کارام جانم میرود
ا﷽
8️⃣4️⃣2️⃣ به تو از دور سلام…
آب که از مهپاشها میریزد، انگار شبنم پاشیدهاند توی هوا. مینشیند روی چادرهای مشکی. برق میزند و توی تاروپود چادر گم میشود. نگاهم میرود سمت دختری که کمی دورتر از من روی بلندی ایستاده. موبایل را از روی گوشش برمیدارد و توی هوا نگه میدارد. خم میشود و به خانمِ پایین پایش چیزی میگوید. از همهمه و پچپچ دوروبریهایش دستگیرم میشود که پیکر هنوز نرسیده. دانههای عرق از موهایم سر میخورد روی گردنم. رد بخیه زیر گلویم میسوزد.
روز ششم قرنطینگیام بود. صبح صدای گریه دوستم را شنیدم. از آنور خط. صدای «چی شده»ام را نشنید. گفت:
- بالاخره پیکر رو نشون دادن.
واقعیت، مثل آب سردی ریخت رویم. لرزم گرفت. روزهایی که ازش میترسیدم رسیده بود. پنکه را خاموش کردم و لحاف پیچیدم دور خودم. صدای کوبیدن قلبم را میشنیدم. از جا بلند شدم. دستهایم را توی هم قفل کردم و گذاشتم روی سرم. چند بار دور فرشهای اتاق گشتم. آرام نمیشدم. درودیوار خانه برایم سنگین شده بود. گزگز ساق پایم بیشتر شد. نشستم روی زمین. چند وقتی بود که بغض مثل سنگ توی گلویم گیرکرده بود و نمیتوانستم بشکنمش. هورمونهایم بههمریخته بود و نمیتوانستم جلوی ورم دست و پاهایم را بگیرم و حالا آخرین دیدار را هم از دست دادم. چقدر زندگیام پر از نتوانستن بود.
دانشجو هم که بودم نتوانستن جوری دیگری خودش را نشانم داده بود. وقتی روی ردیف آخر صندلی مینیبوس نشسته بودم. دوستم دهانش را آورد نزدیک گوشم.
-قراره برم دیدار آقا.
نفس گرمش خورده بود توی صورتم. انگار تمام شادیهای دنیا را ریخته باشند توی مردمک چشمهایش. «خب که چی» توی نگاهم را که دید، پرانتز گوشه لبش، یک خط صاف شد. دست خودم نبود. نمیتوانستم برق چشمهای آدمها را، برای دیدن کسی، آن هم آنقدر دور، درک کنم.
تا اینکه خبر رفتن آن آدم دور، مثل سیلی خورد توی صورتم. محکمتر از خبر سرطانی شدن گرههای گلویم. نمیدانستم چرا تمام وجودم درد گرفته. انگار آتش انداخته باشند توی دامنم. از خانه زدم بیرون. وقتی به خودم آمدم، سرم را تکیه داده بودم به کرکره بسته مغازههای شهر. چپ و راستم، پر آدم بود. همه داشتیم برای آن آدم دور گریه میکردیم.
حالا هم وسط آدمهایی شبیه همانها ایستادهام و دارم دنبال جای خالی میگردم. به زنهایی که شانهبهشانه هم روی آسفالت نشستهاند نگاه میکنم. یکیشان دست بلند میکند و جلوی پایش را نشانم میدهد. ولو میشوم روی گوشه خالی زیراندازش. یکی داد میزند: «بلند شید، وگرنه زیر دستوپا له میشین.» لباس زنی که جلوام ایستاده را تکان میدهم و دستم را به طرفش دراز میکنم. میکشدم سمت خودش.
از میان بوهای جورواجور تن آدمها رد میشوم. خودم را میرسانم زیر سایه یک درخت. به تنه باریکش تکیه میدهم. زنی سرش را گذاشته روی شانه بغلدستیاش. نیمرخش را میبینم. یواشکی، رد اشک کنار بینیاش را پاک میکند. دست میبرم سمت صورتم. گودی زیر چشمم را لمس میکنم. هنوز خشک است. بیاختیار میروم سراغ گوشی. پیامهایی که بین من و دکتر ردوبدل شده را باز میکنم.
-اشعهای که بعد از یک هفته از مایعات بدن شما خارج میشه کمه. اگه رعایت کنید منعی برای سفر نیست.
نمیدانم دکتر اشک را هم جزو مایعات بدن حساب کرده یا نه.
جستوجو میکنم: «در روز یازدهم بعد از ید درمانی، اشک چقدر اشعه دارد؟»
درخت میلرزد. بالای سرم را نگاه میکنم. پسربچهای که بین شاخههای درخت نشسته داد میزند:
«ماشینو میبینم. به قرآن خودشه. دارن میآن.»
نفس توی سینهام حبس شده. پلکم میپرد. جمعیت از روی زمین کنده میشود. گرمای تنشان، هوای دوروبرم را گرمتر میکند. صدای همهمه توی فضا میپیچد. دلم نمیخواهد بروم سمت ماشین. پاهایم دارد مرا با خود میکشاند. چیزی توی گلویم میترکد. چفیهام را از روی شانه برمیدارم و بین مردم میلولم. صدای گریهام بلند میشود و آدمهای جلوام را کنار میزند. سیصد، چهارصد نفر میان من و او ایستادهاند. چفیه را مشت میکنم و دستم را بالا میآورم. سلام میدهم.
✍ #فاطمه_صفری #املش_گیلان
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
9️⃣4️⃣2️⃣ یک امت در مبیت
با فارسی و عربی دستوپاشکسته با هم حرف میزدیم. زن بغدادی سیساله که خنده از روی لبهایش کنار نمیرفت، توی توییتر صفحه داشت و بلاگری میکرد. از یاددادن آشپزی گرفته تا روایتکردن سفر حجش. توی صفحهاش هیچ تصویری از صورتش نبود.
اربعینها با مادر، خواهر، زنداداشها و دخترهایش میآمد توی مبیت کوچکشان در مسیر مشایه برای خدمت به زوار.
برای خرید و آوردن زوار به مبیت با چادر میرفت و بقیهٔ روز، جلابیب مشکی گلداری روی عبایش میپوشید، همان مقنعههای بزرگ که تا زیر کمر میرسند.
نزدیک اذان صبح بود که توی مسیر مشایه دیدیمش. اصرار کرد برویم مبیتشان.
همهچیز تمیز و مرتب بود. آنقدر فکر همهجایش را کرده بود که توی آن راحتی تا نزدیکی ظهر خوابمان برد.
از وقتی از خواب پا شدیم، با ایما و اشاره و جملات ناقص با هم حرف زدیم. مرغ پاک کردیم، مداحی گوش کردیم، سینه زدیم، روضه خواندیم. تصاویر تشییع آقای شهید و دارالذکر را نشانشان دادیم. بابت تشییع عراق تشکر کردیم. پیام تشکر رهبر به مردم عراق را به عربی بهشان نشان دادیم. ناهار خوردیم، ظرف شستیم.
بعد ناهار برایمان آبمیوهٔ گازدار آورد و کنارمان نشست. "فواکه کریستال" مزهٔ شربت سینهٔ بچهها را میداد؛ ولی خنکی و گازداربودنش سرکیفمان آورد. ناهار بریانی و مرغ و دلمه خورده بودیم. خواب بعد از ناهار سنگین را با این آبمیوهٔ گازدار از سرمان پراند.
بچهها خمیربازی میکردند و مداحی "باید برخاست" را با هم میخواندند. رقیه، دختر صبری از بچهها فیلم گرفت. صبری دستهایش را مشت کرد: «شما، بعد الصلاة» مشتش را توی هوا پرتاب کرد: «مرگ آمریکا، مرگ اسراییل.»
سر تکان دادیم: «نعم... نعم...»
مهدیه گفت: «نقول، تکبیر...»
انگشت شصتش را برای تایید نشان داد: «ای... ای...»
مادرش، اٌمصَبری، پاهایش را دراز کرده بود و میمالید. انگشت اشارهاش را توی هوا تکان داد و گفت: «اللهاکبر... درین دین دین... خمینی رهبر... درین دین دین»
آهنگ "این بانگ آزادی است" را با دهانش میزد. اشاره میکرد با این آهنگ بخوانید.
صدای وااااای و خندهمان توی هوا پٌکید. اُمصَبری، سال ۵۷، همسنوسالهای دخترش بوده و هنوز با آهنگهای آنزمان چشمانش میخندید.
صَبری گفت: «حتی الان تقول ... خامنهای...؟!»
مکث کرد. همه ساکت شدیم. ذهنم از واژههای عربی خالی شد. آب دهانم را قورت دادم. لبم را گاز گرفتم. آرام زمزمه کردم:
«خامنهای شهید شفیع ما بگردان
خامنهای امام به لطف خود نگه دار...»
فهمید. سرش را کج کرد و لبش را جمع و آه ریزی گفت.
یاد آقای شهید، چشمان همهمان را اشکی کرد. سرمان را انداختیم پایین.
صبری از اتاق رفت و با عکس رهبر، آقاسیدمجتبی، برگشت. با چسب به دیوار چسباند.
پلکهایم را محکم روی هم فشار دادم و بغضم را قورت دادم. با این کارش انگار گرفتمان توی بغلش. انگار پشت کمرمان میزد که غمتان بزرگ است؛ اما خدا بزرگتر است؛ هنوز خامنهای امام دارید.
دم مغرب کوله به دوش عکس میگرفتیم که اذان گفتند. تندتند سجادهها را پهن کردند و اشاره که: «الصلاة... الصلاة...»
کولهها را جابهجا کردیم روی دوشمان. نفهمیدم کدامیک از بچهها بهشان گفت که به مردانمان بگوییم بیایند برای نماز جماعت.
به تکاپو افتادند. اُم صَبری میزوصندلیاش را آورد، رقیه تندتند سجادههای بیشتری پهن کرد و مهر گذاشت. صبری بقیه خانمها را صدا زد.
فرستادیم دنبال مردهایی که توی مبیت کناری بودند. احمدآقا جلو ایستاد و همهمان، پشتسرش.
بین دو نماز، آرام گفتم تکبیر هم بگویید. احمدآقا تسبیح را دستبهدست کرد. همانطور که به سقف نگاه میکرد گفت: «برای عزت و سربلندی اسلام و مسلمین و پیروزی رزمندگان مقاومت، تکبیر.»
دستهایمان را مشت کردیم. آنها هم مشت کردند. شب قبل، آمریکا و عربستان، مقر بچههای حشدالشعبی را بمباران کرده بودند و تعداد زیادی شهید داشتند.
وقتی آخر تکبیر گفتیم: «مرگ بر آلسعود کافر»، صبری با دست، پایم را فشار داد. نگاهش کردم. چشمانش برق میزد: «مرگ آلسعود...»
موقع خداحافظی، اسپیکرش را آورد؛ شبیه رادیوهای قدیمی بود با بدنهٔ چوبی. اشاره کرد: «نوحه... نوحه... حیاتُنا حسین.»
ما کولهها را روی گالری میبستیم و خانوادهٔ صبری، همه کنار دیوار دم در ایستاده بودند. حسین طاهری میخواند:
«حیاتنا حسین، مماتنا حسین،
حبیبنا حسین و حبه یجمعنا»
اینهمه سال برای اربعین آمده بودم ولی هیچ سالی مثل امسال، حرف مشترک برای گفتن نداشتم.
✍️ #ملیحه_نقشزن #مسیرکاظمینکربلا
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم میرود
ا﷽
0️⃣5️⃣2️⃣ توی قلب دخترها معنویتسنج کار گذاشتهاند
خورشید میتابید به ذرات گردوغبار توی هوا. گرما و خاک دستبه دست هم دادند و مجبورمان کردند کنار جدول استراحت کنیم. دختری توی کالسکه خوابش برده بود. چادر و روسری مشکی را از روی لباسهای مشکیاش پوشیده بود. یادم افتاد به پنج سالگیام. با قهر و گریه پدرومادرم را مجبور کردهبودم برایم چادر مشکی بخرند. در مهمانیها بدون روسری بودم و موقع رفتن به حرم و جمکران و مسجد چادر چاقچور میکردم. همان لحظه دخترم روی پایم زد. "چرا نگفتی چادر بپوشم؟ اینجا مثل حرمه باید میپوشیدم." همیشه همینطور است. انگار که توی قلبش معنویتسنج داشته باشد. هرجا که بویی از معنویت ببرد با حجاب کامل میرود. مطمئن بودم دخترک توی کالسکه هم خودش خواسته اینطور بیاید. در این گرمای تیرماه قم، وسط بیابانهای بلوار پیامبراعظم، هیچ کس نمیتواند دختر کوچکی را لای پارچههای مشکی بپیچد. مگر خودش بخواهد با لطائفالحیل دخترانه مادر را راضی کردهباشد. معصومیت چهرهاش با انعکاس نور خورشید روی گونهاش بیشتر به چشم میآمد. فکر کردم ما دختران خودش هستیم. دختران رهبر شهید با معنویتسنجهای توی قلبمان.
✍ #فاطمه_افقی #قم
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
1️⃣5️⃣2️⃣ و آقایی که هنوز دوستمان دارد
عرق از سر و صورتم میبارید. پیشانیام خیس شده بود و موهای جلوی سرم چسبیده بود به شقیقهها. دست بردم زیر روسری مشکی و موها را دادم عقب.
خورشید از وسط آسمان گذشته بود که رسیدیم به سایه زیر پل. زمان از دستمان دررفته بود. صبح به امید خیابان آزادی که نزدیکترین نقطهٔ مسیر تشییع به خانهمان بود راه افتاده بودیم. گروهی از پسرهای نوجوان و جوان، با شلوارهای ارتشی دور هم جمع شده بودند. نزدیک شدیم و گفتیم: «ماشین آقا از این خیابون رد میشه؟» یکی از پسرها نگاهمان کرد. هنوز حتی پشت لبهایش هم سبز نشده بود. پلکهایش را به نشانهٔ تأیید رویهم گذاشت. لبهایمان کش آمد؛ اما دلشوره به دلم افتاد. نمیدانستم که راست میگوید یا میخواهد جمعیت را کمتر کند تا ازدحام عشاق جان کسی را به خطر نیندازد؟! قلبم مانده بود که از شوق جوانه بزند یا نه؟! میترسیدم.
غم دیروز هنوز روی دلم سنگینی میکرد. از اینکه ناکامی دیروز تکرار شود و حسرت دیدار به دلم بماند، میترسیدم. اگر این بار هم آقا را نمیدیدم حسرت ابدی روی دلم میماند. دلم بیشتر به تردید افتاد. نفسهایم را حس میکردم که تندتر شده. قلبم داشت از جا درمیآمد. مثل دیروز وقتی که مهمانم توی مصلی، بین جمعیت نفسش گرفت و حتی نتوانست نماز آقا را بخواند.
اینهمه راه از گیلان آمده بود تا آقا را ببیند؛ اما گرمای هوا و سیل جمعیت نگذاشت. وقتی فهمید دلم به ماندن است و نمیتوانم بهراحتی بروم، گفت بمانیم و آقا را شده از دور ببینیم. اما از بیرنگی چهرهاش ترسیدم. ترسیدم پافشاری من برای ماندن حالش را بدتر کند. دستش را گرفتم و با چشمهای خیس برگشتیم. قسمتم نبود که آقا را حتی از دور ببینم. حتی عمامه مشکیاش را. انگار توی خیل جمعیت پسمان زده بودند سمت درِ خروج.
حالا اما شلوغی جمعیت زیر پل، دلم را آرام میکرد. تکیهام را دادم به گاردریل خیابان. هر چند دقیقه یکبار تلوبیون را بالا میآوردم تا از خبر جا نمانم. گوشی به دست آمدم کنار مهمان شمالیام نشستم که زیرنویس قرمز شبکه خبر بهروزرسانی شد: «خودروی حامل پیکر مطهر شهدا وارد بزرگراه لشکری شد.»
از جا پریدم. قلبم دوباره ضربان گرفت. دستهایم میلرزید. حالا شکوتردید به یقین رسیده بود. آقا داشت میآمد. شاید اگر در حسینیه مهمانش میشدم هم همین حس و حال را داشتم با این تفاوت که آن موقع از ذوق روی پاهای خودم بند نبودم و حالا از غصه داشتم دق میکردم. صدای قلبم را میشنیدم که محکم خودش را به قفسه سینه میکوبید. میخواست سینه را بشکافد و بیرون بیاید. دیدار معشوق، برای اولین و آخرین بار، نزدیک شده بود.
نشانههای ماشین آقا آمد. پرچمها و مردم آفتابسوخته، جلوتر از ماشین حرکت میکردند. از سایه پل بیرون آمدیم و خودمان را به پشت گاردریلها رساندیم. انگار وسط کورهای از آتش ایستاده بودم و از سوختن راضی بودم.
صدای اللهاکبر بلند شده بود. مردم پرچم به دست جلوی ماشین از کنارمان گذشتند و ماشین آقا برای دلبری آمد نزدیک؛ نزدیکِ نزدیک. آمد و از مقابل چشمهای تار ما گذشت. از همان سمتی که ساعتها خیال آمدنش را بافته بودیم. حالا که به وداع نرسیده بودیم داشت برایمان پدری میکرد. انگار دست کشیده بود روی سر همهٔ دلهای جامانده.
مهدی رسولی «دامنکشان» میخواند و ما پشت سر ماشین راه افتادیم. حالا پس از مدتها فرصت داشتیم برای داغ عزیزمان عزاداری کنیم. انگار آقا بغل بازکرده بود تا دلتنگیهایمان را بیان کنیم. با دست گرهکرده محکم به سینه میزدم تا قلبی که هر چند لحظه یکبار خاموش میشد، دوباره به حرکت بیفتد. چرا اشکهایمان تمامی نداشت؟! انگار سرچشمهاش در دریای بیکران اندوه بود.
حالا من در چندقدمی آقاجان شهیدم بودم. آقایی که خودش به دیدار ما آمده بود. تا دقایقی قبل خیال میکردم سهمی از این دیدار ندارم؛ نمیدانستم که ما قصد او را نکرده بودیم. او قصد دیدن ما کرده بود. حالا باورم میشود. آقای شهیدم گفته بود که: «من همه شما را دوست دارم...»
✍#فاطمه_عزیزی #البرز_مهستان
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
2️⃣5️⃣2️⃣ آبادان یازده شصت
صدای جیغ نازک بچه قطع نمیشد. سر چرخاندم تا پیدایش کنم. مردم چسبیده به هم نشسته و ایستاده منتظر آمدن پیکرها بودند. صحن پر از آدم بود و آفتاب بیرحم و مروت میتابید و تا جمجمه را میسوزاند. پرچمهای سرخ بالا میرفتند و قطرههای عرق لای لباسها و چادرهای مشکی پایین میآمدند. صورتها سرخ و چشمها سرختر بودند. آبِ آبپاش خادمها نرسیده به تن خشک میشد.
صدا را پیدا کردم. یک تابلوی اطلاعرسانی، سایه کوچکی روی زمین انداخته بود. دختر کوچولوی ششهفتماههای روی زمین نشسته بود و جیغ میزد. دلهره ریخت به جانم. یکلحظه، یک موج، یک هُل کوچک بین جمعیت کافی بود تا دخترک زیر دستوپا بماند. گردن کشیدم تا مادرش را ببینم.
خانمی سعی میکرد دختر را بغل کند. دخترک جیغ میکشید و دستهایش را به سمت زن دیگری دراز میکرد. بلند شدم ایستادم تا راحتتر ببینمشان. یک پسربچه با اخم تند و کودکانهاش گردن زن را چسبیده بود و نمیگذاشت زن، دخترک را بردارد.
زن کیفش را گشت و یک بسته بیسکویت پیدا کرد. یک چادر عربی منجوقدوزی سرکرده بود. ابروهای پهن و صورت آفتابسوختهاش مرا مستقیم برد جنوب. به دختر و پسر نگاه کردم. هر دو شبیه خودش بودند. چشمهای درشت و ابروهای پهن. صورت سبزه و هر سه یکدست مشکی پوشیده بودند.
دختر بیسکویت را گرفته بود و بغل خانم کناری آرام شده بود. پسر هم از اینکه صاحب همه بغل مادر شده راضی بود.
شعارها یکباره صلوات شد و جمعیت موج برداشت. حرکت دست خودمان نبود و جمعیت مثل برگ خشکی در باد تکانمان میداد. خادمها رسیدند و باز چشم چرخاندم سمت آن مادر جنوبی. خادمی داشت بلندشان میکرد. خودم را از بین جمعیت رد کردم و رساندم کنارشان. شاید بتوانم کمکی کنم.
- خانم چرا اینجا نشستی؟ الان جمعیت با یک حرکت سرازیر میشه رو خودت و بچههات. پاشو. بچهات زیر دستوپا میمونه.
زن، خادم را خیره نگاه کرد و بلند شد. دختر دوباره جیغ میکشید. پسر پا میکوبید روی زمین. زن هر دو را بغل کرد. بین جمعیت تلوتلو میخورد.
رفتم جلو و دستم را دراز کردم.
- بچه رو بدین بغل من.
- نمیاد. فقط خودمو میخواد.
زن کناری گفت: «داداشش دستشو گاز گرفته.»
دلم ریش شد برای هر سهشان. دیگر طاقت نیاوردم.
گفتم: «آخه مگه شما مجبورین اینهمه راه اومدین تا مشهد؟ اونم توی شلوغی حرم با دوتا بچه کوچیک؟»
لبخند زد. از همان لبخندهای پهن و گرم جنوبی. همانها که بوی نخل و دریا میدهند.
دوتا بچه را سفتتر گرفت و گفت: «بهخاطر بچهها اومدم.»
به بچههای عرق کرده نگاه کردم.
- اومدم که توی این فضا باشن، از معنویت اینجا تأثیر بگیرن.
ماتم برد. خادم کمک کرد و زن را از بین جمعیت عقب برد. آبادان یازده شصت توی ذهنم پلی شده بود. همانجا که زن آبادانی زده بود به دل دشمن؛ وسط خاک و خون. برای رساندن سیم کابل رادیو. برای اینکه سلاح آن روزشان دوباره راه بیفتد. حالا زن جنوبی را میدیدم که سلاح امروزش را شناخته و توی بغل گرفته. با خودم فکر کردم: «غیرت جنوبی میخواهد که با اینهمه سختی باز هم دنبال تربیت و معنویت باشی...»
✍ #فاطمه_صاحبکار #قم
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
3️⃣5️⃣2️⃣ جایزهٔ سَگکُشی
«ایشالا زودتر مال و اموالتونو بدین بره.»
این حرف را هر جای دیگری میزدم پشتش اخموتخم بود و ناراحتی. آمین بلند خانم زنگنه به همان دعای نیمخطی، از پشت خندهٔ ریزی که پهن شد روی صورتش معلوم بود.
بعد چند سال تازه دارم بهتر میبینمش. بار اول اربعین نود و هشت بود؛ نزدیک گاراژ نجف. دنبال سواری بودیم. یک ور دلم ترس نشسته بود که چطوری با رانندهای که زبانش را نمیفهمیم توی تاریکی راه بیفتیم برویم زیارت امیرالمؤمنین. آقا و خانم زنگنه را خدا از غیب رساند که از تنهایی در بیاییم. عین هم بودیم. پای عربیمان لنگ میزد. توی جادهٔ پشت وادیالسلام، یخمان تازه داشت باز میشد و راننده حسابی رفته بود توی لاک خودش. بعد چند روز آنها برگشتند فرودگاه که سوار پرواز نجف - تهران شوند و ما آمدیم شلمچه که برسیم شیراز. حالا که وسط پیادهروی تنگوترش جلوی درِ خانهشان دخترک را بغل زدهام بارِ چهارمی هست که هم را میبینیم.
چادرم را میگیرم بالا و از جوب چسبیده به پیادهرو میپرم. صادق دارد مقواها را جا میدهد توی صندوق. یک دسته مقوا و کلی ماژیک رنگووارنگ آورده بودم که مثل چند هفته قبل بروم سر فلکهٔ اول تهرانپارس، نزدیک خانهشان، پلاکارد بنویسم و بدهم دست جماعت سرِ میدان. وقت نشد. فقط دو تا نوشتم. اولی را سنجاق کردم به کالسکهٔ دخترک. دومی هم سنگین و رنگین مانده روی مبل صاحبخانه. سفارش جدید خانم زنگنه و شوهرش است. دیروز که از وداع برگشتیم نوشتمش. حال هیچکداممان شبیه صبح که رفتیم نبود. مثل زغال داغی که هی فوتش کنند و بیشتر گُر بگیرد ته دلمان داشت میسوخت.
دیدن آقا مثل همیشه نبود که! چند سالی که تهران بودیم میرفتیم مصلی. منتظر که آقا بیاید بالای جایگاه، پشت تریبون چند کلمه حرف دلگرمی بزند. چند تا شعار دشمن پران بدهیم و برگردیم خانه. برگشتیم نه مثل آن وقت! با کلی بغض که چسبیده بود دور حلقمان. خستگی هم اینجور وقتها تنهاش سنگینتر میشود و برای آدم شاخوشانه میکشد. گردی صورت دخترک گلانداخته بود. گرما رفته بود توی تنش و باید هُلش میدادم بیرون. گرفتمش زیر شیر آب.
بعد نهار آقای زنگنه چند کلمه روی کاغذ یادداشت نوشت و گذاشت لبهٔ میز. به خیالم قرار است شعار بنویسم. فوقش حالا که خونمان به جوش آمده تند و تیزتر. جای بشقابها مقوا پهن کردم روی میز وسط آشپزخانهٔ جمع و جورشان. کلمهها را خواندم. بالایش نوشته بود «جایزهٔ سگکشی» و زیرش متراژ خانه و ویلای شمالشان. کاغذ رو دوباره گذاشتم روی میز. وزن داشت. توی دستم سنگینی میکرد. چند ده میلیارد در ازای سَرِ قاتل آقا. خانم و آقای زنگنه همهٔ مال و منالشان را فدای آقا کرده بودند.
مقوای نوزده هزارتومانی که از شیراز تا شرق تهران آمده بود حالا کلی میارزید. اولش فکر کردم در حد حرف و یک مدل رجز هست. به خیالم از من هم بر میآمد همچنین کاری! بیشتر که ریز شدم یادم افتاد به قصهشان از جنگ دوازدهروزه که مانده بودند تهران و برای بسیجیها غذا بپزند یا همین هفتهٔ قبلی. زنگ زدند، دعوت گرفتند که زائر آقایید و بیایید خانهٔ ما. دو روز قبل وداع که رسیدیم تهران، کلید خانهشان را گذاشتند کف دستمان که وقت رفت و آمدمان دست خودمان باشد. کارشان چیزی شبیه حل تمرین که معلمها قبل امتحان میدهند و هر که بهتر و بیشتر کار کند دستش روانتر میشود، بود.
همان چند خط نوشتهٔ جاندار شبیه یک آدم پر هیکل و چهارشانه هُلَم داده بود عقب. تمام راه تهران تا قم و جادهٔ قم مشهد را داشتم به این فکر میکردم: «من چی دارم که بذارم وسط و بشه جایزهٔ کشتن قاتل آقا؟!»
✍ #سارا_تندهوش #شیراز
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم میرود
ا﷽
🔸روایت اربعین
5️⃣5️⃣2️⃣ دستِ من یا چفیه؟!
جادهٔ نجف - بصره کش آمده؛ هرچه قدر میرویم، نمیرسیم. تب و گلودردم زیاد شده. روز آخر سفر، سرماخوردگی خودش را نشان داد. زیارت وداع هم نشد بروم. نمیتوانستم سرپا بایستم.
چهار ساعت از راه گذشته که آفتاب هم میآید بالا. هرچه قدر چادر را روی صورتم جابهجا میکنم، جلوی گرمازدگی و داغی خورشید را نمیگیرد. چفیهٔ خواهر را از دور کیفش باز میکنم. شیشه را میدهم پایین. چفیه را هنوز جاگیر نکردهام که راننده شیشه را میدهد بالا. دستم لای پنجره گیر میکند. تا بخواهم کلمات عربی را بگذارم کنار هم دستم حتماً قطع میشود. چند بار پشتسرهم میگویم: «آخ، آخ …» راننده میایستد کنار جاده. پیاده میشود. چفیه را محکم میگذارد لای پنجره. شیشه را میدهم بالا. حواسم به راننده است، لابد توقع دارم عذرخواهی کند یا حداقل بپرسد که حالا حالم خوب هست یا نه! راننده اما بیخیالِ اتفاقِ چند لحظه پیش، قبل از اینکه دوباره بنشیند پشت فرمان، خم میشود، چفیه را میبوسد و میگذارد روی پیشانیاش.
وقتی مینشیند، از توی آینهٔ راننده نگاهش میکنم. او اما خیره شده به آینهٔ بغل و تکانخوردن چفیه را تماشا میکند.
✍ #سیدهزهرا_حسینی #جادهنجف_بصره
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرو || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم میرود
ا﷽
6️⃣5️⃣2️⃣ پرچمهای سرخ
همه با هم پول جمع کرده و پارچه خریده بودند. پارچههای با لیزر برش خورده به چاپخانه رفته بود و عبارت "یا لثارات الخامنهای" روی آنها نقش بسته بود. حالا نوبت به دوختن لبهها میرسید؛ برای اینکه در روز تشییع، این پرچمهای سرخ را در دست بگیرند و پیغامی را که باید، به چشم و گوش از خدا بیخبران برسانند.
دورتادور کارگاه خیاطی، رنگ سرخ حاکم بود. یکی از خانمها پشت چرخ صنعتی نشسته بود و کمربند طبیای به کمر بسته بود. آنقدر غرق در کار بود که هیچ ردی از درد در چهرهاش دیده نمیشد. ناگهان صدای تقتقی بلند شد و چرخ از کار ایستاد. در آن لحظه، انگار فراموش کرده بود کمرش درد میکند؛ سریع خم شد و زیر چرخ را نگاه کرد، پدال را دستی کشید و دوباره روی صندلیاش نشست.
به خودم فکر میکنم؛ به روزهایی که زانوهایم یا کمرم تیر میکشد، اما وقتی پای مرگ و زندگی کسی در میان باشد، بدون اینکه یادم بیاید دردی در بدن دارم، بهسرعت بهسوی انجام کاری میدوم که باید.
این روزها باید دوید. نباید از قافلهای که در حال ساختن تاریخ است جا ماند. این روزها وقت نشستن و به دردها فکرکردن نیست؛ این روزها، باید برخاست.
✍ #زهرا_ولیپور #مشهد
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍