سرباز اسلام پاسدار قرآن، فرزند عزیزم محمد جواد دام موفقا
با تقدیم سلام
دیروز از جبهۀ ایلام برگشتم. جای شما خالی بود.
راجع به قبولی ظاهرا خبری نبود. در نزدیکی خبرهایی هست. از خطرهای بیثمر(یعنی این که فایدهای برای اسلام داشته باشد) بپرهیزید و خود را برای جنگ با اسرائیل که انشاءالله در نزدیکی پیش خواهد آمد آماده کنید. اگر مدرسی پیدا شود به تحصیلات عربی ادامه دهید. ما را از وضع خود بیخبر نگذارید. رفاقت با انسانهای بیایمان تا میتوانید، ننمایید. نماز شب را ترک نکنید. از مطالعه کتابهای شهید مطهری غفلت نکنید.نوشته (ابعاد جبهه) را بیاورید. به دوستان و همکارانتان سلام ابلاغ نمایید.
علی آل اسحق حوئینی
#شهید_محمد_جواد_آل_اسحاق
#جنگ_با_اسرائیل
https://eitaa.com/lashkarekhoban
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا بَقِيَّةَ اللهِ في اَرْضِهِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا غَوثَ المُستَغیثین، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا أَيُّهَا المُنتَقم، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا بن الحسين الشهید، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ یا مولانا یا صاحب الزمان ادرکنا و لا تهلکنا .
سلام بر تو ای باقیمانده خلفای خدا در زمينش، سلام بر تو ای فريادرس فریاد خواهان، سلام بر تو ای انتقام گیرنده، سلام بر تو ای فرزند حسین شهید، سلام بر تو ای مولای ما، یا صاحب الزمان ما را دریاب و رهایمان نکن که هلاک میشویم.
الهی بدم المظلوم، عجل لولیک الفرج😭
https://eitaa.com/lashkarekhoban
12.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خداوند مجاهدانی دارد که عاشق آنهاست و آنها نیز عاشق خدا هستند، یحبهم و یحبونه ...❤️
...به زودى خدا گروهى را مى آورد كه آنان را دوست مى دارد و آنان [نيز] او را دوست دارند [اينان] با مؤمنان فروتن و بر كافران سخت گیر هستند،در راه خدا جهاد مى كنند و از سرزنش هيچ ملامتگرى نمى ترسند اين فضل خداست آن را به هر كه بخواهد مى دهد...
📌آیه۵۴ سوره مائده، گوارای تمام مجاهدان راه حق❤️
🎙تلاوت آسمانی مرحوم استاد #شحاتمحمدانور
https://eitaa.com/lashkarekhoban
بچهها وقتی وارد مدرس میشدند گوشیشان را خاموش تحویل دژبانی میدادند. اگر کار خاصی پیش میآمد اطلاع میدادند.... یکی از همان شبها که وحید عزیزی هم شیفت بود، با همسرش تماس گرفت و گفت که کارشان خیلی سخت شده و امکان دارد چند شبی بماند!
همسرش،آمنه، با این ادبیات آشنا بود، اما وحید را هم خوب میشناخت. آنها وابستگی خاصی به هم داشتند و هر شب، هر طور شده وحید با او تماس کوتاهی میگرفت اما بعد از آن مکالمه تا سه شب هیچ تماسی نگرفت! روز چهارم، آمنه دیگر طاقت نیاورد. آنها بچهدار نشده بودند و وابستگی خاصی به هم داشتند.
ـ نکنه اتفاقی افتاده! نکنه وحید طوریش شده!
این افکار مثل خوره، روح آمنه را میآزرد.
ـ اگه اتفاقی برای وحید افتاده باشه، من خودمو میکشم!
آنقدر با خودش گفت و گریه کرد که تصمیم گرفت راه راه بیفتد سمت مدرس! قبلا یک بار وحید، سمتِ مدرس را نشانش داده بود. دمِ غروب آژانسی گرفت و راه افتاد. در دل بیابان و تاریکی اولِ شب، با اضطرابی نگفتنی بالاخره به درب میلهای آبی رنگ مدرس رسید و پیاده شد. در اتاق دژبانی بچهها متوجه حضور یک زن شده بودند! اتفاقا همان دقایق، وحید عزیزی خسته از چند روز کار، راه افتاده بود سمت دژبانی تا کارت بزند، گوشیاش را تحویل بگیرد و به خانه برگردد! او هم مثل حفاظت پادگان، متوجه یک خانمِ چادری مقابل در شده بود و وقتی نزدیک شد دید او همسر خودش است: «آمنه جان! تویی؟! چرا اینجا اومدی؟!» ....
#بریده_از کتاب_در_ دست_انتشار_مرد_ابدی #زندگینامه_شهید_طهرانی_مقدم #انتشار_برای_اولین_بار
#معصومه_سپهری
https://eitaa.com/lashkarekhoban
هدایت شده از معصومه سپهری
https://eitaa.com/joinchat/3391816275C1f141694d8
با این لینک، به گروه شهیدان اقتدار تشریف بیاورید⚘️
لشکر خوبان(دستنوشتههای م. سپهری)
https://eitaa.com/joinchat/3391816275C1f141694d8 با این لینک، به گروه شهیدان اقتدار تشریف بیاورید⚘️
این گروه با حضور خانواده محترم شهدای اقتدار ( شهیدان تحقیقات موشکی) و یاران این شهذا در آستانۀ دوازدهمین سالگردشان تشکیل یافته است. لطفا به علاقمندان شهدا معرفی کنید تا بیواسطه روزهایی پای مطالب این عزیزان باشند🌷
من مُردم، کفن سفیدو روی تنم دیدم. همین جوری که افتاده بودم، صدای دو نفرو شنیدم که داشتن با هم جروبحث میکردن. دیدم دو نفر یه سطل آشغال بزرگ، جلوشونه، هی دارن چیزایی درمیآرن، میگن این که آشغاله. اینم که آشغاله!
به گریۀ حاج حسن، نادره هم گریه کرد! حاج حسن، رابطۀ خاصی با این خواهرخانمش داشت. نادره که حافظ کل قرآن بود، استخارههای خوبی برای حاج آقا میگرفت. اما این بار حرفِ استخاره نبود، حاج حسن خواب عجیبی دیده بود که داشت برایش بازمیگفت و گریه میکرد.
ـ میگشتنو میگفتن این که نیست، اینم نیست! ...
یهو دیدم بیرون دو تا راهه، یک راه خیلی تاریک و یک راه خیلی روشن! قشنگ احساس کردم بهشت و جهنم را! با خودم گفتم من که جهنمیام، پاشم بدون این که کسی بهم حرفی بزنه، پاشم برم. نَم نَمَک پا شدم. این دو تا همهش میگفتن هیچی نداری! در همین حال، یک نفرِ سومی هم آمد و به من گفت کجا داری میری؟! وایسا!! این دو تا را دعوا کرد که این چه وضع گشتنه، درست کنید ببینم! سطل را درست کردند. خودش شروع کرد به گشتن. یهو گفت ایناها! پیداش کردم! برگرد... برگرد! منو برگردوند و گفت از این راه برو، از این راه نورانی! من اصلاً نمیدونستم که اینا دنبال چی بودند، ولی این نفرِ سوم گفت ایناهاش؛ این اشکه حسینه! شما چرا اشک حسین را نمیشناسید؟ این اشک حسین داره، بذارید بره به بهشت!
اشکِ بیدریغِ حاج حسن را جز در مراسم عزای اهل بیت (ع) نمیشد دید... اشکی که بیشتر هم شد...
#انتشار_برای_اولین_بار
#کتاب_مرد_ابدی_در_انتظار_چاپ
#زندگی_نامه_شهید_حسن_طهرانی_مقدم
#معصومه_سپهری
#اشک_حسین
https://eitaa.com/lashkarekhoban
11 سال است این روزهای پاییزی آبان ماه را با حس وحالی دیگر تجربه کردهام. آبان، تا پیش از آشنایی با حسن آقا، فصل زیبایی بود وابسته به تقویمی که داشتم" تولد شاعر محبوبم، نیما یوشیج، تولد اولین خواهرزادهام سینا جان، خاطرۀ اولین سفرپر خاطرهام با بهترنی دوستانم به مقصد شب شعر کانون در تهران مه برای اولین بار نوشتن را برایم بسیار جدی کرد.... آبان، ماه زیبایی بود و هست اما حسن آقای عزیز، چه شد که با آشنایی با شما، کل این نظم و تقویم به هم ریخت، چه میگویم، کل ماهها و سالهای من!! من 11 سال است مثل تمام 39 خانوادهای که در یک ساعت مشترک ، در ظهر روز 21 آبان، داغدار بهترین عزیزانشان شدند، ملتهب و بیقرارم... مثل تمام دوستان بامرامی که حاج حسن را از کودکی و جبهه و جهاد و کوه و بیابان میشناختند... مثل جوانانی که سرداری بیادعا را درک کردند و با وجود او طعمی از خاکریزهای جنگ و جهاد و شهادت چشیدند ، بیقرارم... از اولین سالگردی که خود را به مراسم شهید رساندم تا امروز ... آبان ماه، در هرحال هر جا که بودم و هستم، به فکرشان هستم .... به ذکرشان هستم ... طمعکارم به راز و رمز عروجشان ... آبان به نام حسن مقدم و یاران و بچههای شهیدش سند خورده است... آرزو داشتم بعد از اتفاق عجیبی که سال گذشته افتاد و کار کتاب در مراحل نهایی با مشکل جابه جایی یک فایل به سر نرسید، و من در اوج حزن و تنهایی باز هم شنیدم و نوشتم و جان کندم تا در بهمن ماه فایل را برای تایید نهایی از نظر مسائل خاص تحویل دهم، اواخر اسفند با خوشحالی خبر دادند که مورد خاصی نیست و اندک اصلاحات انجام شد و من منتظر منتظر منتظر که دیگرانی که کتاب حاج حسن برایشان مهم بود و بارها با انواع پیامها... گفته بودند که پس چی شد؟ پس کتاب حسن مقدم کی تمام میشود؟!؟!... این پام شوق آ،رین را بشنوند که بالاخره ماحصل سالها تلاش به ثمر رسید... امیدوار و منتظر بودم صدایی را که با عشق و امید از نهایی شدن متن پیام میداد بشنوند و وسط میدان بیایند... اما ... اما .... ای مردم! آیا شما مثل برخی مدیران فرهنگی، فکر میکنید با شهادت سردار شهیدی، سردار شهید قبلی به فراموشی سپرده میشود؟! با این دیدگاه، آیا وقت نوشتن از مهدی باکری، از حاج احمد کاظمی، از علی تجلایی، از چمران، از شفیعزاده ... از صدها و هزاران شهید گمنامی که نامشان به تاریخ پیوسته، گذشته است؟! من امیدوار بودم امسال دیگر این بار مقدس را از شانههای زخمیام بر زمین گذاشته باشم... شانههایی که فقط و فقط با نهیب و عنایت خود شهیدان بود که جان میگرفت برای ادامه دادن این کار، برای ناقص رها نکردن، برای صبور ماندن و انجام کامل و درست کار....امیدوار بودم در دوازدهمین سالگرد شهید عزیزمان کتاب چاپ شده باشد... اما نشد! مرا ببخشید شهدا... ما را ببخشید مردم!.... دعا کنید روح بزرگ شهید عزیزمان، کارفرما و صاحب اصلی کار، حسن آقای بزرگ، همانطور که تا لحظه آخر حواسش به همه چیز بود و بهترین کار را میپسندید و تایید میکرد، برای کمال این کتاب در موعد چاپ و نشر، هدایتمان کند.
#کتاب_شهید_حسن_طهرانی_مقدم
#معصومه_سپهری
https://eitaa.com/lashkarekhoban