eitaa logo
احسان عبادی | ما و او
49هزار دنبال‌کننده
9.3هزار عکس
3.3هزار ویدیو
590 فایل
کانال دوم👈 @marefatemahdavi ✍️ احسان عبادی/طلبه درس خارج/ارشد ادیان و عرفان/دانشجوی دکتری قرآن و حدیث/از اساتیدمهدویت 🖥ادمین تبلیغات @Admintabligh_ma_va_o 📌ادمین سوالات @yasahebzaman113 انتشارمطالب باهرنامی مشکلی ندارد✅
مشاهده در ایتا
دانلود
احسان عبادی | ما و او
🔰 سخنرانی کوتاه درباره #حضرت_خدیجه سلام الله علیها 💠 مسیری زمینه ساز برای یاری ولی خدا 🎤 احسان عبا
🖤 شب وفات حضرت خدیجه سلام الله علیها هست قبر ایشان در کنار قبر جناب ابوطالب و عبدالمطلب در قبرستان معلاه مکه هست. برای شادی روح و علو درجات این سه بزرگوار فاتحه بخوانیم. به سایت نذورات حرم حضرت معصومه سلام الله علیها بروید https://nazr.amfm.ir/#gf_74 و با انتخاب گزینه افطار یا اطعام یا قربانی و.. هر مقدار که دوست دارید نذر بدهید به نیت این بانوی شریفه. و سپس با توسل به ایشان حاجت خود را بخواهید. توسل به ایشان بسیار تجربه شده هست. یاعلی
🔰 دستورالعملی ویژه براورده شدن حاجات در شب های دهه دوم 💠 امام باقر (ع) : در شب های دهه دوم ماه مبارک رمضان ( یعنی از شب 11 ماه تا شب 20 ماه) قرآن شریف را جلوی خود بگذارید و در دست بگیرید و این دعا ( قسمت رنگ شده متن) را بخوانید ( تا پایان من النار) و سپس حاجت خود را از خدا بخواهید. 📚 منبع : اصول کافی ، ج 2 ، ص 629 👈 این دستور مهم را به دیگران هدیه دهید تا واسطه استجابت دعای دیگران شوید 🔰انقلابی باید قوی شود🔰 http://eitaa.com/joinchat/4235001869C41c082b340
احسان عبادی | ما و او
اصل کلیپ اگر کسی در سوال خبرنگار ، تاکید میکنم تاکید میکنم ، در سوال خبرنگار فقط، چیزی از احتمال ترو
تشکر از آقای حمید رسایی که انصاف را رعایت کرد پست https://eitaa.com/rasaee/25449 بله ، همانطور که گفتیم و آقای رسایی هم اشاره کرد، اصلا اصلا در سوال خبرنگار چیزی به اسم " بعد ترور رهبری واکنش شما چیست " وجود خارجی نداشت !!!! تاسف بر آنهایی که به اسم انقلابی گری ، نشر می دهند، آن هم با زبان ! من مانده ام وقتی این افراد حتی علم رجوع به کلیپ اصلی و دیدن نسخه انگلیسی آن را ندارند و به ترجمه های غلط رجوع می کنند، چطور می خواهند تحلیل گر شوند ؟؟؟⁉️⁉️
احسان عبادی | ما و او
✅ حقیقتا برای بنده جای تعجب هست چرا باید یک بحث ساده فقهی را بارها توضیح دهیم. عزیز من، طبق فتوای تمام مراجع و علما : تمام نمازهای مستحبی به صورت رکعتی خوانده می شوند، مگر نماز وتر در نافله شب، که رکعت است، و نماز اعرابی، که به صورت یک دو رکعتی و دو رکعتی خوانده می شود . العروة الوثقی، ج 2، ص 111، اگر نماز مستحب را کسی در وقتش نتوانست بخواند قضای آن را می تواند انجام دهد. نمازهای مستحبی را می توان در حال ایستاده، نشسته، خوابیده، موقع راه رفتن و... بجا آورد که در این صورت برای رکوع و سجده می توان با سر اشاره کرد، البته باید رو به قبله بودن در حد امکان رعایت شود.
⬅️ پخش رمان ⬅️ تا پایان ماه مبارک رمضان ، هر شب ساعت 21 در کانال @ma_va_o 🎬 قسمت ششم ✅ بازخوانی هیجانی و امنیتی وقایع ظهور به شکل رمان ✍️ نویسنده : احسان عبادی 🌺 تقدیم به روح شهید حاج قاسم سلیمانی و همه شهدای مدافع حرم
احسان عبادی | ما و او
⬅️ پخش رمان #دمشق_ساعت_صفر ⬅️ تا پایان ماه مبارک رمضان ، هر شب ساعت 21 در کانال @ma_va_o 🎬 قسمت
💠 رمان (قسمت 6) قسمت ششم: کابوس در مرز سایه‌ها و بیداری کوهستان -تقلای مرگ در لجن‌زار بیابان باد استخوان‌سوز صحرای سوریه، زوزه کشان از میان بوته‌های خشک و صخره‌های تیز عبور می‌کرد. دشت باز، همچون اقیانوسی از تاریکی مطلق بود که هر حرکتی در آن می‌توانست به قیمت جان تمام شود. کیان و الیاس، دویست کیلومتر تا مرز عراق فاصله داشتند و تمام این مسیر، اکنون تحت تسلط کامل پهپادهای شناسایی و گشتی‌های مکانیزه سفیانی بود تا این دو شبح ایرانی را زنده زنده ، تکه تکه کنند و خاکسترشان را به باد هوا بسپارند! ماشین قراضه خراب شد و حالا باید پیاده می رفتند. الیاس با هر قدم، احساس می‌کرد ریه‌هایش در حال پاره شدن است. وزن کوله‌پشتی حاوی درایو اطلاعات پروژه سلاح لوسیفر ، مانند کوهی روی شانه‌هایش سنگینی می‌کرد. ناگهان، کیان دستش را مشت کرد و بالا برد. فرمان توقف. کیان با صدایی که به سختی از صدای باد قابل تشخیص بود، زمزمه کرد: “بگیر بخواب روی زمین. سریع!” ثانیه‌ای بعد، صدای وهم‌آور و ممتد وِز وِزی آسمان را پر کرد. سه پهپاد رادارگریز کلاس پرداتور، با آرایش مثلثی از روی ابرها به سمت پایین شیرجه زدند. نور قرمز رنگ اسکنرهای حرارتی آن‌ها، مانند چشمان شیطان، سطح بیابان را جارو می‌کرد. الیاس به صفحه نمایشگر مچ‌بند خود نگاه کرد. ضربان قلبش روی ۱۶۰ می‌کوبید. او با انگشتان یخ‌زده‌اش کدهایی را در ترمینال لینوکس تایپ کرد تا شعاع دید حرارتی پهپادها را بسنجد. الیاس با صدایی لرزان گفت: “کیان… اونا دارن از سنسورهای مادون قرمز موج بلند استفاده میکنن. قانون استفان-بولتزمن P=eσAT4P=eσAT4 داره براشون کار میکنه. کوچکترین اختلاف دمای بدن ما با محیط، روی مانیتورهاشون مثل یه مشعل روشن دیده میشه. تا سی ثانیه دیگه میرسن بالای سر ما.” کیان به سرعت اطراف را نگاه کرد. در فاصله ده متری آن‌ها، یک گودال کم‌عمق از گل و لای یخ‌زده، باقیمانده از بارش‌های فصلی قرار داشت. “باید بریم تو اون لجن‌زار. گل یخ‌زده دمای سطح بدنمون رو میاره پایین و امضای حرارتیمون رو مخفی میکنه. حرکت کن!” آن‌ها خود را به داخل گودال پرتاب کردند. بوی تعفن و سرمای فلج‌کننده لجن، نفس الیاس را برید. کیان بی‌درنگ شروع به مالیدن گل‌های سیاه و یخ‌زده روی صورت، گردن و دست‌های الیاس کرد و سپس خودش را نیز کاملا با لجن پوشاند. آن‌ها تا زیر بینی در گل فرو رفتند، در حالی که پهپادها درست بالای سرشان خیمه زده بودند. الیاس برای جلوگیری از قفل شدن رادار پهپاد روی تجهیزات الکترونیکی‌اش، یک اسکریپت پارازیت محلی را از طریق ساعت هوشمندش که بیرون از لجن نگه داشته بود به سرعت اجرا کرد نور اسکنر قرمز رنگ پهپاد، مستقیما روی گودال لجن افتاد. الیاس چشمانش را بست و نفسش را در سینه حبس کرد. سرمای لجن در حال نفوذ به مغز استخوانش بود، اما ترس از مرگ، سرما را بی‌اثر کرده بود. پرتو قرمز، چند ثانیه کشدار و عذاب‌آور روی آن‌ها ثابت ماند، اما به لطف پوشش گل و لای و نویز الکترونیکی اسکریپت الیاس، پهپاد فریب خورد و به سمت شمال تغییر مسیر داد. رویارویی با گردان مرگ هنوز نفس راحتی نکشیده بودند که لرزش خفیفی در زمین احساس شد. کیان چشمانش را نیمه‌باز کرد. از میان بوته‌های خاردار، سایه‌هایی در حال نزدیک شدن بودند. این‌ها سربازان عادی نبودند. پنج کماندوی سایبرنتیک از “گردان مرگ” عثمان سفیانی، با قدم‌هایی بلند، بی‌صدا و غیرطبیعی پیش می‌آمدند. آن‌ها ماسک‌های تنفسی عجیبی به صورت داشتند که لوله‌های آن مستقیما به جلیقه‌های تاکتیکی‌شان متصل بود؛ پمپ‌هایی که به طور مداوم ترکیبی از آمفی‌تامین، آدرنالین خالص و مسکن‌های نظامی را به خونشان تزریق می‌کرد. چشمانشان در تاریکی، به دلیل گشاد شدن شدید مردمک‌ها، کاملا سیاه و خالی از روح به نظر می‌رسید. یکی از آن‌ها، با حرکتی رباتیک، سرش را به سمت گودال لجن چرخاند. انگار بوی ترس را حس کرده بود. او اسلحه تهاجمی‌اش را پایین آورد و با قدم‌هایی سنگین به لبه گودال نزدیک شد. الیاس از وحشت توان پلک زدن نداشت. دست راست کیان، آرام و بی‌صدا، از زیر لجن به سمت غلاف چاقوی کربنی‌اش لغزید. او در ذهن خود، معادله نیروی برخورد و زمان واکنش را محاسبه می‌کرد. او فقط یک دهم ثانیه فرصت داشت تا پیش از شلیک کماندو، کار او را تمام کند و همزمان هیچ صدایی تولید نکند که بقیه را متوجه سازد. کماندوی سفیانی درست در یک قدمی الیاس ایستاد و لوله تفنگش را به سمت لجن‌زار نشانه رفت. در همان لحظه، کیان مانند یک هیولای برخواسته از قعر مرداب، از زیر لجن بیرون جهید. با دست چپ، لوله داغ اسلحه را گرفت و به سمت آسمان منحرف کرد، و با دست راست، چاقوی کربنی را با قدرتی هولناک، از زیر فک کماندو مستقیما به داخل ساقه مغز او فرو برد.
احسان عبادی | ما و او
💠 رمان #دمشق_ساعت_صفر (قسمت 6) قسمت ششم: کابوس در مرز سایه‌ها و بیداری کوهستان -تقلای مرگ در لجن‌زار
خون سیاه و غلیظ سرباز، روی صورت لجن‌مال شده کیان پاشید. سرباز جهش‌یافته به دلیل مسدود شدن سیگنال‌های عصبی، حتی فرصت نکرد انگشتش را روی ماشه فشار دهد. کیان جسد سنگین او را پیش از آنکه به زمین بیفتد، با یک چرخش نرم به داخل گودال لجن کشید و زیر آب فرو برد. چهار کماندوی دیگر، بی‌تفاوت به گم شدن ناگهانی هم‌رزمشان، در خطی مستقیم به جستجوی کورکورانه خود در دشت ادامه دادند. سیستم عصبی آن‌ها آنقدر تحت تاثیر مواد بود که درک محیطی‌شان به شدت محدود شده بود. کیان، نفس‌زنان، چاقویش را در گل تمیز کرد و به الیاس که از وحشت در حال لرزیدن بود خیره شد. “پاشو. تا مرز چیزی نمونده. سگ‌های سفیانی کور شدن، اما هنوز بوی خون میدن.” 🏠خروج یمانی: تقاطع رجب هزاران کیلومتر دورتر از سرمای استخوان‌سوز دمشق، در اعماق تونل‌های صخره‌ای و باستانی کوهستان صعده در یمن، فضایی از جنس حماسه و اراده جریان داشت. اینجا از ترس و تاریکی خبری نبود؛ نورافکن‌های بزرگ، راهروهای زیرزمینی را روشن کرده بودند و هزاران رزمنده با لباس‌های خاکی و چهره‌هایی مصمم، در سکوتی مرگبار و منظم ایستاده بودند. در اتاق فرماندهی مرکزی، سید منصور (یمانی)، مردی با نگاهی نافذ و آرامشی طوفانی، در برابر یک نمایشگر هولوگرافیک بزرگ ایستاده بود. افسر ارتباطات، با احترامی نظامی جلو آمد. “سیدی… پیام نهایی از تهران دریافت شد. رمزنگاری کوانتومی با موفقیت شکسته شد. پیام مستقیما از سوی مقام عالی رهبری است.” سید منصور برگه پیام را گرفت. چشمانش روی خطوط پیام حرکت کرد. متن پیام کوتاه، اما به سنگینی تاریخ بود: سلاح تکتونیکی لوسیفر برای تخریب کعبه در ماه رجب کالیبره شده است. سفیانی در شام افسار پاره کرده. صبر استراتژیک پایان یافت. پرچم‌های هدایت را برافراشته کنید. خروج، هم‌اکنون. سید منصور نفس عمیقی کشید. او به سمت بالکن سنگی که مشرف به تالار عظیم زیرزمینی بود حرکت کرد. پایین پای او، دریایی از نیروهای یگان ویژه، منتظر یک کلمه بودند. در گوشه تالار، پرچم‌های سفید رنگی که روی آن‌ها عباراتی با خط کوفی نقش بسته بود، در اهتزاز بودند. سید منصور دستانش را روی لبه سنگی بالکن گذاشت. صدایش از طریق بلندگوها در تمام تونل‌های کوهستان طنین‌انداز شد؛ صدایی که رعشه بر اندام هر شنونده‌ای می‌انداخت. “برادران… ماشین جنگی غرب و عروسک خیمه‌شب‌بازی آن‌ها، سفیانی، گمان می‌کنند با کنترل تکنولوژی و ایجاد زلزله‌های مصنوعی، می‌توانند اراده خداوند را در مکه متوقف کنند. آن‌ها می‌خواهند خانه خدا را ویران کنند تا روایت ظهور را به سرقت ببرند.” سکوت مطلق در تالار حاکم بود. “اما شطرنج‌باز بزرگ در تهران، دست آن‌ها را خوانده است. مختصات سلاح شیطانی آن‌ها در دمشق توسط برادران بی‌نام‌ونشان ما کشف شده و اکنون در راه انتقال است. وظیفه ما دیگر انتظار نیست. دستور خروج صادر شده است. ما از یمن، شریان‌های پشتیبانی سفیانی را در دریای سرخ و حجاز قطع خواهیم کرد تا زمان کافی برای خنثی‌سازی دستگاه لوسیفر در بیداء فراهم شود.” سید منصور خنجر باستانی خود را از غلاف بیرون کشید و آن را رو به آسمان سنگی تونل بالا برد. “موشک‌های ذوالفقار را آماده شلیک کنید! پهپادهای انتحاری را در مدار قرار دهید. از امشب، هیچ نیروی تاریکی در خاورمیانه خواب راحت نخواهد داشت. پرچم‌های هدایت به حرکت درمی‌آیند و هیچ چیز در فرمول‌های ریاضی و الگوریتم‌های غربی نمی‌تواند سیلاب اراده الهی را متوقف کند!” یکپارچه و با صدایی که گویی کوهستان را به لرزه درآورد، فریاد تکبیر هزاران رزمنده یمانی در تونل‌ها پیچید. ماشین جنگی جبهه حق، با نظمی هندسی و ایمانی پولادین، روشن شده بود. در حالی که غرب با الگوریتم‌های مرگبار و سربازان جهش‌یافته‌اش سعی در خلق یک آخرالزمان مصنوعی داشت، ارتش سایه‌ها در تهران و یمن، آماده می‌شدند تا معادلات آن‌ها را در صحرای بیداء و کوچه‌های مکه، برای همیشه به هم بریزند. شمارش معکوس برای بزرگترین تقابل تاریخ آغاز شده بود. او به سمت نقشه رفت و با انگشت به یک پالایشگاه متروکه در پنج کیلومتری غرب مرز البوکمال اشاره کرد. “آنجا انبار اصلی مهمات و سوخت رباتیک سفیانی است. پروتکل ‘ضربه سایه’ را فعال کنید. پهپادهای انتحاری رادارگریز را از پایگاه‌های مخفی تیپ فاطمیون در بیابان‌های شرقی پرواز دهید. هدف، نابودی کامل انبار است. ما برای فرزندانمان در تاریکی، یک خورشید مصنوعی روشن می‌کنیم تا چشمان شیطان کور شود.” 🏠فرار در میان جهنم کیان و الیاس در ساختمان مخروبه، در سکوت مرگبار منتظر بودند. ناگهان، صدای شکافته شدن هوا از آسمان به گوش رسید. پیش از آنکه آژیرهای هشدار پایگاه سفیانی به صدا درآیند، سه انفجار مهیب، زمین را با قدرتی معادل زلزله‌ای شش ریشتری لرزاند.
احسان عبادی | ما و او
خون سیاه و غلیظ سرباز، روی صورت لجن‌مال شده کیان پاشید. سرباز جهش‌یافته به دلیل مسدود شدن سیگنال‌های
پالایشگاه در فاصله پنج کیلومتری، مانند یک کوه آتشفشان منفجر شد. ستونی از آتش و دود سیاه به ارتفاع صدها متر به آسمان زبانه کشید. موج انفجار با سرعت صوت به گذرگاه مرزی رسید و شیشه‌های باقیمانده ساختمان را پودر کرد. شدت انفجار به حدی بود که معادله فشار موج شوک، تمام سنسورهای لرزه‌نگار مرز را در یک لحظه به حالت اشباع و over load درآورد. سیستم هوش مصنوعی پایگاه، به دلیل حجم عظیم داده‌های متناقض و لرزش‌های شدید، دچار فروپاشی لحظه‌ای شد و تمام نورافکن‌ها خاموش شدند. کیان فریاد زد: “همین الان! بدو!” آن‌ها مانند دو سایه از ساختمان بیرون پریدند و به سمت دیوار مرزی دویدند. سیستم‌های خودکار از کار افتاده بودند. اما “سگ جهنم”، فرمانده سایبرنتیک، نیازی به سیستم مرکزی نداشت. سنسورهای مستقل او، متوجه حرکت سریع دو پیکر در تاریکی شدند. موجود نیمه‌ماشینی با غرشی حیوانی برگشت. مسلسل سنگین متصل به بازوی راستش را بالا آورد و شروع به شلیک کور به سمت آن‌ها کرد. گلوله‌های رسام با صدای وحشتناکی از کنار گوش الیاس زوزه کشیدند و آسفالت را تکه‌تکه کردند. کیان در حال دویدن، یک نارنجک ترمیت-الکترومغناطیسی از جلیقه‌اش بیرون کشید. او زاویه و تکانه پرتاب p=mvp=mv را در کسری از ثانیه در ذهنش محاسبه کرد. ضامن را کشید و آن را مستقیم به سمت سینه فلزی فرمانده سفیانی پرتاب کرد. نارنجک دقیقا روی رله تنفسی سگ جهنم برخورد کرد. نور سفید و خیره‌کننده ترمیت با حرارت سه هزار درجه روشن شد و همزمان یک پالس الکترومغناطیسی قدرتمند آزاد کرد. مدارهای سایبرنتیک فرمانده ذوب شدند. موجود با فریادی که نیمی انسانی و نیمی مکانیکی بود، روی زانو افتاد و در میان شعله‌های سفید سوخت. کیان و الیاس از شکافی در دیوار بتنی که توسط نیروهای مقاومت عراقی از پیش باز شده بود عبور کردند. آن‌ها به داخل خاک عراق غلتیدند. در فاصله صد متری، دو خودروی آفرود استتار شده با چراغ‌های خاموش منتظر آن‌ها بودند. نیروهای حشدالشعبی با سرعت به سمت آن‌ها دویدند و آن‌ها را به داخل خودروها کشیدند. الیاس در حالی که کف خودرو افتاده بود و از شدت خستگی خون سرفه می‌کرد، به درایو سیاه رنگی که در دست داشت خیره شد. آن‌ها از مرز مرگ گذشته بودند، اما می‌دانستند این تازه آغاز کابوس است. حالا باید این اطلاعات را پیش از آنکه زمین در بیداء دهان باز کند، به مکه می‌رساندند؛ جایی که ماشین جنگی غرب، منتظر بلعیدن تاریخ بود. (ادامه دارد...) ❌ نشر این رمان بدون لینک جایز نیست ❌ @ma_va_o کانال نویسنده رمان ، احسان عبادی
✅ چند نکته 1. نویسنده رمان خودم هستم، بعد تجربه موفق رمان محمد مهدی که انشالله در حال ویرایش نهایی و چاپ هست که درباره تربیت مهدوی فرزند بود، حالا به رمانی روی آوردم که وقایع ظهور را با حالتی نظامی و امنیتی و رازآلود بر پایه روایات معتبر بنویسم ، چون واقعا خلاء مهمی در این قضیه هست ، این رمان تا زمان ظهور را پوشش می دهد 2. قسمت های مربوط به فرمول های کامپیوتری و معادلات فیزیکی ، کاملا هست و از عزیزان متخصص کمک گرفتم 3. طبیعی هست ما هنوز وقایع علائم حتمی ظهور را ندیدم، پس جزئیات و حوادث و... کاملا ساخته ذهن بنده هست 😊 ، همانطور که در همه رمان ها و سریال ها همین هست. اصل داستان فقط قسمتی از ماجراست ، بقیه فضاسازی های ذهنی هست. انشالله این رمان 25 قسمت خواهد بود و تمام 5 نشانه حتمی ظهور را شامل خواهد شد و با حالتی داستانی ، سیر وقایع ظهور را خدمت شما خواهیم گفت. چون یکی دو رمان قبلا در این زمینه ها بود، اما چون نویسنده محترم آن ، تخصص مهدویت نداشت ، از روایاتی غیرمعتبر هم استفاده کرده بود. به همین خاطر انگیزه ای شد رمانی بر پایه روایات معتبر در این زمینه بنویسم. انشالله مفید باشد و بعد 25 قسمت، چاپ هم خواهد شد و اگر علاقه مند بودید ، درباره حوادث بعد ظهور هم انشالله رمان خواهیم نوشت. مخصوصا زیبایی های بعد ظهور احسان عبادی
احسان عبادی | ما و او
#رمضانیه ۹ خدایم عزیز جان! ثانیه‌ها می‌دوند و من هنوز لنگ توبه‌ام. روز نهم است؛ نکند سفره جمع شود و
۱۰ خدایا! یک دهه گذشت... یک‌سوم فرصت عاشقی پر کشید. روز دهم است و من هنوز درگیر . به حق خدیجه کبری(س)، امروز امضای آزادی‌ام از زندان نفس را بزن. من خسته‌ام از بودن، خدایی ام کن... ✍احسان عبادی @ma_va_o
❌ لعنت ابدی خدا بر دشمنان ❌♦️کانال ۱۲ رژیم صهیونیستی به نقل از یک مقام امنیتی مدعی شد این حمله‌، حمله‌ی مشترک آمریکایی-اسرائیلی است
❌ امروز پایان ضرب الاجل ترامپ ملعون بود ، در خبرهاشون اومده برای تکمیل نقاطی که در جنگ ۱۲ روزه نزدن، با کمک آمریکا شروع کردن دوباره