مجله تربیتی خورشید بی نشان
#رمان_داستانی #رابطه #قسمت_بیست_وهشتم یه هفته از این ماجرا گذشت، مثلا دختر خاله اش پیام داد گفت:
#رمان_داستانی
#رابطه
#قسمت_بیست_ونهم
اما ظاهرا واقعیت غیر از این بود و من حدسم اشتباه نبود!!! بعد از رفتن مریم، مهدیه شروع کرد از موضوعشون گفتن برای بچه ها خیلی جالب بود که مهدیه و یلدا حجاب و سبک پوشش را برای فعالیت کردن انتخاب کرده بودند!
خوب طبیعتا خلاقیت بیشتری می طلبید چون موضوع جنجالی بود! البته وقتی مدل کار کردنشون رو نشون دادن به نظر بچه ها خوب بود. من هم تایید کردم و وقتی دیدم بدون من هم می تونن عملکرد خوبی داشته باشن ترجیح دادم به عنوان پشتیبان و مشاور همه ی گروها باشم نه صرفا یکی ، که بقیه هم حساس نشن!
بعد از اتمام صحبت های بچه ها نسرین شروع کرد از تجربیات سالها کار کردن داخل فضای مجازی گفت...
از صبری که باید داشته باشند...
از مطالعه دقیق و جواب منطقی داشتن...
از خسته نشدن و جا نزدن...
حرفهاش انگیزه و روحیه ای قوی به بچه ها داد...
اما ذهن من هنوز هم درگیر مریم بود...
جلسه تموم شد...
و قرار شد طبق روال کار پیش بره و نتایج رو بررسی کنیم....
مدتی گذشت و من به خاطر یک جلسه ی کاری نتونستم در جلسه ای که دفعه ی بعد تشکیل شد شرکت کنم با مریم تماس گرفتم که توضیح بده بچه ها چطور پیش رفتن و وضعیت به شکل هست؟
مریم با حوصله توضیح داد، اما وقتی میخواست خداحافظی کنه گفت: رایحه چند وقته می خواستم موضوعی رو باهات در میون بذارم...
بدون اینکه واکنشی نشون بدم گفتم: بگو مریم جان می شنوم! اما وقتی گفت در رابطه با کار در فضای مجازیه و به خاطر مسائلی تصمیم گرفته دیگه با ما همراه نباشه خیلی احساس نگرانی کردم...
سعی کردم به روی خودم نیارم که خیلی وقته این حالت رو حس کردم که دچار مشکل هست، خیلی جدی گفتم: آخه چراااااااا مریم!؟
حقیقتا از تو توقع نداشتم!
تو که رفیق نیمه راه نبودی؟
و در کمال تعجب شنیدم که گفت: از وقتی در فضای مجازي شروع به فعالیت کردم دچار مشکل خانوادگی شدم!!!!
بعد ادامه داد: مدتی صبر کردم گفتم شاید بتونم حلش کنم و مستاصل گفت: اما نشدددد رایحه...
گفتم: مریم هیچ کاری که نشد نداره اما از پشت تلفن هم که نمیشه بررسی کرد بیا مطب با هم صحبت کنیم!!!!
گفت: امروز که نمیشه ولی باشه انشاالله در اولین فرصت حتما میام ببینمت و بعد مثل همیشه می خواست وانمود کنه که همه چی عادی و خوبه ادامه داد: اتفاقا در مورد مهدیه هم کارت داشتم این آقای اشرف نیا خودش رو کُشت که جواب من چی شد؟!
ولی من اون لحظات اینقدر نگران خود مریم بودم که گفتم مسئله ی مهدیه رو میشه بعدا باهاش صحبت کرد و جواب آقای اشرف نیا رو داد ولی من نمی تونم جواب ثریا رو بدم! می شناسیش که کافی بگم کنار کشیدی!
چنان آه عمیقی از پشت تلفن کشید که تن من اینور لرزید گفت: رایحه میدونم اما دیگه عقل و منطقم میگه برای حفظ زندگیم بکشم کنار!
نمیخوام درگیر حاشیه هایی بشم که مسائلش زندگی شخصیم رو تحت شعاع قرار بده!
گفتم: مریم من فکر کردم تو میتونی مدیریت کنی! من فکردم تو عملکردت بهتر از بقیه است!
من فکر کردم تو درگیر حاشیه ها نمیشی!
مریم... مریم... مریم...
با یه حالت خاص گفت: رایحه خودم هم همین فکر رو میکردم فکر میکردم می تونم اما بعضی وقتها یه اتفاقاتی خارج از حساب و کتاب ماست که اگه به موقع کار درست رو انجام ندم وسط این اقیانوس بی کران غرق میشم! رایحه منم یه آدمم که گاهی با موج این دریای متلاطم زیر آب میرم! ولی الان دقیقا میخوام غرق نشم و زندگیم رو هم غرق نکنم متوجهی ررررفیق!
گفتم: آره مریم جان متوجهم اما هنوز مسئله ی اصلی رو نگفتی! هنوز بقیه راههایی که شاید وحود داشته باشه رو بررسی نکردی! شاید راه حل دیگه ای هم غیر از کنار کشیدن وجود داشته باشه! مریم من منتظرتم بهم خبر بده کی میای و یادت باشه هیچ مسئله ای فقط یه راه حل نداره...
ادامه دارد...
نویسنده:#سیده_زهرا_بهادر
هر گونه کپی برداری شرعا و قانونا جایز نیست.
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان 👇
Join @khorshidebineshan
مجله تربیتی خورشید بی نشان
📜📖📜 📖📜 📜 #رمان_چمران_از_زبان_غاده🕊🥀 #قسمت_بیست_و_هشتم ↩️ و آخر رضایتم را گرفت . من خودم نمی دا
📜📖📜
📖📜
📜
#رمان_چمران_از_زبان_غاده🕊🥀
#قسمت_بیست_ونهم ↩️
ما اگر قرار باشد نماز شب نخوانیم ورشکست می شویم .
اما او که خیلی شبها از گریه های مصطفی بیدار می شد ، کوتاه نمی آمد می گفت: اگر این ها که این قدر از شما می ترسند بفهمند این طور گریه می کنید، مگر شما چه مصیبتی دارید ؟ چه گناهی کردید ؟ خدا همه چیز به شما داده ، همین که شب بلند شدید یک توفیق است . آن وقت گریه مصطفی هق هق می شد ، می گفت: آیا به خاطر این توفیق که خدا داده اورا شکر نکنم ؟ چرا داشت با فعل گذشته به مصطفی فکر می کرد ؟ مصطفی که کنار او است . نگاهش کرد . گفت: یعنی فردا که بروی دیگر تورا نمی بینیم ؟ مصطفی گفت: نه ! غاده در صورت او دقیق شد و بعد چشمهایش را بست . گفت: باید یاد بگیرم ، تمرین کنم ، چطور صورتت را با چشم بسته ببینم .
شب آخر با مصطفی واقعاً عجیب بود . نمی دانم آن شب واقعا چی بود . صبح که مصطفی خواست برود من مثل همیشه لباس و اسلحه اش را آماده کردم و آب سرد دادم دستش برای تو راه . مصطفی این ها را گرفت وبه من گفت: تو خیلی دختر خوبی هستی . و بعد یکدفعه یک عده آمدند توی اتاق و من مجبور شدم بروم طبقه بالا . صبح زود بود و هوا هنوز روشن نشده بود. کلید برق را که زدم چراغ اتاق روشن و یکدفعه خاموش شد انگار سوخت من فکر کردم : یعنی امروز دیگر مصطفی خاموش می شود، این شمع دیگر روشن نمی شود . نور نمی دهد ، تازه داشتم متوجه می شدم چرا اینقدر اصرار داشت و تاکید می کرد امروز ظهر شهید می شود .
#ادامه_دارد........
📗از زبان همسرشان غاده
🌹به نیت شهید سردار سلیمانی و شهید چمران برای تعجیل در فرج امام زمان عج صلوات بفرستیم😊
Join @khorshidebineshan
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
📜
📖📜
📜📖📜
مجله تربیتی خورشید بی نشان
🦋💐💚💐 {﷽} 💐💚💐🦋 #سم_مهلک #بر_اساس_واقعیت #قسمت_بیست_وهشتم اشتباهی که به سادگی متوجه اش نشدم
🦋💐💚💐 {﷽} 💐💚💐🦋
#سم_مهلک
#بر_اساس_واقعیت
#قسمت_بیست_ونهم
ماجرا چیز دیگه ای بود!
دستش رو گذاشت روی پیشونیش و همونجا نشست روی زمین طوری که کاملا مشهود بود حالش بد شد!
از حالتش ترسیدم!
حالا هر چی می گفتم مهسا خوبی؟ چی شده؟ چی شدی یکدفعه؟!
حرف نمیزدکه!
تنها کاری که از دستم بر می اومد بلند شدم و به سرعت دویدم سمت آب سرد کن و یه لیوان آب براش آوردم...
توی همین چند دقیقه رفت و برگشتم دیدم چشمهاش مثل ابر بهار دارن می بارن!
طوری که به هق هق افتاده بود!
دیگه انقریب داشتم سکته رو میزدم که یکدفعه چی شد این دختر؟!
مهسا ... مهسا... گفتنم فایده ای نداشت!
چیزی نمی گفت با همون حال داغونش به سختی خودش رو بلند کرد و خیلی زود ازم خداحافظی کرد با حالتی بین التماس و خواهش و جدیت محترمانه بهم فهموند که میخواد تنها بره!
مقاومت جلوش بی فایده بود و نمیشد باهاش همراه شد!
کاری نمیتونستم بکنم، ازش قول گرفتم خونه رسید بهم زنگ بزنه و اون هم قبول کرد و رفت...
رفت و من متحیر و نگران از حالش!!!
بعد از رفتن مهسا،همینطور که داشتم به سمت مزار شهید مرتضی می رفتم و ذهنم درگیر شده بود که مگه من چی گفتم؟ مهسا چرا حالش اینجوری شد؟
سخت توی فکر بودم که صدای یه آقایی از پشت سر صدام زد، رشته ی افکارم رو که پاره کرد هیچ!
وقتی برگشتم و نگاهم به نگاهش گره خورد احساس کردم رگ های قلبم از شدت فشار الانه که متلاشی بشن!!!!
خوووودش بود...!
همون آقای شبیه شهید مرتضی!!!!
همون که چند ماهی میشد تصویرش از ذهنم پاک نمیشد!
همون که این چند وقت همه جا با من بود و هیچ کجا با من نبود!
اما توی همون چند ثانیه اول ترافیک سوالات متعدد توی ذهنم، حجم سنگینی از بهت و تعجب و ترس و هیجان رو، روی دوش روحم انداخت که واقعا کشش این همه هجمه احساس برام غیر قابل تحمل بود!
ولی مهم ترین سوالم این بود این آقا با من چکار می تونه داشته باشه؟!
از حرکت ایستادم!
مثل یه مجسمه!
لحظه به لحظه بهم نزدیک و نزدیکتر میشد!!!!
نفسم حبس شده بود...
شاید اغراق نمی کنم اگر بگم قلبم هم داشت از حرکت می ایستاد!
راستی چرا من اینقدر ضعیف شده بودم؟!
توی اون لحظات آرزو میکردم کاش مهسا هم اینجا بود... کاش من تنها نبودم....
باورش برام سخت بود اما بالاخره بهم رسید....
با فاصله ی تقریبا یه متری از من ایستاد...
بر عکس خیلی های دیگه که دیده بودم، سرش بالا بود و برگه ی کاغذی دستش!
به جرات میتونم بگم آب دهنم رو نمی تونستم قورت بدم از شدت ترس!
شایدم حیا!
نمیدونم...
تمام سعیم رو کردم خودم رو محکم بگیرم ولی ظاهرا رنگ چهره ام بدجوری آشفتگی روحیمو نشون میداد که گفت:....
ادامه دارد....
نویسنده:#سیده_زهرا_بهادر
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان👇
Join @khorshidebineshan
مجله تربیتی خورشید بی نشان
🦋💐💚💐 {﷽} 💐💚💐🦋 #ژنرالهای_جنگ_اقتصادی #بر_اساس_واقعیت #قسمت_بیست_وهشتم دیگه حرفت چیه؟! بب
🦋💐💚💐 {﷽} 💐💚💐🦋
#ژنرالهای_جنگ_اقتصادی
#بر_اساس_واقعیت
#قسمت_بیست_ونهم
همینطور که داشتم حرفهاش رو تحلیل میکردم و دیگه یک دل شده بودم که شروع کنم، یکدفعه لیلا نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: نرگس خیلی دیرم شد، می ترسم کار امروزم تموم نشه!
بعد به شوخی ادامه داد: حداقل تا تو، یه کاری راه میندازی، منو از این کار بیرون نندازن!
درست می گفت! خواستم خداحافظی کنم اما قبلش، ازش قول گرفتم که یکبار حتما بیاد ببینمش...
بعد هم خداحافظی کردم و اومدم بیرون...
توی مسیر خیلی قاطع تصمیم گرفتم هر طور شده یه یاعلی بگم و این کار رو شروع کنم...
ولی از تو فکرم رد شد آخه...کدوم کار... از چی شروع کنم؟!
همینطور که برای لحظاتی مستاصل شدم، یادم افتاد من کلی مهارت هایی بلدم که دیگران با دیدن، تاییدشون کردن!
حالا مونده بودم کدوم یکیشون رو شروع کنم مثلا سفره آرایی رو یا پختن کیک و شیرینی یا ترشی درست کردن یا ...!
اولین چیزی به ذهنم رسید این بود که هر چند به پختن و درست کردن کیک بیشتر علاقه دارم، اما طبیعتا سفره آرایی درآمد بیشتری داره!
خوب پس چه بهتر!
همین طور توی ذهنم تا مرحله ی یه آموزشگاه بزرگ یا یه کارگاه بزنم، پیش رفتم!
برای کاری که هنوز شروع هم نکرده بودم!
حتما شما هم تجربه اش رو داشتید ذهنه دیگه! محدودیت نداره!
رسیدم خونه...
کیفم رو آویزون کردم و لباسهام رو هم عوض کردم. بعد از اینکه بچه ها از مدرسه اومدن و به کارهاشون رسیدگی کردم...
فرصتی بود تا قبل از اینکه محمد بیاد خونه، کتابی که لیلا بهم داده بود رو بخونم.
کتاب رو که برداشتم، چند صفحه اول رو که خوندم و قشنگ انگیزه گرفته بودم که تا آخرش رو همین الان بخونم، ناگهان دو تا دوقلوهام آویزونم شدن و با دیدن کتاب، اسمش رو بلند تکرار کردن و سوالی گفتن: مامان کتابِ ضدگلوله راجع به چیه؟!
برای ما هم بخون... برای ما هم بخون... راجع به جنگه!
همینطور که یه ریز راجع به کتاب حرف میزدن!
آرومشون کردم و گفتم: آره مامان راجع به جنگه! ولی جنگ اقتصادی!
از شدت تعجب چشمهاشون گرد شد و گفتن جنگ اقتصادی چیه دیگه؟!
میدونستم درک کردن این مسئله براشون سخته! بخاطر همین با دادن یه سری توضیحاتی که در حد سن خودشون بود قانع شدن و پر از شور و اشتیاق، که میخوان دو تایی سربازی باشن توی این جنگ! برای دفاع کردن، برای نابود کردن دشمن!
از این همه اخلاص و انگیزشون با این سن کم، در مقابلشون احساس خجالت کردم ...
حالا برای انجام دادن این کار مُسرتر بودم، بیشتر از قبل...
بهشون قول دادم با شروع کارم، اونها رو هم همراه خودم کنم...
بچه ها بعد از حرفهای من رفتن توی اتاقشون ، از پچ پچشون می شد فهمید دنبال اینن که یه کار اقتصادی شروع کنن تا به اندازه ی خودشون یه کار مهم کرده باشن ...
حس مادرانه ام به وجد که چه عرض کنم، تا اعماق قلبم نفوذ کرده بود...
با همین حال خوب، مشغول خوندن کتاب شدم...
اولش شاید اینقدر مطمئن نبودم که یه کتاب بتونه کمکم کنه تا راهم رو پیدا کنم! اما وقتی به خودم اومدم دیدم دقیقا یه ربع قبل از اینکه محمد از سرکار بیاد و صدای زنگ خونه بلند شه، رسیدم صفحه ی آخر کتاب!
و حالا با این همه اطلاعات و یادگیری که فکرش رو نمیکردم، تنها کاری که فعلا از دستم برای لیلا بر می اومد فقط دعای خیری بود که بدرقه ی اش میشد....
الان چقدر خوب می فهمیدم کجاها توی این مسیر اشتباه کردم و بلد نبودن چقدر بهمون ضربه زد!
ولی مهم شروع کردن بود...
صدای زنگ خونه بلند شد، میدونستم همسرمه با کلی حرفهایی که از شدت هیجان می خواستم بگم، رفتم استقبال محمد....
ادامه دارد.....
نویسنده: #سیده_زهرا_بهادر
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان👇
Join @khorshidebineshan