eitaa logo
لشکر خوبان(دست‌نوشته‌های م. سپهری)
1.4هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
593 ویدیو
7 فایل
جایی برای نشر آنچه از جنگ فهمیدم و نگاشتم. برای انتشار بخش‌هایی از زندگی، کتاب‌ها، لذت‌ها، رنج‌ها و تجربه‌هایی که در این مسیر روزی‌ام شد. نویسنده کتاب‌های: 🌷لشکر خوبان (۱۳۸۴) 🌷نورالدین پسر ایران (۱۳۹۰) 🌷مرد ابدی (۱۴۰۳) راه ارتباطی: @m_sepehri
مشاهده در ایتا
دانلود
۲۹دی، دهمین سالگرد شهادت اولین شهید مدافع حرم از تبریز، شهید محمود رضا بیضایی عزیز است. خوشحالم که یکی از ودانشجویان دیروزم و دوستان بامعرفت امروزم، غافلگیرم کرد امروز از کنار مزار مطهر شهید عزیزمان... محمودرضا در زمستانی سخت، خیلی کمکم کرد... من بار سنگین اندوه و تنهایی و "چه کنم‌"ها را همیشه در وادی رحمت، کنار شهیدانی خاص چون سید احمد و ..... زمین گذاشته‌ام و با حال خوب، انرژی و امید بیشتر برگشته‌ام. به برادری شهدا ایمان دارم... ... آن روز سرد که به مزارش پناه برده و با سوره کوثر، به کوثرش قسم دادم که پیش صاحب کوثر، ... به شب نرسیده، گره گشا شده بود و من فقط از خود محمودرضا ( که به اینکه مزارش کجا باشد جدی فکر کرده و بودن در زادگاه و کنار مادر و پدر عزیزش را خواسته) و از سارا جان، همسر عزیز محمودرضا، تشکر می‌کردم که راضی شده خاک ابدی محمودرضا سهم تبریز باشد... 🍃🌹🍃🌹 چند روز پیش با سارا جان، صحبت مفصلی داشتم. از دو سال پیش، می‌دانستم بالاخره بعد از بیش از ۸ سال تنهایی، در شرف ازدواج است. من به ازدواج همسران شهدا بسیار حساس و در حد توان مشوق و پیگیر هستم، شنیده‌ها و ناگفته‌های بسیار دارم از زندگی تلخ و تنهایی بعد از شهید.... هزاران شکر که حالا، کوثر بیضایی نازنینم، برادری دارد و شور زندگی در خانه‌شان جاری‌ست...😇🥰 خانه‌ای که هنوز عکس و اسم و یاد و خاطر شهید محمودرضا در صدر آن است... https://eitaa.com/lashkarekhoban
۳۰ دی ۱۴۰۲... مگر بهتر ازین می‌شد آغاز شود؟ 😇 جای همه عاشقان ایران خالی⚘️ جای دوست‌‌داران شهدا، خاصه عاشقان حاج حسن آقای طهرانی مقدم و همه شهیدان اقتدار خالی... مردی که برای ایران اسلامی، عزت و قدرت آفرید تا برای ابد، سربلند بماند..⚘️ https://eitaa.com/lashkarekhoban
و چه حالی بودم من که در کنار بانویی که یازده سال از او، راه و رسم حاج حسن را شنیده و نوشته بودم، کنار همسر بزرگوار و وفادارش، خانم الهام حیدری، امروز در لحظه تست ماهواره‌بر حاضر و شاهد احوالی بودم که واژه‌ها برای توصیف کامل آن، خیلی باید زحمت بکشند.... https://eitaa.com/lashkarekhoban
در تلاشم ویژه از امروز بنویسم، از لحظه بسیار بزرگ و باشکوهی که مطمئنم حضورم در موقعیت آن، هدیه حاج حسن بود... امروز قائم ۱۰۰ بعد از دو تست ناموفق، ۷۵۰ کیلومتر در بیکرانگی آسمان بالا رفت تا ماهواره ثریا را به مدار زمین بسپارد. روی موشک ماهواره‌بر قائم نوشته شده بود؛ بقیت‌الله خیرلکم ان کنتم مومنین واقعا خوش به حال تمام کسانی که در خلق پیروزی امروز سهمی داشتند 🌹درود بر مردان میدانهای علم و صنعت، پاسداران و مجاهدان دانشمند و گمنام وطن که در دل بیابان‌ها و خلوت دفترها و آزمایشگاه‌ها و کتابخانه‌ها و کارگاه‌ها، در سکوت‌های طولانی، تلاش کردند، متوقف نشدند، دلخوش به ایستگاه‌های بین راه نشدند، مقهور روزمرگی‌ها نشدند، تسلیم یاس و ناامیدی شکست‌ها نشدند، تا امروز اشک شوق و غرور بی‌نظیر پیروزی سهم‌شان باشد. مبارکشان باد این پیروزی بزرگ 🌹 درود بر ارواح مطهر شهیدان اقتدار و قافله سالارشان شهید حسن طهرانی مقدم، مردی به بزرگی و تنهایی کویر و کوهستان‌هایی که محرم گام‌هایش بودند... 🌹نوش جان‌ عاشقان باد لبخند رضایت حضرت قائم آل محمد عجل الله تعالی فرجه الشریف https://eitaa.com/lashkarekhoban
تماس کوتاه بود و خبر، شیرین. تلاشی بزرگ به مرحله تست رسیده بود و من هم برای آن روز دعوت شده بودم. بعد از احوال غریبی که گاهی تجربه اش کرده‌ام، منتظر اشارتی و عنایتی از شهید و رب شهید بودم. گاه در تنهایی، پای لپ تاپ، متوقف می‌شوم و بدون کلمه، با صاحب کار نجواها دارم... این بار منتظر اشارتی بودم که زود رسید. حاج حسن چه خوب فهماند و ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی را برایم تفسیر کرد و حالا، این تلفن و پیام حاج خانم، کار شهیدش را در خلق حسی ناب، تمام کرد. این دریافت از فرمانده شهید چون بارانی پرطراوت بود در تشنگی ایام؛ تو ننوشتی، او نوشت و تمام کرد... می‌دانستم همسر شهید مقدم هم تا کنون در هیچ تست تحقیقاتی شرکت نداشتند و حالا که قرار بود در محضر ایشان باشم، خیالم از هر جهت راحت بود. در تمام سالهایی که با خانواده مکرم شهید طهرانی مقدم ارتباط داشتم، هر روز مطمئن‌تر می‌شدم که این زن در موفقیت‌های همسرش چه نقش مهم و بی‌بدیلی داشته‌است. زنی که تمام مشکلات زندگی با یک مرد رزمنده را پای خدمت به دین اسلام گذاشت و صبر کرد.رزمنده‌ای که جهاد با قطعنامه تمام نشد و تا ۲۱ آبان ۹۰(روز شهادتش) ادامه یافت. این زن، چه کوه آرامش و امنیتی بود برای خانه حاج حسن؛ در ۲۸ سال هم‌سری و هم‌سفری. چه شاگرد خوبی در مقام صبر و معلم خوبی برای من و بسیاری دیگر... سفر چند ساعته ما آغاز شد. در طلوع زیبای صبح شنبه، دماوند سرفراز را دیدیم، اما به راستی، زنی که در کنارش بودم، مگر ازین کوه بلند، چه کم دارد؟ https://eitaa.com/lashkarekhoban
روایت فتح آسمان ( قسمت دوم) 🍃⚘️🍃 فرماندهان سپاه، همرزمان حاج حسن از زمان جنگ بوده‌اند و بزرگمردان موشکی؛ دوست و آشنای خانوادگی. حالا که برای اولین بار، همسر بزرگوار شهید مقدم هم به یک تست تحقیقاتی دعوت شده‌اند، همه به سمت ایشان می‌آیند و خوشامد می‌گویند و تکریم می‌کنند. اینان، آشنایان قدیمی این راه دشوار و عزیزتد؛ راه قدرت گرفتن ایران عزیز اسلامی🇮🇷 من با تعدادی از این سرداران بزرگ موشکی آشنا هستم. در طول پژوهش و نگارش کتاب زندگی شهید مقدم، گفت‌وگو کرده و بخشی از خاطراتشان را شنیده‌ام. اما عده‌ای جوانترند و ظاهرا غریبه، همین‌ها به محض اینکه می‌فهمند خانوادۀ شهید طهرانی مقدم در پرواز هستند، با تواضع و احترام عجیبی، سلام می‌گویند و یاد فرمانده شهیدشان را زنده می‌کنند. عجبا! ۱۲ سال از شهادت حاج گذشته و حضور او این قدر محترم و حاکم است بر این جمع... در فرودگاه مقصد، افراد محدودی با چهره‌های گشاده، با اشتیاق و آماده، منتظرند. برخورد این فرماندهان با دانشمندان و پاسداران جوان، دیدنی‌ست... و اشتیاق و لبخند و احترام دانشمندان جوان موشکی به بزرگانشان، مثال زدنی! آسمان زیبا و آبی‌ست و هوا سرد. یاد تبریز خودمان می‌افتم با سوز سرمایش.. برای اینکه از سرما اذیت نشویم می‌گویند سریع سوار ماشین‌ شویم. در آن جمع، حضور ما، دو زن با دو پسر کودک و نوجوان، نشان از نسبتی با شهید طهرانی مقدم دارد. حسی غریب دلم را پر میکند؟ من؟ این‌جا؟ نسبت با شهید طهرانی مقدم، بنده نامیرای خدا؟! خدایا من یادم نمی‌رود در چه شرایط خاص و تنهایی و رنجی، این شهید مرا فراخواند برایش کار کنم.. اصلا روش شهید حسن مقدم، راه انداختن آدم‌ها و کارش؛ بزرگ‌کردن آدم‌های کوچک‌ بود... هنوز هم هست! https://eitaa.com/lashkarekhoban
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
روایت فتح آسمان ( قسمت سوم) 🇮🇷🌷🇮🇷 راه می‌افتیم. راننده سمندی که ما در آن قرار داریم، یکی از دانشمندان جوانی‌ست که روزی از شاگردان حاج حسن بود و من هم توفیق داشتم برخی اطلاعات را از ایشان بگیرم.‌ همین آشنایی اندک قبلی را به فال نیک می‌گیرم: چه فرصت مبارکی برای دریافت اطلاعات بهتر در میدان. من، مثل دو محمد، محمد طاها و محمد حسن عزیز(نوه‌های شهید حاج حسن) شوق و ذوق دارم. فکر می‌کنم فقط حاج خانم می‌داند که من، دیروز ساعت 5 صبح جمعه، به فرودگاه رفته بودم!😅 با برداشت اشتباهی از پیام ایشان که فکر کرده بودم روز تست، جلوتر کشیده شده و روز جمعه است! (در دل شب رفتم و با اذان صبح، به خانه برگشتم البته با خنده به حال و شوق خودم که اگر برای موردی جز این، چنین خطایی کرده بودم حتما ناراحت می‌شدم و بر اساس برداشتهای پدیدارشناسانه بر بی‌حواسی خودم افسوس می‌خوردم، اما دیروز با خنده به اهل خانه می‌گفتم: چه اشکالی دارد از سر شوق و ذوق خطا کردن؟!😉😇 راه می‌افتیم و من از شنیدن خبر حضور ۵۰۰ دانشجو و خانواده شهید در تست، خوشحال می‌شوم. ا آنها با هواپیمای دیگری در راهند و اتوبوسها منتظرشان بودند... این، آرزوی حاج حسن بود که تست‌های تحقیقاتی فضایی را در مقابل چشمان کسانی انجام دهد که به این احساس عزت و غرور و شهادت بر سختی‌ها نیاز دارند و امید‌های آینده ایرانند... البته این کار، دل و جرئت بزرگی می‎خواست، چون در هر تست تحقیقاتی، امکان شکست بود و من از این شکست‌ها بسیار شنیده و نوشته بودم. مردان موشکی قبلا بمن گفته بودند: در موفقیت‌ها عکس العمل‌ها تقریبا مشترک است اما در شکست‌ها، هر کس به نوعی رفتار می‌کرد و در آن میان، برخورد شهید مقدم خیلی خاص و عجیب بود که از همه تشکر می‌کرد و روحیه از دست رفته و شانه‌های افتاده و سرهای به زیر افتاده را بلند می‌کرد و انرژی می‌داد که برگردیم و عیب کار را رفع کنیم... نمی دانم چرا فکر می‌کردم این تست که قرارست شاهدش باشیم از قبل پیروز است و اصلا یک در صد هم احتمال شکستش وجود ندارد! اما دست و دلم با این جمله آقای دانشمندی که همراه بود، می‌لرزد که : - حاج خانم، ایشالا دعا کنید این تست موفق بشه، شرمنده شما نشیم‌ ! - مگه قبلا..؟! -بله! تا حالا دو بار شکست خوردیم! ناگهان دست و دلم می‌لرزد و مثل محمد طاهای نوجوان که می‌خواهد بپرسد چرا؟؟؟ هول و اضطراب می‌افتد به جانم... حاج خانم یواشکی دم گوشم با خنده می‌گوید؛ نگران نباشن ما تسبیح‌مونو آوردیم... 🥰👌 راست می‌گوید از داخل هواپیما، هر دویمان هر وقت ساکتیم، داریم ذکر می‌گوییم... با خودم می‌گویم کاش از آرامش این زن، در من هم بود! کاش... خدایا! نکند واقعا شکست بخورد؟ محمد طاها پرسیده: شکست خورد ، چی شد یعنی؟ موشک خورد زمین؟ - نه، بعد از مدتی مسیرش کج شد، و این جور وقتها تو آسمون منفجرش می‌کنیم! آه از نهادم برمی‌آید.😭 - خدایا! نه!!!! یا علی جان، خودت درستش کن!! ❤️ https://eitaa.com/lashkarekhoban
روایت فتح آسمان (قسمت چهارم) 🇮🇷🌺🇮🇷 - بچه‌ها بیشتر از پنج ماه روش کار کردن تا مشکل‌و حل کنیم. البته یک جاهای دیگه در این موشک، پیشرفتهایی داریم نسبت به کار قبلی! این را دانشمند همراهمان می‌گوید. این اولین ماهواره‌بر ایرانی‌ست که موتور مرحله اول آن هم سوخت جامد است؛ موتوری بنام رافع! موتورهای سلمان(مرحله دوم) و وهب ۲ (مرحله سوم) قبلا امتحان پس داده‌اند! این، نمونه کوچکتری‌ست از موشک قائمی که حاج حسن در راه ساخت آن، جانش را فدا کرد. بعد از شهادت او، تا مدتی، پروژه قائم مسکوت مانده بود تا این‌که سردار حاجی زاده با هوشمندی، گام بلندی را که حاج حسن به یک باره می‌خواست بردارد به چندین گام کوچک تقسیم کرد که ماهواره بر قاصد در سال ۱۴۰۰، اولین موفقیت مهم فضایی ایران در رسیدن به فضا بود. اما قاصد کجا و قائم؟ مرحله اول قاصد، سوخت مایع بود و حاج حسن، قائم را با سوخت جامد می‌خواست بسازد. اینها را در جریان تحقیقات کتاب، فهمیده بودم. دو سال بعد از موفقیت قاصد، فرزندان دانای ایران توانسته بودند موتور مرحله اول را با سوخت جامد بسازند و امروز ۳۰ دی ۱۴۰۲ و روز تست فضایی برسانند. اما آیا می‌توانند؟ با این سوالات و اضطراب و هیجانی که حضور بچه‌ها شیرین‌ترش کرده، به محل تست می‌رسیم. درست در ابتدای ورود به این فضای وسیع ، یک تابلو با چهار چهره آشنا، حس خوب آشنایی را منتقل می‌کند: شهیدان حسن طهرانی مقدم، محمد قاسم سلگی، مهدی نواب و مهدی دشتبان‌زاده... نام‌های مبارکی که به کرات در زندگی‌نامه شهید مقدم، تکرار شده و درخشیده‌اند... مردانی که بارها گام‌های رسیدن به این مرحله را در خلوت پادگان مدرس (شهادتگاهشان) برداشته بودند... دور از سروصدا و هیاهو! هنوز محو آن تابلو هستم که ماشین متوقف می‌شود: - اینجا یادمان شهید مقدم است که مدتی پیش پیکر شهید گمنامی هم اینجا دفن شد... پشت سر همسر شهید مقدم راه می‌افتم. حاج خانم می‌گوید: " این، سنگ قبلی مزار حاج آقاست. وقتی قرار شد عوضش کنند دوستانش خواستند بیاورند سر کارشان ..." "سردار عالیقدر، دانشمند برجسته، پارسای بی‌ادعا" این صفاتی‌ست که رهبر معظم انقلاب، حاج حسن را بدانها وصف کرده بودند و روی سنگ مزار شهید نقش بسته است.... شهید گمنام، ۱۹ ساله است و در تفحصمنطقه پنجوین، رخ نشان داده است... زیارت مزار شهید و یادمان حاج حسن آقا در دل این بیابان و این لحظات، آرامش بخش است. به‌ راستی که همه‌جا می‌شود روی کمک شهدا حساب کرد... https://eitaa.com/lashkarekhoban
خانم حیدری، در کنار مزار شهید گمنام و یادمان همسر شهیدش، حسن طهرانی مقدم، مردی که سالیان پیش، وقتی در اوج غربت و سختی در دل بیابانها کار می‌کرد و همسرش صبور و منتظر و مقاوم، سعی می‌کرد بندی بر پای او نباشد، به پاس قدردانی از زحمات این بانوی صبور، گفته بود:من اجر و پاداش تمام زحمات و کارهایم را تقدیم تو می‌کنم🍃🌷 https://eitaa.com/lashkarekhoban
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
روایت فتح آسمان (قسمت پنجم) 🇮🇷🌻🇮🇷 - میشه بریم نزدیک موشک؟ باید کسب تکلیف شود... به سمت موضع پرتاب پیش می‌رویم تا همانجا از داخل ماشین، موشک ماهواره‌بر را ببینیم. حدود دو ساعت به شروع تست مانده و موضع پرتاب شلوغست. اینجا، شبیه همان چیزی‌ست که وصفش را شنیده و فیلمش را قبلا دیده‌ام... اما به راستی، شنیدن کی بود مانند دیدن؟ فرمانده عملیات وقتی می‌فهمند همسر شهید طهرانی مقدم آنجاست، به احترام پیش می‌آیند ... حالا ما اجازه داریم پیاده شویم و به سمت سکویی که قائم را به سوی آسمان ، علم کرده، برویم... باد سردی می‌وزد. آسمان به غایت آبی‌ست و پاکِ پاک... پرچم‌های قشنگ ایران و سپاه پاسداران و سازمان فضایی سپاه، دورادور سطح بتونی موضع، دل به دست باد داده‌اند. جابه‌جا، دوربین‌هایی کاشته شده‌ تا ابعاد مختلف پرتاب را به تصویر کشند... همه در تلاطمند. قرارست موشک از روی ماشین غول پیکری که لانچر متحرک است، پرتاب شود. لانچر یا سکوی پرتاب، موشک را به سمت آسمان علم کرده است. قدم به قدمِ ماجرای ساخت این سکوی متحرک را شنیده و نوشته‌ام. چه زحمتهای طاقت‌فرسایی کشیده شد تا از سکوی ثابت به نسل سکوهای متحرک برسیم. جزییات ناگفته از سخت‌کوشی رزمندگان و صنعتگران و دانشمندان موشکی و مشکلاتی که یک به یک می‌کردند، فراوان است... و این سکوی متحرک، یکی از آنهاست... حس عجیب آشنایی دارم نسبت به این فضا، این سکو و مخصوصا موشک سفید رنگی که تا ساعتی دیگر، ان‌شاءالله، به قلب آسمان خواهد برد "ثریا"ی ایرانی را... مردان موشکی با لباس چریکی به سوی ما، پیش می‌آیند. آنها موی سروروی خود را در راه اقتدار ایران سفید کرده‌اند. بعضی از آنها، پیشتر بارها همسر شهید مقدم را در جمع‌های خانوادگی‌شان دیده و رفت و آمد داشتند. روزگاری که حاج حسن، شمع محفل‌شان بود و گرمابخش جمع پاکشان. فرماندهان میدان، با بهترین و زیباترین کلمات، احساس خود را به خانواده فرمانده شهیدشان منتقل می‌کنند: - ما اینجا، حاج آقا را همیشه زنده می‌بینیم... اینجا حاضرند و کمکمان می‌کنند... اینها همه متعلق به حاج حسن است... هرگز از زندگی ما بیرون نمی‌رود حاج حسن آقا... همسر بزرگوار شهید، از زحمات آنها تشکر می‌کند و احساسش را می‌گوید که شبیه اولین انسانهایی‌ست که پا روی ماه گذاشته‌اند.. همه می‌دانند پای هیچ خانمی تا آن لحظه، کنار موشک نرسیده بود. من مثل بچه‌ها-نوه‌های حاج حسن- احساس می‌کنم موشک کوچک‌تر از چیزی‌ست که خیال کرده‌ام. ما هنوز بیش از ده‌ها متر با آن فاصله داریم. دانشمند همراهمان توضیح می‌دهد: ۱۴/۵ متر طول این موشکه! نزدیک می‌شویم... چقدر زیباست این نماد غیرت و امید و تلاش ایرانی🇮🇷❤️ ارتفاع موشک روی سکو تقریبا بیش از یک ساختمان ۵ طبقه است! روی موشک، پرچم ایران نقاشی شده و با عبارت خوش خط نستعلیق، به شهدای مقاومت تقدیم شده است. اما بزرگترین عبارت رویش عبارت قائم ۱۰۰ و این آیه قرآن است: بقیت‌الله خیر لکم ان کنتم مومنین حاج خانم غرق آرامش و نشاطی غریب، بمن با لبخند می‌گوید: "بالاخره هوویم را دیدم." هر دو آرام می‌خندیم. همین چند روز پیش بود که گفته بود: "حاج حسن، این اواخر که خیلی از نبودن‌هایش خسته می‌شدم می‌گفت: هووی تو، ۱۵ متره!! و من می‌دانستم کار و راه حاج حسن، اصل اول زندگی اوست، والسلام!" فضا به طرز عجیبی پاک و تمیز و انگار، آشناست. باز هم با احترام، موشک را نگاه می‌کنم و باورم نمی‌شود این موشک به مقصد نرسد و به عبارت خودشان، خودکشی کند... تسبیح می‌گردانم و به‌خیال خودم، به صلوات قوی‌تر پناه می‌برم: اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها و سر المستودع فیها بعدد ما احاطه به علمک... https://eitaa.com/lashkarekhoban