ا﷽
6️⃣0️⃣1️⃣ از صمیم قلب
به تهران رسیدیم هیچکدام از شایعههای محدودیت ترافیکی رنگ واقعیت نداشت. پسر تپل یازدهسالهٔ میزبان تا سر کوچه به استقبال ما آمده بود. جلوی ماشین میدوید و هر چند قدم برمیگشت و به عقب نگاه میکرد. میخواست مطمئن شود دنبالش میآییم. بعد از کلی تعارف و خواهش روی مبلها نشستیم صورت پسر خیس عرق شده بود. بعد از ساعتی سفره شام را پهن کردند. قورمه سبزی و برنج زعفرانی روی سفره برای چندبرابر میهمان بیش از اندازهای که ما بودیم ظرفیت داشت.
بعد از اعلام زمان مراسم بدرقه امام شهید چند تصویر و خاطره مدام در ذهنم مرور میشد. ویدئوی قدیمی مردی که ازحالرفته است و روی دست تشییعکنندگان امام خمینی به بیرون از جمعیت هدایت میشود. کندهشدن نردههای دانشگاه تهران بهخاطر فشار جمعیت هنگام تشییع پیکر شهید سلیمانی یا زنی که با فاصله، تماشاگر خودروی حمل پیکر شهید رئیسی بود بهخاطر موج جمعیت روی زمین افتاد و خطر از بیخ گوشش رد شده بود.
همه این تصاویر باعث شد دنبال بهانه باشم.
نه برای نرفتن. برای تنها رفتن. هر دفعه چیزی میگفتم یکبار از ازدحام جمعیت، یکبار از نداشتن جایی مناسب برای استراحت و اسکان. یکبار از بیبرنامگی و عدم اطلاعرسانی درست و دقیق برای بدرقه امام شهید.
هر بار این مسائل را طوری مطرح میکردم که همسرم خودش پاسخ منفی بدهد و برای نیامدن عذر بیاورد، بگوید توی این شلوغی جای خانمها نیست.
تلاش میکردم بهانهٔ نیامدن را در دهانش بگذارم؛ اما انگار دهانش را موم زده باشد شبیه زنبوری که جدارههای کندو را برای جلوگیری از هرگونه خطر یا جریان هوای نامناسب موم میزند.
از اطلاعرسانی نامناسب مراسم استقبال میکردم سعی میکردم ترس از شرکت در مراسم را به خانواده منتقل کنم. آب توی هاون میکوبیدم.
آخرین بار گفتم: «این سفر از اربعین هم سختتره آ!»
همسرم لبش را کج کرد و گفت: «دیگه از اربعین که سختتر نیست.»
جواب کوتاهش بهانههایم را کوتاه کرد.
خواهرش هم تصمیمش را گرفته بود. اگر ما نمیرفتیم خودش تنها میرفت. در چنین سفرهایی همیشه با هم بودیم مثل سفرهای اربعین. اگر میرفتیم نمیتوانستیم او را با خودمان نبریم. کوتاه نمیآمدم گفتم: «اسکان نداریم برای شما سخت میشه.»
چند روز بعد همین بهانه هم از دستم رفت. خواهر همسرم در تجمعهای شبانه ساری با خانوادهٔ جنگزدهای از تهران آشنا شده بود. بعد از حملات اسرائیل و آمریکا مدتی مهمان ساری بودند. چند شبی را بعد از پایان مراسم به خانه میرساندشان. همین کار باعث رفاقتشان شد و یک پیشنهاد. اگر خواستی توی مراسم بدرقه آقای شهید شرکت کنید بیاید خونه ما.
محدودیت ترافیک ایام مراسم را بهانه کردم گفتم: «ورودیهای تهران مسدود است و فاصله تا خانهٔ آنها خیلی زیاد است.»
همسرم و خواهرش گفتند: «اشکال نداره مگه اربعین میرفتیم، جایی مشخص داشتیم. اگر تونستیم میریم خونشون اگر نشد که نشد.»
فکر میکردم هنوز میتوانم تصمیمشان را عوض کنم تا اینکه در تجمع شبانه یکی از دوستانم را دیدم، در مورد مراسم صحبت کردیم پرسید: «مگر شما با خانواده نمیروید؟» بیاختیار گفتم: «چرا با خانواده میرویم.»
جوابی نبود که دوستش داشته باشم. انگار چیزی توی دلم فروریخته بود. خجالت میکشیدم بگویم میترسم یا حوصله کشیدن زن و بچه را توی این جمعیت ندارم. بعد از ۱۲۰ شب حضور مستمر در تجمعات این تصور در ذهن آنها به وجود آمده بود که برای آخرین وداع با آقای شهید حتماً با خانواده شرکت خواهیم کرد. اما من تمام هفته را دنبال راهی بودم که سبکتر و بیآنکه مسئولیت همسر و بچهها را داشته باشم راهی تهران شوم.
با هر قاشق قورمه سبزی را که روی پلوی توی بشقاب میریختم تلاشهایی را که برای منصرفکردن خانواده میکردم به یاد میآوردم. نداشتن اسکان را بهانه کردم حالا همان بهانه ما را سر سفره افرادی نشانده بود که با همه سختیهای روزگار درب خانهشان را بیهیچ منت و تردیدی به روی ما بازکرده بودند. به صاحبخانه نگاه میکردم به اعتقادش غبطه میخوردم. او همان کاری را میکرد که سالها در خانههای عراقی روزهای اربعین دیده بودم بدون حسابگری و بیمنت. از صمیم قلب.
✍ #سیدمحمدمهدی_عمادی #ساری
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
7️⃣0️⃣1️⃣ «تو جان منی، وداع جان آسان نیست»
عین آدمهایی که سرطان گرفتهاند و دکتر جوابشان کرده و در حال احتضار فقط چند ساعت فرصت دارند، این سه ساعت باقیمانده را زندگی کردم. با یک بچهٔ یکسال ونیمه، بست نشستم توی بام مصلی و همینطور به تابوتهای کوچک و بزرگِ رویهم نگاه کردم. دلشورهای داشتم که انگار از بلندی پرتم کرده باشند پایین. حس میکردم تهِ دلم خالی شده. دستم را گذاشتم روی سینهام و سلام دادم. از همان فاصلهٔ چندصدمتری دستش را بوسیدم. مداح گفت: «این آخرین ساعات بدرقهٔ رهبر شهیدمون دستانتون رو بیارید بالا و بگین یا حسین.» صدای یا حسین خیلی یکدست بالا گرفت. آنقدری که احساس کردم پردهٔ گوشهایم لرزیدند.
اضطرابم بیشتر شد. حس کردم دقیقهها دیگر آرام نمیگذرند؛ انگار دنبال هم گذاشته بودند و همدیگر را هل میدادند تا زودتر از این لحظه عبور کنند. دیگر آقا را نمیشد توی تهران حس کرد و من نمیدانستم با حسرتِ بعدهایم چه کنم. پسرم یکگوشه مهر گذاشته بود و توی حالوهوای خودش داشت جوری دولا و راست میشد که بتواند بالاخره شبیه من و بابایش سجده کند.
یک تیم فیلمبرداری آن پشت درگیر بازکردن قطعات کِرین و جمعوجور کردن وسایلشان بودند.
نزدیک غروب بود و من یاد لحظهای افتادم که داشتم از تهران سفر میکردم به زاهدان. باید حداقل پنج سال آنجا میماندم. توی شهری غریب و ناامن. با آدمهایی که نمیشناختمشان. دلم گرفته بود. مامان آمد فرودگاه و یک ساعت مانده بود به پرواز. دوست نداشتم آن لحظات تمام شود. میدانستم اگر بروم تا مدتها نمیتوانم بغلش کنم.
دستم را باز کردم و گرفتمش توی بغلم و گفتم: «مامان خیلی حالم بده، الان که دارم میرم تازه به چشمم میاد که چقدر میتونستم ببینمتون و باهاتون حرف بزنم.»
مامان از گریه، چشم و دماغش قرمز شده بود. نمیدانم برای اینکه حالم را بهتر کند این را گفت یا نه. بازویم را فشار داد و صورتم را بوسید: «دوری از آدمایی که دوستشون داریم باعث میشه آدم قوی و مستقل بشه وگرنه زندگی فلج میشه.»
دستش را گرفتم و بوسیدم. بعد هم رفتم به سمت گیت. قطرات داغ اشک چکید روی گونهام و پوستم را سوزاند. باید خانهبهدوش میرفتم تا بزرگ شوم و برگردم. توی این سالها با هر جانکندنی بود تحصیل کردم و با آدمهایی از مذهب و سلیقه مختلف، نشستوبرخاست کردم. این دوری من را مستقل کرد. منی که برای هر سرماخوردگی میرفتم خانهٔ مامان و دراز به دراز میخوابیدم تا یکی به دادم برسد و سرپایَم کند، حالا اما در هر دو بار عمل جراحی که داشتم جز خودم و همسرم به کسی حرفی نزده بودیم.
با صدای ضجههای مردم برگشتم توی مصلّی. بعضیها خودشان را میزدند، بعضی دستشان را بلند کرده بودند و توی آسمان تکان میدادند. انگار که داشتند از عزیزترینشان خداحافظی میکردند. زنها بیرمق میافتادند روی زمین و دستانشان را میکوبیدند روی پا. عین مادر بچه مرده ناله میکردند.
مداح با گریه گفت: «خداحافظ آقای غریب ما. مردم تهران با شما خداحافظی میکنند. ان شاالله در رکاب امامزمان برمیگردی. آقاجان شما زندهای...»
و پردهٔ آبیرنگی که جلوی تابوتها بود، خیلی آرام از پایین کشیده شد به سمت بالا و این آخرین دیدار مردم با آقا سید علی بود.
پاهایم را که از در مصلی گذاشتم بیرون، دلتنگیام چندبرابر شد. نگاهم افتاد به پرچم توی دستم. فشار انگشتانم را روی چوبش بیشتر کردم. آنقدر که انگشتانم به سفیدی میزد. یادم افتاد تا قبل نهم دی، از بلندکردن پرچم ایران و متلک شنیدن از بعضی آدمها فراری بودم. دستم را بردم بالاتر و برافراشتهتر چرخاندم. چند تا مرد که توی دستانشان پرچم حشدالشعبی عراق بود از کنارمان رد شدند و به سبز و سفید و قرمزِ توی دستم لبخند زدند. نشستیم روی موتور و راه افتادیم به سمت میدان، مثل صد و بیست و هفت شب قبل.
✍ #راضیهسادات_خلیلیطهرانی #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم میرود
ا﷽
8️⃣0️⃣1️⃣ چادر مجلسی
کنارم ایستاده بود. بوی عطر شیرینش توی نفسهایم میآمد و میرفت. چند دقیقه یکبار دوربین جلوی گوشیاش را روشن میکرد و میگرفت جلوی صورتش و بالای روسری مشکیاش را مرتب میکرد. گرهاش را صاف میکرد.
شعارهای خونخواهی مردم که بلند شد. سر دختر جوان بین مردم میچرخید. از گوشهٔ چشم میدیدمش که دوباره دوربین گوشی را باز کرد. چادر را عقب و جلو میکرد و خاکش را میتکاند. نگینهای مشکی و مخمل تکهدوزی زیر آفتاب سر صبح برق میزدند. روی پا قدمی به چپ و راست بر میداشت. جنب و جوشش چند باری تکانم داد. چادرم را از زیر پایش به ضرب بیرون کشیدم. دستش را گذاشت سر شانهام. پرسید: «ظاهرش خوب است یا نه؟» سر تکان دادم که خوب است. از من مرتبتر بود.
-این چادر رو روز اول اسفند خریدم.
به تکهدوزیهای چادر دست کشید و گفت: «گذاشتم کنار تا توی دیدار نوروزی سرم کنم. با لباسهای نو برم خونهٔ پدری.»
چشمهای روشنش را چرخاند به ته خیابان و چند بار پلک زد.
-اینجا آخرین جایی بود که میتونستم چادرمو سرم کنم و بیام ببینمش.
✍ #مائده_صفدریان #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم میرود
ا﷽
9️⃣0️⃣1️⃣ تابوتها چگونهاند؟
خیره شده بود به پیکرها. چشم از آنها برنمیداشت. خلوت را بر هم زدم و پرسیدم: «از کجا معلوم توی اون تابوتها آقا و خونوادهشون باشن؟» لبه کلاهش را جلوتر کشید و گفت: «نه من توی اون تابوتها رو دیدم، نه اونایی که ادعا میکنن این تابوتها خالیه. هیچکدوممون با چشم خودمون توی تابوتها رو ندیدیم.»
بعد اشاره کرد به جمله شهید همت: «هر وقت در مناطق جنگی راه رو گم کردید نگاه کنید آتش دشمن کدوم سمت رو میکوبه، همون جبهه خودیه.»
از همان زمان که دشمن شروع کرده بود به دروغبافی درباره بدل داشتن رهبری و کوبیدن شخصیت آقا سید مجتبی، فهمیده بود که جبهه خودی کدام سمت است. حالا هم داشت با تابوتی وداع میکرد که چند دهه رهبر منطقههای جنگ سرد و گرم در جبهه خودی بود.
✍ #فاطمهسادات_شهروش #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
0️⃣1️⃣1️⃣ جهیزیه
پتوها را یکییکی از بالای کمد پرت میکنم پایین. رویهم تلنبار میشوند. از بینشان رد میشوم و خودم را به در اتاق میرسانم. زیپ یکی از کاورها را باز میکنم. دست روی جنس گلبافتش میکشم. پرزهای نرمش زیر انگشت میخوابند. صورتم را توی پتو فرومیکنم. بوی نویی میدهد. گوشه لبهایم به بالا کش میآید.
- این پتو آبیه رو زن عموت داد، یادته؟
صدای گزارشگر فوتبال توی خانه پیچیده است. لابهلایش هم صدای چلیکچلیک شکستن تخمه. پتوی کناریاش را مادرجان برایم خریده است. آن یکی که گل قرمز دارد را خالهام. آن دیگریها را هم عمهها و داییهایمان. صدایم را بلند میکنم:
-نمیدونم این رسم پتو خریدن برا پاگشا رو کی تو خونواده رسم کرده. همه ولشون میکنی میرن پتو میخرن.
تخمه را بین دندان میچرخاند و سرش را به بالا و پایین تکان میدهد. بالشها را رویهم کنار دیوار سوار میکنم. هر کدامشان دوبرابر بالشت معمولی جا میگیرند. اما در عوض خیلی نرماند. خستگی راه را از تن زائرها بیرون میکنند. خدا کند همهشان مثل نهنهجان دنبال بالشت پربار باشند.
نهنهجان هر وقت از شهرستان میآید، پاتوقش خانه ما است. میگوید برای خواب باید خانه تازهعروس بمانی که تشک بالشهایش پفدار است. توی چشمهای خالههایم زل میزند و میگوید: «بَلیشتِ شِما که اَنگار سنگ دِ زِر سرت گِذیشتی.»
انگشت اشارهام را توی هوا بالا و پایین میکنم. زیر لب بالش و پتوها را میشمرم. چند تا ملحفه دستنخورده هم از ته کشو در میآورم میگذارم کنارشان. پنکه را از توی کارتن بیرون میکشم. سرهمش میکنم. کنار وسیلهها میگذارمش.
اگر میبود نمیگذاشت زائرهایش توی گرما بمانند. پدر امت بود دیگر. همیشه سختیها را برای خودش میخواست و راحتیها را برای ما مردم. مثل همان وقت که در گرمترین روز سال به بندرعباس رفت. یا آن روز که گفت اینکه من زیر سقفم و شما زیر بارانید برای من ناگوار است.
انگشتم را دو بار روی صفحه گوشی میزنم. عکسش دلم را مثل کاغذ مچاله میکند. با دو انگشت شست و اشاره فنجان چای را گرفته. بافت زمستانی توی تنش نشسته است و حسابی جذابترش کرده. رمز را وارد میکنم. برای مسئول موکب مینویسم: «یه مقدار وسیله دارم برا اسکان انشاءالله فردا براتون میارم.» پیام را ارسال میکنم.
سرم را بالا میآورم. به قاب عکس روی دیوار زل میزنم. توی دلم قربانصدقه قدوبالایش میروم. بغض گلویم را میفشارد. صدایم میلرزد:
-چهارتا تیکه جهیزیه که قابلتونو نداره.
بقیه جمله توی گلویم گیر میکند. چند لحظه فقط نگاهش میکنم:
-شما زندگیتونو برامون دادین آقا.
✍ #فاطمه_رضاییمقدم #مشهد
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
1️⃣1️⃣1️⃣ صحنه آخر
در کار خدا مانده بودم، مبهوت. مدام با خودم میگفتم:
-خدا عجب کارگردان پردل و جرأتی است که همان صحنهی اول، قهرمان داستانش را از قاب بیرون برده است.
روز اول، فقط مانده بودم میخواهد قصه را بدون حضور او چطور پیش ببرد. اصلاً برایم باورکردنی نبود که دیگر نیست.
روز دهم اسفند، وقتی مجنونوار راه افتاده بودیم سمت میدان انقلاب، هنوز باور نکرده بودم. تمام روزهای آخر زمستان، بهار و اوایل تابستان منتظر بودم برگردد. مدام یک صحنه از بازی تاج و تخت جلوی چشمم میآمد؛ جایی که در سناریوی سریال، جان اسنو میمیرد. او محبوبترین شخصیت داستان بود. خیلی از طرفداران سریال میگفتند بدون او دیگر بازی تاج و تخت را دنبال نمیکنند. اما در قسمت بعد، جادوگری آمد و روح جان اسنو را به جسمش برگرداند.
از همان اسفند، ته دلم منتظر چنین معجزهای بودم؛ اینکه یک روز دوباره ببینمش؛ همانطور ایستاده، سروقامت و با لبخند همیشگی.
دیشب که مهمان دارالذکر شد، فهمیدم قواعد فیلمسازی خدا با قواعد ما فرق دارد. خواهش این همه عاشق، از سراسر جهان، ارادهاش را تغییر نمیدهد. در قصهی او، صحنهی آخر هنوز نرسیده است؛ صحنهی آخر، رجعت است.
ماشین حامل پیکرهای مطهر، آرامآرام میان انبوه جمعیت میدان آزادی از چشمم دور میشد. بطری آبم را پشت سرش خالی کردم و زیر لب گفتم:
-عزیزم، ما منتظریم. زود برگرد. امید داریم کنار امام زمان ببینیمت.
✍ #زهرا_عباسی #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
مهندسی وداع.pdf
حجم:
4M
ا﷽
2️⃣1️⃣1️⃣ مهندسی وداع
میدانی چرا از وداع با تو میترسم؟ چون توی مدرسه ریاضی را کجومعوج یادم دادند.
من آن سالها همانطور که ریاضی را یاد گرفته بودم، پول جمع میکردم. دبستانی بودم. وقتی کیف پول زیپدارم که قد کف دست یک بچهٔ دبستانی بود، از سکههای نقرهای برنجی ۲۵ تومانی سنگین شد. آقاجون فهمید میتواند بهجای خرجی روزانه، بهم خرجی هفتگی بدهد؛ چون دیگر بهموقع باز و بسته کردن زیپ کیفم را بلد شده بودم.
✍ #فاطمه_شاهابراهیمی #مشهد
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
3️⃣1️⃣1️⃣ با من سخن بگو مصلی
۱.
شهید آوینی در مستند "با من سخن بگو دوکوهه"، وارد گفتگو با خود پادگان میشود و از زمین دوکوهه میپرسد: «چه کردی که همچین توفیقی داشتی؟»
شاید بعضی فکر کنند نویسنده از صنعت جانبخشی استفاده کرده است. متن در پی استفاده از این آرایه نیست. سید مرتضی بهصورت حقیقی گفتگو میکند، چرا که آخر این گفتگو با یک تمنا پایان میپذیرد: «دوکوهه، آیا دوست داری که پادگان یاران امام مهدی نیز باشی؟ پس منتظر باش.»
۲.
استاد محمود عبدالحسینی از معدود عکاسان تدفین امام خمینی بوده است. شب قبل از دفن، وقتی همه عکاسان از بهشتزهرا به تهران برمیگردند، متوجه میشود رفتن به تهران همانا و نرسیدن به عکاسی تدفین در روز بعد همان. برای همین تصمیم میگیرد شب را در یک ماشین بخوابد.
قبل از خوابیدن، مشغول عکاسی از قبری میشود که تازه کنده شده و قرار است محل دفن امام شود. در حین عکاسی با افرادی مواجه میشود که از او قوطی خالی حلقههای فیلم را میخواهند. عکاس اختصاصی رهبری، متوجه نمیشود این افراد برای چه قوطی کوچک فیلمها را میخواهند. نفر سوم که از او قوطی را میخواهد کنجکاوی استاد اجازه نمیدهد بی سؤال از کنار این درخواست بگذرد. از او میپرسد: «قوطی فیلم را برای چه میخواهد؟» وقتی متوجه میشود میخواهند از خاک قبر برای تبرک بردارند، متعجب جواب میدهد:
-هنوز پیکری قرار نگرفته که بخواد متبرک بشه.
استاد عبدالحسینی پاسخ درستی داده؛ هنوز ساعاتی تا تدفین باقی مانده بود. اما آن قطعه از بهشتزهرا بیسبب آخرین منزل و جایگاه امام خمینی نشده بود.
۳.
هیئتهای دیپلماتیک رفتهاند. شبستانی که دیروز زیر گامهای منظم هیئتها بود، حالا با زمزمههای پراکنده پر شده است و سکوتی که مانند آبی راکد بوده، اکنون موج برداشته است. پژواک صداها زیر سقف بلند به گوش میرسد. ازیکطرف صدای شعرخوانی مستمر میآید. جای خالی صفهای رسمی دیروز، تعدادی زن و مرد پیر و جوان، شلخته و جداجدا، یا خوابند یا دراز کشیدهاند تا قدری خستگی از بدنشان برود. بدنهایی که مثل جزیرههای پراکنده روی فرش افتادهاند. کفشهایشان کنار دستشان رها شده است. دستی که بالش سر شده و چادری که روی صورت کشیده شده و نسیم کولری که لبه چادر را تکان میدهد.
محراب مانند موجی فیروزهای تا سقف بالا رفته است. کاشیها نور را پس میزنند و آبی محراب میان سیاهی لباسهای عزاداران میدرخشد.
محراب مانند آسمانی ایستاده بر زمین است و ناظر برنامه دیگریست. غیررسمیترین برنامه وداع با حضور خودجوش مردم پا گرفته است.
جای صندلیهای تشریفات را حلقهای نامنظم از مردم گرفته است. نظم خشک دیروز جای خود را به بینظمی گرم عزاداران داده. مداحی خودجوش از شباهت شهادت رهبر و سیدالشهدا میگوید؛ مرد و زن سینهزنان با لباسهای متنوع، گرد ایستادهاند و گریه میکنند. حلقه مدام تنگ و باز میشود. دستهایی ناهماهنگ بر سینه فرود میآید. اشکهای لغزانی در نور شبستان برق میزند. پرچمهایی که میان جمع تکان میخورند. نظم و ترتیبی ندارد و رفتوآمد افراد راحت است.
روز جمعه محراب نماز میزبان چهار تابوت پیکر رهبر و خانوادهشان بود و الان فقط چهار قاب خالی از آن باقی است.
جمعیت زیاد نیست، مداح آرام میخواند و عدهای گریه میکنند. دستمالی که آرام در تابوت کشیده میشود؛ دستی چند ثانیه مکث میکند؛ چفیهای که بر کف محل تابوت گذاشته میشود؛ دختر دوسالهای با دستخالی تبرک گرفتن بزرگترها را تقلید میکند؛ پرچمی که آرام روی جای خالی میلغزد.
✍ #یوسف_شمشیری #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍