eitaa logo
لشکر خوبان(دست‌نوشته‌های م. سپهری)
1.4هزار دنبال‌کننده
889 عکس
502 ویدیو
4 فایل
جایی برای نشر آنچه از جنگ فهمیدم و نگاشتم. برای انتشار بخش‌هایی از زندگی، کتاب‌ها، لذت‌ها، رنج‌ها و تجربه‌هایی که در این مسیر روزی‌ام شد. نویسنده کتاب‌های: 🌷لشکر خوبان (۱۳۸۴) 🌷نورالدین پسر ایران (۱۳۹۰) 🌷مرد ابدی (۱۴۰۳) راه ارتباطی: @m_sepehri
مشاهده در ایتا
دانلود
....چند فصل از کار، صورت نهایی‌اش را بازیافته بود. آنها را برای خانم حیدری، ارسال کردم. به دلیل مسائل چالش‌برانگیزی که برخی معتقد بودند نباید مطرح شود، خیلی نگران این قسمت بودم! من همه چیز را دربارۀ این خانواده نوشته بودم چون معتقد بودم زندگی این خانوادۀ اصیل و نجیب، آینه‌ای برای آموختن است و هنوز هم شبیه همان مسائل و مشکلات در میان اغلب خانواده‌های ایرانی جاری‌ست. خانم حیدری بلافاصله بعد از مطالعه تماس گرفت و با گرمای کلام پرشورش خستگی را از جانم به در کرد: «اگر حاج حسن بود، حتما یک جایزۀ خوب بِهت می‌داد!» به توصیۀ ایشان، مطالب را در سفر بعدی به خواهر و برادران شهید مقدم هم رساندم. مدتی بعد پیام فریده خانم را هم گرفتم و روحیه‌ام برای جستجو بین هزاران فیش و نوشتن یک متن یکدست، بیشتر و بهتر شد. ایشان با تفألی به حضرت حافظ، شور دیگری به کارِ برادر عزیزشان بخشیدند: هر که شد محرم دل، در حرم یار بماند🌱 وان که این کار ندانست در انکار بماند 🌾 اگر از پرده برون شد دل من، عیب مکن 🌱 شکر ایزد که نه در پردۀ پندار بماند🌾 ...از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر 🌱 یادگاری که درین گنبد دَوّار بماند ...🌾 با هر نسیمِ امید و تأییدی که می‌وزید، جان می‌گرفتم و شکر خدا را به جای می‌آوردم. اما می‌دانستم هر چه پیش بروم، مخصوصا جنگ و پیچیدگی‌هایش، کار سخت‌تر خواهد ‌شد! این کار با تجارب قبلی‌ام، زمین تا آسمان تفاوت داشت! https://eitaa.com/lashkarekhoban
بسم الله (قسمت اول) مثل اکثریت قریب به اتفاق ایرانیان، با شهید حسن طهرانی مقدم در روز شهادتش آشنا شدم؛ شنبه، 21 آبان 1390. آن روز او را به‌عنوان یکی از فرماندهان دوران دفاع مقدس و رئیس سازمان جهاد خودکفایی سپاه معرفی کردند و چند عکس از چهره‌ای با لبخندی شیرین از ایشان پخش ‌شد. چند روز بعد، پیام کوتاه اما عمیق رهبرمان منتشر شد. با تعابیر بلند رهبری دربارۀ این شهید و یارانش، مطمئن شدم که او یک فرد عادی نیست! آن روزها، منتظر چاپ کتاب «نورالدین پسر ایران» بودم که در شش سال گذشته‎، مهم‌ترین کار نوشتاری‌ام بود. در نگارش «لشکر خوبان» و این کتاب جدید، به این باور رسیده بودم که روایت‌ انسان‌ها در متن جنگ، پر از انرژی‌های نهفته‌ای‌ست که هم می‌توانند بر رفتار و افکار امروزمان موثر باشند و هم سندی تاریخی‌ باشند بر رنج طاقت‌سوز، اما عزیزی که مردم شریف ایران، در راه عزت کشورشان به جان خریدند! با چنین نگاهی، علیرغم تجربیات تلخی که گاه پشت کارها مستتر بود، نمی‌توانستم قلم را زمین بگذارم و به زندگی معمولم برسم. هنوز چند روزی از آشنایی با شهید طهرانی مقدم نگذشته بود که ناخودآگاه خطاب به تصویر خندان او در میان ابرها، ندایی از درونم برخاست: «آیا کاری هست که من بتوانم برایتان بکنم؟» این کلام، هرگز بر لبانم جاری نشد، اما گویی نزد رَبّ شهید، صدای صادق قلب ما شنیدنی‌تر است. https://eitaa.com/lashkarekhoban
اولین و شاید محبوب‌ترین عکس شهید طهرانی مقدم که پس از شهادتش در تلویزیون پخش شد و بعدها به لطف اهل رسانه و به مدد فتوشاپ به اشکال و لباس‌های مختلف استفاده شد، ولی تصویر اصلی و بدون دستکاری، همین است که مشاهده می‌فرمایید. خطاب درونی من نیز با همین تصویر بود که به گمانم آغازی و لبیک بر یک دعوت بود. https://eitaa.com/lashkarekhoban
بسم الله (قسمت دوم) اولین روزهای خرداد 1391، برای اولین بار، به عنوان یک خاطره‌نگار دفاع مقدس دعوت شدم تا با نویسندگان جوان و اهل قلم بندرعباس درباره روند نگارش کتاب‌ نورالدین پسر ایران صحبت کنم. این دعوت را بهانۀ یک سفر کوتاه خانوادگی کردیم برای کمی تنفس کنار خلیج فارس. درست روز قبل از حرکت، تماس دیگری از خبرگزاری فارس داشتم با یک دعوت خاص: «... خانوادۀ شهید طهرانی مقدم مایلند دیداری با هم داشته باشید.» بلافاصله یاد آن تصویر شهید افتادم و آن نجوای درونی... . فکر کردم وقتی بلیط برگشتمان از بندرعباس تا تبریز، با توقفی پنج ساعته در مهرآباد تهران صادر شد، چقدر ناراحت بودیم از این علاف ماندن! حالا قرار بود همان چند ساعت، به ارادۀ خدا، وقت طلاییِ یک دیدار باشد. همسرم با شنیدن موضوع گفت: «حتما می‌خواهند کتابی دربارۀ شهید مقدم نوشته شود، مبادا بپذیری!!» از حرفش نرنجیدم! او از اولِ زندگی مشترکمان گفته بود به خاطر نوشتن از شهدا و ادامۀ تحصیلِ من، هر کاری لازم باشد می‌کند و کرده بود. هر دو می‌دانستیم در هر صورت تا چند سال کار در پیش دارم و جایی برای بلندپروازی‌های دیگر وجود ندارد. اما خدا، برایمان طرحی دیگر داشت. بعدازظهر هفتم خرداد 1391 وارد حریم زندگی حاج حس طهرانی مقدم شدیم. در فضایی بسیار گرم و سرشار از احترام و محبت، با همسر و فرزندانشان آشنا شدیم. آقای دکتر حمیدرضا مقدم‌فر، از دوستان قدیمی حاج حسن هم حضور داشت و با ذکر خاطره‌ای از اولین اعزام به جنوب و شخصیت خاص حسن مقدم، پیشنهاد نگارش کتاب را مطرح کرد. او گفت که تیم خوبی درست می‌کنند تا بخش زیادی از مصاحبه‌ها را طبق نظر من پیش ببرند و کار من سبک‌تر شود و هر چیزی که به کار سرعت ببخشد، فراهم می‌آورند تا این چهرۀ بزرگ و گمنام، با اثری فاخر به جامعه معرفی شود. آن روز، ما با چند مجله که در ایام بعد از شهادت منتشر شده بود و چند سی‌دی حاوی چند کلیپ و فیلم برنامه‌های بزرگداشت شهید، به تبریز برگشتیم. قرار شده بود بعد از مطالعۀ مطالب و انجام یکی ـ دو مصاحبه، جواب قطعی بدهم. با کمی مطالعه، علاوه بر همۀ مسائل قبلی، سوال بزرگی برایم ایجاد شد. ـ با این کثرتِ تجربه در حوزۀ زندگینامه نویسی شهدا، آیا وقتش نرسیده کتابی از زبان صدها راوی، ولی با یک روایت پیوسته و جاندار نوشته شود؟ روایتی که خواننده به سان یک داستان بلند آن را بخواند و مطمئن باشد هیچ بخشِ آن، برساختۀ ذهن نویسنده نیست؟ اما این کار، از عهدۀ من برمی‌آمد؟ این دغدغه نه یک تعارف، بلکه از سر صدق بود و شوق. هر چه راجع به شهید حسن طهرانی مقدم می‌خواندم، هم می‌خواستم بیشتر به او نزدیک شوم، هم از بزرگی و ناشناختگی‌اش می‌ترسیدم. https://eitaa.com/lashkarekhoban
(قسمت سوم) ... برای اولین بار، به تنهایی به خانۀ ویلایی شمارۀ 19 در شهرک شهید دقایقی رفتم، به خانۀ حاج حسن طهرانی مقدم. در فضایی بسیار دوستانه با همسر و فرزند بزرگشان زینب خانم، بدون حضور نامحرمی صحبت کردم. زینب، از تلاشی گفت که بعد از شهادت پدرش آغاز کرده، اما زود فهمیده بود این کارِ ساده‌ای نیست. او پوشه‌ای حاوی دست‌نوشته‌ها و متن پیاده شدۀ مصاحبه با 16 نفر از اعضای اصلی خانواده و چند دوست صمیمی پدرش را به من داد. برای من، مهم‌تر از این گزارش، عشق عجیبی بود که از چشمان مهربان زینب می‌جوشید و حرارت آن را از کلماتش حس می‌کردم. چقدر کیمیا بود این عشق پاک خانوادگی و چقدر جامعه به آشنایی با این عشق محتاج بود! قرار بود هفتۀ آتی با خانواده‌ام در تهران باشم. فرصت خوبی بود برای شرکت در یکی دو مصاحبه تا نظر قطعی بدهم که اصلا می‌توانم چنین کاری را انجام دهم یا خیر. برای بعدازظهر 11 تیر 1391، قرار مصاحبه‌ای با یکی از دوستان قدیمی شهید گذاشته شد. اما راوی ما، ساعتی پیش از مصاحبه تماس گرفته و مصاحبه را به اول شب موکول کرده بود. با چنین مواردی در جلسات مصاحبه بیگانه نبودم، اما آن روز این بی‌نظمی، حس ناخوشایندی ایجاد کرد. فکر می‌کردم علیرغم همۀ اشتیاق و حرارت درونم، شاید به خاطر خانواده‌ام، بهتر است عطای این کار را به لقایش ببخشم! در شرایط پیش آمده، همسرم گفت که می‌خواهد همراه ما بیاید. می‌دانستم مصاحبه‌ای که ساعت 9 شب آغاز ‌شود تا دیروقت طول خواهد ‌کشید و نگرانی‌های رنگارنگی داشتم؛ از مفید و جاندار نبودن مصاحبه تا طول کشیدن آن و خستگی و تشدید دردهای مدام همسرم! دل به خدا سپردم و دم غروب، با ماشینی که دنبالمان آمد به محل کار راوی جدیدمان رفتیم. او در پارکینگ به استقبال آمد و به محض دیدن همسرم روی ویلچر، به گرمی به سویش آمد و با محبت در برش کشید. سردی فضا را همین شروع گرم شکست. دقایقی بعد، ضبط دیجیتالی من و آقای طوسی روشن شد. اسم واقعی ‌این راوی، هادی کُرانی بود اما برای حاج حسن، هاشم بود، و برای من هم، هاشم ماند! آن جلسه بیش از سه‌ونیم ساعت‌ طول کشید. پسرم روی زمین خالی خوابیده بود و ما، فارغ از گذر زمان، محو صحبت‌های هاشم، شده بودیم. او دست ما را گرفت و از پاییز 1363 تا پاییز خونین سال 1390 رساند. دقایق آخر، با کلام او کنار پیکر فرمانده محبوبش رسیدیم که داشت پشت آمبولانس از پادگان مدرس خارج می‌شد. هاشم پوشش را از روی پیکرِ حسن آقا کنار زد که دیگر صورتی برایش نمانده بود، اما هاشم 27 سال با دستان لاغر و قدرتمند او آشنا بود... دستش را گذاشت روی دوست زخمی و خونین حاج حسن و با گریه گفت: «حسن آقا! تو می‌گفتی حتی اگه به لبوفروشی هم بری، من‌و با خودت می‌بری، حالا چرا این طوری ولم کردی؟» آن شب، در راه بازگشت، همسرم کار را تمام کرد: «این کار را قبول کن و محکم انجام بده، هر چقدر لازم باشه، من کمکت می‌کنم!» خدا داشت قلب ما را برای این کار بسیار بزرگ، محکم و متحد می‌کرد. 🍂🍃🍂🍃 https://eitaa.com/lashkarekhoban
لشکر خوبان(دست‌نوشته‌های م. سپهری)
روایت تدفین سرداران شهید هوافضا سرلشکر حاجی‌زاده و سرلشکر باقری در قطعه ۵۰ بهشت زهرا (قسمت دوم) 🚩🌷🚩🌷
روایت تدفین سرداران شهید هوافضا؛ سرلشکر حاجی‌زاده و سرلشکر باقری در قطعه ۵۰ بهشت زهرا (قسمت چهارم): گرچه همۀ مصاحبه‌ها مهم بودند اما خاطرات و راهنمایی‌های فرمانده محترم هوافضای سپاه و دانشمندان و محققان مسیر تحقیقات موشکی، بسیار خاص و ویژه بود. خاطرۀ اولین دیدارم با سردار حاجی‌زاده را هرگز از یاد نمی‌برم. در ماه‌های اول آغاز کار، وقتی زمان اولین جلسه با سردار حاجی‌زاده قطعی شد و به اطلاع من رسید، کمتر از یک روز برای تهیۀ بلیط وقت داشتم! آن‌قدری که نگران تهیه بلیط و رسیدن به تهران بودم، نگران مصاحبه نبودم! هر جا رفتم نتوانستم بلیط پیدا کنم. ناچار، تصمیم گرفتم زودتر از همۀ دفعات قبل به فرودگاه بروم و در لیست انتظار جا بگیرم. تنها زن در آن لیست بودم، اما جا کم بود و متقاضی زیاد و تقدم بانوان هیچ معنایی نداشت! صدایم به کسی نرسید! ناگهان یاد موضوعی افتادم؛ مدتی پیش از قول آقای سید نورالدین عافی، شنیده بودم که برای سفر به شهرهای مختلف به‌خاطر روایت خاطراتشان، امکانی برایشان ایجاد کرده‌اند که نیازی به تهیۀ بلیط از قبل ندارد و از طریق حراست فرودگاه، در پرواز برایش جایی هماهنگ می‌کنند. یک لحظه، فکر کردم آیا امکان دارد من هم برای یک بار، از این امتیاز بهره‌مند شوم تا به این جلسۀ مهم برسم؟ با اضطراب سراغ مسئول حراست فرودگاه رفتم. خواستم بگویم کی هستم و چرا این تقاضا را می‌کنم... اشکم درآمد... خدایا! من حتی نمی‌توانستم خودم و کارم را خوب معرفی کنم! به من توصیه کرده بودند مراقب باشم و چیزی از کتاب در هر جایی نگویم! آن مردِ محترم، حرفم را شنید ولی شاید حق داشت باور نکند که من ساعت 8 در دفتر ستاد فرماندهی هوافضا قرار مصاحبه دارم! نتوانست کاری بکند و من در حالیکه هنوز هوا تاریک بود کیف سنگینم را بر دوش کشیدم و به خانه برگشتم. در خانه، اذان صبح به دادم رسید، اشک ریختم و در سجده‌ای تلخ گریستم. از خدا خواستم صبر و توانم را برای ادامۀ این مسیر، بیشتر کند. خب که چه؟! اینجا به این خانم چه بگویم؟! اگر می‌توانستم برسم به آن میله‌های داربست شاید آشنایی را داخل محوطه می‌دیدم که بتواند اذن ورود مرا بدهد! کمی سماجت کردم و به خانم‌ گفتم؛ اونجا مرا می‌شناسند! اگر نگذاشتند مطمئن باش برمی‌گردم. واقعا همه دوست داشتند بروند داخل؛ همه. همه، حس صاحب عزایی داشتند که بیش از دو هفته صبر و سکوت کرده بودند در غم شهدا و حالا ، همین حالا فرصت ابراز ارادت داشتند. حالا دیگر به میله‌ها رسیده بودم. مردان جوانی با لباس نظامی مامور به کنترل ورودی بودند که هیییچ کس وارد نشود. آنجا شلوغ بود و من اولین آشنا را دیدم. سبحان‌الله! اما او هم این طرف میله‌ها بود؛ مثل چند ده نفری که اصرار و گاه التماس می‌کردند بروند داخل! یک لحظه تکان خوردم. چرا او باید این طرف باشد و کسی نداند بی‌شک یکی از بهترین دوستان و همرزمان این دو شهید، همین مرد است. همین مرد آبی‌پوش محزون که از شرایطش پیداست سکته کرده و لابد به سختی خود را تا اینجا رسانده تا این نقطه! یعنی کسی او را نمی‌شناسد؟! چرا؟! انگار همه برنامه و فکرم عوض شد. نمی‌توانستم او را آنجا منتظر و ساکت و منقلب ببینم. شاید کسی در آن شلوغی پیدا می‌شد و او را می‌شناخت و با اکرام راه می‌داد تو تا بیاید بر مزار خالی همرزمان عزیزش بایستد... او که شاید بهتر از همه حاضران در بهشت‌زهرا از ماجرای رزم حاجی‌زاده ودر دوران سخت جنگ ۸ ساله خبر داشت چون دیده بان توپخانه سپاه بود. دیده بان جانبازی که محبوب حسن نقدم بود و صدایش پشت بی‌سیم، همه آتشبارها را برای اجرای آتش به خط می‌کرد.... دیگر نمی‌خواستم خودم بروم توی آن محوطه، شاهد تدفین شهدا باشم. اما باید برای این مرد راه باز می‌شد. مردی به نام ابوالفضل مقدم... او که بارها با هم صحبت کرده بودیم. او که دیده بان محبوب حسن مقدم بود و یکی از اولین نیروهای اطلاعات موشکی در زمان جنگ تحمیلی... او که بخشی از شیرین‌ترین و عجیب‌ترین خاطرات کتاب مرد ابدی به روایت او بود... او که در آخرین تماس تلفنی با تاسف خبر داده بود که سکته کرده و بستری‌ست و وقتی شرایطش بهتر شد می‌تواند قرار مصاحبه بگذارد. دو سه سالی بود دیگر از ایشان خبری نداشتم و حالا می‌دیدم در حالی که نیمی از بدنش از بیماری ناتوان است، آنجا ایستاده تا راه باز شود برایش... https://eitaa.com/lashkarekhoban