eitaa logo
لشکر خوبان(دست‌نوشته‌های م. سپهری)
1.4هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
563 ویدیو
7 فایل
جایی برای نشر آنچه از جنگ فهمیدم و نگاشتم. برای انتشار بخش‌هایی از زندگی، کتاب‌ها، لذت‌ها، رنج‌ها و تجربه‌هایی که در این مسیر روزی‌ام شد. نویسنده کتاب‌های: 🌷لشکر خوبان (۱۳۸۴) 🌷نورالدین پسر ایران (۱۳۹۰) 🌷مرد ابدی (۱۴۰۳) راه ارتباطی: @m_sepehri
مشاهده در ایتا
دانلود
سرزمین فلسطین، با زخم و اشک و شهادت بیگانه نیست! مقاومت، نسل در نسل، در مردمان این خاک سوخته اما سربلند جریان یافته است. تاریخ خواهد فهمید قهرمانان این جنگ نابرابر در غزه، مادرانی بودند که با علم به این‌که دلبندشان به تیغ کین دشمن صهیونیستی دیر یا زود، اسیر یا شهید یا زخمی خواهد شد، باز با امید به فردایی روشن، صدای حیات و زندگی و امید را از میان ویرانه‌های غزه، با تولد هر فرزند، فریاد کردند.... آنها مجاهدانی به دنیا می‌آورند که در هر حال سربلندند، وقتی شعارشان، حین جهاد و حین درد و داغ، آیات قرآن است.... حسبنا الله و نعم‌الوکیل.... https://eitaa.com/lashkarekhoban
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و آخر تابع له علی ذلک... لعن الله آل یهود لعن الله آل سعود و سلام خدا بر شهیدان امروز 🥀
حسن، تندتر از زمانِ جنگ می‌دوید تا این طرح‌ها و پروژه‌‌های مختلف به نتیجه برسند. او در جمع دوستان نزدیکش، که بازوانِ قدرت موشکی در همه جای ایران بودند، می‌گفت: «چرا اون آمریکایی‌های عرق‌خور از اون ور دنیا پا شدن اومدن تو خلیج فارس؟! اونا باید برگردن تو همون خلیج خوک‌ها! مگه غیرت بچه‌شیعه‌ها مُرده که اونا بیان این‌جا برای ما قلدری کنن! ... دیگه از این خبرا نیست! باید چنان زهر چشمی بهشون بدیم که بدونن اگه جسارت کنن به خاکِ ایران، اگه یه زمانی یه موشک بزنن، ما اون قدر آمادگی داریم، که هنوز دودِ اون موشک نخوابیده، جوابشون‌و می‌دیم! با سرعت و قدرت! باید بدونن که این‌جا مملکت شیعه‌س و ما دیگه ناتوان و زبون نیستیم! دیگه مثل اوایلِ جنگ دستمون خالی نیست! باید بدونن اگه بزنن، خوردن! دیگه صبر نمی‌کنیم موضوع بره به شورای امنیت و جلسه و دیپلماسی و ... که ماجرا سرد بشه و دیگه بی‌خیال بشن، و دشمن فکر کنه می‌تونه هر بلایی خواست می‌تونه سر مردم ما بیاره!» ...... لطفا مطلب حتما با لینک کانال منتشر شود. نثار روح پرفتوح مردی که در کمال گمنامی برای اقتدار وطنش خون دلها خورد، صلواتی بفرستید⚘️ https://eitaa.com/lashkarekhoban
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
من قصه‌های واقعی بسیاری شنیده‌ام، واقعیت این است، از وقتی زیبایی این قصه‌های واقعی را چشیدم، دیگر رمان و قصه قهرمان‌های خیالی، از چشمم افتاد. امکان ندارد شما با شهدا درست آشنا شوید و بعد، باز هم بتوانید معمولی زندگی کنید! حقیقتا امکان ندارد! گویی اینان چشمه‌ای از حقیقت حیاتند که در برابرشان، هر چیز دیگر، بی‌رنگ و تصنعی‌ست! بگذارید شما را با شهیدی آشنا کنم که سال ۱۳۴۵ در نجف اشرف به دنیا آمد، عالم‌زاده‌ای که از کودکی، بزرگ بود. پدرش، شیخ علی آل اسحاق، یاور امام خمینی بود و بارها محمدجواد بر زانوی امام تکیه داده و دست نوازش امام بر سرش کشیده شده بود... محمد جواد، در ۲۰ سالگی، طلبه سطح ۲ حوزه بود و همزمان، دانشجوی داروسازی دانشگاه تبریز. او هدف داشت، محکم، مصمم، مومن به آیه‌های حق... او در ۲۰ سالگی به شهادت رسید تا پس از پسرعمویش دومین شهید خانواده باشد (شهید ابوالحسن آل اسحاق، که شوهر خواهرش بود و گمنام زمین و شهره آسمان‌ها، در بدر به شهادت رسیده بود) در میان اسنادی که از این خاندان گرامی به جا مانده ، بخوانید نامه پدر به این پسر را (در پیام بعدی).... و ببینید تفکر نبرد با دشمن اصلی (اسرائیل) چگونه به یک رزمنده تذکر داده می‌شود! لطفا مطالب با لینک منتشر شود. https://eitaa.com/lashkarekhoban
سرباز اسلام پاسدار قرآن، فرزند عزیزم محمد جواد دام موفقا با تقدیم سلام دیروز از جبهۀ ایلام برگشتم. جای شما خالی بود. راجع به قبولی ظاهرا خبری نبود. در نزدیکی خبرهایی هست. از خطرهای بی‌ثمر(یعنی این که فایده‌ای برای اسلام داشته باشد) بپرهیزید و خود را برای جنگ با اسرائیل که ان‌شاءالله در نزدیکی پیش خواهد آمد آماده کنید. اگر مدرسی پیدا شود به تحصیلات عربی ادامه دهید. ما را از وضع خود بی‌خبر نگذارید. رفاقت با انسان‌های بی‎ایمان تا می‌توانید، ننمایید. نماز شب را ترک نکنید. از مطالعه کتاب‌های شهید مطهری غفلت نکنید.نوشته (ابعاد جبهه) را بیاورید. به دوستان و همکارانتان سلام ابلاغ نمایید. علی آل اسحق حوئینی https://eitaa.com/lashkarekhoban
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا بَقِيَّةَ اللهِ في اَرْضِهِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا غَوثَ المُستَغیثین، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا أَيُّهَا المُنتَقم، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا بن الحسين الشهید، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ یا مولانا یا صاحب الزمان ادرکنا و لا تهلکنا . سلام بر تو ای باقی‌مانده خلفای خدا در زمينش، سلام بر تو ای فريادرس فریاد خواهان، سلام بر تو ای انتقام گیرنده، سلام بر تو ای فرزند حسین شهید، سلام بر تو ای مولای ما، یا صاحب الزمان ما را دریاب و رهایمان نکن که هلاک می‌شویم. الهی بدم المظلوم، عجل لولیک الفرج😭 https://eitaa.com/lashkarekhoban
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
12.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خداوند مجاهدانی دارد که عاشق آنهاست و آنها نیز عاشق خدا هستند، یحبهم و یحبونه ...❤️ ...به زودى خدا گروهى را مى ‏آورد كه آنان را دوست مى دارد و آنان [نيز] او را دوست دارند [اينان] با مؤمنان فروتن و بر كافران سخت گیر هستند،در راه خدا جهاد مى كنند و از سرزنش هيچ ملامتگرى نمى‏ ترسند اين فضل خداست آن را به هر كه بخواهد مى‏ دهد... 📌آیه۵۴ سوره مائده، گوارای تمام مجاهدان راه حق❤️ 🎙تلاوت آسمانی مرحوم استاد https://eitaa.com/lashkarekhoban
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بچه‌ها وقتی وارد مدرس می‌شدند گوشی‌شان را خاموش تحویل دژبانی می‌دادند. اگر کار خاصی پیش می‌آمد اطلاع می‌دادند.... یکی از همان شب‌ها که وحید عزیزی هم شیفت بود، با همسرش تماس گرفت و گفت که کارشان خیلی سخت شده و امکان دارد چند شبی بماند! همسرش،آمنه، با این ادبیات آشنا بود، اما وحید را هم خوب می‌شناخت. آنها وابستگی خاصی به هم داشتند و هر شب، هر طور شده وحید با او تماس کوتاهی می‌گرفت اما بعد از آن مکالمه تا سه شب هیچ تماسی نگرفت! روز چهارم، آمنه دیگر طاقت نیاورد. آنها بچه‌دار نشده بودند و وابستگی خاصی به هم داشتند. ـ نکنه اتفاقی افتاده! نکنه وحید طوری‌ش شده! این افکار مثل خوره، روح آمنه را می‌آزرد. ـ اگه اتفاقی برای وحید افتاده باشه، من خودم‌و می‌کشم! آن‌قدر با خودش گفت و گریه کرد که تصمیم گرفت راه راه بیفتد سمت مدرس! قبلا یک بار وحید، سمتِ مدرس را نشانش داده بود. دمِ غروب آژانسی گرفت و راه افتاد. در دل بیابان و تاریکی اولِ شب، با اضطرابی نگفتنی بالاخره به درب میله‌ای آبی رنگ مدرس رسید و پیاده شد. در اتاق دژبانی بچه‌ها متوجه حضور یک زن شده بودند! اتفاقا همان دقایق، وحید عزیزی خسته از چند روز کار، راه افتاده بود سمت دژبانی تا کارت بزند، گوشی‌اش را تحویل بگیرد و به خانه برگردد! او هم مثل حفاظت پادگان، متوجه یک خانمِ چادری مقابل در شده بود و وقتی نزدیک شد دید او همسر خودش است: «آمنه جان! تویی؟! چرا این‌جا اومدی؟!» .... کتاب_در_ دست_انتشار_مرد_ابدی https://eitaa.com/lashkarekhoban