eitaa logo
احسان عبادی | ما و او
49هزار دنبال‌کننده
9.3هزار عکس
3.3هزار ویدیو
590 فایل
کانال دوم👈 @marefatemahdavi ✍️ احسان عبادی/طلبه درس خارج/ارشد ادیان و عرفان/دانشجوی دکتری قرآن و حدیث/از اساتیدمهدویت 🖥ادمین تبلیغات @Admintabligh_ma_va_o 📌ادمین سوالات @yasahebzaman113 انتشارمطالب باهرنامی مشکلی ندارد✅
مشاهده در ایتا
دانلود
ترم اول ایران باستان.pdf
حجم: 7.3M
ترم اول دوره شش ترمی تاریخ متن کامل بررسی ایران باستان
ترم_دوم_تاریخ_تاریخ_تحلیلی_اسلام.pdf
حجم: 6.1M
ترم دوم دوره شش ترمی تاریخ متن کامل بررسی دوره پیامبر (ص)
ترم سوم-تاریخ تحلیلی زمان ائمه.pdf
حجم: 8.1M
ترم سوم دوره شش ترمی تاریخ متن کامل بررسی دوران اهل بیت (ع)
❇️ یادش بخیر ، سال 97 بود که این دوره ها را شروع کردیم ، یادم هست آن زمان برای هرچه بهتر برگزار شدن این دوره ها و اینکه نیروهای انقلابی زحمت خرید کتابهای متعدد و خواندن آنها را نداشته باشند ، تقریبا مهمترین کتابهای موجود در بازار را خریدم، به قیمت آن زمان یادم هست حدود 25 میلیون تومان کتاب شد ، زمانی که قیمت یک گرم طلا حدود 250 الی 300 هزار تومان بود. الان فکر کنم این کتابها بالای 200 میلیون شود ، بماند که بعضی ها هم مثل تاریخ 20 ساله ایران اصلا چاپ نمی شود. این دوره ها هدیه خدمت شما عزیزان ، یک دوره خوب از تاریخ باستان ، تاریخ اسلام و تاریخ معاصر ایران هست. تاریخ بعد انقلاب را هم که در کانال @tenghelab دنبال می کنیم و الان اواسط دوره خاتمی هستیم. خدا همه شما را عزیزان را حفظ کند و عمار انقلاب کند. تاریخ را خوب یاد بگیریم، تاریخ خوانی از دغدغه های مهم آقای شهید ما بود. بدون تاریخ دانی ، نمی شود تحلیلگر سیاسی شد. نشر همه فایل ها آزاد و حلال است. یاعلی
💪 تولید روایت قدرت این سناریو را به ترتیب بخوانید : 1. ترامپ تهدید می‌کرد 2. گفت اتش‌بس تمدید نمیشه‌ 3. گفت ایران اگر پای مذاکره نیاید ایران را با قدرت بیشتر می زنیم اما هیچکدوم اتفاق نیفتاد ایران حتی پای مذاکره هم نرفت. 💪 این یعنی قدرت ایران ، دشمن را دوباره به عقب نشینی وا داشت. حال باید منتظر عکس العمل ایران بود. گدر زمان به نفع ایران هست . @ma_va_o
احسان عبادی | ما و او
💪 تولید روایت قدرت این سناریو را به ترتیب بخوانید : 1. ترامپ تهدید می‌کرد 2. گفت اتش‌بس تمدید نمیش
⁉️ آیا احتمال غافلگیری از سوی دشمن هست ⁉️ ✅ بله ⁉️ آیا احتمال دارد اسرائیل بدون توجه به آمریکا، حمله انجام دهد ⁉️ ✅ بله 👌 هر دو مورد را نیروهای مسلح ما بهتر از من و شما بلد و مسلط هستند و تدابیر لازم را هم مهیا کرده اند. هر احتمالی رخ دهد ، ایران آماده جواب محکم هست .
احسان عبادی | ما و او
⁉️می دانید چرا اینقدر رهبری شهید تاکید داشت به مطهری خوانی و خواندن کتب عمیق ⁉️ ⁉️ می دانید چرا رهب
❌ شبهه مطلب کذب و دروغی که آقای خوش چشم درباره فتنه مسئولین گفته بود را قبلا جواب دادیم . دفتر رهبری هم صدبار تاکید کرد اینطور نقل قول ها هیچ سند و مدرکی ندارد. آن وقت یک عده حرف صریح رهبری در حمایت از مسئولان را رها می کنند و به حرف نقل قولی که هیچ سند و مدرکی هم ندارد استناد می کنند!!!!!!!!!
❌ از نکات تعجب برانگیز برخی افراد این است که حرف بی سند و مدرک و دروغ آقای خوش چشم که گفته بود رهبری فرمود فتنه بعدی فتنه مسئولان هست را می بینند، اما جمله مهم رهبری شهید که فرمودند هرکس مردم را نسبت به مسئولان بدبین کند در زمین دشمن بازی می کند را نمی بینند !!!!!!!!!!!!!! ❌
⬅️ شروع یک رمان جذاب عاشقانه و البته کوتاه و 7 قسمتی وقتی حسین ، پاسدار هوافضای سپاه ، به خواستگاری مطهره سادات می رود.... از چهارشنبه 2 اردیبهشت ، هر روز ساعت 13 در کانال @ma_va_o رمان پرواز از لانچر
🌺 رمان عاشقانه 🌺
احسان عبادی | ما و او
🌺 رمان عاشقانه #پرواز_از_لانچر 🌺
🔰 رمان عاشقانه 1 💠قسمت اول 🌺 عطر نان، بوی شمعدانی، و یک نگاه نجیب 🔰 باد گرم و خشکی در محوطه پایگاه می‌پیچید و خاک نرم را به صورت سربازان و افسران می‌پاشید. اینجا، در دل کویر و کیلومترها دورتر از هیاهوی شهرها، یکی از سایت‌های مهم موشکی کشور قرار داشت؛ جایی که سکوتش تنها با صدای ماشین‌آلات سنگین، دستورات نظامی و گاه زوزه باد شکسته می‌شد. حسین، با لباس فرم خاکی‌رنگش، روی برجک دیده‌بانی ایستاده بود و به افق بی‌انتهای کویر چشم دوخته بود. تسبیح تربت کوچکی در میان انگشتان پینه‌بسته‌اش می‌چرخید و زیر لب ذکر می‌گفت. او جوانی بیست و هفت ساله بود؛ با قدی بلند، شانه‌هایی ستبر، محاسنی مرتب و چهره‌ای که آرامش و صلابت از آن می‌بارید. حسین تمام جوانی‌اش را وقف خدمت و پاسداری از آسمان کشورش کرده بود. کار در سایت موشکی سخت، طاقت‌فرسا و پر از استرس‌های پنهان بود، اما برای او که با عشق به میدان آمده بود، این سختی‌ها معنایی نداشت. صدای بی‌سیم رشته افکارش را پاره کرد: «سروان عبودیت، به دفتر فرماندهی.» حسین از پله‌های فلزی پایین آمد، پوتین‌هایش را از خاک تکاند و وارد راهروی خنک ساختمان فرماندهی شد. فرمانده با دیدن او لبخندی زد و برگه‌ای را روی میز گذاشت: «خسته نباشی حسین جان. این چند هفته سنگ‌تمام گذاشتی. این هم برگه مرخصی ۴۸ ساعته‌ات. وسایلت را جمع کن و با ماشین تدارکات که تا یک ساعت دیگر به شهر می‌رود، برو. خانواده‌ات دلتنگت هستند.» حسین که انتظار این مرخصی تشویقی را نداشت، چشمانش برقی زد. دستش را روی سینه گذاشت و با احترام تشکر کرد. چهل و هشت ساعت زمان زیادی نبود، اما برای او که ماه‌ها رنگ خانه را ندیده بود، حکم یک دنیا را داشت. ساک کوچک زیتونی‌رنگش را برداشت، چند دست لباس تمیز، یک جلد قرآن جیبی و هدیه کوچکی که برای خواهرش زهرا خریده بود را داخل آن گذاشت و راهی شد. مسیر بازگشت به شهر، با تمام طولانی بودنش، برای حسین شیرین بود. وقتی به محله قدیمی‌شان رسید، آفتاب کم‌کم در حال غروب کردن بود. کوچه‌های تنگ و باریک، دیوارهای آجری، و صدای اذان مغرب که از گلدسته‌های مسجد محله به گوش می‌رسید، روحش را تازه کرد. حسین ابتدا به مسجد رفت، نمازش را به جماعت خواند و سپس به سمت خانه راه افتاد. در راه، از نانوایی سر کوچه دو عدد نان سنگک کنجدی داغ گرفت. بوی نان تازه در مشامش می‌پیچید و او را به یاد مهربانی‌های مادرش می‌انداخت. به در چوبی و قدیمی خانه رسید. کلید نینداخت؛ دوست داشت در بزند تا صدای مادرش را بشنود. چند ثانیه بعد، صدای گرم و آشنای مادر از پشت در آمد: «کیه؟» حسین با صدایی که از شوق می‌لرزید گفت: «باز کن مادر، مسافر خسته داری.» در با شتاب باز شد. چشمان مادر پر از اشک شوق شد. حسین نان‌ها را در یک دست گرفت و با دست دیگر، مادر را به آغوش کشید و پیشانی و دست‌های چروکیده‌اش را غرق بوسه کرد. پدر که صدای آن‌ها را شنیده بود، با عصای چوبی‌اش از پله‌های ایوان پایین آمد. خانه غرق در شادی شد. زهرا، خواهر کوچک‌تر حسین که دانشجوی سال آخر بود، با ذوق به گردن برادر آویخت. آن شب، شام در حیاط باصفای خانه، کنار حوض فیروزه‌ای و گلدان‌های شمعدانی صرف شد. حسین از کارش چیزی نمی‌گفت، چرا که همه‌چیز محرمانه بود، اما از حال و هوای کویر و دلتنگی‌هایش برای خانواده تعریف می‌کرد. فضای خانه پر از صفا، معنویت و احترام بود. در این خانواده، حیا و ایمان حرف اول را می‌زد و حسین تربیت‌یافته همین مکتب بود. 🔰 فردای آن روز، یعنی اولین روز مرخصی حسین، قرار بود بعد از ظهر یک مراسم کوچک ختم انعام زنانه در خانه آن‌ها برگزار شود. مادر حسین از چند روز پیش تدارک دیده بود. حسین صبح زود بیدار شد، در کارهای خانه و خرید میوه و شیرینی به مادر کمک کرد و نزدیک ظهر، برای اینکه مزاحم مراسم زنانه نباشد، به دیدار چند تن از دوستان قدیمی‌اش در پایگاه بسیج محله رفت. قرار بود مراسم تا ساعت پنج عصر تمام شود. حسین حوالی ساعت شش عصر به سمت خانه برگشت. هوا بهاری و مطبوع بود. وقتی به در خانه رسید، دستش را روی زنگ گذاشت اما منصرف شد. کلیدش را درآورد و به آرامی در را باز کرد. طبق عادت همیشگی‌اش، قبل از ورود به حیاط، سرش را پایین انداخت و با صدای بلند و کشیده‌ای گفت: «یا الله... یا الله...» حیاط ساکت بود و به نظر می‌رسید مهمان‌ها رفته‌اند. حسین با قدم‌های آرام وارد حیاط شد و در را پشت سرش بست. سرش همچنان پایین بود که ناگهان متوجه حضور کسی روی پله‌های ایوان شد. دوشیزه‌ای چادری، با قامتی متین و پوشیده، در حال مرتب کردن بند کفش‌هایش بود. ظاهراً او آخرین نفری بود که از مراسم باقی مانده بود و داشت با زهرا در داخل راهرو خداحافظی می‌کرد.
احسان عبادی | ما و او
🔰 رمان عاشقانه #پرواز_از_لانچر 1 💠قسمت اول 🌺 عطر نان، بوی شمعدانی، و یک نگاه نجیب 🔰 باد گرم و خشک
دختر با شنیدن صدای «یا الله»، به سرعت ایستاد و چادر مشکی‌اش را با دقت و حجب و حیای تمام روی صورتش کشید، به طوری که تنها گردی صورتش مشخص بود. حسین که اصلاً انتظار حضور نامحرم را نداشت، در جایش میخکوب شد. به سرعت نگاهش را به زمین دوخت و قدمی به عقب برداشت. دختر با صدایی آرام، لرزان و بسیار محجوب گفت: «سلام علیکم... ببخشید، من داشتم می‌رفتم.» حسین در حالی که به موزاییک‌های کف حیاط خیره شده بود، با لحنی پر از احترام و متانت جواب داد: «سلام علیکم. بفرمایید، خواهش می‌کنم. من عذرخواهی می‌کنم، فکر کردم مهمان‌ها رفته‌اند.» در همان یک لحظه کوتاه، قبل از آنکه حسین نگاهش را بدزدد، چشمش به چهره دختر افتاده بود. چهره‌ای معصوم، بدون هیچ‌گونه آرایش، با چشمانی که آرامش عجیبی در آن‌ها موج می‌زد و حجب و حیایی که مانند هاله‌ای از نور او را در بر گرفته بود. همان یک نگاه گذرا و کاملاً پاک، کافی بود تا لرزشی عجیب در دل این افسر جوان و سخت‌کوش بیفتد. احساسی که تاکنون در تمام بیست و هفت سال زندگی‌اش تجربه نکرده بود. ⬅️ دختر با قدم‌هایی تند اما باوقار از کنار دیوار حیاط گذشت و از در خارج شد. عطر ملایمی از گلاب که احتمالاً مربوط به مراسم دعا بود، در فضای حیاط به جا مانده بود. حسین دستش را روی سینه‌اش گذاشت؛ قلبش با سرعتی غیرعادی می‌تپید. استغفار کرد: «استغفرالله ربی و اتوب الیه.» نمی‌خواست ذهن و قلبش به گناه آلوده شود. او همیشه مراقب چشمانش بود، اما این بار، چیزی فراتر از یک نگاه ساده اتفاق افتاده بود. این حس، حس شهوت یا هوس نبود؛ یک کشش عمیق روحی بود، انگار گمشده‌ای را پیدا کرده باشد. زهرا از راهرو بیرون آمد و با دیدن حسین گفت: «داداش جان، آمدی؟ خسته نباشی. ببخشید معطل شدی، مطهره سادات داشت می‌رفت که تو رسیدی.» حسین آب دهانش را قورت داد. نامش «مطهره سادات» بود. نامی که چقدر به آن چهره معصوم و آن وقار می‌آمد. حسین با صدایی که سعی می‌کرد عادی باشد گفت: «خدا قوت زهرا جان. نه، تازه رسیدم. ایشان دوستت بودند؟» زهرا در حالی که سینی استکان‌های چای را از روی ایوان برمی‌داشت، گفت: «بله، مطهره سادات، دختر آقای حامدی، معلم قرآنم در مسجد. خیلی دختر گلی است. هم دانشگاهی هستیم، هم در کارهای فرهنگی مسجد با هم همکاریم.» حسین سری تکان داد و به سرعت به اتاقش رفت. روی تخت نشست و دستانش را روی صورتش کشید. تصویر آن حیای بی‌نظیر، آن چادری که با دقت روی سر حفظ شده بود، و آن صدای آرام در ذهنش تکرار می‌شد. او مردی نبود که احساساتش را پنهان کند یا بخواهد از راه‌های نادرست وارد شود. 👌 دین و ایمانش به او یاد داده بود که اگر دلی لرزید،👈 باید از راه حلال و شرعی قدم پیش بگذارد. بعد از نماز مغرب و عشاء، حسین به آشپزخانه رفت. مادرش در حال شستن ظرف‌های باقیمانده از مراسم بود. حسین آستین‌هایش را بالا زد و کنار سینک ایستاد تا ظرف‌ها را آب بکشد. مادر با لبخند گفت: «خیر ببینی پسرم. برو استراحت کن، تو مرخصی هستی، این‌ها کار من است.» حسین در حالی که یک بشقاب را خشک می‌کرد، با لحنی که کمی خجالت در آن موج می‌زد، گفت: «مادر... می‌خواستم درباره موضوعی با شما صحبت کنم.» مادر که از لحن پسرش تعجب کرده بود، شیر آب را بست و با دقت به او نگاه کرد: «جانم پسرم؟ چیزی شده؟ در پادگان اتفاقی افتاده؟» حسین سرش را پایین انداخت. گونه‌هایش کمی رنگ گرفته بود: «نه مادر جان، همه‌چیز خوب است. راستش... من امروز وقتی آمدم داخل حیاط، یکی از دوستان زهرا را دیدم که داشتند می‌رفتند. ظاهراً اسمشان مطهره سادات است... دختر آقای حامدی.» حسین مکث کرد. کلمات به سختی از گلویش خارج می‌شدند: «مادر... من فکر می‌کنم وقتش رسیده که سر و سامان بگیرم. اگر شما و آقاجان صلاح می‌دانید... و اگر این خانواده را می‌شناسید... برای امر خیر پیش‌قدم شوید.» چشمان مادر از تعجب و خوشحالی گرد شد. او سال‌ها بود که آرزو داشت حسین را در لباس دامادی ببیند، اما حسین همیشه بهانه‌ی مشغله‌ی کاری و شرایط سخت نظامی‌اش را می‌آورد. مادر دستان خیسش را با پیش‌بند خشک کرد، جلو آمد و صورت حسین را بوسید. اشک شوق در چشمانش حلقه زد: «الهی دورت بگردم مادر! چه خبری بهتر از این؟ آقای حامدی را که همه در این محله می‌شناسند. مرد خداست. خانواده‌شان مؤمن، با اصالت و نجیب‌اند. مطهره سادات هم که اصلاً زبانزد است در حیا و متانت. زهرا همیشه از خوبی‌های این دختر می‌گوید.» حسین نفس راحتی کشید. احساس می‌کرد بار سنگینی از روی دوشش برداشته شده است. مادر با هیجان ادامه داد: «همین فردا صبح... نه، فردا صبح زود است. همین امشب به آقاجانت می‌گویم. فردا تماس می‌گیرم با مادرش صحبت می‌کنم. تو فقط دو روز مرخصی داری، باید زودتر دست به کار شویم. حداقل یک جلسه خواستگاری و آشنایی اولیه را برگزار کنیم.»