هدایت شده از کهکشانِسیگار[ ِاو]
‹ اون عشق من بود،خانواده من و بهتریندوستم ؛ یه دفعه ای با بهترین دوستم غریبه شدم
و مثل این بود که شازده کوچولو داشت سیاره کوچکی که فقط ما دوتا روش زندگی میکردیم رو ترک میکرد . ›
‹𝘶𝘯𝘴𝘢𝘪𝘥›
بخوام روراست باشم،ازت متنفرم. متنفرم از حالت لبخند زدنت به من، وقتی حرف میزنی. متنفرم از بوی ادکلن
بهاسمِالله
حالا که دست به قلم و نوتی که برایم نقش کاغذ را بازی میکند برده ام،پرتو های قایمکی آفتاب از بین ابرها به مژه هایم برخورد میکند.
قلبم؟نمیدانم دارد چه احساساتی را از سر میگذراند؛بخشی از آن درگیر اندوه و مشکی ای که هنوز از تن در نیاورده و در غم به یاد خاطراتی برای گذشته ای دستنیافتی ست و بخشی از آن میخواهد فصل جدید خاطراتش را ببنید،عِطر بهار در رگ هایش جریان یابد و مشکی ها را دور بریزد.
مینویسم از آخرین روزِ زمستان و پاییز و تابستان و بهاری که حالا برگی از گذشته شده است،مینویسم از شب های تاریکی که در آن آفتابی با طلوع خود سرزمین تاریکی را نور بخشید،مینویسم از نامردیِ بوی ادکلنی آشِنا میان شلوغی های بازار،مینویسم از ملودی نوشتن در تاریک ترین روزهایم،مینویسم از تمام وقت هایی که برایم فقط خدا ماند و خدا و خدا،مینویسم از روزهای دوری از تهرانِ عزیزم.
حالا که مشغول نوشتن هستم همان آهنگی را پخش میکنم که همیشه در مدرسه گوش میدادیم چرا که شاید کمی از دلتنگی ام بکاهد.
میخواهم متشکر باشم از تمام سریال های عزیزی که اجازه ماندگاری تنهایی را ندادند،آهنگ هایی که گوش هایم را از شنیدن صداهای-گاهاً- تعفن آور اطراف محروم و برایم از رسیدن روزهای خوب سخن گفتند،شیرانبه هایی که تلخی روزها را گرفتند و موچی های بنفش،دایی عزیزم با شوخی های نچندان بامزهاش که غم روزها را کم میکرد،خاله و چایی در استکانِ متفاوت، ابرهایی که هنگام بالاگرفتن سر از شدت غم وجود خدا را متذکر شدند،مدرسه و تمامی روزهایی که حتی آفتاب به ما لبخند میزد و برنامه هایی که برای تولد هرکدام از بچه ها میچیدیم،از شهرِ توسِ مقدس که در این سال سه بار دعوت فرستاد، مهم تر از تمامی اینها بابا حسینم که لیاقت دیدار داد.
امیدم به ایناست که در سالروز جدید،بازهم فرصتی برای محفل های یهویی در سوخاری فروشیمحلهِمان،اشک های گاه و بیگاه روی سنگِ مزار شهدای گمنام،پیادهپیمایی تا باشگاه به همراه کوتاهخانوم و نفس نفس زدن داشته باشم.
باشد که عمری بماند و بنویسم از آینده؛ریحون.
#آخرینبرگِریحون؟
‹𝘶𝘯𝘴𝘢𝘪𝘥›
بهاسمِالله حالا که دست به قلم و نوتی که برایم نقش کاغذ را بازی میکند برده ام،پرتو های قایمکی آفتا
متشکرم از کوتاهخانوم،احمد،بچه های'گروه مافیا به جز ممد'، یاسِ عزیزم،جعفر،نازیِ نازم،نیلوفر،متینا،آنیتا،مشکات،صبا و ثنا،هستی،آوا،آنیسا،آتنا،حنانه،کانیا،گیتارم،دخترخاله های دلبندم،آنّا،لارا،شکیبا،بورام،نورمایند،پارادوکس،صدف،بچه های کیش،مهتا،توت فرنگی،رئا،آرینا،وانیل،هلن،جینا،کوثر، فاطمهزهرا مهیاس و آریانای عزیزم که بخش عظیمی از شادی های 1404 م رو متشکل شدند.
تشکری ویژه و جداگانه میکنم از آرشام و ملودیِ از جان عزیزترم که حتی در حالِ بد خود نیز به فکر حالِ من بودند.
#آخرینبرگِریحون؟
‹𝘶𝘯𝘴𝘢𝘪𝘥›
اصفهان با آن همه وسعت شده نصف جهان نیم وجب قد داری و کل جهانم گشته ای.
برای اون خانومِ 162ـیی.