اَز اِبراهیمهمت تا خُدا❤
#گفتگو_با_مادرشهید☺️
#محمد_ابراهیم_همت 👇
درب خانه را میزنیم ...
و حالا روبروی درب خانهای هستیم که روزهای زیادی است دستان #محمدابراهیم بر آن نخورده است⚡️! بسم الله را می گوییم و وارد میشویم...
مثل یک مرد، محکم و استوار بر روی صندلیاش نشسته🙂 اما توان ایستادن ندارد! انگار داغ #ابراهیم قدرت راه رفتن را از او گرفته است🙁 البته شاید هم کمری را خم کرده و ما خبر نداریم.😞
روبرویش مینشینیم. در ابتدا باور این که در کنار مادر یک سردار؛ آن هم سردار بزرگ خیبر نشستهایم، برایمان سخت است ولی کم کم شرایط عادی میشود🙃 و به یقین میرسیم که ما هستیم و مادر حاج « #محمدابراهیمهمت» فرمانده لشگر ۲۷ محمد رسول الله... و خانهای که هنوز عطر تو را در خود دارد!😇
انگار یک سیباند که از وسط دو نصفشان کردهاند!
رویش را آنقدر کیپ گرفته که به سختی قرص صورتش دیده میشود🍃 ولی با این اوصاف، انگار یک سیباند که از وسط دو نصفشان کردهاند! چشمهایش هم مثل #ابراهیم گیرا و پرابهت است!😍👌
فضای گفتگو گرم میشود و حاجیه خانم "نصرت همت" با همان لهجه شیرین شهرضاییاش از سفر کربلای عجیب و غریبش شروع میکند☺️؛ زمانی که راهی زیارت امام حسین(ع) میشود؛ وقتی #محمدابراهیم را باردار بوده است!
«سر #ابراهیم حامله بودم؛ سه ماهه! عمویمان تازه از دنیا رفته بود. چهل نفری شدیم با اقوام، اتوبوسی کرایه کردیم و راهی کربلا شدیم❤️. مادربزرگم یک خانه در کربلا داشت خیلی بزرگ بود... قرار بود برویم آنجا که همه کنار هم باشیم...!
قبل از رفتن، خیلیها از جمله پدر و مادر و شوهرم من را از این سفر منع کردند☹️ ولی من گوشم بدهکار نبود...! حتی یک قطعه طلا داشتم رفتم پیش آقا سید طلافروشی سر خیابان؛ فروختم؛ ۲۲۰ هزار تومان و آمدم به شوهرم گفتم اگر برای پولش میگویی خودم آن را جور کردم... من باید بروم کربلا و عاقبت بخیری خودم و بچهام را از آنجا بیاورم.🙂👌»
#ادامه_دارد...
@kheiybar
اَز اِبراهیمهمت تا خُدا❤
#گفتگو_با_مادرشهید☺️ #محمد_ابراهیم_همت 👇 درب خانه را میزنیم ... و حالا روبروی درب خانهای هستیم
#گفتگو_با_مادرشهید☺️
#محمد_ابراهیم_همت👇
عاقبت بخیری #حاج_همت در کربلا امضا میشود!
وقتی سودای زیارت ارباب به سرش افتاد، دل به دریا زد و عزم سفری را کرد که در آن نگاه ویژهای به #ابراهیم هنوز متولد نشده، شد☹️! این طور بگوییم؛ اصلا « #محمد_ابراهیم» هرچه دارد از این سفر کربلا دارد👌. سفری که بیشتر به کام او تمام شد! و مطمئنا مادر عاقبت بخیری خود و فرزندش را همان موقع گرفت. «رسیدیم کربلا حالم بد شد.😩
تصمیم گرفتند من را به دکتر ببرند. گفتم من دکتر نمیخواهم؛ من می روم از امام حسین(ع) شفایم را بگیرم🙂. فقط من را ببرید تا راهی حرم بشوم. وقتی به حرم رسیدم دو رکعت نماز زیر قبه امام حسین(ع)خواندم و آقا را زیارت کردم.☺️ مادر شوهرم که زنعمویم هم بود، همراهم در حرم بود. او از من جدا شد و من دوباره در حرم حالم بد شد😞... برگشتم خانه! شب خوابم برد، در خواب یک خانم قدبلند و برازنده و پاکیزهای با چادر مشکی و دستکش و عینک را دیدم. کنارم آمدند و گفتند درحال زیارتی🙁؟ گفتم بله. آن خانم دستش را زیر چادرش کرد و یک قنداقه بچه در بغل من گذاشتند و گفتند این بچه مال شماست،🍃 اسمش « #محمد_ابراهیم» است، مواظبش باش! چند بار این جمله «مواظبش باش» را تکرار کردند😕. بچه را بغل کردم و از خواب پریدم. چادر را که زدم کنار، دیدم بچهای نیست. ولی حالم بهتر شده بود.»☺️🙂
#ادامه_دارد...
@kheiybar
اَز اِبراهیمهمت تا خُدا❤
#گفتگو_با_مادرشهید☺️ #محمد_ابراهیم_همت👇 عاقبت بخیری #حاج_همت در کربلا امضا میشود! وقتی سو
#گفتگو_با_مادرشهید☺️
#محمد_ابراهیم_همت👇
مادر تنها تصویر ذهنیاش از #ابراهیم، مظلومیت اوست🙁
و این روزها میگذرد تا #محمدابراهیم به دنیا میآید. مادر تنها چیزی که از دوران کودکی پسرش به یاد دارد؛ مظلومیتاش است.
میگوید: «خیلی مظلوم بود... بی حساب! از مظلومیتش هرچه بگویم، کم گفته ام. مظلومیت پسرم گفتن ندارد🙁.»
اینطور که مادر عنوان میکند در درس و مدرسه هم خیلی موفق بوده و به نوعی طرفدار زیادی داشته است👌. این را از آن قسمت صحبتهایش به خوبی میتوان فهمید، وقتی میگوید: «دبیر و معلمانش برایش میمُردند از بس که هم درسش خوب بود و هم اخلاق و کردارش... بی نهایت باهوش و البته خیلی هم خوش اخلاق و مهربان بود☺️.»
نزدیک انقلاب که شد، درس و مدرسه را گذاشت کنار؛ گفت فقط امام! ☝️
#ابراهیم بزرگ و بزرگتر میشود. دیپلم میگیرد و سال ۵۲ هم وارد دانشسرای تربیت معلم اصفهان. بعد از گرفتن فوق دیپلم، برای خدمت سربازی به ارتش میرود. همان روزهای بعد از اتمام سربازی هم وارد سنگر مدرسه شده و معلمی را به عنوان شغل خود در مدارس شهرضا انتخاب میکند🙂. مادر میگوید: « #ابراهیم بیشتر فعالیتش اعم از تدریس و غیره در روستای اسفرجان؛ اطراف شهرضا بود. دلیلش هم این بود که آنجا دور از شهر و دسترس ساواک بود و راحتتر میتوانست نقشههایش را عملیاتی کند👌... خلاصه بیشتر آموزش و پرورش او را به عنوان چهرهای مبارز میشناختند.🙂✌️
#ادامه_دارد...
@kheiybar
اَز اِبراهیمهمت تا خُدا❤
#گفتگو_با_مادرشهید☺️ #محمد_ابراهیم_همت👇 مادر تنها تصویر ذهنیاش از #ابراهیم، مظلومیت اوست🙁 و این رو
#گفتگو_با_مادرشهید☺️
#محمد_ابراهیم_همت👇
🔴کارت قرمز ساواک به #حاجهمت
#حاجی، از همان ابتدا سعی میکند دانش آموزان را با راه و روش و افکار امام خمینی(ره) آشنا کند🍃 و همین میشود که از ساواک کارت قرمز میگیرد♨️. حضور سیاسی و انقلابی #ابراهیم روز به روز پر رنگتر میشود تا جایی که برای اولین بار در ایران، مجسمه شاه توسط او در شهرضا پایین کشیده میشود👌 و همین جسارتها و رشادتها، حکم اعدامش را هم روی میز ساواک میگذارد😐. مادر از فعالیتهای دوران انقلاب #محمدابراهیم و جسارت و نترس بودن بی حد و حسابش تعریف میکند و میگوید: «نزدیک انقلاب که شد، درس و مدرسه را گذاشت کنار؛ گفت فقط امام☝️! جانش بود و حضرت امام...! میرفت زیرزمین، موزاییک ها را برمیداشت و اعلامیههای امام را آنجا پنهان میکرد😑. رویش هم خاک میریخت که پیدا نباشد. البته پدرش خیلی موافق این کارهایش نبود و میگفت اگر ساواک اینها را پیدا کند، بیچارهات میکند😤! #ابراهیم هم فقط در جواب شان میگفت: شما نگران من نباشید.»🙂❤️
#ادامه_دارد...
@kheiybar
اَز اِبراهیمهمت تا خُدا❤
#گفتگو_با_مادرشهید☺️ #محمد_ابراهیم_همت👇 🔴کارت قرمز ساواک به #حاجهمت #حاجی، از همان ابتدا سع
#گفتگو_با_مادرشهید☺️
#محمد_ابراهیم_همت👇
مستقیم از امام(ره) دستور میگرفت!
«به صورت عجیب و غیرطبیعی امام را دوست داشت☺️. همه زندگیاش را با امام تنظیم کرده بود. یک پایش اصفهان بود و پای دیگرش تهران پیش امام. برای هر موضوعی به طور مستقیم با ایشان رابطه داشت مثلا دوران جنگ هرعملیاتی داشتند، قبلش مستقیم میرفت پیش امام و از ایشان امر و دستور میگرفت☺️👌.»
خواهر #ابراهیم هم که شش سال از او بزرگتر و خودش حالا یک مادر شهید است از خاطرات برادر میگوید؛ از شجاعت و نترس بودن #حاجی، از محبت بی حد و حسابش به امام، از تاسیس سپاه پاسداران در شهرضا و از رهبری تظاهراتها، آنقدر که ساواک را کلافه کرده بود و هیچ طوری هم دستش به او نمیرسید.🙂✌️
«خیلی زرنگ و باهوش و نترس بود. یادم میآید شهرضا حکومت نظامی شده بود. در خانه را زدند. دیدم داداشم پشت در است. آمد تو و رفت پشت بام و چند حلقه تایر را آتش زد🔥 و از آن بالا انداخت جلوی پای ساواکیهایی که دنبالش بودند. تا ساواک آمد بفهمد این تایرها از کجا آمده است😕، از درب پشتی خانه فرار کرد🏃.» مادر #حاجی که سینهاش پر از رازهای ناگفته است، وقتی رشادتهای #ابراهیم را از زبان دخترش میشنود، آهی کشیده و آرام زیرلب میگوید: «بله ... این انقلاب ارزان به دست نیامده است☝️!» و به راستی قیمت این همه خون ریخته شده را چه کسی میتواند حتی سرانگشتی حساب کند؛ وقتی نفس کشیدنمان هم صدقه سر این شهداست ...!😔💔
#ادامه_دارد...
@kheiybar
اَز اِبراهیمهمت تا خُدا❤
#گفتگو_با_مادرشهید☺️ #محمد_ابراهیم_همت👇 مستقیم از امام(ره) دستور میگرفت! «به صورت عجیب و غیرطبی
#گفتگو_با_مادرشهید☺️
#محمد_ابراهیم_همت👇
#ابراهیم به کردستان میرود...
بعد از پیروزی انقلاب✌️ درست اواخر سال ۱۳۵۸ که میشود #حاجی ابتدا به خرمشهر و سپس به بندر چابهار و کنارک در استان سیستان و بلوچستان عزیمت کرده🚶 و به فعالیتهای عقیدتی میپردازد🙂 و در خرداد سال ۱۳۵۹ وقتی درگیری و ناامنیها در کردستان بالا میگیرد، دلیلی برای تعلل ندیده و با چند نفر از دوستانش برای مبارزه🍃 و انجام فعالیتهای فرهنگی راهی پاوه میشود.🌹
#ادامه_دارد...
@kheiybar
اَز اِبراهیمهمت تا خُدا❤
#گفتگو_با_مادرشهید☺️ #محمد_ابراهیم_همت👇 #ابراهیم به کردستان میرود... بعد از پیروزی انقلاب✌️ درست
#گفتگو_با_مادرشهید☺️
#شهید_محمد_ابراهیم_همت👇
وقتی حاج احمد متوسلیان، رفیق شفیق #حاجابراهیم، پای او را به لشگر ۲۷ محمد رسول الله باز میکند!
با آغاز جنگ، او و حاج احمد متوسلیان، به دستور فرمانده کل سپاه مأموریت یافتند🙂 ضمن اعزام به جبهه جنوب، تیپ محمدرسول الله را تشکیل دهند.👌 خواهرش در خصوص ورودش به لشگر ۲۷ محمدرسول الله میگوید: «بالا بودن روابط عمومی و خوش برخوردی و مسوولیت پذیریاش در جبهه های کردستان باعث شد، به واسطه حاج احمد متوسلیان _دوست صمیمیاش_ اول وارد تیپ و سپس به فرماندهی لشگر ۲۷ محمد رسول الله منصوب شود.🙂» و اینگونه میشود که #حاج_محمدابراهیمهمتِ اصفهانی ما سر از فرماندهی یک لشگر تهرانی در جنگ ایران و عراق در میآورد.🙂✌️
#حاجی در عملیات سراسری فتح المبین، مسئولیت قسمتی از کل عملیات به عهده وی بود. وی در موفقیت عملیات در منطقه کوهستانی «شاوریه» نقش مهمی داشت🍃. او در عملیات بیت المقدس در سمت معاونت تیپ محمدرسول الله فعالیت و تلاش قابل توجهی را در شکستن محاصره جاده شلمچه ـ خرمشهر انجام داد. او و یگان تحت امرش سهم بسزایی در فتح خرمشهر داشتند🍃. در سال ۱۳۶۱ با توجه آغاز جنگ در جنوب لبنان به منظور یاری رساندن به مردم لبنان راهی آن دیار شد🚶 و پس از دو ماه حضور در این خطه به جبهههای ایران بازگشت. با شروع عملیات رمضان، در تاریخ ۲۳ تیر ۶۱ در منطقه شرق بصره، فرماندهی تیپ ۲۷ محمدرسولالله (ص)را به عهده گرفت و بعدها با ارتقاء این یگان به لشکر، در سمت فرماندهی آن لشکر انجام وظیفه کرد👌. در عملیات مسلم بن عقیل و عملیات محرم در سمت فرمانده قرارگاه ظفر، با دشمن جنگید. در عملیات والفجر مقدماتی، مسؤولیت سپاه یازدهم قدر را که شامل: لشکر ۲۷ حضرت رسول (ص)، لشکر ۳۱ عاشورا، لشکر ۵ نصر و تیپ ۱۰ سیدالشهدا بود، به عهده گرفت. سرعت عمل و صلابت رزمندگان لشکر ۲۷ تحت فرماندهی او در عملیات والفجر ۴ قابل توجه بود. وی در تصرف ارتفاعات کانی مانگا نقش ویژهای داشت.❤️🙂
#ادامه_دارد...
@kheiybar
اَز اِبراهیمهمت تا خُدا❤
#گفتگو_با_مادرشهید☺️ #شهید_محمد_ابراهیم_همت👇 وقتی حاج احمد متوسلیان، رفیق شفیق #حاجابراهیم، پای او
#گفتگو_با_مادرشهید☺️
#محمد_ابراهیم_همت👇
با دستور امام خمینی؛ راهی مکه شد
از مادر در خصوص #حاجی شدن #محمدابراهیم میپرسیم و او در پاسخ میگوید: «در همان سالها، امام (ره)به او دستور میدهد که برای تبلیغ به عربستان برود🚶. این طور که یادم هست یک دستگاه چاپ📇 را چند قسمت کرده و با خودشان به مکه میبرند تا به راحتی عکس های امام را چاپ و پخش کنند🙂. البته ناگفته نماند که #حاجی زمان جنگ هم چند باری قاچاقی و با چهرهای پوشیده🙊 به طوری که شناسایی نشود؛ به کربلا و زیارت امام حسین(ع) میرود!»❤️☺️
#ادامه_دارد...
@kheiybar
اَز اِبراهیمهمت تا خُدا❤
#گفتگو_با_مادرشهید☺️ #محمد_ابراهیم_همت👇 با دستور امام خمینی؛ راهی مکه شد از مادر در خصوص #حاجی شد
#گفتگو_با_مادرشهید☺️
#محمد_ابراهیم_همت👇
همسری میخواهم که همه جا دنبالم باشد؛ حتی تا لبنان!
#ابراهیم با همه دغدغهای که در جنگ داشت اما موضوع ازدواجش را به طور جدی پیگیری کرد🙂 و در کردستان و شهر پاوه؛ همراه زندگیاش را که دختری اصفهانی ولی اصالتا نجف آبادی بوده و مثل خود او برای تبلیغ عازم کردستان شده را، انتخاب میکند البته ناگفته نماند که #ابراهیم چندین مرتبه از او خواستگاری میکند و مدت زیادی هم منتظر بله میماند...! 😌
خواهر میگوید: «ازدواجش برمیگردد به سال ۶۰. یک روز زنگ زد به مادر و تلفنی ماجرای خواستگاری اش از یک دختر اصفهانی را در پاوه گفت😊. مادر اول اعلام نارضایتی کرد و خواست همین جا شهرضا برایش یک دختر پیدا کند اما #حاجی قبول نکرد و گفت من همسری را میخواهم که همه جا دنبالم باشد. حتی تا لبنان🙂✌️ ... این دختری که انتخاب کردهام همان است که میخواهم😌. خدارا شکر همین طور هم بود. خانمش همیشه با #ابراهیم بود و فقط موقع عملیاتها که میشد، آن هم با اصرار #حاجی بر میگشت اصفهان.»☺️
با همه موانع موجود بر سرراه #ابراهیم، بالاخره در سال ۶۰، به همسر مورد علاقهاش میرسد و خطبه عقدشان با کمترین تشریفات و آداب و رسومی و تنها با یک مهریه ۱۵۰ تومانی آنهم با اصرار پدر عروس جاری میشود☺️ (همسر #ابراهیم یکی از شرطهای ازدواجش با او نداشتن مهربه بوده است). همسر #حاجی خیلی دلش میخواسته که امام خطبه عقدشان را بخواند ولی #حاجی میگوید: «من راضی نیستم وقت مردی که این همه انسان با او کار دارند را به خاطر کار شخصی خودمم بگیرم.»😞
مادر میگوید: «موقع جاری شدن خطبهشان که توسط یکی از روحانیون اصفهان انجام شد، تنها من و دختر بزرگم همراه عروس و داماد بودیم. بعدش هم یک انگشتر عقیق دست هم کردند.☺️ همین... و رفتند گلستان شهدا . ساعاتی بعد هم عازم جنوب شدند.»🙂❤️
#ادامه_دارد...
@kheiybar
اَز اِبراهیمهمت تا خُدا❤
#گفتگو_با_مادرشهید☺️ #محمد_ابراهیم_همت👇 همسری میخواهم که همه جا دنبالم باشد؛ حتی تا لبنان! #ابرا
#گفتگو_با_مادرشهید☺️
#محمد_ابراهیم_همت👇
بار آخر قَسَمش دادم که زود به زود به من سر بزند
مادر از آخرین باری که #ابراهیم را دید اینگونه میگوید: «۳ ماهی میشد نیامده بود تا بالاخره یک روز از جبهه دل کند و آمد☹️. این بار خیلی قربان صدقهاش رفتم و قَسَمش دادم که زود به زود به من سر بزند. »
خواهر ادامه میدهد: «دفعه آخری که داشت به جبهه میرفت، یک طور عجیبی شده بود🙁. همیشه به من میگفت آباجی. این بار هم دقیقا همین را گفت و خداحافظی کرد✋ ولی چند باری رفت و برگشت و نگاهم کرد و توی چشمهایم زل زد. انگار دلش نمیآمد برود.»😞
اسفند بود و مثل هزاران زن دیگر که در تب و تاب خانه تکانیاند، او هم داشت دستی بر سر و روی خانه و زندگیاش میکشید. دلش خوش بود که چند روز دیگر هم پسرش میآید و شاید دلیل اصلی آن همه تکاپو، آمدن " #محمدابراهیم" اش بود🙂. خانه محقر و ساده و صمیمیشان تمیز شد اما نه #ابراهیم آمد و نه عیدی برای مادر💔...«
وقتی خبر شهادتش را آوردند»...!
مادر از سختترین لحظه زندگیاش میگوید: «داشتم شیشههای خانه را برای عید پاک میکردم که دامادم وارد خانه شد و گفت حال #ابراهیم خوب نیست و در یکی از بیمارستانهای اهواز بستری شده است😢. خیلی نگران شدم و بی تاب این بودم که یک نفر مرا ببرد تا پسرم را ملاقات کنم. بیقراری امانم را بریده بود. تا اینکه که پسر بزرگترم آمد و بدون هیچ مقدمهای وقتی این حالات مرا دید گفت منتظر کی هستی مادر؟ #ابراهیم شهید شده است🕊. با شنیدن این خبر بیهوش شدم. پدر #ابراهیم هم از حال رفت و روی زمین افتاد😔. چند ساعتی اصلا توی این دنیا نبودیم...»
از او میپرسم با این همه فعالیت #ابراهیم، هیچ گاه خودتان را برای شنیدن خبر فرزندتان آماده نکرده بودید. سری تکان میدهد و میگوید: «چرا منتظر شهادتش که بودم، ولی خوب هرچه که باشد مادرم، دلم نمیآمد خار به پای بچهام فرو رود😢. میگفتم ان شاءالله #ابراهیم میماند و به اسلام خدمت میکند.»🙂❤️
#ادامه_دارد...
@kheiybar
اَز اِبراهیمهمت تا خُدا❤
#گفتگو_با_مادرشهید☺️ #محمد_ابراهیم_همت👇 بار آخر قَسَمش دادم که زود به زود به من سر بزند مادر از آ
#گفتگو_با_مادرشهید☺️
#محمد_ابراهیم_همت👇
صدام برای سر #حاجی، جایزه گذاشته بود!
صدام از بی بی سی اعلام میکند، هر کسی سر #همت را برای ما بیاورد، جایزه دارد😒. وقتی #حاجی شهید💔 میشود، دوباره صدام در بی بی سی اعلام میکند، خمینی دیدی #همتت را هم کشتیم😤! امام هم این را میشنود ... آن موقع امام دستور میدهد، تشییع جنازه باشکوهی برای او برپا کنید.👌
سردار خیبر را به تهران منقل میکنند
پیکر مطهر #حاجابراهیمهمت به تهران میرود و ۲۴ ساعتی آنجا میماند.🍃 بچههای لشگر ۲۷ محمدرسول الله میخواهند #حاجی را تهران در بهشت زهرا دفن کنند ولی بیتابیهای مادر😔 اجازه نمیدهد و او را برای تشییع و تدفین راهی شهرضا میکنند.🍃
پایش را میزند کنار قبر چمران و میگوید اینجا جای من است!
مادر میگوید: «جنازه پسرم را میخواستند تهران دفن کنند، بهشت زهرا ! خودش هم همان روزهای آخر که رفته بود آنجا، پایش را زده بود کنار قبر شهید چمران و به محسن رضایی گفته بود، اینجا جای من است!🙂
وقتی هم که شهید شد،🕊 کنار قبر چمران را برایش آماده میکنند تا آنجا دفن شود اما پسر بزرگم از راه میرسد و اجازه نمیدهد. میگوید مادرم این سالها به اندازه کافی چشم انتظار #ابراهیم بوده است. جنازهاش را باید ببریم شهرضا.»❤️
#ادامه_دارد...
@kheiybar
اَز اِبراهیمهمت تا خُدا❤
#گفتگو_با_مادرشهید☺️ #محمد_ابراهیم_همت👇 صدام برای سر #حاجی، جایزه گذاشته بود! صدام از بی بی سی اع
#گفتگو_با_مادرشهید☺️
#محمد_ابراهیم_همت👇
آوردن جنازه به شهرضا، دردسر ساز میشود
خواهر ادامه میدهد:«خلاصه سر آوردن جنازه داداش به شهرضا دعوا بود و دردسر داشتیم. بچههای تهران و لشگر ۲۷ محمدرسول الله به هیچ وجهی راضی نمیشدند جنازه را به ما بدهند🍃، ولی ما با هر سختی که بود و به خاطر مادرمان آوردیمش اینجا! بهشت زهرا هم سنگ یادبودی گذاشتیم و اورکتش را آنجا دفن کردیم.»🍃
تابوت #حاجی از لبنان میرسد و یک شبانه روز در خانهشان میماند. مادر میگوید: «یک تابوت زیبا و بی نظیری بود🙂. بوی عطرش خانهمان را برداشته بود. » البته هفت تا خنچه دامادی هم برای #حاجی میآورند که لباسهای جبهه و وسایلش را در آن تزیین کرده بودند☺️. بچههای لشگر ۲۷ محمد رسولالله، همرزمانش در کردستان ... همه و همه، دوست و آشنا میآیند و خانه پدری #ابراهیم، دیگر جای سوزن انداختن ندارد. به قول مادر، «یک هفتهای خانه مان پر از آدم میشد و خالی میشد🍃. خیلیها آمدند. مراسم تشییع و تدفینش هم که بسیار باشکوه در شهرضا برگزار شد. شام غریبان هم برایش گرفتند. »💔
#شادی_روحش_صلوات🌹
@kheiybar