اینکه سلامی کرد ،،،، رو کرد به پارميدا گفت -- بهتری ؟؟؟ پارميدا از رو تخت بلند شد و گفت -- نه .... تا وقتی که نفهمم کی راست میگه کی دروغ خوب نیستم فرزام نگاه متعجبی به من انداخت و با لحن سوالی گفت -- در چه مورد ؟؟؟؟ خواستم جوابشو بدم که پارميس توی چارچوب در ظاهر شد و نفس زنان گفت -- بريم ؟؟؟ پارميدا بدون توجه به پارميس نگاشو به فرزام داد و گفت -- در مورد اينکه منوتو قبلا چه رابطه عاشقانه ای باهم داشتيم ؟؟؟ با حرفی که پارمیدا زد چشای فرزام از تعجب گرد شده بود و چشای پارميسم پر از اشک شده بودن .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
کلام طلایی 🌱
🌻✨ ✨ #رمان_خاطرات_یک_مجاهد #قسمت203 جلو می روم و صبحانه شان را خودم می دهم. سر سفره سلین جان با ا
🌻✨ ✨ کلید را می اندازم و وارد خانه می شوم. با صدایی به سمت عقب برمی گردم. زن به ظاهر ثروتمند و بی حجابی جلویم سبز می شود. بوی عطر تندش حالم را بهم می زند. _خانم حسینی؟ _سلام، خودم هستم. _من اومدم لباسامو بگیرم. شستی که؟ لحنش چنان محکم و از سر غرور است که حالم را دگرگون می کند. چپ چپ نگاهش می کنم و می گویم: _لباس؟ ولی من از شما لباسی نگرفتم! پوفی می کند و به انتهای کوچه خیره می شود. عینک دودی اش را از صورتش برمی دارد:« نوکرم آورده بهت داده، خانم دولتی رو نمیشناسی؟» _چرا دو تا لباس آوردن با این اسم. میارم براتون. در حال رفتن به داخل هستم که با حالت تمسخر می گوید: _بدو حالم داره از محله های در پیتی بهم میخوره! چیزی نمی گویم و تمام حرفش را درون خودم می بلعم. بچه ها را زمین می گذارم و پالتو ها را توی کاغذ می پیچم. جلو می روم و بهش میدهم. یک جوری کاغذ را از دستم می گیرد که انگار بیماری واگیر داری دارم! آخر کسی نیست به او بگوید پول هایت را بگیرند چه داری که رو کنی؟ پول را دو برابر می دهد اما من قبول نمی کنم. باقی اش را به خودش می دهم و بی هیچ حرفی به خانه می روم. کمی می گذرد که با صدای در از جا بلند می شوم. دست زینب کوچولو را می گیرم و باهم از پله ها پایین می آیم‌. در را که باز میکنم چهره‌ی همسایه جدیدمان نمایان می شود. لبخندی روی لبانم نقش می بندد و می گوید: _سلام، ببخشید مزاحم شدم. شما نبودیم یه آقایی اومده بود. به گمونم یک ساعت نشسته بود و خونه‌ی شما رو نگاه می کرد. جرقه ای توی ذهنم می خورد و با خودم می گویم نکند...؟ تمام روح و روانم پر از مرتضی می شود و با اشتیاق می پرسم: _شوهرم نبودن؟ دستانش را به نشانه‌ی بی اطلاعی بالا می آورد:«والا ما تازه اومدیم. منم شوهر شما رو ندیدم.» این اما، ولی و بهانه ها جواب دلم نیست! مشخصات ظاهری مرتضی را می گویم. _یه مرد با قد متوسط. ته ریش داره و موهای تقربیا سیاه، پوستشم به سفید میزنه‌. همین نبود؟ بنده خدا کمی تامل می کند. _والا نه! فکر نکنم این شکلی باشن. اتفاقا موهاشون جوگندمی بود البته با ریش های بلند. مایوس می شوم. نردبان امیدی که به یکباره ساخته بودم و در حال صعود از آن بودم، به یکباره فرو ریخت! ناراحتی را پشت خنده پنهان می کنم و بعد از تشکر در را می بندم. به محمدحسین و زینب اهمیت نمی دهم که خاک باغچه را روی خودشان می ریزند. انگار در عالمی وارد شدم که هیچ رنگ و صدایی ندارد. میان این ندانم ها من چه کنم؟ اشک هایم را پاک می کنم و بچه ها را بغل می گیرم. لباس های خاکی شان را عوض می کنم. خورشید با قدم های نارنجی خودش را به پشت کوه می رساند تا در فراق ماه، شبش را روز کند. برای بچه ها سوپ درست می کنم. هر چه دستم می آید را مخلوط می کنم و چیز بدی نمی شود. محمدحسین دست های کثیفش را به سرش می مالد و موهایش کثیف می شود. اخم می کنم و با عصبانیت می گویم: _این چه کاریه؟ محمدحسین! با شنیدن داد های من شوکه می شود. هیچ گاه دلم نمی خواست صدایم را روی بچه بلند کنم اما نمیدانم به یکباره چه شد که از کوره در رفتم. صدای گریه اش بلند می شود و وحشتاک زجه می زند. طولی نمی کشد که زینب هم ترس برش می دارد وهر دو می گریند. هر کاری می کنم ساکت نمی شوند. اسباب بازی هایشان را روی زمین می ریزم و مثلا بازی می کنم. انگار نه انگار گریه شان به هوا می رود و گوشم را خسته می کند. دستم را روی گوش هایم می گذارم. اشکم جاری می شود و من هم گوشه ای کز می کنم. سرم را میان دو دستانم می گیرم و می گویم: _آخه چرا اینجور باید بشه؟ خدایا، اگه نگم خستم دروغ گفتم. از مرتضی هم دلخور هستم و هر حرفی به ذهنم می آید به او می گویم. بچه ها را بغل می کنم و به حیاط می برم. ماه را نشانشان می دهم و کمی با ملایمت باهاشون حرف میزنم. با آرام شدن من آنها هم آرام می شوند و به هم ماه را نشان می دهند. آن ها را به داخل می آورم و تشک هایشان را پهن می کنم. میان شان دراز می کشم و لالایی می خوانم. محمد حسین خیلی زود چشمانش را می بندد و مرا مبهوت حس مادرانه ام می سازد. زینب را در آغوش می گیرم و تا صبح مراقبشان هستم. صبح به آهستگی از جا بلند می شوم و تا بچه ها بیدار نشده اند تصمیم می گیرم کارهایم را انجام دهم. ملحفه های سفید را توی تشت می اندازم و رویش پودر می زیرم. :Instagram.com/mobina.rfty 🚫 (آیه)
کلام طلایی 🌱
🌻✨ ✨ #رمان_خاطرات_یک_مجاهد #قسمت204 کلید را می اندازم و وارد خانه می شوم. با صدایی به سمت عقب برمی
🌻✨ ✨ دستانم را توی تشت پر کف می برم و حسابی آنها را بهم می ساییدم. کمرم از بس نشسته ام خشک شده و به سختی بلند می شوم. ملحفه را در هوا تکان می دهم و روی بند ها پهن می کنم. به همین ترکیب چندین ملحفه دیگر را هم می شویم و پهن می کنم. صدای در همانا و گریه های بچه همان! چادرم را سرم می کنم و به داخل خانه سرک می کشم. لبخندی می زنم و با صدایم بچه ها را به خود می خوانم. وقتی خیالشان از من راحت می شود به سراغ در می شوم. دستگیر را می کشم و در را هل می دهم. مردی با اورکت لجنی پشت به من ایستاده، قلبم شروع به تالاپ و تلوپ کردن می کند. مدام با خودم می گویم وقتی برگردد، من چهره‌ اش را یک دل سیر نگاه خواهم کرد. مرد وقتی برمی گردد شوکه می شوم. دستم را روی دهانم می گذارم و با ناباوری بهش خیره می شوم‌. دو سال و اندی از آخرین دیدارمان می گذشت. روزی که با رفتنش احساس کردم تنهاترین آدم شده ام. درست به یاد دارم که وقتی از حجره‌ی حوزه بیرون رفت که نجوای امیدوارانه ای در گوشم نواخت. حالا این مرد برگشته است! دایی کمیل که همواره مرا تشویق و تحسین می کرد برگشته! دایی با اخلاق و منش‌اش دردانه‌ی مادر و خانم جان شده بود. غم عمیقی در دریای مواج چشمانش نهفته و خستگی زیادی را به دوش کشیده. آن قدر غرق خیال شده ام که فراموش می کنم جواب سلامش را بدهم. چشمانم را باز و بسته می کنم تا ببینم درست می بینم! او همان دایی مهربان من است؟ بله! خودش است! لبخند و اشک هایم با هم آمیخته می شوند. به سختی می توانم خودم را کنترل کنم و جوابش را بدهم. دستش را می گیرم و او را به داخل می آورم. صدای گریه و بی تابی بچه ها توی گوشم می پیچد. دایی پشت سرم از پله ها بالا می آید و من به محض رسیدن، بچه ها را در آغوش میگیرم و آرامشان می کنم. دایی با دیدن این صحنه لبخندی می زند و صدای نازنین‌اش توی گوشم می چرخد: _فدای تو و این فسقلی ها بشم. مرتضی گفته بود بچه دارین اما من باور نکردم. وای خدا ببین چقدر نازن! دهانم خشک می شود و به سختی می پرسم:« مرتضی؟ مگه شما دیدینش؟» لبخند پر ار اطمینانی بهم می زند. نگاهم را به عمق چشمانش گره می زنم. _آره، یه چند روزی هم بند بودیم. باید خجالت کشیدنشو میدیدی! همچین سرخ شده بود که انگار چی شده! والا من خیلیم خوشحال شدم که این همه مدت تنها نبودی دایی جان. همش نگرانیم تو بودی. لبخند کمرنگی روی لبم می نشیند. این که از مرتضی می گوید حالم خوب می شود. اگر پرده حیا میان مان نبود بی آلایش از او می خواستم تا صبح از مرتضی در گوشم زمزمه کند. نگاهی به خانه می اندازد و چند قدمی برمی دارد. _نه خونه‌ی خوبیه، دو قدم برمی داری میرسی شابدُالعظیم‌. الحق که مرتضی خوش شانسه! خوب گلی می چینه و تو گلدونش میکاره. نمی فهمم منظور دایی من هستم یا این خانه؟ برای این که بفهمد که حواسم به گفته هایش هست الکی بله ای می گویم‌. حواسم پی آقاجان می رود، با خودم می گویم اگر دایی، مرتضی رو دیده می تواند آقاجان را هم ببیند. لب هایم را جمع می کنم و همراه با تردید می پرسم: _دایی شما آقاجونم رو دیدین؟ دایی متعجب وار نگاهم می کند. دستی به دامنم می کشم و دوباره سوالم را تکرار می کنم. دایی همچنان تنها نگاهم می کند و بعد با دهانی که از تعجب باز مانده؛ می گوید: _آقاجونت؟ مگه گرفتنشون؟ تهران؟ تو از کجا میدونی؟ سوالات دایی ذهنم را مختل می کند. می دانم اصلا خوشایندش نیست که بگویم او را در زندان کمیته مشترک دیده ام! برای این که بحث را خاتمه بدهم بلند می شوم تا چای بریزم. استکان و نعلبکی را مقابلش می گذارم و او با بهت به من زل می زند. به چای اشاره می کنم و با لبخند مصنوعی می گویم: _بخورین دایی! ببخشید من شما رو پذیرایی نکردم. اصلا درست و حسابی شما رو تحویل نگرفتم. اصلا که اینطور شد بزارین یه ناهار بزارم. چطوره خودتون بگین چی درست کنم؟ تنها سکوت است که نجوای بی صدایی در گوشم می نوازد. به طرف آشپزخانه می روم که میان راه دایی صدایم می زند:« ریحانه؟ بیا دایی!» زینب را که برایم آغوش گشوده بغل می کنم و سر به زیر کنار دایی می نشینم. تکان خوردن های زینب و سکوت دایی مرا کلافه کرده. بالاخره لب از لب باز می کند: _ریحانه، آقاجونتو گرفتن؟ تو از کجا خبر داری؟ چشمانم از خاطرات دیدار پدر نم دار می شود و به سختی به سخن می آیم: _آره دیدمش البته دوسال پیش. _کجا؟ دیگر این را نمی توانم پاسخ دهم. :Instagram.com/mobina.rfty 🚫 (آیه)
.....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_159 پارميدا مکث کوتاهی کرد و با لحن ناراحتی گفت -- اگه کسی خودش
نگاهم رو پارميس قفل شده بود که اشکاش پشت سرهم ميريختن ،،، سر ناباوری تکون داد و بدون هيچ حرف دیگه ای از اتاق زد بيرون ،،، دنبالش راه افتادم اما انقدر سريع رفت که نتونستم بهش برسم برگشتم سمت اتاق، پارميدا هنوز رو حرفش اصرار داشت و با صدای بلندی گفت -- ميشه واقعيتو بگی اما فرزام بهش جوابی نميداد هرلحظه تن صدای پارميدا بالاتر ميرفت -- زودباش جوابمو بده دیگه سرتاسفی براش تکون دادم وگفتم -- اولا مواظب تن صدات باش اينجا بيمارستانه دوما من بهت گفتم که هيچی..... پارميدا وسط حرفم و با لحن تندی گفت -- -- تو خفه شو خودش زبون داره فرزام نگاشو بین من و پارمیدا جابجاکرد و بالاخره سکوتشو شکست و گفت -- بين من وتو هيچ واقعيتی وجود نداشته و نخواهد داشت ولی پارميدا بازم باور نکرد و روی حرف خودش اصرار داشت -- من ميدونم که بابام اينا مانع شدن و يه چيزایی يادمه... -- اون چيزایی که يادته مربوط به شوهرته که پليسا دنبالشن با حرفی که فرزام زد پارميدا ادامه حرفشو خورد و دیگه ساکت شد .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_160 نگاهم رو پارميس قفل شده بود که اشکاش پشت سرهم ميريختن ،،، سر
فرزام از سکوت پارمیدا استفاده کرد و ادامه داد -- من وتو حتی کوچکترين رابطه ای باهمديگه نداشتيم الانم اين حرفارو همين جا چال ميکنيم مکثی کرد و نگاشو به من داد و ادامه داد -- اگه آماده ايد تا بريم سرمو به نشونه مثبت تکون دادم و با پارميدا راه افتاديم انگار پارميدا اصلا تو حال خودش نبود با صدای آرومی گفتم -- خوبی ؟؟؟؟ پارميدا پوزخندی زد و گفت -- اگه الان بهت تکيه دادم و باهات ميام فقط به خاطر اينه که نميتونم وگرنه حتی جواب سلام آدمی مثل تورو نميدم اخمی کردم و گفتم -- ببينم مگه من چيکارت کردم ؟؟؟؟ -- هيچی فقط بهم گفتی گدا نفسمو سنگین بیرون دادم و گفتم -- همين الان فهميدی که دختره بهت دروغ گفته -- اما من تا آخر ماجرا ميرم و همه چي رو درمورد گذشته ام ميفهمم دیگه جوابی بهش ندادم ،،، رسيديم پيش ماشين فرزام درو باز کردو منو پارميدا سوار شديم و به سمت خونه راه افتاديم .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا