هدایت شده از آبی ترین ستارهیِ من ؛
تو همانی که می شود ، چای را کنارت بدون قند ؛ شیرین نوشید .
‹𝘶𝘯𝘴𝘢𝘪𝘥›
تو همانی که می شود ، چای را کنارت بدون قند ؛ شیرین نوشید .
بی تو چای ُ عسل صبح ، برایم تلخ است
پس بیا ای همه ی علت شیرینی ها
من خودم بودم كه گفتم ماندنت اجبار نیست
بشکند دستی كه یادت داده لا اکراه را
مثل یلدا آخرین دیدار طولانی تر است،
آنکه یارش رفته داند حالِ آذر ماه را
من تـو را با خونِ دل از یاد بردم لطف کن
هرکجا چشمت به من افتاد کج کن راه را
‹𝘶𝘯𝘴𝘢𝘪𝘥›
نه بیمارم،نه خوشحالم،نه از حالم خبر دارم گهی با جان گهی با دل،گهی از هر دو بیزارم
دلم میخواهد خودم را از تنم در بیاورم بشورم
بچلانم و روی طنابِ حیاطمان پهن کنم
فردا بیایم و ببینم كه مرا باد با خود برده است.