📗 زنی که جنگ را خانهبهخانه دوام آورد!
📝 سالهای انقلاب و جنگ را معمولاً از نگاه مردها روایت کردهاند؛ از خیابانها، از جبههها، از سنگر و اسلحه. «خانوم ماه» امّا این زاویه دید را میچرخاند. دست مخاطب را میگیرد و میبرد پشتِ همان دری که همیشه بسته مانده بود؛ خانهای در شیراز که خانمناز علینژاد در آن با چرخ خیاطی، با بزرگ کردن بچهها، با شبهای بیخبر از همسر و بعد با سوگهای تلخ، همانقدر جنگید که مردهای خطّ مقدم.
🌷 زندگی زنی که کسی نامش را در روزنامهها ننوشت، اما ستونِ جهاد مردی چون شهید شیرعلی سلطانی بود. این کتاب از کودکی او شروع میشود و تا روزهای داعش ادامه پیدا میکند؛ روایتی زنانه، بیپرده و واقعی از جنگی که در خانه جریان داشت و کمتر کسی از آن خبر دارد.
👈 تقریظ حضرت آیتالله خامنهای بر کتاب «خانوم ماه» امروز در «رویداد ملی قهرمان» منتشر شد.
💻 به همین مناسبت بخش «ریحانه» رسانه KHAMENEI.IR در ادامه به معرفی اقدامات شخصیت زن قهرمان این اثر، یعنی خانمناز علینژاد میپردازد.
📝 #قهرمان_بانو
🔍 متن کامل را از اینجا بخوانید👇
farsi.khamenei.ir/others-note?id=61789
🖥 #قهرمان_بانو | زندگی از نگاه مادری صبور
👈🏻 روایت کتاب «تب ناتمام» از نگاه مخاطبین ریحانه
🔹 جانبازهایی که از نزدیک میشناختم، یکی عموکیامرث است که دست راستش با پیچ و مهره بههم چفت شده و یکی همسر لیلا، دخترخوانده خالهام، بابای آرش که جانباز اعصاب و روان است و اسیر هم بوده و در زندان بعث، آشپز، من از بابای آرش تنها میدانستم بعضی وقتها میزند به سرش و همه را میگیرد به باد کتک و یا وقتهایی که عموکیامرث دستش از کار میافتد و خانهنشین میشود، اما وقتی در تلویزیون جانبازان همیشه روی تخت را میدیدم، میخواستم بدانم روزگار آنها چگونه میگذرد، روزگار خانوادههایشان چطور؟ اینکه به جای مهمانیرفتن و نشستن و سفر و حتی کار آسانی چون راهرفتن، چطور تحمل میکنند روی تختی دراز به دراز باشند و چشمهایشان زیاد نچرخد! از زندگی این جانبازها بگذریم، خانوادههایشان چگونه با آنها برخورد داشتهاند! منی که در رفتنهایم به آسایشگاههای اعصاب و روان تهران، دیدهام جانبازانی که حتی در دهه دوم زندگیشان هستند، به دلیل همین اختلالات عصبی مدتها از خانه و والدینشان دور ماندهاند.
دوست داشتم بدانم و این کنجکاوی همیشه در پسِ ذهنم چرخ میخورد اما در دنیای واقعیت چیزی نیافته بودم تا اینکه کتاب «تبِ ناتمام» به دستم رسید...!
یک کتاب گویا از زندگی جانباز قطع نخاع از گردن به روایت مادرش! من با این کتاب و در لابهلای صحبتهای مادر حسین دخانچی، بارها خود را در حیاط خانهشان دیدم، در کنار شهلا مادر حسین، قلبم با زخم بسترهایش ریشریش شد، با بهبود یافتنش در بوخوم آلمان، کمی مرحم بر قلب شکستهام نشست، با اشک او به هنگام عقد حسین، آرزویم برای او به حقیقت تبدیل شد و با آن تبهای ناتمام و دردهای عمیقش، هایهای گریستم و خودم را در حیاط بیمارستان کنار اعظم خانم دیدم که نتوانست در لحظه آخر او را بغل کند.
کتاب «تب ناتمام» روایت زندگی حسین دخانچی از زبان مادرش خانم شهلا منزوی است، جوانی قمی که با دستکاری شناسنامه و جعل امضای پدر راهی جبهه شده و در یکی از عملیاتها جانباز قطع نخاع میشود. کتاب شاید در ابتدا مانند بسیاری دیگر از زندگینامهها، از ازدواج مادر و تولد فرزندان و چگونگی اتصال خانواده به جریان انقلاب آغاز شود، اما اصل ماجرای کتاب که خواننده را میخکوب میکند، از آغاز جانبازی حسین است، از اتفاقی که بسیاری حتی تحمل لحظهای از آن را ندارند، مانند آنچه در کتاب آمده: «جانبازانی در آسایشگاه بودند که یا خانوادهشان دور بودند یا همسرانشان طلاق گرفته و رفته بودند»
البته که جانبازان قطع نخاع براساس درصد آسیب، دستهبندی میشوند اما حسین دخانچی از آنهاست که حتی نمیتواند سرش را تکان دهد. او اما بعد از اتمام جنگ و خو گرفتن تدریجی با این آسیب، پای در یاری رهبر و انقلابش میگذارد و حتی با انگشتی که به سختی باز و بسته میشده، رشته کامپیوتر خوانده است، کسی که نمازش را با چشمان بسته و باز میخوانده، اما از راه و هدفش دست نکشیده است.
کتاب «تب ناتمام» روان است و خوشخوان، یک کلام خوانده میشود و در لابهلای صفحات کتاب، با اینکه زندگی شهید حسین دخانچی روایت میشود اما قهرمان مادر او؛ شهلاست، کسی که حسین را راهی میکند و در همهی سالهای بعد و در همهی لحظهها همپا و همراهش است؛ کتاب خواندنی است و تمامنشدنی، چون زندگی هزاران شهلا و حسین سرزمینمان..
✍🏻 طاهره راهی
🗓 شماره ٢
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس | تلگرام | اینستاگرام
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
📲 @khamenei_reyhaneh
🖥 #قهرمان_بانو | قصه مادری که هیچوقت تسلیم نشد!
👈🏻 روایت کتاب «تب ناتمام» از نگاه مخاطبین ریحانه
🔸 «تب ناتمام» قصه زنی است از نسلی که دخترها هنوز بچگی را تمام نکرده، چادر سفید را سر میکردند و میرفتند خانه بخت. قصه خانههای پنجدری، حیاطهای پر درخت و آشپزخانههای مشترک.
قلم نویسنده روان است و ما را آرام و بیشتاب میبرد درون خانه؛ انگار کنار سماور ذغالی مادربزرگ نشستهایم، استکان کمرباریک پیش رویمان است و آنقدر غرق شنیدن میشویم که چای سرد میشود.
وقتی شهلاخانم قد میکشد و بچهها بزرگ میشوند، تاریخ هم با آنها قد میکشد. روزی میرسد که پای حسین به زندان و بعد به جریان انقلاب باز میشود، و از همانجاست که قصه رنگ و بوی دیگری میگیرد.
حسین برگه را گذاشت مقابلم
_«مامان، امضاش میکنی؟»
برگه اعزام به جبهه بود، با امضای جعل شده حاجی. خندهام گرفت. قصه شاید شبیه روایت بسیاری از پسرهایی باشد که در جنگ «زود مرد» شدند، امّا حسین بعد از جانبازی، ۱۷ سال دیگر قد میکشد؛ آن هم روی تخت.
شاهد صبریم اگر مادر بود یا اگر روی تخت نمیتوانست جم بخورد. مادر از سر عشق، پابهپای او ماند، پرستاری کرد، روزی هزار بار شاهد شهید شدنش بود. دختری در به در دنبال عشقی گمشده میگردد. فرشتهها همدیگر را پیدا می کنند.
«تب ناتمام» روایت جنگ نیست؛ روایت تب عشقی است که هیچگاه پایین نمیآمد. روایت ایستادن و صبوری کردن. روایت مادرهایی که بیادعا تاریخ ساختند و حالا آن را روی شانههای ما گذاشتهاند. بخوانیم تا فراموش نکنیم.
✍🏻 مهدیه یونسی
🗓 شماره ٣
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
📲 @khamenei_reyhaneh
ریحانه
🖥 #قهرمان_بانو | روایت یک شهید زنده از میان زنان این سرزمین
👈 روایت کتاب «خانومْماه» از نگاه مخاطبین ریحانه
🔸 کتاب «خانوم ماه»، اثر ساجده تقیزاده، روایتگر یک زن است؛ زنی که در دل تاریخ گم نشده، بلکه در آن درخشیده. این کتاب دعوتی است برای شناختن زنان پنهان تاریخ که در سکوت خود، سرنوشتها را رقم زدهاند. زنانی که در تاریکیها و روشناییهای تاریخ، همیشه مانند ستارهای در دل شبها تابیدهاند. نویسنده در سه فصل، زندگی خانومناز علینژاد، خواهر شهید، جانباز و همسر شهید شیرعلی سلطانی را در دورانی پر از آشوبهای سیاسی و اجتماعی به تصویر کشیده است.
خانوم ماه بیش از آنکه بهدنبال بازگویی یک داستان روایی باشد، هشداری است به شنیدن سکوتها و نگریستن به جزئیات سادهای که در دل زندگی آدمها نهفته. نویسنده با زبان ادبی به زیبایی این لایهها را به تحریر درآورده و خواننده را در هر فصل، به درون دنیای خانومناز علینژاد میبرد؛ دنیایی که در آن، انتخابها نه با شور بلکه در سکوت و صبر، شکل میگیرند.
«خانم ماه» شرح مسیری است که در آن، زن بودن و شهید بودن را در هم آمیخته و هر دو بهگونهای معنا مییابند که گویی از ریشههای یک درخت واحد برخاستهاند. کتاب با تصویری از یک زندگی ناتمام اما معنادار به پایان میرسد؛ زندگیای که شاید پایان آن در هیچکجا نیست، بلکه در ادامۀ راه کسانی است که در دل تاریخ، همچنان به یاد میآیند. در بخشی از کتاب میخوانیم: «هنوز پایم را از اتوبوس پایین نگذاشته بودم که از پشت شیشه عمار را دیدم. بیمحابا من را در آغوش کشید و بوسید. بعد جلوی من ایستاد. نفس عمیقی کشید و به چشمهایم خیره شد. بعد آرام لبهایش باز کرد و گفت: مامان! تو یه شهید زندهای مامان. نمیدونم جایگاه و مقامت بالاتر از پدر هست یا نه اما مطمئنم پایینتر هم نیست. خیلی نامردن اونایی که تو رو از یه سردار کمتر بدونن. خیلی بیمعرفتی اونایی که به خاک پای تو نیفتن. تو یه شهیدی مامان. یه شهید گمنام. اگه یک روز از این دنیا بری هم حاجت میدی، تو هم شفاعت میکنی. چادر من را روی صورتش گرفت. زانو زد و چادرم را بوسید و گفت: این چادر فاطمۀ زهراست روی سر تو مامان. شک ندارم.»
✍🏻 فاطمه حسنزاده
🗓 شماره ۴
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
📲 @khamenei_reyhaneh
ریحانه
🖥 #قهرمان_بانو | این روایت واقعی است!
👈🏻 روایت کتاب «همسفر آتش و برف» از نگاه مخاطبین ریحانه
🔹 اگر نظر من را بخواهید «همسفر آتش و برف» برعکس خیل عظیمی از خاطرهنویسیهایی که از دوران نوجوانی تاکنون دربارهی شهدا و خانوادههایشان خواندهام، مستندی پرکشش و کاملا رئال است. روایت زندگی دختری که مثل همهی ما دخترها با هزار امید و آرزو قدم به خانهی بخت میگذارد و به همسرش دل میبندد.
رمان از زبان اول شخص است و بدون سانسورهای رایج، تمام تلاش خود را میکند تا فانتزیهای زندگی شهدا را در نگاه مخاطبان بشکند. مخاطبانی که معاصر راوی هستند و بعضاً همدیگر را در کوچه و خیابان میبینند اما به علت تصورات غلط، هرگز به عمق روح هم قدم نگذاشتهاند. «فرحناز» همسر «شهید سعید قهاری سعید» مثل همهی ما زنها گاهی از خانه به دوشیهای مکرر خسته و کلافه میشود و اقرار میکند دلتنگی برای همسری که همواره در مأموریت است و دوری از خانواده و شهر آباء و اجدادی، گاهی او را تبدیل به مادری عصبانی کرده است؛ بله خب او هم آدم است دیگر...
امثال این کتاب با روایتهای مستندشان باعث میشوند این تصور را دور بریزیم که احتمالاً قلب خانوادهی شهدا از سنگ است و آنها افرادی هستند سوای اجتماع که در کوران مصیبتها و کمبودها، صبر را مثل شکلاتی شیک از لای زرورقهای رنگی بیرون میکشند و روزی سه نوبت با چای میل میکنند!
من که میگویم روایت زندگی امثال این زنان، یکی از اساسیترین نیازهای جامعهی امروز است که قهرمانهای فیک آن، خود را به در و دیوار میکوبند تا سبک پوشالی خویش را به عنوان زن برتر و با هشتگ زن، زندگی، آزادی به خورد اجتماع بدهند. زنانی که با کوچکترین مشکلی نسخهی زندگی مشترک را میپیچند و گذشت و صبر در قاموسشان جایی ندارد.
راستی چرا فرحنازِ همسفر روزهای آتش و برف فرمانده قهاری الگوی من و شما نباشد در روزگاری که تنشها و چالشهای زندگی کاسهی صبرمان را لبریز میکنند؟
✍🏻 مریم حاجیعلی
🗓 شماره ۵
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
📲 @khamenei_reyhaneh
ریحانه
🖥#قهرمان_بانو | من هیچوقت این معامله رو به هم نمیزنم!
📗 برشهایی از کتاب تب ناتمام
🔹 هرکس متاعی داشته باشه، میگرده بهترین خریدار رو براش پیدا میکنه. ما جانبازها متاعمون رو به خدا فروختیم. خدایی که از همهی خریدارها بالاتره. من هیچوقت این معامله رو به هم نمیزنم. هیچوقت از خدا نمیخوام دستهایی رو که در راهش دادم پس بده، پاهام رو برگردونه. هیچوقت همچین کاری نمیکنم مامان، هیچوقت...»
🔹 معلوم بود خیلی خودش را نگه داشته که بغضش نترکد. «مامان! بیمارستان قبولش نمیکنن. میگن مرده برای ما آوردید. میگن کسی که دو ماه غذا نخورده و فقط با سرم زنده بوده رو به چه امیدی آوردید اینجا؟ میگن شرایطش زیر صفره. برش گردونید ایران. ما نه پذیرش میکنیم، نه میتونیم براش کاری انجام بدیم.»
🔹 میگفت: «سرم میخاره.» میگفتیم: «کجاش؟» میگفت: «فرقش.» میخاراندیم. میگفت: «اونجا نه، اون طرفش.» آن طرفتر را میخاراندیم. میگفت: «اونجا رو نگفتم، اونورترش.» بعد میزد به پا. پاهایی که اصلاً حس نداشت، میگفت: «انگشتاش میخاره، این طرف، اون طرف، این انگشت، اون انگشت.» خارش پا تمام نشده. یکهو از درد پهلو داد میزد. دستپاچه میرفتم دکتر را صدا میزدم. میگفت: «خواهر من! بچه شما اصلاً حس نداره. خیال میکنه درد داره، خیال میکنه بدنش میخاره. اونم بهخاطر عصبهاشه که از داخل به هم ریخته.» اوایل تجربه نداشتم، فکر میکردم این مشکل برای همیشه همراهش هست.
🔹 یک ترکش خیلی بزرگ فرو رفته بود توی پهلو و ملافه از خونش سیاه شده بود. لبهایم لرزید. سر تا پایم، صدایم. «خدایا! خودت بهم جرئت دادی برگهی اعزامش رو امضا کنم. هر بار که رفته، امضای خودم پای برگهش بوده. حالا هم خودت بهم قدرت بده. لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ...»
👈 تقریظ رهبر انقلاب بر «تب ناتمام» را از اینجا بخوانید
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 #قهرمان_بانو | گمشده این روزهای ما
👈 روایت کتاب «تب ناتمام» از نگاه مخاطبین ریحانه
📝 من حتم دارم آن روز که سید شهیدان اهل قلم نوشت: «شهادت، هنر مردان خداست» هنوز پای درد دل هیچ مادر شهیدی ننشسته بود. نمیدانست دل کندن از جگرگوشه و امضای رضایتنامهی جبههاش چه تکهی بزرگی از قلب آدم میکَنَد!
حالا تصور کن یک روز جگرگوشهات را درحالی میآورند که حتی نمیتواند دستت را بگیرد، بالا بیاورد و ببوسد. میگویند قطع نخاع شده، آن هم از ناحیه گردن!
من فکر میکنم آن روزها آسید مرتضای آوینی هنوز نمیدانست که دیدن ذره ذره آب شدن فرزند روی تخت، روزی چند بار یک زن را شهید میکند. بعد او دوباره میایستد، سپر ترکش زخم زبانها میشود و عظمت قدرت واقعی یک زن را به اوج قلهی رفیعش میرساند!
"تب ناتمام" روایت همین زن است. قصهی شهلا منزوی مادر جانباز شهید، حسین دخانچی. کتابی که تقریظ رهبری مرا پای آن نشاند.
داستان شهلا خانم برای من داستان قهرمانی افسانهای نبود که نشود باورش کرد. یکی بود مثل همهی زنها. اما محکم، صبور و با اراده پای عقیدهای ایستاد که از او یک قهرمان واقعی ساخت. حالا حتی رهبرمان هم پای کلمه به کلمهی درد دلش مینشیند، میشنود و برایش مینویسد...
شاید گمشدهی این روزهای ما زنها، خواندن همین روایتها باشد تا خود واقعیمان را از میان هجمهی بیرحمانهی دنیای مدرن، پیدا کنیم و بیرون بکشیم...
📝 زهرا شمسیان
🗓 شماره ۶
👈 تقریظ رهبر انقلاب بر «تب ناتمام» را از اینجا بخوانید
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
🖥 @khamenei_reyhaneh
ریحانه
🖥#قهرمان_بانو | او کوه بود، من دخترکی با یک دبه آب
📗 برشهایی از کتاب خانومماه
🔹 نمیدانم چه حس غریبی توی دلم بود که میگفت: قدر این روزها را بدانم. همیشه فکر میکردم وقتی احساس خوشبختی زیاد سراغ آدم بیاید باید منتظر یک اتفاق بد بود و من دائما منتظر آن اتفاق بد بودم. با این که چند بار منافقین، ماشین حاجی را هدف قرار داده بودند یا تعقیبش میکردند و نقشه قتلش را داشتند و موفق نشده بودند، باز هم من نگران چیز مهمتری بودم و این اتفاق مهمتر بالاخره افتاد. خبر حمله ارتش بعث به ایران مثل یک بمب منفجر شد و همهجا پیچید. نمیدانم کجا بودم و چه ساعت و لحظهای بود، ولی دقیقاً انگار در چند قدمی پاییز بودیم.
🔹 همهچیز در دایرهای از روزمرگی بود، بچهداری، عروسی، زایمان، مرگومیر، خواستگاری و...، اما این زندگی من بود که به شدت سمت تب و تاب و تحول میرفت و هیچخبری از روزمرگی در آن نبود. دیگر مثل قبل حاجی را نمیدیدم و خبرهایمان از هم کم بود. دائماً برنامههای مختلفی داشت، اگر هم به خانه میآمد با مهمانهای زیادی بود که اصلا فرصت نمیشد ببینمش و با او حرف بزنم. به خاطر همین سعی میکردم شبها را بیدار بمانم و به بهانههای خیاطی و کارهای مختلف کنارش بنشینم.
🔹 احساس میکردم یک کوه دارد کنار من حرکت میکند. چهارشانه و قدبلند، صدایی مردانه اما ملایم، لبخندهای گرم و نگاههای پر از محبت. ترکیبی از مهربانی و جذابیت. سرم را پایین انداخته بودم و قدم به قدمش راه میرفتم. قد من به شانهاش هم نمیرسید. دستهای من دست یک دختر نوجوان بود، اما دستهای او بزرگ و گرم و قوی که هیچکاری برایش سخت نبود. به هر چیزی زورش میرسید و انگار از آهن و سنگ ساخته شده بود. قدم که برمیداشت زمین زیر پایش میلرزید.
🔹 دبه آب خیلی سنگین بود. دستم درد گرفت. فکر کردم بهتر باشد دبه را بگذارم روی شانهام. کنار ایستادم و دبه را به زحمت بلند کردم گذاشتم روی شانه! از اولین پیچ کوچه که رد شدم انگار برق من را گرفت. کنار دیوار ایستاده بود و تکیه داده بود به دیوار، انگار که منتظر کسی باشد یا قرار است جایی برود هر چه بود او هم با دیدن من کمی جا خورد. چشمش به من افتاد. نگاهی کوتاه به من کرد. دستپاچه شدم. لبخند آرامی زد و قبل از اینکه حرفی بزند، دبه آب از روی شانهام افتاد. نگاهی به دبه کردم و نگاهی به او که هنوز با همان لبخند دلهرهآور داشت به من نگاه میکرد. از دیوار یکی دو قدم به سمت من آمد تا خواست کلمهای حرف بزند، نفهمیدم چه شد، پا به فرار گذاشتم.
👈 تقریظ رهبر انقلاب بر «خانومماه» را از اینجا بخوانید
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 #قهرمان_بانو | بار جنگ روی شانههای یک زن
👈 روایت کتاب «خانومماه» از نگاه مخاطبین ریحانه
📝 کتاب «خانومماه» به نویسندگی ساجده تقیزاده، زندگی خانمناز علینژاد، خواهر شهید و جانباز و همسر شهید شیرعلی سلطانی است که در سه فصل جداگانه به روایت زندگی خانمناز میپردازد.
خانمناز، تازه از دوختن لباس عروس فارغ شده بود که دخترهایش برگشتند خانه. ازشان پرسید: «فخرالدین و رضیه کجان؟» بچهها نبودند. آب شده و رفته بودند زیر زمین. از خانهی خودشان گشتن را شروع کردند تا خانه دوست و آشنا و خیابان. نفس خانمناز توی سینه گیر کرده بود. بچههای امانتی همسر شهیدش نبودند. ناگهان انگار چیزی یادش آمد. رفت سر مزار همسرش. از دور گمشدهها را دید. رضیه پایین مزار پدر و فخرالدین بالای سر پدر خوابش برده بود! آنها باز هم گم شدند و هر بار سر مزار پدر پیدا شدند. بچهها شنیده بودند که شهدا زندهاند. فکر میکردند اگر آنجا بنشینند و صبر کنند؛ بالأخره پدر را میبینند.
مرد خانه با مبارزات پیش از انقلاب و پس از آن با جنگیدن در جبهههای دفاع مقدس سهم جهاد خود را به جا آورده و شهید شده بود. حالا خانمناز مانده بود با بچه قد و نیمقد و وصیت همسرش. اکثر قصههای زندگی شهدا همینجا تمام میشود. قصه تا وقتی گفته میشود که مرد خانه روی دست مردم شهرش تشییع شده. سکانس پایانی زنی ایستاده و محکم را نشان میدهد که دست فرزندانش را گرفته و با همسرش عهد میبندد که آنها را هممسیر با آرمانهای انقلاب بزرگ کند.
«خانوم ماه» اما اینجا تمام نمیشود. بنا دارد از روزهای دور از همسر بگوید. روزهایی که بار تربیت بچهها، مسئولیت خانه و درآمد روی شانههای مادر مانده. آمده تا نشان بدهد چقدر از بار جنگ روی شانه نحیف زنان ایرانی بوده. زنانی که با صبر و ایمانشان قوت دادند به مردان یک سرزمین. زنانی که بعد از شهادت همسر هم، جهاد را ادامه دادند.
خانم ناز این سرزمین زیاد پیش آمده که عزیزانش را با پرچم سه رنگ ایران تشییع کند. برای یک عزیز خبر شهادت را همان اول بشنود، برای دیگری خبر را آهسته آهسته بفهمد و برای دیگری چند سالی انتظار و امید را به جان بخرد...
کتاب «خانوم ماه» خاطرات زندگی شهید شیرعلی سلطانی ملقب به شهید بیسر است که با روایت همسرش بانو خانمناز علینژاد منتشر شده است. ساجده تقیزاده این کتاب را به نگارش درآورده و انتشارات بهنشر آن را به چاپ رسانده است.
«خانوم ماه» پس از انتشار مفتخر به دریافت تقریظ از رهبر معظم انقلاب شد. در بخشی از متن تقریظ «خانوم ماه» آمده است: «نگارنده تا توانسته با ادبیات شیوا و سلیقهی رنگین خود، از این عشق و ایمان پردهبرداری کرده است.
ولی هرچه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل باشم از آن.
آنچه باید با چشم دل ببینیم بیش از آن است که با چشم صورت خواندهایم. لایههای پنهان را جور دیگر باید دید و فهمید. شاید صدای آسمانی حاج شیرعلی در هنگام خواندن دعای کمیل کمکی در اینباره بکند یا اشکهای همسر شهید بر روی سنگ مزارش. غصههای این بانو مرا غصهدار کرد...»
📝 رقیه پورحنیفه
🗓 شماره ٧
👈 تقریظ رهبر انقلاب بر «خانومماه» را از اینجا بخوانید
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 #قهرمان_بانو | رنجی مقدس و عشقی نجیب
👈 روایت کتاب «تب ناتمام» از نگاه مخاطبین ریحانه
📝 «تب ناتمام» روایت عشقی مادرانه است. مادری که هفده سال از پسرش پرستاری کرد و پسری که جوانیاش را در جنگ جا گذاشت و با بدنی که دیگر توان ایستادن نداشت، به خانه برگشت.
شهلا منزوی، مادری است که یکباره با مسئولیتی روبهرو میشود که هیچ مادری برایش آماده نیست. پرستاری از فرزندی که تا دیروز مردانه و استوار قدم برمیداشت و حالا برای کوچکترین حرکت باید به دستهای مادر تکیه کند. کتاب، قصهی رنجی مقدس است که با عشقی نجیب گره خورده و با صبری که آدم را از درون میسازد.
نویسنده، صدای مادر را با ظرافتی روایت میکند. انگار خواننده خودش کنار آن تخت نشسته و روزهای بلند پرستاری را یکییکی ورق میزند. در خلال روایت، تصویر تازهای از جنگ نمایان میشود. تصویری که در قابهای رسمی دیده نمیشود. جنگی که سالها بعد از پایانش، هنوز در اتاق یک جانباز قطعنخاعی جریان دارد. در مراقبتهایی که پایانی ندارد، در اضطرارها، در مقاومتی که نه در میدان جنگ، که در خانهی یک مادر اتفاق میافتد.
«تب ناتمام» از زندگی شهید حسین دخانچی فقط زخمها را نشان نمیدهد. عظمت روح او و مادرش را کنار هم میگذارد. تا جایی که عشق مادرانه از مرزهای معمولی عبور میکند.
وقتی کتاب را میبندم، حس میکنم این درد و این صبر، فقط مال یک خانواده نیست. بخشی از تاریخ ماست. تاریخی که از صبر مادرانی نوشته شده که سالها، بیوقفه، پای فرزندانشان ایستادند. شاید برای همین، این تب هنوز ناتمام است. چون روایت عشق مادرانه هیچوقت پایان ندارد.
📝 فاطمه اکرارمضانی
🗓 شماره ٨
👈تقریظ رهبر انقلاب بر «تب ناتمام» را از اینجا بخوانید
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
🖥 @khamenei_reyhaneh
ریحانه
🖥#قهرمان_بانو | زنی که جنگ را زندگی کرد
📗 برشهایی از کتاب همسفر آتش و برف
🔹 برای خودم سؤال بود «کسی که صبح تا شب اسلحه دستشه و خون دوستهاش روی پیرهنشه کسی که از کشتن قاتلهای دوستانش هیچ ابایی نداره، کسی که بعضی وقتها یه جوری از جنگ حرف میزنه که انگار اصلا سنگه و هیچ احساسی توی وجودش نیست، چه جوری میتونه این ریزهکاریهای زنونه رو این قدر با حوصله بلد باشه؟» به فرحنوش میگفت خالهخانوم نذاری فرح چیز تُرش بخوره ها گفتم: «مگه چی میشه اگه بخورم؟» گفت: «برای زانو خوب نیست مرض مغزی میگیری، تا آخر عمر باهات می مونه.» گفتم چطوریه که من تا حالا این چیزها رو نشنیدهم؟» گفت:«عوضش من شنیدهم. این رو هم شنیدهم که تا میتونی باید شیر تازه بخوری، هم به خاطر مغز استخوون خودت هم به خاطر هدی خانوم که شیر جناب عالی رو نوش جون میکنن.» بودنش دوای دردم، بود نبودنش بلای جانم.
🔹 صدام بمباران شیمیایی حلبچه را انداخته بود گردن ایران گفته بود به تلافی هم که شده، میآید پاوه را شیمیایی میزند. در صورتیکه همه میدانستند کار خودش است. تمام شهرهای نزدیک مرز را خودش زده بود. دوجیله، بیاره، عنب. حتی دوآب ما را زده بود که نزدیک نوسود بود و با ما فقط بیست و پنج کیلومتر فاصله داشت. آنجا دیگر همه ماسک زده بودند. سعید هم زده بود منتها شدت مواد شیمیایی آن قدر زیاد بود که بدن سعید آن آخرها بدجوری قرمز شده بود و بدجوری میخارید. حتی اثرش روی من هم مانده که میرفتم توی مردم آواره و آب دستشان میدادم، یا دست به سر و روی بچههاشان میکشیدم، یا کمک میکردم تیمار بشوند و سرپا بمانند. من ماندم و هدی و شهری که روزبه روز خلوتتر میشد و هول میانداخت توی دل منی که از این چیزها اصلا باکم نبود.
🔹 نگفت ناهار میآید. لازم هم نبود بگوید. پا شدم خانه را آب و جارو کردم، روی همان علاءالدین ناهار پختم سر ظهر سفره انداختم، بشقاب چیدم و چشم دوختم به در تا بیاید. راستی چای هم برایش دم کردم تا ساعت سه بعد از ظهر غذا و چای را گرمشان میکردم، باز سرد میشد، باز میگذاشتمشان روی آتش و... سعید نیامد که نیامد. تلفن هم نبود که بخواهم زنگ بزنم بفهمم کجاست و کی میآید. خانه جای پرتی بود. نه صلاح بود از خانه بروم بیرون نه دلش را داشتم آنوقت شب سراغش را از کسی بگیرم، ناچار بساط شام را چیدم و زل زدم به در تا بیاید. به همین نام و نشان تا ساعت سه صبح بیدار ماندم و... بالاخره آقا تشریفشان را آوردند. با سر و صورت و رخت و لباس گردوخاکی، لبهای داغمه بسته و چشمهایی که از زور خستگی باز نمیشدند. انگار از زیر یک خروار خاک آمده باشد بیرون. گفت: «تا حالا منتظر من نشسته بودی؟» گفتم: «نباید مینشستم؟» گفت: «خدا من رو بکشه که این قدر کار سرم ریخته.» گفتم:« دور از جون»
🔹 اجازه میدهی سعید سرش گرم جنگ باشد و تو دیده نشوی. اجازه میدهی رنج سفرها و خانهبهدوشیها روی دوش تو باشد و تو دیده نشوی. اجازه میدهی هدی و فاطمه زیر سایه تو بزرگ شوند و تو دیده نشوی اجازه میدهی زنها از شوهرهاشان هدیه بگیرند و تو دیده نشوی اجازه میدهی شوهرهای همه مهربانیها بلد باشند و تو دیده نشوی. اجازه میدهی همه زنها و همه مردها عشق را فریاد بزنند و تو دیده نشوی اما مگر میشود؟ دیده نشدن مگر ممکن است؟ عاشق نبودن مگر ممکن است؟ عشق را فریاد نزدن مگر ممکن است؟
👈 تقریظ رهبر انقلاب بر «همسفر آتش و برف» را از اینجا بخوانید
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 #قهرمان_بانو | روایت کتابی که خوابش را دیدم
👈 روایت کتاب «همسفر آتش و برف» از نگاه مخاطبین ریحانه
📝 همان روزی که تمامش کردم، فکرم تمام روز درگیرش بود. شبش هم خوابش را دیدم. کم پیش میآید خواب کتابها را ببینم. معمولا فیلم و سریالها زورشان بیشتر به ضمیر ناخودآگاهم یا هرچیزی که خواب به آن مربوط است میرسد. قصه این کتاب و فرحناز متفاوت بود.
فرحناز زنی است که اوائل انقلاب با شهید #سعید_قهاری ازدواج میکند. کمی بعد، سعید روانه جنگ میشود. دفاع مقدس هشت سال بعدش تمام میشود؛ ولی مبارزه و مسئولیت مرد ادامه دارد تا سال هشتادوپنج که شهید میشود و بالاخره فرصت استراحت پیدا میکند. در تمام این مدت، فرحناز زندگیشان را با چنگودندان نگه داشته و شهر به شهر همسرش را همراهی میکند.
راوی داستانی که زن باشد، اشاره به افکار و عواطف در روایت ماجرا مهمتر میشود. نویسنده با وجود مرد بودن، از پس به تصویر کشیدن احساسات زنانه بهخوبی برآمده. اشاره به گلایهها، تردیدها و دلتنگیهای فرحناز، شخصیت و ماجرا را واقعیتر و باورپذیرتر میکند.
بهترین ویژگی «همسفر آتش و برف»، نثر روانش است. نویسنده از اتفاقات سریع عبور نکرده و با حوصله به جزئیات پرداخته است. البته اول هر فصل قسمتی دارد که با زاویهدید دومشخص نوشته شده است و یکدستی کتاب را برهم زده؛ اما روانی نثر در مجموع بالاتر از متوسط است.
انتشارات روایت فتح سلیقه جذاب و دقیقی در انتخاب طرح جلد، کاغذ سبک کتاب و اندازه فونتش داشته است. «همسفر آتش و برف» قطعا ارزش خواندن دارد. هم برای شنیدن قصه فرحناز، هم نثر روانش.
✍🏻 فاطمه آل مبارک
🗓 شماره ٩
👈 تقریظ رهبر انقلاب بر «همسفر آتش و برف» را از اینجا بخوانید
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
🖥 @khamenei_reyhaneh