eitaa logo
کارام جانم می‌رود
710 دنبال‌کننده
90 عکس
0 ویدیو
24 فایل
هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست #کارام‌جانم‌می‌رود روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید ارتباط با ادمین: @karamejan_1405 🔸️بازنشر روایت‌ها با ذکر منبع، احترام به راویان و حقوق معنوی پروژه است. ⚠️ تبلیغ و تبادل نداریم.
مشاهده در ایتا
دانلود
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 🔸روایت اربعین 5️⃣5️⃣2️⃣ دستِ من یا چفیه؟! جادهٔ نجف - بصره کش آمده؛ هرچه قدر می‌رویم، نمی‌رسیم. تب و گلودردم زیاد شده. روز آخر سفر، سرماخوردگی خودش را نشان داد. زیارت وداع هم نشد بروم. نمی‌توانستم سرپا بایستم. چهار ساعت از راه گذشته که آفتاب هم می‌آید بالا. هرچه قدر چادر را روی صورتم جابه‌جا می‌کنم، جلوی گرمازدگی و داغی خورشید را نمی‌گیرد. چفیهٔ خواهر را از دور کیفش باز می‌کنم. شیشه را می‌دهم پایین. چفیه را هنوز جاگیر نکرده‌ام که راننده شیشه را می‌دهد بالا. دستم لای پنجره گیر می‌کند. تا بخواهم کلمات عربی را بگذارم کنار هم دستم حتماً قطع می‌شود. چند بار پشت‌سرهم می‌گویم: «آخ، آخ …» راننده می‌ایستد کنار جاده. پیاده می‌شود. چفیه را محکم می‌گذارد لای پنجره. شیشه را می‌دهم بالا. حواسم به راننده است، لابد توقع دارم عذرخواهی کند یا حداقل بپرسد که حالا حالم خوب هست یا نه! راننده اما بی‌خیالِ اتفاقِ چند لحظه پیش، قبل از این‌که دوباره بنشیند پشت فرمان، خم می‌شود، چفیه را می‌بوسد و می‌گذارد روی پیشانی‌اش. وقتی می‌نشیند، از توی آینهٔ راننده نگاهش می‌کنم. او اما خیره شده به آینهٔ بغل و تکان‌خوردن چفیه را تماشا می‌کند. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 6️⃣5️⃣2️⃣ پرچم‌های سرخ همه با هم پول جمع کرده و پارچه خریده بودند. پارچه‌های با لیزر برش خورده به چاپخانه رفته بود و عبارت "یا لثارات الخامنه‌ای" روی آن‌ها نقش بسته بود. حالا نوبت به دوختن لبه‌ها می‌رسید؛ برای اینکه در روز تشییع، این پرچم‌های سرخ را در دست بگیرند و پیغامی را که باید، به چشم و گوش از خدا بی‌خبران برسانند. دورتادور کارگاه خیاطی، رنگ سرخ حاکم بود. یکی از خانم‌ها پشت چرخ صنعتی نشسته بود و کمربند طبی‌ای به کمر بسته بود. آن‌قدر غرق در کار بود که هیچ ردی از درد در چهره‌اش دیده نمی‌شد. ناگهان صدای تق‌تقی بلند شد و چرخ از کار ایستاد. در آن لحظه، انگار فراموش کرده بود کمرش درد می‌کند؛ سریع خم شد و زیر چرخ را نگاه کرد، پدال را دستی کشید و دوباره روی صندلی‌اش نشست. به خودم فکر می‌کنم؛ به روزهایی که زانوهایم یا کمرم تیر می‌کشد، اما وقتی پای مرگ و زندگی کسی در میان باشد، بدون اینکه یادم بیاید دردی در بدن دارم، به‌سرعت به‌سوی انجام کاری می‌دوم که باید. این روزها باید دوید. نباید از قافله‌ای که در حال ساختن تاریخ است جا ماند. این روزها وقت نشستن و به دردها فکرکردن نیست؛ این روزها، باید برخاست. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 7️⃣5️⃣2️⃣ دوست داشتم زمان بایستد زعفرانِ قیمه را اضافه کردم و درِ قابلمه را گذاشتم. با پشت‌دست عرق از پیشانی گرفتم و تا آمدم بروم پای سینک که دستم را بشویم، پای راستم از بالا تیرکشید تا خود پاشنه. رفتم سراغ کشوی داروها. از گاباپنتین و ملوکسیکام یکی یک‌دانه با لیوانِ آب سرکشیدم. دست گذاشتم روی گردنم و تا جان داشتم فشار دادم؛ بلکه گرفتگی ول کند. مجتبی گفت مهمان‌ها نزدیک‌اند و شروع کرد به مرتب‌کردن کوسن‌ها.  روسری‌ام را روی سر صاف کردم و از توی کابینت پارچ بلور را درآوردم. قالب یخ را انداختم توی پارچ و شربت آب‌لیمو را خالی کردم رویش. تیلیک و تیلیک برخورد یخ با بلور که پیچید، دوست داشتم زمان بایستد و من بخوابم. آن‌قدر که قرص‌ها اثر کند و دردهایم خوب شوند. من از آن زن‌ها نیستم که دائم دستمال دستشان باشد و یا دست به جارو و شستنشان خوب باشد. اما اگر بودم هم باز آماده‌کردن خانه در دو روز برای مهمان‌های آقا، مرد کهن می‌خواست. نمی‌شد که بیایند روی پتو و ملحفه با بوی ماندگیِ کمددیواری بخوابند. اصلاً مگر چند بار قرار بود برای آقا کاری انجام دهم که آن‌هم ناقص باشد. برای او که برای ما خون داده بود.  قاشق را توی شربت گرداندم. دوست داشتم زمان بایستد و نرسیم به فردا و نرسیم به دو روز دیگر که کاروان تشییع می‌رسید به حرم امام رضا و تمام.    شب وقتی سرم را گذاشتم روی بالش هنوز قرص‌ها افاقه نکرده بودند. از درد دیسک کمر که می‌زد توی پا خوابم نمی‌برد. به مجتبی که شیفت جمکران بود پیام دادم و پرسیدم: «آقا را آورده‌اند یا نه.» جواب که داد: «نه هنوز»، با مشت چند ضربه زدم به ران پایم. چرا باآن‌همه بی‌خوابی از روز وداع در مصلی، بیهوش نمی‌شدم؟ دلم شور می‌زد. شور فردایی که باید برای آقا نماز می‌خواندیم و راهی کربلایش می‌کردیم.  پهلوبه‌پهلو شدم و یاد اربعین افتادم. شب‌ها توی موکب یا خانهٔ اُم امیر پاهام همین‌طور بودند. تاول‌زده و گِزگز کنان. گفته بود دل‌تنگ است و "بُعد منزل نبود در سفر روحانی". من حتی یک‌بار هم به ذهنم نرسیده بود به نیت آقا قدم بردارم در مشایه.  حالا این بار او راهی کربلا می‌شد و من شده بودم یک‌پا زنِ عراقی و در موکبِ خانه‌ام منت زائرهایش را می‌کشیدم. پاها و پنجه‌ها را تا جایی که می‌شد کشیدم. عجب درد شیرینی میان این‌همه دل‌شوره.   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 8️⃣5️⃣2️⃣ مصلی؛ فاصله بین دو سنگلاخ ۱.  اولین تصویری که از مصلی در ذهنم مانده، یک زمین پر از سنگ و ناهموار است. اواخر دهه شصت بود. هنوز هیچ سازه‌ای ساخته نشده بود و همه‌جا خاکی و ناصاف دیده می‌شد. بعد از نماز عید فطر، هوا هنوز کاملاً روشن نشده بود. چهار بچه بودیم و مادرم با هزار زحمت ما را از میان آن زمین ناهموار به خانه رساند. برای پاهای کوچک کودکی، راه‌رفتن روی آن سنگلاخ‌ها سخت بود. وقتی به خانه رسیدیم، خسته‌وکوفته بودم؛ انگار مسیری بسیار طولانی را پشت سر گذاشته بودیم.    ۲.  اواخر دهه هفتاد، سنگلاخ فقط زیر پا نبود؛ فضای جامعه هم پر از التهاب و پیچیدگی بود. شاید زمین مصلی دیگر صاف‌تر شده بود، اما حال‌وهوای کشور همچنان ناهموار بود. عده‌ای از «صلح حسنی» سخن می‌گفتند و می‌خواستند آن را به جامعه تحمیل کنند. آن روز، مصلی پر از جمعیت بود. ساختمان‌هایش هنوز کامل نشده بود. بیشتر حاضران دانش‌آموز یا دانشجو بودند. همان جمعیت، بهترین پاسخ به این ادعا بود که می‌گفتند جوان‌ها دیگر با انقلاب کاری ندارند. در همان اجتماع، رهبر انقلاب سخنی گفتند که برای بسیاری، مرزها را روشن کرد: «... به برکت انقلاب اسلامی ایران، نه آمریکا و نه بزرگ‌تر از آمریکا نمی‌تواند حادثه‌ای مانند صلح امام حسن را بر دنیای اسلام تحمیل کند. اگر دشمن بیش از این فشار بیاورد، حادثه کربلا رخ خواهد داد.»    ۳.  چند سالی از بیشتر جمع‌های مذهبی دور مانده بودم؛ نه نمازجمعه می‌رفتم، نه نماز عید و نه هیئت. پسرک به مراقبت زیادی نیاز داشت و خانه، تمام دنیای من شده بود. دلم حتی برای ساده‌ترین دورهمی‌های مذهبی تنگ می‌شد. حال و روزم شبیه همان مردی بود که از پشت شیشه مغازه کبابی به مشتری گفت: «پیاز یادت نرود.» خودش نمی‌توانست بخورد، اما دلش با همان لقمه بود. من هم همان‌قدر مشتاق و همان‌قدر دورمانده بودم. همسرم این دلتنگی را فهمید. یک روز قبل از عید فطر گفت: «برو نماز.» پرنده کوچک خوشبختی شده بودم در ارتفاع چند هزار پا! مشتاق نماز با قرائت صحیح و ادای کامل بودم. همان قرائتی که امام‌جماعت وهابی مسجدالنبی در عربستان تعریفش را کرده بود. همان سال‌ها تازه اجازه داده بودند تلفن همراه را به مصلی برده شود. از بالاترین پله‌ها، یک عکس سلفی با ده‌ها هزار نمازگزار گرفتم. حس می‌کردم درست کنار قله دماوند ایستاده‌ام.    ۴.  امروز مصلی بسیار کامل‌تر از گذشته شده است. ساختمان‌های بلند، صحن وسیع و گنبد سبزرنگش، حال و هوایی شبیه مسجدالنبی پیدا کرده است. معماری آن تلاش می‌کند سادگی و صفای مسجدهای صدر اسلام را یادآوری کند. حتی حوض بزرگ صحن را برای امنیت مردم با بتن هموار کرده‌اند. دیگر از سنگلاخ‌های قدیمی خبری نیست. اما این بار، سنگلاخ جای دیگری است. شاید شلوغ‌ترین روزهای مصلی تا پیش‌ازاین، نمازجمعه پس از فتح خرمشهر یا نمازجمعه بعد از شهادت حاج‌قاسم بود؛ اما نماز میت و مراسم وداع با رهبر شهید، صحنه‌ای دیگر داشت. جمعیت مانند دریایی طوفانی، پیوسته در موج بود؛ گاهی ایستاده و گاهی در حرکت. مردی میان‌سال بر زمین افتاده بود. آن‌سوی دیوار، زنی با صدایی بلند و جان‌سوز گریه می‌کرد. در این چند ماه پس از شهادت «یکی از پیرجوون‌های زخم‌چشیده»، مثل بسیاری از تجمعات شبانه، حضور زنان چشمگیرتر بود. بسیاری از آن‌ها حاضر نبودند مصلی را ترک کنند. در نوشته‌هایی که در دست مردم بود، در شعارهای خودجوش، در پرچم‌ها و حتی در زمزمه‌ها، خواست انتقام و ایستادگی به‌روشنی دیده می‌شد. انگار سنگلاخ از زیر پا برداشته شده، اما به مسیر پیش رو منتقل شده است. بااین‌حال، مردم آرام، استوار و با تصمیمی روشن، راه خود را ادامه می‌دهند.      «یکی از پیرجوون‌های زخم چشیده» تعبیر در لفافه شخصیت اصلی فیلم آژانس شیشه‌ای از حضرت آقا ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
قرار ما کنار درخت بِه.pdf
حجم: 3.9M
ا﷽ 9️⃣5️⃣2️⃣ قرار ما پای درخت بِه اشک‌ها روی صورتم راه پیدا کردند. جمعیت به عقب هلم داد. از دور عکس آقا را می‌دیدم که لابه‌لای رنگ آبی و سیاه محو می‌شد. یاد شعر بهمن آقایی‌نژاد افتادم: «این جهان که نشد؛ قرار ما جهان بعدی پای درخت بِه.» حرف‌هایم مانده بود. دست بلند کردم: «برمی‌گردم.» ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 0️⃣6️⃣2️⃣ زن آینهٔ من بود    همهٔ فهم من از لبنان جمع می‌شود در سخنرانی‌های سید حسن، مستندها، سرودهای حزب‌الله، پرچم‌های زردی که توی دست مردم تکان می‌خوردند و تپش قلبی که بعد از دیدن کلیپ‌های بمباران جنوب لبنان تا ساعت‌ها همراهم می‌مانْد. من لبنان نرفته‌ام و عروس خاورمیانه را از نزدیک ندیده‌ام. با مردمی که با بمب‌ها خو کرده‌اند هم‌کلام نشده‌ام. رنجشان را زندگی نکرده‌ام. چشمِ دخترهای کوچکش را، وقتی هواپیمای اسرائیلی از بالای سرشان رد می‌شود، ندیده‌ام. صدای دورگهٔ پسرهایش را، وقتی داغ یتیمی را می‌اندازند توی پستوی قلبشان و می‌گویند «فدای مقاومت»، از نزدیک نشنیده‌ام. اما «حقیقت سمیر» خوانده‌ام، «کف لبنان» دیده‌ام و پرچم زرد حزب‌الله را توی تجمعات چرخانده‌ام.    من چهرهٔ نا زیسته‌ای از لبنان توی ذهن دارم که دوستش دارم. شاید هم دلم برایشان می‌سوزد.  به‌خاطر همین هم بود که توی مشهد چند لقمه از غذای پسرها را به دختر موبور لبنانی دادم تا گریه‌اش بند بیاید.  یا وقتی زن لبنانی را در تشییع آقا دیدم، باهاش گرم گرفتم و کم‌وکسری‌هایش را پرسیدم. زن روسری مشکی حریری را محکم، لبنانی بسته بود. عبای بلندی پوشیده بود؛ بدون منجوق و مروارید و چین و وا چین. ساده، مثل صورتش که تلاشی برای پوشاندن خط‌هایش نکرده بود. کنار خیابان، روی جدول نشسته بود. محوِ جمعیت. گاهی چشم‌هایش همراه گروه‌هایی که بلند شعار می‌دادند می‌رفت و برمی‌گشت.  کنارش نشستم و سر صحبت را باز کردم. «سید القائد» را که گفتم، چشم‌هایش سرخ شد و خط‌های ریز کنار چشمش تر شدند. سرش را برگرداند. شانه‌هایش تکان می‌خورد. دست گذاشتم روی شانه‌اش. لباسش داغ بود. داغش تازه شده بود. حس عذاب وجدان می‌کردم. مثل همهٔ گپ‌های قبلی‌ام با مردم که تا حرف آقا می‌شد، گریه‌شان نو می‌شد. باز خودم را آرام کردم. حرف‌های نگفته و ثبت‌نشده، قبلاً تاریخ را تحریف کرده بودند و حالا همین اشک‌ها بودند که قرار بود نگذارند دشمن این بخش از روزگار ما را محو کند. عکس پدر و مادرش وصلِ چفیه‌اش بود. توی عکس، پیرزن و پیرمرد می‌خندیدند و دست انداخته بودند دور گردن هم. نگاهم کرد. گفت توی بمباران جنوب لبنان شهید شده‌اند. لبش کش آمد؛ آن‌قدر که سفیدی دندان‌هایش معلوم شد.  گفت: «مادرم اتاقم را حسینیه صدا می‌کرد، بس که روی در و دیوارش عکس سیدنا القائد چسبانده بودم.»  حرفش مرا پرت کرد به اتاق نوجوانی‌ام.  دلم برای خانهٔ پدری‌ام تنگ شد. دبیرستان که بودم، دیوار اتاقم را از عکس‌های آقا پر می‌کردم. دلم برای خنده‌های توی عکس‌هایش می‌رفت. برای انگشترهای عقیق رنگ‌به‌رنگش. برق چشم‌های معصومش پشت قاب شیشه‌ای عینک.  از هر عکس آقا که خوشم می‌آمد، بابا نه نمی‌آورد. سریع کیف پولش را درمی‌آورد و به فروشنده می‌گفت: «دخترم انتخاب کرده. توی اتاقش یک کلکسیون از این عکس‌ها دارد.»    لب‌هایش را به هم فشار داد. گونه‌های قرمزش لرزید. سرش را پایین انداخت. من هم. انگار چیزی توی قلبم نبود. فقط حفرهٔ عمیقی را توی سینه‌ام حس می‌کردم. گریه کرد. گریه کردم.  از کار و بارش پرسیدم. راستش می‌خواستم بغض‌هایمان را پس بزنم. با دوستان هنرمندش از بیانات آقا که مربوط به هنر است، محتوا تولید می‌کردند.  یک‌لحظه فکر کردم خودم هستم. زن، آینهٔ من بود. علایق و دغدغه‌های من را داشت. انگار خودِ لبنانی‌ام را دیده بودم. دلم خواست بغلش کنم. همان‌جا فهمیدم دوست‌داشتنم از دل‌سوزی نیست.  آن‌ها خودِ ما بودند؛ فقط در مرزهایی جدا.   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 1️⃣6️⃣2️⃣ از دماوند تا مشهد خیلی تلاش کردم همسرم را قانع کنم برویم قم، برای تشییع. قبول نکرد. مصلی و تشییع تهران که وظیفه بود. دلم می‌خواست همراه آقا، قم، نجف، کربلا و مشهد بروم. تهران، خودم را رسانده بودم به ماشین حمل پیکر، جایی نزدیک میدان آزادی. دیدن آقا آرامم کرده بود. دلم می‌خواست تا همیشه نگاهش کنم. بقیه شهرها هم خودم را برسانم به ماشین و تا لحظه آخر چشم از آقا برندارم. بابا مثل من نبود. دوشنبه چهار صبح، اول خیابان دماوند منتظر بود. با مردم زیادی که از شهرهای مختلف آمده بودند. به امید آنکه همان ابتدای مسیر با آقا وداع کنند و برگردند شهرشان. اما ماشین به خیابان دماوند نیامد. از خیلی دورتر وارد جمعیت شد. وقتی بابا فهمید تشییع جلوتر شروع می‌شود تا میدان امام حسین پیاده رفت و بعد میدان انقلاب و از آنجا تا میدان آزادی و اتوبان لشگری. عصر که شنید برنامه تمام شده و آقا را ندیده بی‌حرف و حدیث برگشت خانه. مطمئن بودم خودش را رسانده به مراسم قم تا با آقا وداع کند. زنگ زدم مامان. گفت بابا آنجا هم ماشین را ندیده. شب دوباره زنگ زدم حالشان را بپرسم. بابا خوابیده بود تا بعد از نماز صبح برود مشهد. همراه یکی از همسایه‌ها که با ماشینش می‌رفت. پرسیدم جا هم دارند؟ نداشتند. بابا گفته بود آنجا موکب زیاد است. دوازده ساعت پیاده‌روی کرده بود. شب نخوابیده بود تا برسد به جمکران و تشییع. حالا هم بدون استراحت می‌رفت به مقصدی نامعلوم در مشهد. اینها به چشم بابا سخت نمی‌آمد. حضور برایش مهم بود. چیزی که من برای خودم می‌خواستم دیدن ماشین و پیکر آقا و بدرقه‌اش بود. ولی بابا فقط پای‌کار بودن را می‌خواست. بابا توی موکبی در مشهد دو ساعتی استراحت کرد و رفت برای تشییع.   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 2️⃣6️⃣2️⃣ می‌خواستم شهادت بدهم تا‌به‌حال حس یک زندانی را درک نکرده بودم. توی کوپه چهارنفره، تنها بودم و قطار توی بیابان‌ها ساعت‌ها سرگردان. موبایل دم‌دستم بود. کتاب "استخوان خوک و دست‌های جذامیِ" مصطفی مستور هم. وقت برای استراحت زیاد. فرصت برای تنها‌بودن و رسیدن به کارهای عقب‌مانده تا دلت بخواهد. قدم زدم، نشستم، دراز کشیدم، اما نه حوصلهٔ کتاب خواندن داشتم، نه پایم می‌کشید بروم بیرون و با کسی هم‌کلام شوم، نه حتی حال نوشتن داشتم. چهارشنبه بعد‌از نمازظهر یک‌باره تصمیم گرفتم بروم تشییع مشهد. دلم نماز برای آقا را می‌خواست. برای اینکه بارها و بارها شهادت بدهم که جز خوبی از این مرد چیزی ندیدم. می‌خواستم تا آخرین لحظاتی که می‌شود با او باشم. لباس‌های خنک اربعینی‌ را که تهران برده بودم، کوه شده بود جلویم. بعد از تشییع تهران، نه درست خوابیدم نه به کارهایم رسیدم. از ۱۲:۳۰ ظهر تا ۵ عصر لباس شستم و خشکاندم. کولهٔ اربعینی‌ام را دوباره بستم و در دقایق آخر حرکت قطار خودم را رساندم. کمی کتاب خواندم، تلویزیون دیدم و به قول مهدیه، از این خلوت لذت بردم. اما همه‌چیز از نیمه‌های شب و از ایستگاه تهران که قطار یک‌ساعت نگه داشت، عوض شد. پشت پنجره نشستم و به بیرون زل زدم. خودم را دلداری دادم که تهران ایستگاه اصلی است. اما وقتی یک‌ساعت‌وخورده‌ای برای نماز صبح نگه داشت هول افتاد به جانم. همیشه یکی از نگرانی‌هایم توی قطار، نمازخواندن است. همه‌‌اش برایم بدو‌بدو است و ترس از جاماندن. اما این‌بار قطار اصراری برای رفتن نداشت. همه سوار شده بودیم. چادربه‌سر دم در کوپه ایستاده بودم. از وقتی معلوم شد برنامه‌ٔ مشهد از صبح افتاده به ساعت ۲ بعدازظهر، قند توی دلم آب شده بود که به‌موقع می‌رسم به تشییع و نماز. اما حالا... کانال‌های ایتا را بالا پایین کردم. آمریکا به ایستگاه راه‌آهن آق‌قلای گلستان حمله کرده بود. حتماً این ایستادن‌ها به همین ربط داشت. کلافه دستی به صورتم کشیدم: «پوف.» موتور که غرید و تق‌وتوق‌ها شروع شد، دراز کشیدم. هنوز چشمانم گرم نشده بود، دوباره قطار ایستاد؛ ورامین بود. مسافرها سوار شدند. قطار حرکت کرد؛ اما به چند دقیقه نرسیده، دوباره سرعتش را کم کرد. توی سالن سرک کشیدم. مردی رد شد. گفت: «می‌گن ترافیک ریلی داریم.» نیم ساعت، یک ساعت، دو ساعت. رفتم سراغ مسئول سالن. گفت: «ترافیک ریلی داریم.» دوستم پیام داد. نوشتم: «ایستاده‌ایم، شاید به‌خاطر آق‌قلا باشد؛ ولی به این خط چه ربطی دارد.» ته دلم را خالی کرد: «امیدوارم نخوان مثل برنامهٔ تهران تدبیر کنن که برای مردم مشکلی پیش نیاد.» ذهنم مشغول شد. کفری شده بودم. اگر از قصد معطل کنند تا نرسیم؟ به مهدیه پیام دادم. آن‌ها دو ساعت زودتر راه افتاده بودند. گفت قطارشان مشکلی ندارد. لبهٔ صندلی نشستم. خون خونم را می‌خورد. هر ساعتی که می‌گذشت حساب‌وکتاب می‌کردم اگر حالا راه بیفتد کی می‌رسم مشهد؟ دلم می‌خواست در قطار را باز می‌کردند و پیاده راه می‌افتادم. دل توی دلم نبود. غرم می‌آمد. دو بار دیگر رفتم مسئول سالن. همان جواب قبلی. آخرین بار هوا روشن شده بود. رفتم دم اتاقکش: «این‌جوری که به تشییع نمی‌رسیم.» سرش را انداخت پایین و تکان داد. زل زدم بهش: «یعنی کی می‌رسیم؟!» بیرون را نگاه کرد: «خیلی دیر می‌رسیم. خیلی دیر.» بعد از سه ساعت و خورده‌ای راه افتادیم. اما هر چند متر، قطار نیش‌ترمز می‌زد. با هر ترمز، موتور چنان ناله‌ای می‌کرد که تا مغز استخوانم می‌رفت. ویلان بیابان شده بودیم. مهدیه پیام داد که قطار آن‌ها هم ایستاده است. رفتم بیرون دم پنجرهٔ سالن. چند مرد و زن بیرون بودند. یکی‌شان گفت، آمریکا ریل مشهد تهران را زده است. به آقای مسئول فکر کردم که با همه‌ٔ غرزدن‌های ما تا آن‌موقع نگفت ریل‌های خط ما آسیب دیده. جواب همه‌ی دل‌نگرانی‌ها را با "ترافیک ریلی داریم" داد. صبر کرد خودمان بفهمیم. از وقتی همه فهمیدیم قطار در سکوت رفت. گه‌گداری دوسه‌نفر توی راهرو با هم آرام حرف می‌زدند؛ اما از پچ‌پچ‌ها و ایستادن‌های دم پنجره و نگاه‌ به بیابان معلوم بود که در دل آن‌ها هم قیامتی برپاست.‌ نماز ظهر به شاهرود رسیدیم. مطمئن بودم به تشییع که هیچ به نماز هم نمی‌رسم. بیرون را نگاه کردم. چوب‌ها روی هم تلنبار شده بود و قطار باری توی ریل آن‌طرفی ایستاده بود. کسی به در ضربه زد. کلافه در را باز کردم. آقای مسئول بود: «وسایلتون را جمع کنین و سریع پیاده شین.» دوران محکومیتم تمام شده بود. بیرون ایستگاه شش اتوبوس منتظرمان بود. کوله را روی دوشم انداختم و سمت اتوبوس‌ها دویدم. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله |📍
ا﷽ 3️⃣6️⃣2️⃣ ولی امام(ره) فرق داشت! صبحِ سی‌ام مهرماه ۱۴۰۱، شیراز جلسه معارفهٔ پدر است. تا پای پله‌های سالنِ اختصاصی می‌رویم. مادر کم‌رویی می‌کند. ما و خودش را معرفی نمی‌کند. برمی‌گردیم سمت سالن عمومی. چند قدم که می‌رویم، خواهر با تردید می‌گوید: «دیگه از این فرصت‌ها پیش نمیاد! مامان بریم سالن اختصاصی!». مادر قبول می‌کند. برمی‌گردیم سر جای قبلی. جلوی پله‌ها، مأمور حراست که حالا برای دومین بار ما را دیده، با تعجب نگاهمان می‌کند. می‌پرسد: «کارتون چیه؟!». مادر، ما و خودش را معرفی می‌کند. مأمور که می‌خواهد برخوردِ نه‌چندان خوبش را جبران کند، می‌گوید: «بله، بله، ما یک ردیف کنار گذاشتیم مخصوص شما!» می‌رویم توی سالن. ردیف سوم از جلو می‌نشینیم. قرآن و سرود جمهوری پخش می‌شود. بعد هم چند نفر از اساتید دانشگاه صحبت می‌کنند. نوبت به پدر می‌رسد. می‌آید روی سن. می‌ایستد پشت میکروفون. دست‌هایش را می‌گذارد دو طرف میز و شروع می‌کند. اول از این می‌گوید که مسئولیت را به‌خاطر چه قبول کرده. بعد هم چالش‌ها و مسائلی که باید حل بشود را توضیح می‌دهد. دقیقه‌های آخر سخنرانی‌ست. یک‌دفعه بی‌مقدمه می‌گوید: «شیوهٔ من تبعیت دلی، عقلی و قلبی از ولایت‌فقیه است. نه یک‌قدم کمتر و نه یک‌قدم بیشتر.» بی‌اختیار سرم را می‌چرخانم توی سالن ۵۰۰ نفره. انگار که گردی ناملموس توی فضا پاشیده شده باشد. بعضی‌ها از زیر عینکشان، خشمشان را پنهان می‌کنند. چندنفری خودشان را روی صندلی جابه‌جا می‌کنند و پوزخند می‌زنند. تعداد کمی هم خیره می‌مانند روی سن و آرام لبخند می‌زنند. شب، پدر می‌پرسد: «برنامه امروز چطور بود؟!». جواب می‌دهم: «این حرف آخرتون رو خیلی دوست داشتم! خیلی صادقانه بود. خیلی خوشحال شدم که از حضرت آقا گفتید.» پدر مثل همیشه برمی‌گردد به قدیم‌ها. از انقلاب و خاطرات جنگ می‌گوید. حضرت آقا را تعریف می‌کند و دوباره روی ۱۴ خرداد ۶۸ متوقف می‌شود. سرش را چند بار تکان می‌دهد: «شما امام رو ندیدید. نمی‌دونید چه مرد بزرگی بود. تا فهمیدم امام(ره) از دنیا رفته، رفتم تهران. توی سر خودم می‌زدم و می‌دویدم. قیامتی بود! امام(ره) برای ما مثل ستون بود. تمام ایران به او تکیه کرده بودند. وقتی از دستش دادیم، فهمیدیم که با همه فرق داشت!» سحر دهم اسفند ۱۴۰۴، شیراز - «یا الله!». صدای پدر است. با اضطراب از توی اتاق می‌دوم سمت سالن. پدر نشسته و محکم می‌زند توی سر خودش و بلند می‌گوید: «یاالله!» می‌ایستم روبه‌روی صفحهٔ تلویزیون. همه‌جا تاریک است. چند خط قرمز می‌بینم و چند کلمهٔ نامفهوم. هیچ‌چیز نمی‌شنوم. چند ثانیه به اذان صبح بیشتر نمانده. خواهرم لقمه‌ای درست می‌کند و به‌زور می‌گذارد توی دهانم. غذا پایین نمی‌رود. لیوان آبی می‌دهد دستم تا بغض را بشوید و روزه‌ام باطل نشود. لیوان خالی را که می‌گذارم روی میز، اذان صبح را می‌گویند. دوباره پدر را می‌بینم، دستش را همچنان روی سرش نگه داشته. یک آن یادم می‌افتد به جملهٔ همیشگی خاطراتش: «وقتی از دستش دادیم فهمیدیم که... ولی امام(ره) فرق داشت!». از این جای تاریخ به بعد، حالا که حضرت آقا را از دست دادیم، حالا که او هم برای ما مثل ستون بود و تکیه‌گاه، این من هستم که باید بگویم: «وقتی از دستش دادیم، فهمیدیم که …ولی حضرت آقا فرق داشت!» ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍