eitaa logo
خط روایت
1.6هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
246 ویدیو
17 فایل
این روایت‌ها هستندکه تاریخ سرزمین‌‌مان را می‌سازند. چون روایت مهم است. 🇮🇷 با نوشتن و بازنشر پیام‌ها راوی سرزمین انقلاب اسلامی باشید. 🌱 دریافت روایت : @yazeynab63 @Z_yazdi_Z آدرس ما در تمام پیام‌رسان‌ها: https://zil.ink/Khatterevayat
مشاهده در ایتا
دانلود
🚩✨﷽ 〰〰〰〰〰 منزل حاج عباس چهار پنج ساختمان با محل اصابت فاصله داشته. چون خانمش عمل کرده بود نمی‌توانستند جایی بروند. خانمش به دلیل زیاد در بستر ماندن دچار عارضه شدید بود. رفتیم عیادت. خودمان و گروه را جهادی معرفی کردیم. می گفت نمی‌دانستم باید چه کار کنم. مسؤول مدیریت بحران شهرداری آمد و ما را دید بعد برایمان آمبولانس فرستاد. رفتیم بیمارستان دولتی و تا شب معطل بودیم. دست آخر گفتند مجروحین جنگ زیادند جا نداریم. می‌گفت بهشان گفتم من بچه جنگم. در فتح خرمشهر بودم. الان گرفتارم کمک کنید. ظاهراً دستور ستاد بحران بوده که نمی‌شود و باید بروید جای دیگر. خلاصه رفته بود بیمارستان خصوصی. تا الان هم کلی هزینه کرده بود. راننده تاکسی است و در حین پیگیری کار خانمش پیرمردی را دیده بود تنها و رفته بود هلال احمر دنبال داروی بنده خدا. هلال احمر هم دستور پزشک می‌خواسته دوباره می‌خواست برگردد دنبال کار پیرمرد. گفتم خودت گرفتاری برادر من. گفت: یعنی چه؟ خوب باید به هم کمک کنیم. گفتم: پول بیمارستان داری؟ گفت: نه! ولی وسائل می‌فرشم جور می‌کنم. یک‌ عمر با خانمم زندگی کردیم. مادر بچه‌هایم است. هر کار بتوانم می‌کنم. هر چه لازم باشد انجام می‌دهم. ✍ 〰〰〰〰〰 🔻روایت‌های خود از آرمان‌هایتان را برای ما ارسال کنید. 〰〰〰〰〰 https://eitaa.com/khatterevayat https://eitaa.com/yadashthayam
🇮🇷✨﷽ 〰〰〰〰〰 پیرمرد با هزار امید برای دخترش جهزیه تهیه کرد. آرزو داشت دخترش را در لباس عروسی ببیند آرزو داشت نوه دار شود، نوه‌اش را در آغوش بگیرد؛ اما اسرائیل کودک کش همه آرزوهای این پیرمرد را بر باد داد. راستی مگر نگفتند که با مردم کاری ندارند... 🇮🇷 بیچاره‌خواهیدشد | תהיו אומללים. ✍ 〰〰〰〰〰 🔻روایت‌های خود در مورد آرمان‌هایتان را برای ما ارسال کنید. 〰〰〰〰〰 https://eitaa.com/khatterevayat https://eitaa.com/aelallah
🇮🇷✨﷽ 〰〰〰〰〰 آقای عراقی از آسیب دیدگان حمله اخیر اسرائیل است. پابه پای رفقای جهادی در پاکسازی کمک می کند. چاق است و زود عرق از سر و رویش می چکد، مخصوصا که ساختمان برق ندارد و حسابی گرم است. ظاهرا عینک فروشی دارد. من را کنار کشید و گفت ۲۰۰ فریم عینک را امروز نذر کردم برسانم دست نیازمند. دوست دارم منم در کار شما سهیم باشم. گفت دوست دارم از طریق شما این فریم ها را پخش کنم. ✍ 〰〰〰〰〰 🔻روایت‌های خود در مورد آرمان‌هایتان را برای ما ارسال کنید. 〰〰〰〰〰 https://eitaa.com/khatterevayat @tamardom
🚩✨﷽ 〰〰〰〰〰 دیگر مادرش از بهشت برایش بوس می‌فرستد... 〰〰〰〰〰 🔻روایت‌های خود از آرمان‌هایتان را برای ما ارسال کنید. 〰〰〰〰〰 https://eitaa.com/khatterevayat @radiorevayat
🇮🇷✨﷽ 〰〰〰〰〰 پوریا راننده نیسان است، با یکی از همین فراخوان‌های ساده خانه طلاب، تمام وقت، بار می‌زند و کمک می‌کند . از همین جوان‌های ساده‌ای که اصلا فکر نمی‌کنی این قدر باصفا باشد. چند روزی است کار و بار را کنار گذاشته و او هم شده جهادی و خودش و ماشینش واقعا کار راه می‌اندازند. مردم کاملا راضی بودند که هزینه باربری‌اش را تمام و کمال بپردازند اما پوریا با کس دیگری معامله کرده. دیروز انگار به همین مقدار هم بسنده نکرد و مبلغی را به یکی از طلبه های جهادی داده و خواسته بود برای نیازمندان از آسیب‌دیدگان هزینه شود. ✍ 〰〰〰〰〰 🔻روایت‌های خود در مورد آرمان‌هایتان را برای ما ارسال کنید. 〰〰〰〰〰 https://eitaa.com/khatterevayat https://eitaa.com/tamardom
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها ✍
⚘️﷽ 〰〰〰〰〰 که عشق آسان نمود اول؛ ولی افتاد مشکل‌ها. تو را جستجو می‌کند... در میانِ انبوهی از پنبه و کفن. می‌گویند که پیکرت متلاشی شده. سوخته! آن‌قدر درهم است که نمی‌شود به آن نگاه کرد. اما او تو را می‌خواهد. در میان پنبه‌ها و کفن، امیدوارانه به دنبال رَدی از توست. که جزئی از تو را لمس کند... که حس‌ کند... که نفس بکشد... عمیق‌ترین وابستگی را می‌شود در حرکت چشم‌ها و دست‌هایش دید. زخم خورده‌است... همیشه زخم‌ها فقط روی تن نیست. زخم روح؛ اما عمیق‌تر است. دردناک‌تر است. خوب نمی‌شود. زخم روح‌اش از دردِ تو کاری‌ شده که این‌گونه پریشان، پیکر به‌هم‌ریخته‌ی تو را زیر‌ورو می‌کند! او را که در جستجوی پیکر ارباًاربای تو می‌بینم، ناخودآگاه به یاد حضرت زینب ( س ) می‌افتم. زینب... لابد زینب هم وقتی دنبال پیکر بی‌جان حسین‌اش می‌گشته، دست‌ها و چشم‌هایش همه‌ی بیابان کربلا را زیرو‌رو کرده! هی زمین خورده و بلند شده! لابد زینب هم وقتی به گمشده‌اش رسیده، همین‌طور کنارش زانو زده و با دست‌هایش دنبال جایی می‌گشته که لمس کند...که ببوید...که حس کند... حتما بخاطر بیچاره‌گی‌اش از آن خداحافظی ویران‌کننده بوده که خطاب به پیامبر می‌گوید: « این حسین توست که عریان است و نسیم بیابان بر بدنش غبار می‌نشاند.» عجب عاشورایی شد امسال! عاشورایی که می‌توانستی دردهایش را عمیق‌تر درک کنی و در دریای غم‌‌اش آن‌چنان غرق شوی که راه نجاتی نخواهی! صحنه‌های عاشورا در ایران، بارها و بارها تکرار شدند. و عاشورا را دیدیم! عباس‌ها و علی‌اکبرها را... رباب‌ها و زینب‌ها را... علی‌اصغرها و رقیه‌ها را... تو همان علی‌اکبر زمانه‌ی منی و یزیدیانِ زمان همان اسرائیل و رفقای خون‌آشام‌شان هستند. نفس‌های مسمومی که سالیان درازی‌ست هر روز عاشورایی خونین‌تر می‌سازند. مثل عاشوراهای غزه که در حال تکرارند... نمی‌دانم زینب آن فرمانده‌ی صبور و روشنگر و حامی، با روحی که این‌چنین زخم‌ برداشته، چه‌کشیده؟!! سلامٌ علی قلبِ زینب‌الصبور «چو عاشق می‌شدم گفتم که بردم گوهر مقصود، ندانستم که این دریا چه موج خون‌فشان دارد!» ✍ 〰〰〰〰〰 🔻روایت‌های خود در مورد قهرمانان را برای ما ارسال کنید. 〰〰〰〰〰 https://eitaa.com/khatterevayat
🇮🇷✨﷽ 〰〰〰〰〰 تصویر من از نهاد شهرداری، تصویر مثبتی نیست. به «شهردار»های خوب و بدش هم بر نمی‌گردد. اما خلاصه‌اش را بگویم: «اگر شهرداری نبود، جهادی ما به معضل می‌خورد.» کاری ندارم که وظیفه‌ی اداری‌شان بوده یا نه. اما حال و تعامل و همکاری‌شان، بده بستان و اداری و سوء استفاده نبود... کارمند ساده‌ی شهرداری، ساعت‌ها کنار ما می‌ایستاد و تلفن می‌زد و پیگیری می‌کرد تا دست ما به اهالی برسد. جاده صاف کن ارتباط‌گیری ما با محلی‌ها بود. می‌دانست که باید با کدام یک از آدم‌های محل ارتباط بگیرد. از هیأت و با بچه‌هایش که ترک موتور بودند، از ته تهران می‌کوبید و می‌آمد سر موقعیت و غذای خودش و بچه‌هایش را می‌داد به ما. جلو جلو می‌رفت و ما را معرفی می‌کرد که: «اینها آخوندند و جهادی، برای کمک آمده‌اند، قدرشان را بدانید و...» جنگ باعث شده بود حال آدم‌ها، بر حال ساختارها غلبه کند. 〰〰〰〰〰 🔻روایت‌های خود در مورد آرمان‌هایتان را برای ما ارسال کنید. 〰〰〰〰〰 https://eitaa.com/khatterevayat https://eitaa.com/m_o_hoseini
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🇮🇷✨﷽ 〰〰〰〰〰 فوق تخصص روماتیسم بود. موقع انفجار به شدت پرتاب شده بود و می‌گفت چشمم تا چند لحظه نمی‌دید. فکر کردم بینایی‌ام را از دست دادم. مستأصل بود. همسایه‌شان می‌گفت دکتر می‌آید قدم می‌زند و می‌رود. نمی‌تواند بماند. محیط به هم ریخته را می‌بیند به هم می‌ریزد. از خانه و وسایلش چیزی نمانده بود. وقتی آمد من و محمد با او گپی زدیم. محمد گفت دکتر جان تو‌ بنشین بگو چه کار کنیم. وسایلش کلا نابود شده بود. گفت کارت ملی و اوراق شناسایی هم زیر آور بود و پیدا نشد. گفت می‌خواهم کتاب هایم را ببرم. کلی کتاب قدیمی پزشکی داشت. گفتم دکتر ما هم از دار دنیا فقط کتاب را داریم که در اسباب کشی وبال گردن می‌شود. گفتم دکتر ماشین داری؟ گفت نه زیر آور داغان شد. کتاب‌ها را در کارتن گذاشتیم و بردیم پایین. با ماشین محمد بردیم مطبش. خیلی خوشحال شد. موقع آمدن گفت جنگ هزینه دارد ولی من ناراحت نیستم. گفتم دکتر جنگ تلخ است ولی جنگ نبود من و شما هرگز با هم این طوری رفیق نمی‌شدیم‌ها. با هم خندیدیم و خداحافظی کردیم. ✍ 〰〰〰〰〰 🔻روایت‌های خود در مورد آرمان‌هایتان را برای ما ارسال کنید. 〰〰〰〰〰 https://eitaa.com/khatterevayat https://eitaa.com/yadashthayam