eitaa logo
کارام جانم می‌رود
710 دنبال‌کننده
90 عکس
0 ویدیو
24 فایل
هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست #کارام‌جانم‌می‌رود روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید ارتباط با ادمین: @karamejan_1405 🔸️بازنشر روایت‌ها با ذکر منبع، احترام به راویان و حقوق معنوی پروژه است. ⚠️ تبلیغ و تبادل نداریم.
مشاهده در ایتا
دانلود
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 0️⃣5️⃣2️⃣ توی قلب دخترها معنویت‌سنج کار گذاشته‌اند خورشید می‌تابید به ذرات گرد‌وغبار توی هوا. گرما و خاک دست‌به دست هم دادند و مجبورمان کردند کنار جدول استراحت کنیم. دختری توی کالسکه خوابش برده بود. چادر و روسری مشکی را از روی لباس‌های مشکی‌اش پوشیده بود. یادم افتاد به پنج سالگی‌ام. با قهر و گریه پدرومادرم را مجبور کرده‌بودم برایم چادر مشکی بخرند. در مهمانی‌ها بدون روسری بودم و موقع رفتن به حرم و جمکران و مسجد چادر چاقچور می‌کردم. همان لحظه دخترم روی پایم زد. "چرا نگفتی چادر بپوشم؟ اینجا مثل حرمه باید می‌پوشیدم." همیشه همین‌طور است. انگار که توی قلبش معنویت‌سنج داشته باشد. هرجا که بویی از معنویت ببرد با حجاب کامل می‌رود. مطمئن بودم دخترک توی کالسکه هم خودش خواسته این‌طور بیاید. در این گرمای تیرماه قم، وسط بیابان‌های بلوار پیامبراعظم، هیچ کس نمی‌تواند دختر کوچکی را لای پارچه‌های مشکی بپیچد. مگر خودش بخواهد با لطائف‌الحیل دخترانه مادر را راضی کرده‌باشد. معصومیت چهره‌اش با انعکاس نور خورشید روی گونه‌اش بیشتر به چشم می‌آمد. فکر کردم ما دختران خودش هستیم. دختران رهبر شهید با معنویت‌سنج‌های توی قلبمان. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 1️⃣5️⃣2️⃣ و آقایی که هنوز دوستمان دارد عرق از سر و صورتم می‌بارید. پیشانی‌ام خیس شده بود و موهای جلوی سرم چسبیده بود به شقیقه‌ها. دست بردم زیر روسری مشکی و موها را دادم عقب. خورشید از وسط آسمان گذشته بود که رسیدیم به سایه زیر پل. زمان از دستمان دررفته بود. صبح به امید خیابان آزادی که نزدیک‌ترین نقطهٔ مسیر تشییع به خانه‌مان بود راه افتاده بودیم. گروهی از پسرهای نوجوان و جوان، با شلوارهای ارتشی دور هم جمع شده بودند. نزدیک شدیم و گفتیم: «ماشین آقا از این خیابون رد می‌شه؟» یکی از پسرها نگاهمان کرد. هنوز حتی پشت لب‌هایش هم سبز نشده بود. پلک‌هایش را به نشانهٔ تأیید روی‌هم گذاشت. لب‌هایمان کش آمد؛ اما دل‌شوره به دلم افتاد. نمی‌دانستم که راست می‌گوید یا می‌خواهد جمعیت را کمتر کند تا ازدحام عشاق جان کسی را به خطر نیندازد؟! قلبم مانده بود که از شوق جوانه بزند یا نه؟! می‌ترسیدم. غم دیروز هنوز روی دلم سنگینی می‌کرد. از اینکه ناکامی دیروز تکرار شود و حسرت دیدار به دلم بماند، می‌ترسیدم. اگر این بار هم آقا را نمی‌دیدم حسرت ابدی روی دلم می‌ماند. دلم بیشتر به تردید افتاد. نفس‌هایم را حس می‌کردم که تندتر شده. قلبم داشت از جا درمی‌آمد. مثل دیروز وقتی که مهمانم توی مصلی، بین جمعیت نفسش گرفت و حتی نتوانست نماز آقا را بخواند. این‌همه راه از گیلان آمده بود تا آقا را ببیند؛ اما گرمای هوا و سیل جمعیت نگذاشت. وقتی فهمید دلم به ماندن است و نمی‌توانم به‌راحتی بروم، گفت بمانیم و آقا را شده از دور ببینیم. اما از بی‌رنگی چهره‌اش ترسیدم. ترسیدم پافشاری من برای ماندن حالش را بدتر کند. دستش را گرفتم و با چشم‌های خیس برگشتیم. قسمتم نبود که آقا را حتی از دور ببینم. حتی عمامه مشکی‌اش را. انگار توی خیل جمعیت پسمان زده بودند سمت درِ خروج. حالا اما شلوغی جمعیت زیر پل، دلم را آرام می‌کرد. تکیه‌ام را دادم به گاردریل خیابان. هر چند دقیقه یک‌بار تلوبیون را بالا می‌آوردم تا از خبر جا نمانم. گوشی به دست آمدم کنار مهمان شمالی‌ام نشستم که زیرنویس قرمز شبکه خبر به‌روزرسانی شد: «خودروی حامل پیکر مطهر شهدا وارد بزرگراه لشکری شد.»  از جا پریدم. قلبم دوباره ضربان گرفت. دست‌هایم می‌لرزید. حالا شک‌وتردید به یقین رسیده بود. آقا داشت می‌آمد. شاید اگر در حسینیه مهمانش می‌شدم هم همین حس و حال را داشتم با این تفاوت که آن موقع از ذوق روی پاهای خودم بند نبودم و حالا از غصه داشتم دق می‌کردم. صدای قلبم را می‌شنیدم که محکم خودش را به قفسه سینه می‌کوبید. می‌خواست سینه را بشکافد و بیرون بیاید. دیدار معشوق، برای اولین و آخرین بار، نزدیک شده بود. نشانه‌های ماشین آقا آمد. پرچم‌ها و مردم آفتاب‌سوخته، جلوتر از ماشین حرکت می‌کردند. از سایه پل بیرون آمدیم و خودمان را به پشت گاردریل‌ها رساندیم. انگار وسط کوره‌ای از آتش ایستاده بودم و از سوختن راضی بودم. صدای الله‌اکبر بلند شده بود. مردم پرچم به دست جلوی ماشین از کنارمان گذشتند و ماشین آقا برای دلبری آمد نزدیک؛ نزدیکِ نزدیک. آمد و از مقابل چشم‌های تار ما گذشت. از همان سمتی که ساعت‌ها خیال آمدنش را بافته بودیم. حالا که به وداع نرسیده بودیم داشت برایمان پدری می‌کرد. انگار دست کشیده بود روی سر همهٔ دل‌های جامانده. مهدی رسولی «دامن‌کشان» می‌خواند و ما پشت سر ماشین راه افتادیم. حالا پس از مدت‌ها فرصت داشتیم برای داغ عزیزمان عزاداری کنیم. انگار آقا بغل بازکرده بود تا دلتنگی‌هایمان را بیان کنیم. با دست گره‌کرده محکم به سینه می‌زدم تا قلبی که هر چند لحظه یک‌بار خاموش می‌شد، دوباره به حرکت بیفتد. چرا اشک‌هایمان تمامی نداشت؟! انگار سرچشمه‌اش در دریای بی‌کران اندوه بود. حالا من در چندقدمی آقاجان شهیدم بودم. آقایی که خودش به دیدار ما آمده بود. تا دقایقی قبل خیال می‌کردم سهمی از این دیدار ندارم؛ نمی‌دانستم که ما قصد او را نکرده بودیم. او قصد دیدن ما کرده بود. حالا باورم می‌شود. آقای شهیدم گفته بود که: «من همه شما را دوست دارم...»   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 2️⃣5️⃣2️⃣ آبادان یازده شصت صدای جیغ نازک بچه قطع نمی‌شد. سر چرخاندم تا پیدایش کنم. مردم چسبیده به هم نشسته و ایستاده منتظر آمدن پیکرها بودند. صحن پر از آدم بود و آفتاب بی‌رحم و مروت می‌تابید و تا جمجمه را می‌سوزاند. پرچم‌های سرخ بالا می‌رفتند و قطره‌های عرق لای لباس‌ها و چادرهای مشکی پایین می‌آمدند. صورت‌ها سرخ و چشم‌ها سرخ‌تر بودند. آبِ آبپاش خادم‌ها نرسیده به تن خشک می‌شد.  صدا را پیدا کردم. یک تابلوی اطلاع‌رسانی، سایه کوچکی روی زمین انداخته بود. دختر کوچولوی شش‌هفت‌ماهه‌ای روی زمین نشسته بود و جیغ می‌زد. دلهره ریخت به جانم. یک‌لحظه، یک موج، یک هُل کوچک بین جمعیت کافی بود تا دخترک زیر دست‌وپا بماند. گردن کشیدم تا مادرش را ببینم. خانمی سعی می‌کرد دختر را بغل کند. دخترک جیغ می‌کشید و دست‌هایش را به سمت زن دیگری دراز می‌کرد. بلند شدم ایستادم تا راحت‌تر ببینمشان. یک پسربچه با اخم تند و کودکانه‌اش گردن زن را چسبیده بود و نمی‌گذاشت زن، دخترک را بردارد.  زن کیفش را گشت و یک بسته بیسکویت پیدا کرد. یک چادر عربی منجوق‌دوزی سرکرده بود. ابروهای پهن و صورت آفتاب‌سوخته‌اش مرا مستقیم برد جنوب. به دختر و پسر نگاه کردم. هر دو شبیه خودش بودند. چشم‌های درشت و ابروهای پهن. صورت سبزه و هر سه یک‌دست مشکی پوشیده بودند.  دختر بیسکویت را گرفته بود و بغل خانم کناری آرام شده بود. پسر هم از اینکه صاحب همه بغل مادر شده راضی بود.  شعارها یک‌باره صلوات شد و جمعیت موج برداشت. حرکت دست خودمان نبود و جمعیت مثل برگ خشکی در باد تکانمان می‌داد. خادم‌ها رسیدند و باز چشم چرخاندم سمت آن مادر جنوبی. خادمی داشت بلندشان می‌کرد. خودم را از بین جمعیت رد کردم و رساندم کنارشان. شاید بتوانم کمکی کنم. - خانم چرا اینجا نشستی؟ الان جمعیت با یک حرکت سرازیر میشه رو خودت و بچه‌هات. پاشو. بچه‌ات زیر دست‌وپا می‌مونه. زن، خادم را خیره نگاه کرد و بلند شد. دختر دوباره جیغ می‌کشید. پسر پا می‌کوبید روی زمین. زن هر دو را بغل کرد. بین جمعیت تلوتلو می‌خورد.  رفتم جلو و دستم را دراز کردم.  - بچه رو بدین بغل من. - نمیاد. فقط خودمو میخواد.  زن کناری گفت: «داداشش دستشو گاز گرفته.»  دلم ریش شد برای هر سه‌شان. دیگر طاقت نیاوردم.  گفتم: «آخه مگه شما مجبورین این‌همه راه اومدین تا مشهد؟ اونم توی شلوغی حرم با دوتا بچه کوچیک؟»  لبخند زد. از همان لبخندهای پهن و گرم جنوبی. همان‌ها که بوی نخل و دریا می‌دهند. دوتا بچه را سفت‌تر گرفت و گفت: «به‌خاطر بچه‌ها اومدم.»  به بچه‌های عرق کرده نگاه کردم.  - اومدم که توی این فضا باشن، از معنویت اینجا تأثیر بگیرن.  ماتم برد. خادم کمک کرد و زن را از بین جمعیت عقب برد. آبادان یازده شصت توی ذهنم پلی شده بود. همان‌جا که زن آبادانی زده بود به دل دشمن؛ وسط خاک و خون. برای رساندن سیم کابل رادیو. برای اینکه سلاح آن روزشان دوباره راه بیفتد. حالا زن جنوبی را می‌دیدم که سلاح امروزش را شناخته و توی بغل گرفته. با خودم فکر کردم: «غیرت جنوبی می‌خواهد که با این‌همه سختی باز هم دنبال تربیت و معنویت باشی...»   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 3️⃣5️⃣2️⃣ جایزهٔ سَگ‌کُشی «ایشالا زودتر مال و اموال‌تونو بدین بره.»  این حرف را هر جای دیگری می‌زدم پشتش اخم‌وتخم بود و ناراحتی. آمین بلند خانم زنگنه به همان دعای نیم‌خطی، از پشت خندهٔ ریزی که پهن شد روی صورتش معلوم بود. بعد چند سال تازه دارم بهتر می‌بینمش. بار اول اربعین نود و هشت بود؛ نزدیک گاراژ نجف. دنبال سواری بودیم. یک ور دلم ترس نشسته بود که چطوری با راننده‌ای که زبانش را نمی‌فهمیم توی تاریکی راه بیفتیم برویم زیارت امیرالمؤمنین. آقا و خانم زنگنه را خدا از غیب رساند که از تنهایی در بیاییم. عین هم بودیم. پای عربی‌مان لنگ می‌زد. توی جادهٔ پشت وادی‌السلام، یخمان تازه داشت باز می‌شد و راننده حسابی رفته بود توی لاک خودش. بعد چند روز آنها برگشتند فرودگاه که سوار پرواز نجف - تهران شوند و ما آمدیم شلمچه که برسیم شیراز. حالا که وسط پیاده‌روی تنگ‌وترش جلوی درِ خانه‌شان دخترک را بغل زده‌ام بارِ چهارمی هست که هم را می‌بینیم. چادرم را می‌گیرم بالا و از جوب چسبیده به پیاده‌رو می‌پرم. صادق دارد مقواها را جا می‌دهد توی صندوق. یک دسته مقوا و کلی ماژیک رنگ‌ووارنگ آورده بودم که مثل چند هفته قبل بروم سر فلکهٔ اول تهرانپارس، نزدیک خانه‌شان، پلاکارد بنویسم و بدهم دست جماعت سرِ میدان. وقت نشد. فقط دو تا نوشتم. اولی را سنجاق کردم به کالسکهٔ دخترک. دومی هم سنگین و رنگین مانده روی مبل صاحب‌خانه. سفارش جدید خانم زنگنه و شوهرش است. دیروز که از وداع برگشتیم نوشتمش. حال هیچ‌کداممان شبیه صبح که رفتیم نبود. مثل زغال داغی که هی فوتش کنند و بیشتر گُر بگیرد ته دلمان داشت می‌سوخت. دیدن آقا مثل همیشه نبود که! چند سالی که تهران بودیم می‌رفتیم مصلی. منتظر که آقا بیاید بالای جایگاه، پشت تریبون چند کلمه حرف دل‌گرمی بزند. چند تا شعار دشمن پران بدهیم و برگردیم خانه. برگشتیم نه مثل آن وقت! با کلی بغض که چسبیده بود دور حلقمان. خستگی هم این‌جور وقت‌ها تنه‌اش سنگین‌تر می‌شود و برای آدم شاخ‌وشانه می‌کشد. گردی صورت دخترک گل‌انداخته بود. گرما رفته بود توی تنش و باید هُلش می‌دادم بیرون. گرفتمش زیر شیر آب. بعد نهار آقای زنگنه چند کلمه روی کاغذ یادداشت نوشت و گذاشت لبهٔ میز. به خیالم قرار است شعار بنویسم. فوقش حالا که خونمان به جوش آمده تند و تیزتر. جای بشقاب‌ها مقوا پهن کردم روی میز وسط آشپزخانهٔ جمع و جورشان. کلمه‌ها را خواندم. بالایش نوشته بود «جایزهٔ سگ‌کشی» و زیرش متراژ خانه و ویلای شمالشان. کاغذ رو دوباره گذاشتم روی میز. وزن داشت. توی دستم سنگینی می‌کرد. چند ده میلیارد در ازای سَرِ قاتل آقا. خانم و آقای زنگنه همهٔ مال و منالشان را فدای آقا کرده بودند. مقوای نوزده هزارتومانی که از شیراز تا شرق تهران آمده بود حالا کلی می‌ارزید. اولش فکر کردم در حد حرف و یک مدل رجز هست. به خیالم از من هم بر می‌آمد همچنین کاری! بیشتر که ریز شدم یادم افتاد به قصه‌شان از جنگ دوازده‌روزه که مانده بودند تهران و برای بسیجی‌ها غذا بپزند یا همین هفتهٔ قبلی. زنگ زدند، دعوت گرفتند که زائر آقایید و بیایید خانهٔ ما. دو روز قبل وداع که رسیدیم تهران، کلید خانه‌شان را گذاشتند کف دستمان که وقت رفت و آمدمان دست خودمان باشد. کارشان چیزی شبیه حل تمرین که معلم‌ها قبل امتحان می‌دهند و هر که بهتر و بیشتر کار کند دستش روان‌تر می‌شود، بود.  همان چند خط نوشتهٔ جاندار شبیه یک آدم پر هیکل و چهارشانه هُلَم داده بود عقب. تمام راه تهران تا قم و جادهٔ قم مشهد را داشتم به این فکر می‌کردم: «من چی دارم که بذارم وسط و بشه جایزهٔ کشتن قاتل آقا؟!»   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 🔸روایت اربعین 5️⃣5️⃣2️⃣ دستِ من یا چفیه؟! جادهٔ نجف - بصره کش آمده؛ هرچه قدر می‌رویم، نمی‌رسیم. تب و گلودردم زیاد شده. روز آخر سفر، سرماخوردگی خودش را نشان داد. زیارت وداع هم نشد بروم. نمی‌توانستم سرپا بایستم. چهار ساعت از راه گذشته که آفتاب هم می‌آید بالا. هرچه قدر چادر را روی صورتم جابه‌جا می‌کنم، جلوی گرمازدگی و داغی خورشید را نمی‌گیرد. چفیهٔ خواهر را از دور کیفش باز می‌کنم. شیشه را می‌دهم پایین. چفیه را هنوز جاگیر نکرده‌ام که راننده شیشه را می‌دهد بالا. دستم لای پنجره گیر می‌کند. تا بخواهم کلمات عربی را بگذارم کنار هم دستم حتماً قطع می‌شود. چند بار پشت‌سرهم می‌گویم: «آخ، آخ …» راننده می‌ایستد کنار جاده. پیاده می‌شود. چفیه را محکم می‌گذارد لای پنجره. شیشه را می‌دهم بالا. حواسم به راننده است، لابد توقع دارم عذرخواهی کند یا حداقل بپرسد که حالا حالم خوب هست یا نه! راننده اما بی‌خیالِ اتفاقِ چند لحظه پیش، قبل از این‌که دوباره بنشیند پشت فرمان، خم می‌شود، چفیه را می‌بوسد و می‌گذارد روی پیشانی‌اش. وقتی می‌نشیند، از توی آینهٔ راننده نگاهش می‌کنم. او اما خیره شده به آینهٔ بغل و تکان‌خوردن چفیه را تماشا می‌کند. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 6️⃣5️⃣2️⃣ پرچم‌های سرخ همه با هم پول جمع کرده و پارچه خریده بودند. پارچه‌های با لیزر برش خورده به چاپخانه رفته بود و عبارت "یا لثارات الخامنه‌ای" روی آن‌ها نقش بسته بود. حالا نوبت به دوختن لبه‌ها می‌رسید؛ برای اینکه در روز تشییع، این پرچم‌های سرخ را در دست بگیرند و پیغامی را که باید، به چشم و گوش از خدا بی‌خبران برسانند. دورتادور کارگاه خیاطی، رنگ سرخ حاکم بود. یکی از خانم‌ها پشت چرخ صنعتی نشسته بود و کمربند طبی‌ای به کمر بسته بود. آن‌قدر غرق در کار بود که هیچ ردی از درد در چهره‌اش دیده نمی‌شد. ناگهان صدای تق‌تقی بلند شد و چرخ از کار ایستاد. در آن لحظه، انگار فراموش کرده بود کمرش درد می‌کند؛ سریع خم شد و زیر چرخ را نگاه کرد، پدال را دستی کشید و دوباره روی صندلی‌اش نشست. به خودم فکر می‌کنم؛ به روزهایی که زانوهایم یا کمرم تیر می‌کشد، اما وقتی پای مرگ و زندگی کسی در میان باشد، بدون اینکه یادم بیاید دردی در بدن دارم، به‌سرعت به‌سوی انجام کاری می‌دوم که باید. این روزها باید دوید. نباید از قافله‌ای که در حال ساختن تاریخ است جا ماند. این روزها وقت نشستن و به دردها فکرکردن نیست؛ این روزها، باید برخاست. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 7️⃣5️⃣2️⃣ دوست داشتم زمان بایستد زعفرانِ قیمه را اضافه کردم و درِ قابلمه را گذاشتم. با پشت‌دست عرق از پیشانی گرفتم و تا آمدم بروم پای سینک که دستم را بشویم، پای راستم از بالا تیرکشید تا خود پاشنه. رفتم سراغ کشوی داروها. از گاباپنتین و ملوکسیکام یکی یک‌دانه با لیوانِ آب سرکشیدم. دست گذاشتم روی گردنم و تا جان داشتم فشار دادم؛ بلکه گرفتگی ول کند. مجتبی گفت مهمان‌ها نزدیک‌اند و شروع کرد به مرتب‌کردن کوسن‌ها.  روسری‌ام را روی سر صاف کردم و از توی کابینت پارچ بلور را درآوردم. قالب یخ را انداختم توی پارچ و شربت آب‌لیمو را خالی کردم رویش. تیلیک و تیلیک برخورد یخ با بلور که پیچید، دوست داشتم زمان بایستد و من بخوابم. آن‌قدر که قرص‌ها اثر کند و دردهایم خوب شوند. من از آن زن‌ها نیستم که دائم دستمال دستشان باشد و یا دست به جارو و شستنشان خوب باشد. اما اگر بودم هم باز آماده‌کردن خانه در دو روز برای مهمان‌های آقا، مرد کهن می‌خواست. نمی‌شد که بیایند روی پتو و ملحفه با بوی ماندگیِ کمددیواری بخوابند. اصلاً مگر چند بار قرار بود برای آقا کاری انجام دهم که آن‌هم ناقص باشد. برای او که برای ما خون داده بود.  قاشق را توی شربت گرداندم. دوست داشتم زمان بایستد و نرسیم به فردا و نرسیم به دو روز دیگر که کاروان تشییع می‌رسید به حرم امام رضا و تمام.    شب وقتی سرم را گذاشتم روی بالش هنوز قرص‌ها افاقه نکرده بودند. از درد دیسک کمر که می‌زد توی پا خوابم نمی‌برد. به مجتبی که شیفت جمکران بود پیام دادم و پرسیدم: «آقا را آورده‌اند یا نه.» جواب که داد: «نه هنوز»، با مشت چند ضربه زدم به ران پایم. چرا باآن‌همه بی‌خوابی از روز وداع در مصلی، بیهوش نمی‌شدم؟ دلم شور می‌زد. شور فردایی که باید برای آقا نماز می‌خواندیم و راهی کربلایش می‌کردیم.  پهلوبه‌پهلو شدم و یاد اربعین افتادم. شب‌ها توی موکب یا خانهٔ اُم امیر پاهام همین‌طور بودند. تاول‌زده و گِزگز کنان. گفته بود دل‌تنگ است و "بُعد منزل نبود در سفر روحانی". من حتی یک‌بار هم به ذهنم نرسیده بود به نیت آقا قدم بردارم در مشایه.  حالا این بار او راهی کربلا می‌شد و من شده بودم یک‌پا زنِ عراقی و در موکبِ خانه‌ام منت زائرهایش را می‌کشیدم. پاها و پنجه‌ها را تا جایی که می‌شد کشیدم. عجب درد شیرینی میان این‌همه دل‌شوره.   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 8️⃣5️⃣2️⃣ مصلی؛ فاصله بین دو سنگلاخ ۱.  اولین تصویری که از مصلی در ذهنم مانده، یک زمین پر از سنگ و ناهموار است. اواخر دهه شصت بود. هنوز هیچ سازه‌ای ساخته نشده بود و همه‌جا خاکی و ناصاف دیده می‌شد. بعد از نماز عید فطر، هوا هنوز کاملاً روشن نشده بود. چهار بچه بودیم و مادرم با هزار زحمت ما را از میان آن زمین ناهموار به خانه رساند. برای پاهای کوچک کودکی، راه‌رفتن روی آن سنگلاخ‌ها سخت بود. وقتی به خانه رسیدیم، خسته‌وکوفته بودم؛ انگار مسیری بسیار طولانی را پشت سر گذاشته بودیم.    ۲.  اواخر دهه هفتاد، سنگلاخ فقط زیر پا نبود؛ فضای جامعه هم پر از التهاب و پیچیدگی بود. شاید زمین مصلی دیگر صاف‌تر شده بود، اما حال‌وهوای کشور همچنان ناهموار بود. عده‌ای از «صلح حسنی» سخن می‌گفتند و می‌خواستند آن را به جامعه تحمیل کنند. آن روز، مصلی پر از جمعیت بود. ساختمان‌هایش هنوز کامل نشده بود. بیشتر حاضران دانش‌آموز یا دانشجو بودند. همان جمعیت، بهترین پاسخ به این ادعا بود که می‌گفتند جوان‌ها دیگر با انقلاب کاری ندارند. در همان اجتماع، رهبر انقلاب سخنی گفتند که برای بسیاری، مرزها را روشن کرد: «... به برکت انقلاب اسلامی ایران، نه آمریکا و نه بزرگ‌تر از آمریکا نمی‌تواند حادثه‌ای مانند صلح امام حسن را بر دنیای اسلام تحمیل کند. اگر دشمن بیش از این فشار بیاورد، حادثه کربلا رخ خواهد داد.»    ۳.  چند سالی از بیشتر جمع‌های مذهبی دور مانده بودم؛ نه نمازجمعه می‌رفتم، نه نماز عید و نه هیئت. پسرک به مراقبت زیادی نیاز داشت و خانه، تمام دنیای من شده بود. دلم حتی برای ساده‌ترین دورهمی‌های مذهبی تنگ می‌شد. حال و روزم شبیه همان مردی بود که از پشت شیشه مغازه کبابی به مشتری گفت: «پیاز یادت نرود.» خودش نمی‌توانست بخورد، اما دلش با همان لقمه بود. من هم همان‌قدر مشتاق و همان‌قدر دورمانده بودم. همسرم این دلتنگی را فهمید. یک روز قبل از عید فطر گفت: «برو نماز.» پرنده کوچک خوشبختی شده بودم در ارتفاع چند هزار پا! مشتاق نماز با قرائت صحیح و ادای کامل بودم. همان قرائتی که امام‌جماعت وهابی مسجدالنبی در عربستان تعریفش را کرده بود. همان سال‌ها تازه اجازه داده بودند تلفن همراه را به مصلی برده شود. از بالاترین پله‌ها، یک عکس سلفی با ده‌ها هزار نمازگزار گرفتم. حس می‌کردم درست کنار قله دماوند ایستاده‌ام.    ۴.  امروز مصلی بسیار کامل‌تر از گذشته شده است. ساختمان‌های بلند، صحن وسیع و گنبد سبزرنگش، حال و هوایی شبیه مسجدالنبی پیدا کرده است. معماری آن تلاش می‌کند سادگی و صفای مسجدهای صدر اسلام را یادآوری کند. حتی حوض بزرگ صحن را برای امنیت مردم با بتن هموار کرده‌اند. دیگر از سنگلاخ‌های قدیمی خبری نیست. اما این بار، سنگلاخ جای دیگری است. شاید شلوغ‌ترین روزهای مصلی تا پیش‌ازاین، نمازجمعه پس از فتح خرمشهر یا نمازجمعه بعد از شهادت حاج‌قاسم بود؛ اما نماز میت و مراسم وداع با رهبر شهید، صحنه‌ای دیگر داشت. جمعیت مانند دریایی طوفانی، پیوسته در موج بود؛ گاهی ایستاده و گاهی در حرکت. مردی میان‌سال بر زمین افتاده بود. آن‌سوی دیوار، زنی با صدایی بلند و جان‌سوز گریه می‌کرد. در این چند ماه پس از شهادت «یکی از پیرجوون‌های زخم‌چشیده»، مثل بسیاری از تجمعات شبانه، حضور زنان چشمگیرتر بود. بسیاری از آن‌ها حاضر نبودند مصلی را ترک کنند. در نوشته‌هایی که در دست مردم بود، در شعارهای خودجوش، در پرچم‌ها و حتی در زمزمه‌ها، خواست انتقام و ایستادگی به‌روشنی دیده می‌شد. انگار سنگلاخ از زیر پا برداشته شده، اما به مسیر پیش رو منتقل شده است. بااین‌حال، مردم آرام، استوار و با تصمیمی روشن، راه خود را ادامه می‌دهند.      «یکی از پیرجوون‌های زخم چشیده» تعبیر در لفافه شخصیت اصلی فیلم آژانس شیشه‌ای از حضرت آقا ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
قرار ما کنار درخت بِه.pdf
حجم: 3.9M
ا﷽ 9️⃣5️⃣2️⃣ قرار ما پای درخت بِه اشک‌ها روی صورتم راه پیدا کردند. جمعیت به عقب هلم داد. از دور عکس آقا را می‌دیدم که لابه‌لای رنگ آبی و سیاه محو می‌شد. یاد شعر بهمن آقایی‌نژاد افتادم: «این جهان که نشد؛ قرار ما جهان بعدی پای درخت بِه.» حرف‌هایم مانده بود. دست بلند کردم: «برمی‌گردم.» ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 0️⃣6️⃣2️⃣ زن آینهٔ من بود    همهٔ فهم من از لبنان جمع می‌شود در سخنرانی‌های سید حسن، مستندها، سرودهای حزب‌الله، پرچم‌های زردی که توی دست مردم تکان می‌خوردند و تپش قلبی که بعد از دیدن کلیپ‌های بمباران جنوب لبنان تا ساعت‌ها همراهم می‌مانْد. من لبنان نرفته‌ام و عروس خاورمیانه را از نزدیک ندیده‌ام. با مردمی که با بمب‌ها خو کرده‌اند هم‌کلام نشده‌ام. رنجشان را زندگی نکرده‌ام. چشمِ دخترهای کوچکش را، وقتی هواپیمای اسرائیلی از بالای سرشان رد می‌شود، ندیده‌ام. صدای دورگهٔ پسرهایش را، وقتی داغ یتیمی را می‌اندازند توی پستوی قلبشان و می‌گویند «فدای مقاومت»، از نزدیک نشنیده‌ام. اما «حقیقت سمیر» خوانده‌ام، «کف لبنان» دیده‌ام و پرچم زرد حزب‌الله را توی تجمعات چرخانده‌ام.    من چهرهٔ نا زیسته‌ای از لبنان توی ذهن دارم که دوستش دارم. شاید هم دلم برایشان می‌سوزد.  به‌خاطر همین هم بود که توی مشهد چند لقمه از غذای پسرها را به دختر موبور لبنانی دادم تا گریه‌اش بند بیاید.  یا وقتی زن لبنانی را در تشییع آقا دیدم، باهاش گرم گرفتم و کم‌وکسری‌هایش را پرسیدم. زن روسری مشکی حریری را محکم، لبنانی بسته بود. عبای بلندی پوشیده بود؛ بدون منجوق و مروارید و چین و وا چین. ساده، مثل صورتش که تلاشی برای پوشاندن خط‌هایش نکرده بود. کنار خیابان، روی جدول نشسته بود. محوِ جمعیت. گاهی چشم‌هایش همراه گروه‌هایی که بلند شعار می‌دادند می‌رفت و برمی‌گشت.  کنارش نشستم و سر صحبت را باز کردم. «سید القائد» را که گفتم، چشم‌هایش سرخ شد و خط‌های ریز کنار چشمش تر شدند. سرش را برگرداند. شانه‌هایش تکان می‌خورد. دست گذاشتم روی شانه‌اش. لباسش داغ بود. داغش تازه شده بود. حس عذاب وجدان می‌کردم. مثل همهٔ گپ‌های قبلی‌ام با مردم که تا حرف آقا می‌شد، گریه‌شان نو می‌شد. باز خودم را آرام کردم. حرف‌های نگفته و ثبت‌نشده، قبلاً تاریخ را تحریف کرده بودند و حالا همین اشک‌ها بودند که قرار بود نگذارند دشمن این بخش از روزگار ما را محو کند. عکس پدر و مادرش وصلِ چفیه‌اش بود. توی عکس، پیرزن و پیرمرد می‌خندیدند و دست انداخته بودند دور گردن هم. نگاهم کرد. گفت توی بمباران جنوب لبنان شهید شده‌اند. لبش کش آمد؛ آن‌قدر که سفیدی دندان‌هایش معلوم شد.  گفت: «مادرم اتاقم را حسینیه صدا می‌کرد، بس که روی در و دیوارش عکس سیدنا القائد چسبانده بودم.»  حرفش مرا پرت کرد به اتاق نوجوانی‌ام.  دلم برای خانهٔ پدری‌ام تنگ شد. دبیرستان که بودم، دیوار اتاقم را از عکس‌های آقا پر می‌کردم. دلم برای خنده‌های توی عکس‌هایش می‌رفت. برای انگشترهای عقیق رنگ‌به‌رنگش. برق چشم‌های معصومش پشت قاب شیشه‌ای عینک.  از هر عکس آقا که خوشم می‌آمد، بابا نه نمی‌آورد. سریع کیف پولش را درمی‌آورد و به فروشنده می‌گفت: «دخترم انتخاب کرده. توی اتاقش یک کلکسیون از این عکس‌ها دارد.»    لب‌هایش را به هم فشار داد. گونه‌های قرمزش لرزید. سرش را پایین انداخت. من هم. انگار چیزی توی قلبم نبود. فقط حفرهٔ عمیقی را توی سینه‌ام حس می‌کردم. گریه کرد. گریه کردم.  از کار و بارش پرسیدم. راستش می‌خواستم بغض‌هایمان را پس بزنم. با دوستان هنرمندش از بیانات آقا که مربوط به هنر است، محتوا تولید می‌کردند.  یک‌لحظه فکر کردم خودم هستم. زن، آینهٔ من بود. علایق و دغدغه‌های من را داشت. انگار خودِ لبنانی‌ام را دیده بودم. دلم خواست بغلش کنم. همان‌جا فهمیدم دوست‌داشتنم از دل‌سوزی نیست.  آن‌ها خودِ ما بودند؛ فقط در مرزهایی جدا.   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍