برایم سوال است!
یک خادم الرضا چه آبرویی پیش خدا دارد که شب میلاد مولا و امامش "فرود سخت" می کند وسط ارسباران و دهان مردم بسته می شود از تبریک و شادباش...
روی لب ها همه ذکر أمن یجیب می شود و صلوات برای سلامتی اش. آیةالکرسی میخوانند به جای صلوات خاصه تا در پناه خدا نجات پیدا کند.
جایگاهت را خوب ببین سید 😢
آسمان تاریک شده و این حرف مغزم را میخورد: <شب بشه کار سخت میشه! بعیده بتونن پیداشون کنن. فردا هم...>
پیر فرزانه هم پیام داده که <هیچ اختلالی در کار کشور پیش نمی آید، مردم نگران نباشند...> اما دلم آرام نمیشود. نه که سر از اطاعتش بپیچم، نه! دلم گواه خیر ندارد امشب.
"هیچ خبری نیست و این شبِ "خیلی سخت" دلم را به هم می ریزد.
پ.ن: همین که در راه خدمت بودنت صدر اخبار جهان شد، کافیست تا دهان ها بسته شود.
پ.ن: سخت است بگویم اما <إلهی رضاً بِرضاک>
✍ #نسرین_سادات_موسوی
#خط_روایت
#انتظار_سخت
#ختم_صلوات
#یا_امام_رضا
@khatterevayat
@masihaadam
1.18M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چشم هایم می سوزد <نه خیلی تکراریه>
دلم دارد از غصه میترکد <اینم خوب نیست>
دست و دلم به نوشتن نمیرود <قشنگه ولی کلیشه است>
جان در تنم نیست < هست که، دروغ میگی دختر>
با هجوم نبودنت هایت چه کنم <ادبیه، واسه شعر خوبه>
هشتگ سید شهیدان خدمت <شعاریه>
چه باید بگویم سید!؟
خودت حرف در دهانم بگذار.
بگو چطور حالم را روایت کنم که هیچ کس تا حالا نگفته!
بگو! از آن مدل های داستانی که صدایی توی گوش شخصیت اصلی میپیچد و کلمات به صف میشوند...
سرم را زیر پتو میبرم تا آن خط سیاه گوشه ی تلویزیون را نبینم.
اما صدا را چه کنم!؟
[از میان مؤمنان مردانی هم هستند که به عهدشان با خدا وفا کردند و شهید شدند.]
خودت بگو سید!
تو وسط ورزقان چی کار میکردی!؟
تو اون شرایط جوی افتتاح کردنت چی بود مرد مومن!؟
سید! به دهانم نمی آید بگویم شهید. شما همان سید را قبول کن. من به بابای خودم هم گاهی میگویم سید و بعدش دوتایی میخندیم. من بلندتر و بابا ریز ریز. اما چرا هر بار شما را سید صدا میزنم گریه ام میگیرد!؟
ببین سید...
چند تار موی خیس روی بالشم چسبیده...
این روایت منه از شما!
اشک...
اشکی که دیروز از مامانم پنهان کردم و هرچه گفت گریه کردی جوابم نه بود.
اما مامان گریه کرده بودم.
سید آدم خوبی بود 🖤
✍#نسرین_سادات_موسوی
#خط_روایت
#شهیدان_خدمت
#شهید_جمهور
#در_آغوش_امام_رضا
@khatterevayat
@masihaadam
دلم نمیخواست بیدار شوم. میخواستم بخوابم. ادامه ی خوابم را ببینم. هی پهلو به پهلو غلت میزدم.
گرگ و میش بود که ناغافل لرز به جانم افتاد. بعضی وقت ها سر سیاه زمستان اینطور میشدم، اما چله ی تابستان، آن هم با کولرِ خاموش، لرزیدن عجیب بود. زیر پتو خودم را مچاله کردم. تنم از تو میلرزید، میخواستم حواس خودم را پرت کنم!
چرا گریه میکردم؟ چرا هر چه دست به چشمم میکشیدم باز هم خیس بود؟ اصلا چشم چپم یک لایه قی کرده بود و هر چه دست میکشیدم پاک نمیشد؟ هیچ چیزی نمیدیم، الا هاله هایی از مه یا دود یا چیزی شبیه به این ها. گنگی دلهره آوری بود. میخواستم ادامه اش را ببینم.
لرزِ بدون تبم لابد تمام شده بود که خواب دستم را گرفت. دوباره پرتم کرد وسط همان سفید و خاکستری های اعصاب خرد کن.
نفهمیدم چقدر گذشت، اما بیدار شدم. مثل روزهای قبل کیفور نبودم. دنبال گوشی، دور و برم، روی میز و زیر بالشم را نگشتم. حتی دوست نداشتم بفهمم ۷ و ۸ صبح است یا ۱۰ و ۱۱ هم رد شده!
اگر علی بیدار نمیشد شاید تا لنگ ظهر توی همین بی خبری غوطه ور می ماندم.
گوشی را برداشتم. ایتا را باز کردم. انبوه کانال ها با دایره های سبز و خاکستری دلم را ریش کرد. دلم ریخت. مثل آن عصر اردیبهشتی که از شهربازی برگشتم. روی کاناپه ولو شدم. پیام ها همه امن یجیب بود و ختم صلوات و آیه الکرسی.
دلم ریخت. گمانم سمتِ شهادت فواد شکر بود. حتی به واکنش دیر هنگام نسبت به واقعه ی پاکستان هم فکر کردم. اما هشتگ ها چیز دیگری بود!
هشتگ هنیه. اسماعیل هنیه ی حماس را زیاد دیدم. توی قاب تلویزیون. وسط صفحات گوگل. لابلای کانال بچه انقلابی ها. تا این آخری که آقا سید علی آغوش باز کرد برایش.
حتما حکمتیست در ریختن خون اسماعیل هنیه آنسوی مرزهای فلسطین در قلب تهران
خون شهید برکت دارد اما گریبانگیر هم هست 🍂
✍ #نسرین_سادات_موسوی
〰〰🏴
#خط_روایت
#اسماعیل_هنیه
#وعده_صادق۲
#یا_اباعبدالله
〰〰🏴
@khatterevayat