eitaa logo
کارام جانم می‌رود
837 دنبال‌کننده
54 عکس
0 ویدیو
13 فایل
هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست #کارام‌جانم‌می‌رود روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید ارتباط با ادمین: @karamejan_1405 🔸️بازنشر روایت‌ها با ذکر منبع، احترام به راویان و حقوق معنوی پروژه است. ⚠️ تبلیغ و تبادل نداریم.
مشاهده در ایتا
دانلود
ا﷽ 1️⃣7️⃣1️⃣ قصه دست‌ها میان مردم، وسط مصلی، بیش از هر چیز، دست‌ها به چشمم می‌آیند.  دستی، پرچم سرخی را در باد می‌گرداند. دست دیگری، پرچم سیاهی را بالا نگه می‌دارد. دستی، میان جمعیت، بطری‌های آب را دست‌به‌دست می‌کند. مادری، نوزادش را آرام در آغوش تکان می‌دهد. دستی با گوشی، بالای سر جمعیت، شکوه لحظه‌ها را ثبت می‌کند. دست پسربچه کوچکی بر سینه می‌نشیند. دستی، گلبرگ‌های گل سرخ را به تابوت‌های پیچیده در پرچم هدیه می‌کند. بی‌اختیار، دست روی سینه می‌گذارم و رو به جایگاه شهدا خم می‌شوم. نگاهم به چفیه‌ای می‌افتد که دست‌به‌دست می‌شود و خودش را به جایگاه می‌رساند.    کمی دورتر، دستی دوربین را می‌چرخاند. دستی لرزان، با تکیه بر عصا، به جلو می‌رود. دستی، دخترکش را بر شانه می‌گذارد. دستی، بلندگو را مقابل دهان می‌گیرد. همهمه کمتر می‌شود.   مه‌پاش‌ها در هرم گرما روی سرم می‌بارند؛ نفسم تازه می‌شود. چند لحظه بعد، گونه‌هایم هم خیس و گرم می‌شوند. خادمی از کنارم می‌گذرد. موجی از بوی اسپند در هوا می‌پیچد. دست‌ها بالا می‌روند. بر سرها فرود می‌آیند. بر سینه‌ها می‌کوبند. مشت می‌شوند. رو به آسمان بلند می‌شوند. اشک‌ها را از گونه‌ها پاک می‌کنند و آرام برای دعا بالا می‌آیند. دست‌هایی از کنارم می‌گذرند. دست‌هایی تازه از راه می‌رسند. فریاد خون‌خواهی اوج می‌گیرد: «ما منتظر پسر فاطمه هستیم.» ذکر «یا حسین» تمام مصلی را پر می‌کند.   به مشت گره‌کرده درون تابوت فکر می‌کنم. به دست‌های جانباز رهبرم. نبضشان را در رگ‌ها و اراده‌شان را در مشت‌های گره‌کرده اطرافم حس می‌کنم. مشت خودم هم بالا می‌رود.   آرام‌آرام که دست‌ها از آسمان برمی‌گردند، بعضی خیس اشک‌اند. بعضی هنوز گرمای دست دیگری را توی دستشان دارند. بعضی بوی اسپند گرفته‌اند و بعضی بوی گل سرخ.    از مصلی که بیرون می‌آیم، هنوز تصویر دست‌ها از ذهنم بیرون نرفته است. به دست‌های خودم نگاه می‌کنم. سنگین‌تر از همیشه‌اند. قلم را میان انگشتانم می‌گیرم. سهم دست‌های من نوشتن است.   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 2️⃣7️⃣1️⃣ حلوای قند یک قاشق پر، حلوا برمی‌دارم و با قاشق مثل ماله می‌کشم گوشه نان تافتون. توی دلم شاعر هی می‌خواند، "عجب حلوای قندی، تو!" و من ملات کم می‌آورم و یک قاشق دیگر می‌ریزم روی حلواها و خوب روی همه جای نان پخش می‌کنم. بغل دستی‌ام می‌خندد. همین‌طور که با قاشق، حلوا برمی‌دارد، طوری که بقیه بشنوند، می‌گوید: -خوش‌‌به‌حال هر کی که لقمه‌های این خانم برسه دستش. و توجه بقیه هم جلب می شود. کمی معذب می‌شوم. خودم را جمع‌وجور می‌کنم و می‌گویم: -آخه حلواش کم باشه، می‌خوره تو ذوقشون. مسئول هیئت که جوان است و چالاک، بالای سرم می‌ایستد و می‌گوید: -خوبه! همتون همین‌طور حلواشو زیاد بزارید، حلوا زیاده. بعد راه می افتد به سمت خانم‌هایی که دور یک سینی روحی بزرگ نشسته‌اند و بسته‌های نان، کنارشان است. نان‌ها را از کیسه‌ها درمی‌آورند، با چاقو نصف می‌کنند و دوباره دسته‌های نصف شده را برمی‌گردانند توی کیسه های پلاستیکی. دو تا بسته نان نصف شده، برمی‌دارد و می‌آید به سمت ما. دولا می‌شود و می‌گذارد کنارمان و می‌گوید: -اعلام کرده بودیم می‌خواهیم ۲۰۰ کیلو حلوا بدیم به جمعیت تشییع کننده؛ مردم به عشق آقا، یه تن حلوا درست کردن. حواسم به دخترک ۷ یا ۸ ساله که آستین چین‌دارش را تا آرنج بالا زده و پاکت فریزرها را باز می‌کند و می‌دهد دست مادرش، هست. خیلی با دقت، حرفها را گوش می‌کند. چشم‌هایش با شنیدن کلمه تُن، ریز می‌شود. سرش را زیر گوش مادرش می‌برد و می‌پرسد: -مامان! یه تن، خیلی زیاده؟ لب‌های مادرش کش می‌آید و با لبخند می گوید: -آره مامان جان، می‌شه ۱۰۰۰ کیلو. حرفش گریه‌دار نیست ولی بغضش می‌ترکد و می‌گوید: -۱۰۰۰ کیلو حلوا که سهله، ما اگه چندتا ۱۰۰۰ کیلو حلوا هم برای مهمونای آقا بپزیم، بازم کاممون تلخه، مثل زهرمار. شاعر، دوباره توی گوشم زمزمه می کند، "عجب حلوای قندی تو!" و من باز هم ملات لقمه‌ها را زیادتر می‌کنم تا شاید کام‌های تلخ برای لحظه‌ای هرچند کوتاه، شیرین شود. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ا﷽ همراهان عزیز در روزهای سخت وداع و تشییع رهبر معظم انقلاب اسلامی، شما با قلمتان، بخشی از آنچه بر مردم این سرزمین گذشت را ثبت کردید. روایت‌های شما، هر یک از زاویه‌ای متفاوت، تصویری از این روزهای تاریخی را پیش چشم ما گذاشت. از همه شما که با اعتماد و دقت، روایت خود را در اختیار این مجموعه قرار دادید، صمیمانه سپاسگزاریم. مهلت ارسال روایت‌ها در ساعت ۲۴ روز اول مرداد به پایان می‌رسد و دیگر امکان دریافت روایت جدید وجود ندارد. از همه شما که در این مسیر همراه ما بودید، بار دیگر سپاسگزاریم. انتشار روایت‌های برگزیده همچنان ادامه خواهد داشت و ان‌شاءالله در آینده‌ای نزدیک، فرصت‌ دیگری برای روایت‌نگاری درباره رهبر شهیدمان فراهم خواهد شد که به اطلاع شما می‌رسانیم. امیدواریم همچنان همراه این جمع بمانید. (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍