eitaa logo
خشتـــ بهشتـــ
1.6هزار دنبال‌کننده
7.9هزار عکس
1.8هزار ویدیو
149 فایل
✨﷽✨ ✨اَلَّلهُمـّ؏جِّل‌لِوَلیِڪَ‌الفࢪَج✨ #خشـــت_بهشـــت 🔰مرکز خیرات و خدمات دینی وابسته به↙️ مدرسه علمیه آیت الله بهجت(ره) قم المقدسه 🔰ادمین و پشتیبان؛ @admin_khesht_behesht
مشاهده در ایتا
دانلود
خشتـــ بهشتـــ
#داستانڪ 📚 تقدیم‌به‌مادران‌سرزمینم 🌹 #پوستر شهید غلام حسین محمودے 🌹|•°
♥️‌|•° 💚 🌱 همه‌ی فرزندانش از دست می‌رفتند، یا دیده به جهان نگشوده راه آمده را باز می‌گشتند و یا در همان یکی_دو سال اول زندگی، بیماری بی‌رحمانه جانشان را به بازی می‌گرفت و خیلی زود تسلیمشان می‌کرد. مریم کنج اتاق زانوی غم بغل گرفته و در غم پاره‌ی تن چندماهه‌اش که تنها چند روز از مرگش می‌گذشت، آستین به دهان گرفته و خون گریه می‌کرد. مرده‌زایی و مرگ پاره‌های تنش ماجرایی بود که اغلب با آن دست‌و پنجه نرم می‌کرد. عادی شده بود برای در و همسایه! در گوش هم پچ پچ می‌کردند و گاهی حرف‌هایشان به گوش مریم هم می‌رسید.. _این بچشم مرده. _چقدرم که قشنگ بود. خیلی شبیه به مادرش! _چرا بچه‌‌های مریم نمی‌مونند؟ _طفلی. اگر بچه اولش زنده می‌موند الآن هم‌سن و سال عباسِ من بود. _باید دعا بگیره. مریم‌اما هیچ‌گاه به این غصه‌ها عادت نمی‌کرد. حتی اگر قلبی از جنس فولاد هم داشت مرگ فرزند ذوبش می‌کرد، چه رسد به قلب نازک و لطیف او... ✅ نویسنده: 💠 ❌ ||•🏴 @marefat_ir
خشتـــ بهشتـــ
#غلامِ_حسین_بود ♥️‌|•° #تقدیم‌به‌مادران‌سرزمینم 💚 #قسمت‌_اول🌱 همه‌ی فرزندانش از دست می‌رفتند، یا دی
♥️‌|•° 💚 🌱 شنیده بود در شهر قزوین سید قافله‌باشی نامی زندگی ‌می‌کند که مستجاب‌الدعوه‌ است و شاید بتواند مشکل او را حل کند. آخر هفته که محمد‌صادق همسرش، از سفر به خانه بازگشت مسئله را با او در میان گذاشت. بقچه و بار و بندیلش را در خورجین نهاد و به کمک محمدصادق سوار چهار‌پا شد. محمد‌صادق مرد خوش‌سفری بود که برای زیارت امام‌زادگان اهمیتی بسیار قائل بود. طوفانِ آشوب‌گرِ دل مریم هم با زیارت شاهزاده‌حسین تا حد زیادی فرو نشسته بود. در نشیمن خانه‌ای قدیمی به انتظار سید قافله باشی ثانیه‌هارا می‌شمرد تا چشمش به مرد سن‌و سال دار نورانی‌ای افتاد که وارد شد. به احترامش راست قامت شدند و او سر به زیر پرسید مشکلشان چیست!؟ محمدصادق تمام ماجرا را تعریف کرد و سیدِ عارف سری تکان داد... ✅ نویسنده: 💠 ❌ ||•🏴 @marefat_ir
خشتـــ بهشتـــ
#غلامِ_حسین_بود ♥️‌|•° #تقدیم‌به‌مادران‌سرزمینم 💚 #قسمت‌_دوم🌱 شنیده بود در شهر قزوین سید قافله‌باشی
♥️‌|•° 💚 🌱 _عریضه ای می‌نویسم که حتماً باید به ضریح امام حسین (علیه السلام) برسه. محمدصادق نگاهی به مریم که با چشمانی به اشک نشسته در قاب چادر چون فرشته‌ای معصوم می‌نمود انداخت... _ما که فعلاً نمی‌تونیم کربلا بریم. سید قافله باشی محمدصادق را مخاطب قرار داد... _من خودم با اولین قافله‌ای که راهی بشه، عازم کربلا هستم و نایب الزیارتون، نگران نباشید من عریضه رو به همراه خودم می‌برم. و این بار سر صحبتش با مریم بود... _خدا به زودی به تو پسر سالمی عطا می‌کنه و تو باید اسمش رو غلامِ حسین بزاری. لبخند شادی مریم مسئله‌ای نبود که با وجود پنهان‌بودنش زیر چادر، از چشمان ستاره‌بارانش هم خوانده نشود! بعد از نه ماه بارشیشه‌اش را زمین نهاد و غلامحسینش در دهه‌ی اول محرم دیده بر جهان گشود. پسری خوش‌رو و خوش رفتار که نه تنها نور چشم پدر مادر بود، بلکه بزرگ تا کوچک شهرشان اورا به نیک‌نامی‌ و شوخ طبعی می‌خواندند. مریم اما با وجود فرزندان بعدی، غلامحسین برایش عطر و بویی دیگر داشت... عطری شبیه به سیب سرخ! ✅ نویسنده: 💠 ❌ ||•🏴 @marefat_ir
خشتـــ بهشتـــ
#غلامِ_حسین_بود ♥️‌|•° #تقدیم‌به‌مادران‌سرزمینم 💚 #قسمت_سوم 🌱 _عریضه ای می‌نویسم که حتماً باید به ض
♥️‌|•° 💚 🌱 غلامحسین آرام آرام در برابر نگاه‌ِ پر اشتیاق مادر قد کشید و مردی شد که دیگر وقتش بود تکیه‌گاه شود و سنت پیامبر را به‌جا آورد. زمزمه‌های جنگ پررنگ‌تر شده بود و حالا دیگر چون طبلی بزرگ در هر گوشه و کنار نواخته می‌شد. مادر، همسر، فرزندان و زندگیِ گرمش، هیچ یک مانع از حضور او در دفاع از اسلام و میهنش نشد. حتی در جبهه هم تعریف رشادت‌هایش زبانزد بود و فخر برانگیز. تا اینکه دیگر روح بلند و ملکوتی‌اش کالبد خاکی را متحمل نشد و او در سن سی‌وسه سالگی درست چون زمانی که پا بر دنیا نهاده بود، در دهه‌ی اول محرم رخت از دنیا بربست و رفت... 🌷"شادی روح شهید غلامحسین محمودی🌹 و مادر صلوات"🌷 پایان ✅ نویسنده:  💠 ❌     ||•🏴 @marefat_ir