‹𝘶𝘯𝘴𝘢𝘪𝘥›
نه بیمارم،نه خوشحالم،نه از حالم خبر دارم گهی با جان گهی با دل،گهی از هر دو بیزارم
دلم میخواهد خودم را از تنم در بیاورم بشورم
بچلانم و روی طنابِ حیاطمان پهن کنم
فردا بیایم و ببینم كه مرا باد با خود برده است.
‹𝘶𝘯𝘴𝘢𝘪𝘥›
بین نسکافه و قهوه تو همان چای منی همگی شاد و سروشاند تو ایتای منی .
بچهها این جدید بود خودم سه ساعته دارم بهش میخندم
از کنارم رد شدی بیاعتنا نشناختی
چشم در چشمم شدی اما مرا نشناختی
در تمام خاله بازیهای عهد کودکی
همسرت بودم همیشه
بیوفا! نشناختی؟