ا﷽
4️⃣4️⃣2️⃣ آشوب اطمینان
از چندین روز قبل، عزایش را گرفته بودم. خبرها را میخواندم و میرفتم توی لاک خودم و دوباره مینشستم به گریه و حسرت. توان جسم ناتوان خودم را مرور میکردم و از خودم میپرسیدم: «ممکن است بتوانم بروم؟» کلمهها توی سرم با هم کلنجار میرفتند.
وداع مصلی صبح شنبه شروع میشد. سید مهدی جمعه عصر کولهاش را که با لباسهای نظامیاش پر شده بود برداشت و رفت مصلی تا دو روز تمام شبانهروز کنار پیکر عزیزترین ملت به خدمت بگذراند.
محیا صبح جمعه با قطار راهی شد تا برود برای خدمت به مهمانان شهرستانی قائد شهید که اسکانشان توی دانشگاهشان بود. دانشجوهایی که از استانهای دور پر کشیده بودند و خودشان را رسانده بودند برای وداع.
کوثر که بهخاطر دختر کوچولویش تصمیم نداشت برود، همین که صبح شنبه خلوتی مصلی را دید و گزارشهای شاهدان عینی از وضعیت خوب رفتوآمد را شنید، دختر کوچولو را سپرد به من و دوستش و رفت.
زهرا دخترش را گذاشت پیش بابایش و رفت تهران تا شب برگردد دختر را تحویل بگیرد و نوبت بابا بشود برای رفتن.
حاجآقایم پنجشنبهشب رفت برای انجام مصاحبهای تلویزیونی و فردا صبحش در پخش زندهٔ تلویزیون، روبهروی پیکرها، وسط مراسم رسمی ادای احترام مهمانان خارجی دیدمش.
همهٔ اینها یعنی: «همه رفتند غیر از من!» همهٔ خواهرها و برادرهایم و بچههایشان حتی.
قلبم آرام نمیشد. میخواستم بروم روبهرویش بایستم و یکبار دیگر برای آخرین بار، بودنش را از نزدیک حس کنم؛ مثل همان چند باری که در حسینیه و مصلی دیدمش و از نفسش جان گرفتم.
به چند نفر زنگ زدم. میخواستم آخرین تلاشم را بکنم برای حضور. از چندین جا ناامید شدم تا اینکه بالاخره با سید علی قرارومدار گذاشتیم که ساعت سه و نیم حرکت کنیم و به نماز آقای شهید برسیم.
همین که تصمیم قطعی شد، زهرا زنگ زد: «مادر اینجا خیلی پیادهروی دارد. کمرت راه نمیدهد تا مصلی برسی. اگر هم بیایی جایی وسطهای راه که توانت اجازه بدهد، باید بنشینی.» کوثر هم میگفت: «آنقدر راه رفتم که دیگر زانوهایم را حس نمیکردم!»
نرفتم و باز نشستم به گریه و حسرت.
پخش زندهٔ تلویزیون تنها همدَمم بود. تصاویری را که همهٔ ساکنان خانهمان داشتند از نزدیک میدیدند و تویش نفس میکشیدند، من از پشت شیشهٔ تلویزیون با زیرنویسهای سفید و قرمز میدیدم. پابهپای مردمی که زیر مهپاشها خیس میشدند، روبهروی تابوتها زار میزدند، پرچمهای سرخ انتقام را بلند میکردند و تکان میدادند، ساعتها اشک ریختم.
روز تشییع، رصد گروههای مجازی را به پخش زندهٔ تلویزیون اضافه کردم. پیامهای تمام گروهها را میخواندم؛ تمام عکسها تمام فیلمها، تمام صوتها.
مشکلات و سختیهای همهشان را تکتک میخواندم و دلم همراهشان میشد. از آنهایی که کلی توی خیابان دماوند منتظر مانده بودند و ناگهان فهمیده بودند باید برسند به آزادی تا پیکرها را ببینند؛ از آنهایی که اطراف پیکرها بودند و از خلوتی خیابان حرصوجوش میخوردند؛ از آنهایی که از هم مشورت میگرفتند با بچههای قد و نیمقدشان بیایند یا نه و جواب میدادند: «اگر نبریمشان، بعدها ما را توبیخ و سرزنش خواهند کرد.» تا آنهایی که به بقیه قول میدادند به نیابت از همه قدم بردارند و برای غایبها عکس و فیلم میفرستادند. هر چند دقیقه یکبار یک نفر توی گروه یادآوری میکرد که: «دنبال رسیدن به کامیون حامل پیکرها نباشید. با این جمعیت پرتراکم، اصل، حضور ماست در این رویداد تاریخی.»
روضه و گریهٔ تکنفریام را برمیدارم میروم سر قرآن تا برای روح عزیزش هدیهای بفرستم. آیهها کلمهبهکلمه به قلبم نازل میشوند و روحم نفس تازه میکند. انگار دارند بر من وحی میشوند.
میروم به عالَمی دیگر. به عالمی که ترسهایم آنجا جا میمانند. به حالتی از وجودم که در آن پر از اطمینان میشوم. انگار واژهها با لطافتی غریب بر دلم دست میکشند و آشوبم را به آرامش میکشانند. کلمهها از بهشت میآیند؛ از پیش خدا. بهسوی بندهٔ آشفتهای که هدایتی الهی نیازش بوده.
یکلحظه لبخند مهربانش پیش چشمم نقش میبندد. آیا برای «او» نمیتوانم به این سختیها و دردها «آری» بگویم؟
کلمهها توی سرم به صف میشوند؛ همه با هم آشتی میکنند؛ دور هم جمع میشوند و یک جملهٔ بی امّا و اگر حاصلش میشود: «فردا هرطوریشده برای تشیع جمکران میروم؛ حتی اگر آخرش کارم به بیمارستان بکشد! این یک کار را هر چقدر که سخت باشد انجام خواهم داد.»
✍ #نظیفهسادات_موذّن #قم
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
مدارا.pdf
حجم:
4M
ا﷽
5️⃣4️⃣2️⃣ مُدارا
تلویزیون را که روشن میکنم از حسرت جانم میخواهد به لب برسد. بعدازظهر بهقصد زیارت از خانه بیرون میزنم. همینکه روی صندلی اتوبوس مینشینم، صدای رادیو توی گوشم میپیچد: «صدای ما را از شیراز، سومین حرم اهلبیت میشنوید. مراسم وداع آقا همچنان در مصلی تهران با خیل جمعیت عزاداران ادامه دارد.» همینکه اسمش را میآورند دوباره داغ دلم تازه میشود؛ بیشتر از سیاهپوش شدن شهر و عکسهایی که گُله به گله روی درودیوار زدهاند. با اینکه بعضیها با لباس صورتی جیغ توی خیابان میچرخند و عین خیالشان نیست خون امام امتمان را ریختهاند، غم سنگینی روی شهر سایه انداخته.
✍ #تابعبردبار #شیراز
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
6️⃣4️⃣2️⃣ نگرانی
۱۰ سال پیش در زیارت سامرا یکی از رزمندگان حزبالله را دیدم. ابتدای مسیرِ موکبهایی که به حرم ختم میشد، در حال وضوگرفتن بودم. نزدیک من آمد. لباس نظامی به تن داشت. آرم حزبالله و عکس امامشهید روی سینهاش، جلوهگری میکرد. لبخند به لب داشت. با نگاه و لبخندش توجه مرا به سمت خودش برد. با ترکیبی از جملات عربی و فارسی از من پرسید که ایرانی هستی؟
گفتم: «نعم.»
دیگر لبخند پهنای صورتش را گرفته بود. گل از گلش شکفت. با لبهایش نه بلکه با چشمهایش میخندید. خندیدنی که انگار هنوز صدایش در گوشهایم میپیچد. به عکس آقا روی سینهاش اشاره کرد و گفت: «نحن نُحِبُّه.»
این بار من هم خندیدم؛ شاید بلندتر از او.
این جمله را گفت و درحالیکه دست تکان میداد به سمت سایر رفقای رزمندهاش که چند متر آنطرفتر ایستاده بودند، رفت.
صمیمیتی که میان ما ایجاد شد باورنکردنی بود. کمتر از یک دقیقه از شناختمان نسبت به همدیگر گذشته بود. حتی اسم همدیگر را نمیدانستیم اما میدانستیم که نسبت به هم خیلی محبت داریم. محبتی که پل ارتباطیاش عشق به امام شهید بود. عشق نسبت به اباعبدالله و مسیر اربعین بود. مگر نه اینکه در زیارت عاشورا میخوانیم "انّی سلم لمن سالمکم".
دوست لبنانیام آن روز رفت. ولی آن لحظه همیشه در ذهن من ماند و هر سال در ابتدای مسیر سامرا برایم یادآوری میشود. امسال در سامرا به این فکر میکردم که الآن کجاست؟ اینهمه بالا و پایین شدنهای این ۱۰ ساله را چگونه گذرانده؟ اصلاً زنده است؟ نکند شهید شده باشد؟ نکند در حادثه پیجرها جانباز شده باشد؟ تا حالا شده نگران کسی باشید که او را یکدقیقهای بیشتر ندیدهاید؟ تا حالا نگران کسی شدهاید که حتی چهرهاش را هم به یاد ندارید؟
بعد اما فکر کردم که خدا کند شهید شده باشد. آن میزان عشق جوشان او که در آن روز فوران میکرد، با شهادت سید حسن نصرالله چگونه کنار آمده؟ چگونه توانسته فقدان سیدحسن را تحمل کند؟
او که آن روز با جمله "*نحن نُحِبُّه*" عشق و محبتش را به امام شهید فریاد میزد. چگونه توانسته با شهادت به قول برادران لبنانی سیدقائد کنار بیاید؟ کاش شهید شده باشد و غم ۱۰ اسفند را تجربه نکرده باشد.
او یکی از میلیونها برادر ما در منطقه هست که آنها را نمیشناسیم؛ اما پیوندهای محکمی قلبهایمان را به هم متصل کرده. برادرانی از عراق، یمن، فلسطین، بحرین و افرادی در خیلی کشورهای دیگر جهان که ما از آنها بیاطلاعیم. یاد حدیث پیامبر اسلام صلیالله علیه و آله افتادم.
"مَن أصبَحَ لا یَهتَمُّ بِاُمورِ المُسلمینَ فلَیسَ بمُسلمٍ. کسی که روز خود را آغاز کند و به امور مسلمانان اهتمام نورزد، مسلمان نیست."
اصلاً شاید معنی این حدیث همین باشد که این پیوند قلبها، این نگرانیها و این دغدغهها عین مسلمانیست.
امسال نیت کردم تا نایبالزیاره آن دوست لبنانی هم باشم. نمیدانم هنوز در جنوب لبنان در حال مبارزه است یا شهید شده و به امامش پیوسته؛ اما امیدوارم آن یک دقیقه مکالمه و نخ اتصالی که بین قلبهایمان ردوبدل شد را در روز قیامت فراموش نکند و دستگیرم باشد.
✍ #رضا_شهرابیفرهانی #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم میرود
ا﷽
7️⃣4️⃣2️⃣ کجا اول برم زیارت؟
هیچوقت این سؤال برایم پیش نیامده بود. حتی همان سالهای اول زیارت کربلا، وقتی بحثِ «اول زیارت حضرت عباس برویم یا امام حسین؟» داغ بود، فکر میکردم پاسخش خیلی روشن است: امام حسین.
اما وقتی پای ادب و اجازه به میان آمد، خودم را در بینالحرمین تصور کردم؛ نگاهم بین گنبد امام حسین و حضرت عباس میرفت و برمیگشت. همانجا فهمیدم که من کجا و امام حسین کجا؟ من کجا و حضرت عباس کجا؟ اگر بحث ادب باشد، اجازهٔ زیارت حضرت عباس را باید از که بگیرم؟
حالا بعد از یک هفته سفر و پیادهروی زیر آفتاب ظهر تابستان، همان سؤال دوباره مقابلم ایستاده بود: «اول کجا برم زیارت؟»
اذن دخول خواندم و از صحن آزادی مشرف شدم به بارگاه حضرت رضا. پنجاه قدم مانده به ضریح مطهر، دو بانوی خادم کنار دستم ایستاده بودند؛ پرهای سبزشان را روبهپایین گرفته بودند و با نگاههایی که مدام میان جمعیت میچرخید، آرام با هم حرف میزدند. از حرفهایشان چیزی نمیشنیدم. اما همین که گفتند «دارالذکر»، نگاهشان کردم و پرسیدم: «رواق دارالذکر باز شده؟»
جواب سؤال، همزمان شد با حرکت پرها به سمت پشت سرشان و هجوم جمعیت. نگاهم بین ضریح مطهر و ورودی سمت چپم ــ که به دارالذکر میرسید ــ رفت و برگشت. ذهنم خالی شده بود.
اولین باری نبود که توی این مدت بهتزده میشدم. چند روز قبل وقتی از پلههای مصلی پایین میرفتم تا به محوطهٔ زیارت و نماز آقا برسم هم همین حال را داشتم. روبهرویم جایگاه بلندی بود که گفتند تابوتها آنجاست. فقط سکوی سرمهای را میدیدم. آیهٔ بالایش هم درشت نوشته شده بود؛ اما از روی «مثنی و فرادا»ی آخرش آیه را حدس زدم. باید همینجا میبود؛ بالای سکو، زیر آیه. اما تابوتها را نمیدیدم. با موج جمعیت چند قدم جلوتر رفتم. چشمم به نوشتههای روی دیوارهای بتنی افتاد. جملهٔ «بر هلهلهکنندگان ۹ اسفند لعنت، بیش باد.» نگهم داشت و با صدای بقیه بارها توی گوشم پیچید. وقتی دوباره سرم را سمت جایگاه برگرداندم، این بار دیدمش؛ تابوتی پیچیده در پرچم سهرنگ کشورم بالاتر از چهار تابوت دیگر، روی سکو و درست زیر آیه.
پر خادمها به صورتم خورد.
- خانم، توی راه نایستید.
چشمم به ضریح امام رضا افتاد. از شرمندگیِ اینکه باید انتخاب کنم، سرم را انداختم پایین گردنم را کج کردم و گفتم: «آقاجان، نزدیک هشتروزه که همهش از دور، فرزندتونو بدرقه کردم. حالا فقط و فقط، به اندازهٔ یک فاتحه بر مزارش، از شما اجازه میخوام.»
زمان، روی زبانم و در ذهنم یکی نبود. هنوز اجازهگرفتنم از آقا تمام نشده بود که همهٔ آن چند روز از نظرم گذشت. پاهایم ــ مثل گردنم ــ بیاختیار سمت دارالذکر خم شد. اما دلم همراه منطقم نبود؛ مثل اسبی که رم کرده باشد، تندوتند توی سینهام میکوبید.
در آستانهٔ راهرویی که به دارالذکر میرفت ایستادم. جمعیت موج میانداخت. بروم؟ نروم؟ با چه رویی بروم؟ به اعتبار چند زخم؟ چند شب بیخوابی؟ یا گرمایی که به جانم افتاده بود؟
آن چند قدم را عقب برگشتم، تا رسیدم به همانجایی که اول ایستاده بودم. به دو خانم خادم گفتم: «یعنی صف زیارت نمیبندن؟ یعنی نمیشه دست گذاشت روی خاکشون و فاتحه خوند؟»
با چشمهای تا آخر باز و لبخندی که انگار میگفت: «امر دیگهای ندارید؟» گفتند: «نه.»
با همان «نه» قاطع سر جایم میخکوب شدم. هر کس نزدیکمان میرسید، میپرسید: «از کجا برم زیارت؟» و دو بانوی خادم، اتفاقی اما هماهنگ، ابروهایشان بالا میرفت و بالای پیشانیشان چروک میافتاد. بعد با کمی منومن میپرسیدند:
«منظورتون زیارت امام رضاست یا...؟»
رو کردم به ضریح امام رضا. آهستهتر از همیشه، با عرق سردی که دور قاب صورتم نشسته بود، سمت ضریح حرکت کردم و چند متر مانده به آن، پشت نردههای فلزی، ایستادم.
✍ #راضیه_کیمیاویمقدم #بهبهان
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم میرود
ا﷽
8️⃣4️⃣2️⃣ به تو از دور سلام…
آب که از مهپاشها میریزد، انگار شبنم پاشیدهاند توی هوا. مینشیند روی چادرهای مشکی. برق میزند و توی تاروپود چادر گم میشود. نگاهم میرود سمت دختری که کمی دورتر از من روی بلندی ایستاده. موبایل را از روی گوشش برمیدارد و توی هوا نگه میدارد. خم میشود و به خانمِ پایین پایش چیزی میگوید. از همهمه و پچپچ دوروبریهایش دستگیرم میشود که پیکر هنوز نرسیده. دانههای عرق از موهایم سر میخورد روی گردنم. رد بخیه زیر گلویم میسوزد.
روز ششم قرنطینگیام بود. صبح صدای گریه دوستم را شنیدم. از آنور خط. صدای «چی شده»ام را نشنید. گفت:
- بالاخره پیکر رو نشون دادن.
واقعیت، مثل آب سردی ریخت رویم. لرزم گرفت. روزهایی که ازش میترسیدم رسیده بود. پنکه را خاموش کردم و لحاف پیچیدم دور خودم. صدای کوبیدن قلبم را میشنیدم. از جا بلند شدم. دستهایم را توی هم قفل کردم و گذاشتم روی سرم. چند بار دور فرشهای اتاق گشتم. آرام نمیشدم. درودیوار خانه برایم سنگین شده بود. گزگز ساق پایم بیشتر شد. نشستم روی زمین. چند وقتی بود که بغض مثل سنگ توی گلویم گیرکرده بود و نمیتوانستم بشکنمش. هورمونهایم بههمریخته بود و نمیتوانستم جلوی ورم دست و پاهایم را بگیرم و حالا آخرین دیدار را هم از دست دادم. چقدر زندگیام پر از نتوانستن بود.
دانشجو هم که بودم نتوانستن جوری دیگری خودش را نشانم داده بود. وقتی روی ردیف آخر صندلی مینیبوس نشسته بودم. دوستم دهانش را آورد نزدیک گوشم.
-قراره برم دیدار آقا.
نفس گرمش خورده بود توی صورتم. انگار تمام شادیهای دنیا را ریخته باشند توی مردمک چشمهایش. «خب که چی» توی نگاهم را که دید، پرانتز گوشه لبش، یک خط صاف شد. دست خودم نبود. نمیتوانستم برق چشمهای آدمها را، برای دیدن کسی، آن هم آنقدر دور، درک کنم.
تا اینکه خبر رفتن آن آدم دور، مثل سیلی خورد توی صورتم. محکمتر از خبر سرطانی شدن گرههای گلویم. نمیدانستم چرا تمام وجودم درد گرفته. انگار آتش انداخته باشند توی دامنم. از خانه زدم بیرون. وقتی به خودم آمدم، سرم را تکیه داده بودم به کرکره بسته مغازههای شهر. چپ و راستم، پر آدم بود. همه داشتیم برای آن آدم دور گریه میکردیم.
حالا هم وسط آدمهایی شبیه همانها ایستادهام و دارم دنبال جای خالی میگردم. به زنهایی که شانهبهشانه هم روی آسفالت نشستهاند نگاه میکنم. یکیشان دست بلند میکند و جلوی پایش را نشانم میدهد. ولو میشوم روی گوشه خالی زیراندازش. یکی داد میزند: «بلند شید، وگرنه زیر دستوپا له میشین.» لباس زنی که جلوام ایستاده را تکان میدهم و دستم را به طرفش دراز میکنم. میکشدم سمت خودش.
از میان بوهای جورواجور تن آدمها رد میشوم. خودم را میرسانم زیر سایه یک درخت. به تنه باریکش تکیه میدهم. زنی سرش را گذاشته روی شانه بغلدستیاش. نیمرخش را میبینم. یواشکی، رد اشک کنار بینیاش را پاک میکند. دست میبرم سمت صورتم. گودی زیر چشمم را لمس میکنم. هنوز خشک است. بیاختیار میروم سراغ گوشی. پیامهایی که بین من و دکتر ردوبدل شده را باز میکنم.
-اشعهای که بعد از یک هفته از مایعات بدن شما خارج میشه کمه. اگه رعایت کنید منعی برای سفر نیست.
نمیدانم دکتر اشک را هم جزو مایعات بدن حساب کرده یا نه.
جستوجو میکنم: «در روز یازدهم بعد از ید درمانی، اشک چقدر اشعه دارد؟»
درخت میلرزد. بالای سرم را نگاه میکنم. پسربچهای که بین شاخههای درخت نشسته داد میزند:
«ماشینو میبینم. به قرآن خودشه. دارن میآن.»
نفس توی سینهام حبس شده. پلکم میپرد. جمعیت از روی زمین کنده میشود. گرمای تنشان، هوای دوروبرم را گرمتر میکند. صدای همهمه توی فضا میپیچد. دلم نمیخواهد بروم سمت ماشین. پاهایم دارد مرا با خود میکشاند. چیزی توی گلویم میترکد. چفیهام را از روی شانه برمیدارم و بین مردم میلولم. صدای گریهام بلند میشود و آدمهای جلوام را کنار میزند. سیصد، چهارصد نفر میان من و او ایستادهاند. چفیه را مشت میکنم و دستم را بالا میآورم. سلام میدهم.
✍ #فاطمه_صفری #املش_گیلان
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
9️⃣4️⃣2️⃣ یک امت در مبیت
با فارسی و عربی دستوپاشکسته با هم حرف میزدیم. زن بغدادی سیساله که خنده از روی لبهایش کنار نمیرفت، توی توییتر صفحه داشت و بلاگری میکرد. از یاددادن آشپزی گرفته تا روایتکردن سفر حجش. توی صفحهاش هیچ تصویری از صورتش نبود.
اربعینها با مادر، خواهر، زنداداشها و دخترهایش میآمد توی مبیت کوچکشان در مسیر مشایه برای خدمت به زوار.
برای خرید و آوردن زوار به مبیت با چادر میرفت و بقیهٔ روز، جلابیب مشکی گلداری روی عبایش میپوشید، همان مقنعههای بزرگ که تا زیر کمر میرسند.
نزدیک اذان صبح بود که توی مسیر مشایه دیدیمش. اصرار کرد برویم مبیتشان.
همهچیز تمیز و مرتب بود. آنقدر فکر همهجایش را کرده بود که توی آن راحتی تا نزدیکی ظهر خوابمان برد.
از وقتی از خواب پا شدیم، با ایما و اشاره و جملات ناقص با هم حرف زدیم. مرغ پاک کردیم، مداحی گوش کردیم، سینه زدیم، روضه خواندیم. تصاویر تشییع آقای شهید و دارالذکر را نشانشان دادیم. بابت تشییع عراق تشکر کردیم. پیام تشکر رهبر به مردم عراق را به عربی بهشان نشان دادیم. ناهار خوردیم، ظرف شستیم.
بعد ناهار برایمان آبمیوهٔ گازدار آورد و کنارمان نشست. "فواکه کریستال" مزهٔ شربت سینهٔ بچهها را میداد؛ ولی خنکی و گازداربودنش سرکیفمان آورد. ناهار بریانی و مرغ و دلمه خورده بودیم. خواب بعد از ناهار سنگین را با این آبمیوهٔ گازدار از سرمان پراند.
بچهها خمیربازی میکردند و مداحی "باید برخاست" را با هم میخواندند. رقیه، دختر صبری از بچهها فیلم گرفت. صبری دستهایش را مشت کرد: «شما، بعد الصلاة» مشتش را توی هوا پرتاب کرد: «مرگ آمریکا، مرگ اسراییل.»
سر تکان دادیم: «نعم... نعم...»
مهدیه گفت: «نقول، تکبیر...»
انگشت شصتش را برای تایید نشان داد: «ای... ای...»
مادرش، اٌمصَبری، پاهایش را دراز کرده بود و میمالید. انگشت اشارهاش را توی هوا تکان داد و گفت: «اللهاکبر... درین دین دین... خمینی رهبر... درین دین دین»
آهنگ "این بانگ آزادی است" را با دهانش میزد. اشاره میکرد با این آهنگ بخوانید.
صدای وااااای و خندهمان توی هوا پٌکید. اُمصَبری، سال ۵۷، همسنوسالهای دخترش بوده و هنوز با آهنگهای آنزمان چشمانش میخندید.
صَبری گفت: «حتی الان تقول ... خامنهای...؟!»
مکث کرد. همه ساکت شدیم. ذهنم از واژههای عربی خالی شد. آب دهانم را قورت دادم. لبم را گاز گرفتم. آرام زمزمه کردم:
«خامنهای شهید شفیع ما بگردان
خامنهای امام به لطف خود نگه دار...»
فهمید. سرش را کج کرد و لبش را جمع و آه ریزی گفت.
یاد آقای شهید، چشمان همهمان را اشکی کرد. سرمان را انداختیم پایین.
صبری از اتاق رفت و با عکس رهبر، آقاسیدمجتبی، برگشت. با چسب به دیوار چسباند.
پلکهایم را محکم روی هم فشار دادم و بغضم را قورت دادم. با این کارش انگار گرفتمان توی بغلش. انگار پشت کمرمان میزد که غمتان بزرگ است؛ اما خدا بزرگتر است؛ هنوز خامنهای امام دارید.
دم مغرب کوله به دوش عکس میگرفتیم که اذان گفتند. تندتند سجادهها را پهن کردند و اشاره که: «الصلاة... الصلاة...»
کولهها را جابهجا کردیم روی دوشمان. نفهمیدم کدامیک از بچهها بهشان گفت که به مردانمان بگوییم بیایند برای نماز جماعت.
به تکاپو افتادند. اُم صَبری میزوصندلیاش را آورد، رقیه تندتند سجادههای بیشتری پهن کرد و مهر گذاشت. صبری بقیه خانمها را صدا زد.
فرستادیم دنبال مردهایی که توی مبیت کناری بودند. احمدآقا جلو ایستاد و همهمان، پشتسرش.
بین دو نماز، آرام گفتم تکبیر هم بگویید. احمدآقا تسبیح را دستبهدست کرد. همانطور که به سقف نگاه میکرد گفت: «برای عزت و سربلندی اسلام و مسلمین و پیروزی رزمندگان مقاومت، تکبیر.»
دستهایمان را مشت کردیم. آنها هم مشت کردند. شب قبل، آمریکا و عربستان، مقر بچههای حشدالشعبی را بمباران کرده بودند و تعداد زیادی شهید داشتند.
وقتی آخر تکبیر گفتیم: «مرگ بر آلسعود کافر»، صبری با دست، پایم را فشار داد. نگاهش کردم. چشمانش برق میزد: «مرگ آلسعود...»
موقع خداحافظی، اسپیکرش را آورد؛ شبیه رادیوهای قدیمی بود با بدنهٔ چوبی. اشاره کرد: «نوحه... نوحه... حیاتُنا حسین.»
ما کولهها را روی گالری میبستیم و خانوادهٔ صبری، همه کنار دیوار دم در ایستاده بودند. حسین طاهری میخواند:
«حیاتنا حسین، مماتنا حسین،
حبیبنا حسین و حبه یجمعنا»
اینهمه سال برای اربعین آمده بودم ولی هیچ سالی مثل امسال، حرف مشترک برای گفتن نداشتم.
✍️ #ملیحه_نقشزن #مسیرکاظمینکربلا
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم میرود
ا﷽
0️⃣5️⃣2️⃣ توی قلب دخترها معنویتسنج کار گذاشتهاند
خورشید میتابید به ذرات گردوغبار توی هوا. گرما و خاک دستبه دست هم دادند و مجبورمان کردند کنار جدول استراحت کنیم. دختری توی کالسکه خوابش برده بود. چادر و روسری مشکی را از روی لباسهای مشکیاش پوشیده بود. یادم افتاد به پنج سالگیام. با قهر و گریه پدرومادرم را مجبور کردهبودم برایم چادر مشکی بخرند. در مهمانیها بدون روسری بودم و موقع رفتن به حرم و جمکران و مسجد چادر چاقچور میکردم. همان لحظه دخترم روی پایم زد. "چرا نگفتی چادر بپوشم؟ اینجا مثل حرمه باید میپوشیدم." همیشه همینطور است. انگار که توی قلبش معنویتسنج داشته باشد. هرجا که بویی از معنویت ببرد با حجاب کامل میرود. مطمئن بودم دخترک توی کالسکه هم خودش خواسته اینطور بیاید. در این گرمای تیرماه قم، وسط بیابانهای بلوار پیامبراعظم، هیچ کس نمیتواند دختر کوچکی را لای پارچههای مشکی بپیچد. مگر خودش بخواهد با لطائفالحیل دخترانه مادر را راضی کردهباشد. معصومیت چهرهاش با انعکاس نور خورشید روی گونهاش بیشتر به چشم میآمد. فکر کردم ما دختران خودش هستیم. دختران رهبر شهید با معنویتسنجهای توی قلبمان.
✍ #فاطمه_افقی #قم
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
1️⃣5️⃣2️⃣ و آقایی که هنوز دوستمان دارد
عرق از سر و صورتم میبارید. پیشانیام خیس شده بود و موهای جلوی سرم چسبیده بود به شقیقهها. دست بردم زیر روسری مشکی و موها را دادم عقب.
خورشید از وسط آسمان گذشته بود که رسیدیم به سایه زیر پل. زمان از دستمان دررفته بود. صبح به امید خیابان آزادی که نزدیکترین نقطهٔ مسیر تشییع به خانهمان بود راه افتاده بودیم. گروهی از پسرهای نوجوان و جوان، با شلوارهای ارتشی دور هم جمع شده بودند. نزدیک شدیم و گفتیم: «ماشین آقا از این خیابون رد میشه؟» یکی از پسرها نگاهمان کرد. هنوز حتی پشت لبهایش هم سبز نشده بود. پلکهایش را به نشانهٔ تأیید رویهم گذاشت. لبهایمان کش آمد؛ اما دلشوره به دلم افتاد. نمیدانستم که راست میگوید یا میخواهد جمعیت را کمتر کند تا ازدحام عشاق جان کسی را به خطر نیندازد؟! قلبم مانده بود که از شوق جوانه بزند یا نه؟! میترسیدم.
غم دیروز هنوز روی دلم سنگینی میکرد. از اینکه ناکامی دیروز تکرار شود و حسرت دیدار به دلم بماند، میترسیدم. اگر این بار هم آقا را نمیدیدم حسرت ابدی روی دلم میماند. دلم بیشتر به تردید افتاد. نفسهایم را حس میکردم که تندتر شده. قلبم داشت از جا درمیآمد. مثل دیروز وقتی که مهمانم توی مصلی، بین جمعیت نفسش گرفت و حتی نتوانست نماز آقا را بخواند.
اینهمه راه از گیلان آمده بود تا آقا را ببیند؛ اما گرمای هوا و سیل جمعیت نگذاشت. وقتی فهمید دلم به ماندن است و نمیتوانم بهراحتی بروم، گفت بمانیم و آقا را شده از دور ببینیم. اما از بیرنگی چهرهاش ترسیدم. ترسیدم پافشاری من برای ماندن حالش را بدتر کند. دستش را گرفتم و با چشمهای خیس برگشتیم. قسمتم نبود که آقا را حتی از دور ببینم. حتی عمامه مشکیاش را. انگار توی خیل جمعیت پسمان زده بودند سمت درِ خروج.
حالا اما شلوغی جمعیت زیر پل، دلم را آرام میکرد. تکیهام را دادم به گاردریل خیابان. هر چند دقیقه یکبار تلوبیون را بالا میآوردم تا از خبر جا نمانم. گوشی به دست آمدم کنار مهمان شمالیام نشستم که زیرنویس قرمز شبکه خبر بهروزرسانی شد: «خودروی حامل پیکر مطهر شهدا وارد بزرگراه لشکری شد.»
از جا پریدم. قلبم دوباره ضربان گرفت. دستهایم میلرزید. حالا شکوتردید به یقین رسیده بود. آقا داشت میآمد. شاید اگر در حسینیه مهمانش میشدم هم همین حس و حال را داشتم با این تفاوت که آن موقع از ذوق روی پاهای خودم بند نبودم و حالا از غصه داشتم دق میکردم. صدای قلبم را میشنیدم که محکم خودش را به قفسه سینه میکوبید. میخواست سینه را بشکافد و بیرون بیاید. دیدار معشوق، برای اولین و آخرین بار، نزدیک شده بود.
نشانههای ماشین آقا آمد. پرچمها و مردم آفتابسوخته، جلوتر از ماشین حرکت میکردند. از سایه پل بیرون آمدیم و خودمان را به پشت گاردریلها رساندیم. انگار وسط کورهای از آتش ایستاده بودم و از سوختن راضی بودم.
صدای اللهاکبر بلند شده بود. مردم پرچم به دست جلوی ماشین از کنارمان گذشتند و ماشین آقا برای دلبری آمد نزدیک؛ نزدیکِ نزدیک. آمد و از مقابل چشمهای تار ما گذشت. از همان سمتی که ساعتها خیال آمدنش را بافته بودیم. حالا که به وداع نرسیده بودیم داشت برایمان پدری میکرد. انگار دست کشیده بود روی سر همهٔ دلهای جامانده.
مهدی رسولی «دامنکشان» میخواند و ما پشت سر ماشین راه افتادیم. حالا پس از مدتها فرصت داشتیم برای داغ عزیزمان عزاداری کنیم. انگار آقا بغل بازکرده بود تا دلتنگیهایمان را بیان کنیم. با دست گرهکرده محکم به سینه میزدم تا قلبی که هر چند لحظه یکبار خاموش میشد، دوباره به حرکت بیفتد. چرا اشکهایمان تمامی نداشت؟! انگار سرچشمهاش در دریای بیکران اندوه بود.
حالا من در چندقدمی آقاجان شهیدم بودم. آقایی که خودش به دیدار ما آمده بود. تا دقایقی قبل خیال میکردم سهمی از این دیدار ندارم؛ نمیدانستم که ما قصد او را نکرده بودیم. او قصد دیدن ما کرده بود. حالا باورم میشود. آقای شهیدم گفته بود که: «من همه شما را دوست دارم...»
✍#فاطمه_عزیزی #البرز_مهستان
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
2️⃣5️⃣2️⃣ آبادان یازده شصت
صدای جیغ نازک بچه قطع نمیشد. سر چرخاندم تا پیدایش کنم. مردم چسبیده به هم نشسته و ایستاده منتظر آمدن پیکرها بودند. صحن پر از آدم بود و آفتاب بیرحم و مروت میتابید و تا جمجمه را میسوزاند. پرچمهای سرخ بالا میرفتند و قطرههای عرق لای لباسها و چادرهای مشکی پایین میآمدند. صورتها سرخ و چشمها سرختر بودند. آبِ آبپاش خادمها نرسیده به تن خشک میشد.
صدا را پیدا کردم. یک تابلوی اطلاعرسانی، سایه کوچکی روی زمین انداخته بود. دختر کوچولوی ششهفتماههای روی زمین نشسته بود و جیغ میزد. دلهره ریخت به جانم. یکلحظه، یک موج، یک هُل کوچک بین جمعیت کافی بود تا دخترک زیر دستوپا بماند. گردن کشیدم تا مادرش را ببینم.
خانمی سعی میکرد دختر را بغل کند. دخترک جیغ میکشید و دستهایش را به سمت زن دیگری دراز میکرد. بلند شدم ایستادم تا راحتتر ببینمشان. یک پسربچه با اخم تند و کودکانهاش گردن زن را چسبیده بود و نمیگذاشت زن، دخترک را بردارد.
زن کیفش را گشت و یک بسته بیسکویت پیدا کرد. یک چادر عربی منجوقدوزی سرکرده بود. ابروهای پهن و صورت آفتابسوختهاش مرا مستقیم برد جنوب. به دختر و پسر نگاه کردم. هر دو شبیه خودش بودند. چشمهای درشت و ابروهای پهن. صورت سبزه و هر سه یکدست مشکی پوشیده بودند.
دختر بیسکویت را گرفته بود و بغل خانم کناری آرام شده بود. پسر هم از اینکه صاحب همه بغل مادر شده راضی بود.
شعارها یکباره صلوات شد و جمعیت موج برداشت. حرکت دست خودمان نبود و جمعیت مثل برگ خشکی در باد تکانمان میداد. خادمها رسیدند و باز چشم چرخاندم سمت آن مادر جنوبی. خادمی داشت بلندشان میکرد. خودم را از بین جمعیت رد کردم و رساندم کنارشان. شاید بتوانم کمکی کنم.
- خانم چرا اینجا نشستی؟ الان جمعیت با یک حرکت سرازیر میشه رو خودت و بچههات. پاشو. بچهات زیر دستوپا میمونه.
زن، خادم را خیره نگاه کرد و بلند شد. دختر دوباره جیغ میکشید. پسر پا میکوبید روی زمین. زن هر دو را بغل کرد. بین جمعیت تلوتلو میخورد.
رفتم جلو و دستم را دراز کردم.
- بچه رو بدین بغل من.
- نمیاد. فقط خودمو میخواد.
زن کناری گفت: «داداشش دستشو گاز گرفته.»
دلم ریش شد برای هر سهشان. دیگر طاقت نیاوردم.
گفتم: «آخه مگه شما مجبورین اینهمه راه اومدین تا مشهد؟ اونم توی شلوغی حرم با دوتا بچه کوچیک؟»
لبخند زد. از همان لبخندهای پهن و گرم جنوبی. همانها که بوی نخل و دریا میدهند.
دوتا بچه را سفتتر گرفت و گفت: «بهخاطر بچهها اومدم.»
به بچههای عرق کرده نگاه کردم.
- اومدم که توی این فضا باشن، از معنویت اینجا تأثیر بگیرن.
ماتم برد. خادم کمک کرد و زن را از بین جمعیت عقب برد. آبادان یازده شصت توی ذهنم پلی شده بود. همانجا که زن آبادانی زده بود به دل دشمن؛ وسط خاک و خون. برای رساندن سیم کابل رادیو. برای اینکه سلاح آن روزشان دوباره راه بیفتد. حالا زن جنوبی را میدیدم که سلاح امروزش را شناخته و توی بغل گرفته. با خودم فکر کردم: «غیرت جنوبی میخواهد که با اینهمه سختی باز هم دنبال تربیت و معنویت باشی...»
✍ #فاطمه_صاحبکار #قم
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍