هدایت شده از ریحانه
🇮🇷 #برای_معلم_ایران | نخی برای دانههای سرگردان
🔰 روایتی زنانه از شاگردی در کلاس رهبر شهید انقلاب
▪️ مدرک ارشد علومقرآنوحدیث را که گرفتم، گذاشتمش دم کوزه. کوزهای که به جای آب، پر از دانههای جداجدا بود. توی دانشگاه هر مطلب جدید برایم شبیه یک دانهی تسبیح بود؛ باید از نخی ردش میکردم تا کنار دانههای قبلی معنادار شود. سراغ این رشته رفته بودم تا برای «زندگیکردن» فرمول پیدا کنم. اما وقتی پایم روی زمین سفت بود و سر چندراهیها، درس کلاسها میماندند لای جلد کتابها و قدرت نداشتند به من بگویند چه باید بکنم. «خدا یکی است» را میفهمیدم اما بلد نبودم چطور زندگیاش کنم؛ کجا به حرف کی گوش کنم و کجا نه؟ و کجا فراتر از اینها، حتی نگذارم بقیه هم به حرف او باشند؟! قرآن میگوید: «مؤمن، برپادارندهی نماز و انفاقدهنده است» و من دنبال رابطهی این مؤمن با مجاهدی بودم که خدا او را به رخ قاعدین میکشید. چرا «هجرت» خوب است و مهاجرت به غرب، «فرار مغزها»؟ اسلام سیاسی ارزشافزودهی دینداری است یا نه، شرط لازم دینداری؟
▫️ از ریاضی سُر خورده بودم سمت الهیات تا قاعده پیدا کنم برای حل معادلهی دین و دنیا، نماز و سیاست، زنِمسلمانبودن و تماشاچینبودن. دنبال آبی بودم که عطشم را فروبنشاند. ۶-۷ سال خواندم، تحقیق کردم و نوشتم اما هنوز همان عطش را داشتم، تا سال ٩۵. کسی در گوگلپلاس کتابی را معرفی کرد: «طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن». دیدن اسم مؤلف، که همیشه میگفتم ذهن نظاممندی دارد، زد روی شانهام: «معطلش نکن!» در اولین فرصت خریدم. میخواندم و مشتاقتر میشدم به صفحات بعدتر. بعد از سالها بُرخوردن با انتزاعیات رسیده بودم به یک لیوان از آب حیات که ته نداشت. موسی نبودم اما خضر را پیدا کرده بودم: «استاد گرانقدر سیدعلی حسینی خامنهای، احیاگر تفکر نوین اسلامی». حاضر نبودم هیچ رقمه از او جدا بشوم. کتاب را آنقدر خواندم که دادِ شیرازهاش درآمد. خواندم و خواندم و هر بار یک دانه را از نخ تسبیح «اسلام اجتماعی» رد کردم؛ مؤمنش-زن باشد یا مرد- باید کف جامعه میبود، دنیا را میشناخت، جای خالی را پیدا میکرد و از آنجا کار را شروع میکرد. باید مثل زغال قرمز، مینشست کنار بقیهی مؤمنین تا با هم شعله بکشند و بخورند توی صورت هر قدرت غیر خدایی؛ چه یک قانون باشد، چه مدیر یک اداره و چه کشوری طغیانگر و ظالم مثل آمریکا.
▪️ کسی که سالها زحمت رهبری ما را کشید، ده سال تمام برای من استادی کرد. روزی که روی صفحهی اول کتابش نوشتم: «تاریخ شروع ١٣٩۵» نشستم پای درسش و هنوز توی همان مدرس زانو زدهام و «زندگی کردن اسلام» را از او یاد میگیرم. نه فقط از لابهلای حرفها و جملات کتابهایش که از زندگیکردن تکتک چیزهایی که در کتابها یادم میدهد، از «مثلی لایباع مثل یزید»ِ سخنرانیاش تا مشتگرهکردهاش در لحظهی شهادت.
✍🏻 زینب علیاشرفی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
هدایت شده از ریحانه
🇮🇷 #برای_معلم_ایران | نسخهای برای تراشیدن قلب
🔰 روایتی زنانه از شاگردی در کلاس رهبر شهید انقلاب
▪️ سگ سیاه افسردگی، دندانهایش را میان روانم فرو کرده بود. هر روز، به التماس خودم را از رختخواب میکندم. نمیدانستم چه بر سرم آمده، دنیا در نظرم تیره و تار بود. قلبم آرام نمیگرفت، لبخندم گم شده بود. با همان حال افتادم پی دوا و درمان. داروها سلفون کشید روی احساساتم. حالم بد بود، اما نشان نمیداد. یک روز، وقتی بغض چسبیده بود بیخ گلویم؛ شمارهی دوستم را گرفتم تا از زمین و زمان گله کنم. حرفهایم را شنید، مکثی کرد و گفت: «تو اصلا قرآن میخونی؟» با تعجب پرسیدم: «وسط این حال خراب، چه ربطی داره؟!» گفت: «آقا همیشه تأکید میکنن روی قرآن خوندن. هم سیرهی عملیشونه، هم توصیهشون. امتحانش کن!»
▫️ شب رفتم سراغ سایت رهبری. واژهی قرآن را جستوجو کردم و رسیدم به جملهای که انگار دقیقاً برای من درمانده نوشته شده بود: «انس با قرآن، نعمت بزرگی است و هر کس از این نعمت برخوردار باشد، بسیاری نعمتها نصیبش میشود که دیگران از آنها محرومند...» همین شد که نشستم به خواندن. نه یکباره، که خط به خط و روز به روز. اوایل کلمات برایم غریبه بودند، اما کمکم شد پنجرهای رو به نور. انگار دستی داشت سیاهیها را از دیوارهی قلبم میتراشید. هر روز به قدر توانم خواندم و نیروی عجیبی میان رگهایم پخش شد. آرامآرام زور غم کمتر شد و سهم آرامشم بیشتر.
▪️ حالا به مدد آیههای خدا، مدتیست دکتر قرصهایم را قطع کرده و قرآن جیبیام، شده است یار غار من. حالا هر جا ببینم کسی حال خوشی ندارد، زیر گوشش زمزمه میکنم: «من از یک معلم عزیزی یاد گرفتهم با قرآن دوست باشم. تو هم امتحان کن!» حالا فهمیدهام رهبر برای من فقط یک پیشوا نبود؛ معلمی بود که در اوج طوفان، راه خانهی خدا را نشانم داد.
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
هدایت شده از ریحانه
🇮🇷 #برای_معلم_ایران | برای دیدهبان قلهها
🔰 روایتی زنانه از شاگردی در کلاس رهبر شهید انقلاب
▪️ سالها پیش که آقا گفته بودند زبان علم باید فارسی باشد، ژست آدمهای همهچیزدان به خودم گرفتم. گفتم این بیشتر شبیه یک رویا میماند تا هدف. ما کجای علمیم که کسی بخواهد از ما چیز یاد بگیرد؟! بعدها وقتی دیدم توی کتاب علوم بچهها به جای سلول نوشتهاند یاخته، چین بین دو ابرویم افتاد: «که چه؟ این چه کاریست؟ پسفردا اگر این بچه بخواهد مقاله بخواند تازه اول باید معادلهای انگلیسیاش را یاد بگیرد، بعد بفهمد توی مقاله چه نوشته!»
▫️ بعد از شهادت آقا، نشستم پای یکی از قسمتهای «غیررسمی». آقا داشت از روزهای اول انقلاب میگفت؛ از کسانی که توی صورتش نگاه میکردند و میگفتند: «ما نمیتوانیم حتی یک متر جاده بسازیم، ما باید مدیر خارجی وارد کنیم، ما از پس خودمان برنمیآییم.» همانجا بود که انگار قطعهای در ذهنم جابهجا شد. شرم، مثل سطل آب یخ، یکباره روی تمام آن پوزخندهای قدیمیام ریخت. فهمیدم ماجرا اصلاً سر لغت و واژه نبوده؛ آقا داشت باور یک ملت را از زیر آوار ناتوانی بیرون میکشید. کسی که لغت خودش را حقیر میبیند، دست خودش را هم برای ساختن پالایشگاه و سانتریفیوژ ناتوان میبیند. فهمیدم آن پافشاری روی زبان، در واقع پافشاری روی باور خودمان بود.
▪️ آقا در تمام این سالها مثل معلم صبوری بود که دست بچههای ترسیدهاش را میگرفت و در گوششان مدام تکرار میکرد: «بچهها ما میتوانیم، آینده روشن است.» فرق همینجا بود؛ منِ همهچیزدان فهمیدن مقالههای انگلیسی را میدیدم و آقا بینالمللی شدن زبان فارسی را. ما فقط تا لبهی میز مطالعهمان و نوک دماغمان را میدیدیم، اما آقا آن سر عالم و قلههای فتحشده را.
✍🏻 زهرا رشیدی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
هدایت شده از ریحانه
🇮🇷 #برای_معلم_ایران | مرکز ثقل دنیا
🔰 روایتی زنانه از شاگردی در کلاس رهبر شهید انقلاب
▪️ سودای زندگی در یک خانهی دیگر، جای دیگر، وضعیت دیگر و زیر آسمانی دیگر، در ده سالگی توی سر من جرقه خورد. پشت یک نیمکت چوبی در کلاس چهارم «ب» نشسته بودم. معلممان چند دقیقه پیش پرسیده بود: «دوست داشتین توی چه شهر یا کشور دیگهای زندگی میکردین؟» جوابها ردیف به ردیف جلو آمده بود و حالا درست پشت سر من بود. سرم داغ شده بود. مطمئن نبودم که یکی از چند شهر اطرافمان را که تا آن وقت دیده بودم، اسم ببرم یا نه. مطمئن نبودم گفتن کلمهی «کازرون» توی کلاسی که «کالیفرنیا» را میشناخت، کار درستی است یا نه. مطمئن بودم دلم نمیخواهد حتی یک روز دیگر، آنجایی که هستم، بمانم. مطمئن بودم شرایطی که در آن هستم، مناسب من نیست.
▫️ در ده سالگی به این گزاره مطمئن بودم. در شانزده سالگی به این گزاره مطمئن بودم. در بیست و سه سالگی هم مطمئن بودم، اما شک داشتم که این نارضایتی، اصلاً خوب است یا بد. در سی سالگی، هنوز هم میخواستم شرایطم را زیر و زبر کنم، اما بهوضوح میدیدم این راهش نیست. میدیدم که زیرِ لایههای این پافشاری مدام، کاهلی و لجاجت آدمیست که نمیخواهد با خودش کنار بیاید.
▪️ بلاتکلیفی و نارضایتیِ مرا برخورد با یک جملهی آقا و بعد تجربهاش در طی سالها، آرام آرام از بین برد: «هر جا که قرار گرفتهاید، همانجا را مرکز دنیا بدانید.» نقل به مضمون جمله را در یک صفحهی اینستاگرام دیدم و بلافاصله رفتم دنبال متن کاملش. حال آن لحظهام، حال آدمی بود که بعد از آنهمه دستوپا زدن بیهوده، حالا به یک درس رسیده، یک درس دیر، اما بهجا. مهم نبود این جمله اصلاً در خطاب به آدمی شبیه من گفته شده یا نه. این درس، یک منجی تمام و کمال بود و بالاتر از آن، معلمش چنان الگوی جانانهای از استقرار و آرامش و رضایت، که جای هیچ شبههای باقی نمیماند. من، دفعات زیادی در زندگی، بازیهای ذهنی را با این گفته باطل کردم، سر نخ را گرفتم و جلو رفتم و روز به روز مدیونتر شدم. مدیون مردی که با حرف و عملش، سرانجام مرا زیر آسمان خودم مستقر کرد.
✍🏻 شقایق خبازیان
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
هدایت شده از ریحانه
🇮🇷 #برای_معلم_ایران | درس انفاق آقا معلم
🔰 روایتی زنانه از شاگردی در کلاس رهبر شهید انقلاب
▪️ روزهای آخر ماه رمضان بود و چوبخطم داشت پر میشد. چند روز بیشتر از فرصت تبلیغم توی روستا باقی نمانده بود و من هنوز نتوانسته بودم راهی پیدا کنم. هر بار چهرهی زن و بچههایی که با ذوق و شوق میدویدند طرف کیسهی کتابها جلوی چشمم میآمد، بیشتر کلافه میشدم که چرا کاری از دستم برنمیآید. کلی چرتکه انداخته بودم اما حسابوکتابهایم جور درنمیآمد. با هفت، هشت جلد کتاب هم که نمیشد کتابخانه راه انداخت. دلم با رو زدن به دهیار و آقای فلانی و خانم بهمانی هم همراه نبود. میخواستم هرچه هست بیمنت مال خود مردم باشد.
▫️ یک شب همینطور که داشتم کتاب «طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن» را میخواندم، یکدفعه چشمم روی چند عبارتش متوقف شد. انگار «آقا» درست روبهرویم نشسته بود و داشت گرههای ذهنم را یکییکی باز میکرد: «انفاق آن است که خلائی را پر کنی...» کلمات جان گرفتند و دویدند جلوتر: «تا حالا چقدر از حیثیت، از آبرو، از مال و از داراییات انفاق کردهای؟» گوشم به صحبتهای آقا بود و چشمم میدوید سمت قفسههای کتابخانهام؛ پی کتابهایی که بند دلم به آنها وصل بود و از جانم عزیزتر بودند. اما این بار آقا مثل یک معلم ایستاده بود بالای سرم و داشت آدرس اصلی را نشانم میداد؛ نه آن آدرسی که در خانهی این و آن میجستم.
▪️ صبح اول وقت معطل نکردم و دلم را زدم به دریا. کارتن آوردم و پنجاه جلد کتاب کودک، نوجوان و بزرگسال سوا کردم. ماشین گرفتم و یکراست رفتم سمت روستا. مسجد را مرتب کردم و آن قفسهی بیروح جان گرفت و شد یک کتابخانهی نقلی.
▫️ حالا آن روستا کتابخانهای دارد که من درس «آقا معلم» را با خط خودم روی صفحه اول تمام کتابهایش نوشتهام: «انفاق آن است که خلائی را پر کنی...»
✍🏻 مریم برزویی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh