احسان عبادی | ما و او
🌺 رمان عاشقانه #پرواز_از_لانچر 🌺
🔰 رمان عاشقانه #پرواز_از_لانچر 2
💠قسمت دوم
🌺 گل مریم، چای معطر، و پیمانی در حضور خدا
آفتاب دومین روز مرخصی با انوار طلاییاش از پنجرهی چوبی اتاق به داخل میتابید. حسین عبودیت، پس از اقامه نماز صبح، دیگر نخوابیده بود. او روی سجادهاش نشسته و به مفاهیم عمیق دعای عهد فکر میکرد. نام «مطهره سادات حامدی» از شب گذشته پیوسته در پسزمینه ذهنش تکرار میشد. برای او که سالها با منطق، ریاضیات پرتابه، و محاسبات دقیق نظامی سر و کار داشت، این تلاطم درونی پدیدهای ناشناخته و عجیب بود.
حاج آقا عبودیت، پدر حسین، پس از بازگشت از مسجد محله، سماور را روشن کرده بود. وقتی حسین وارد آشپزخانه شد، پدر با مهربانی دستی بر شانه ستبر پسرش کشید و گفت: «مادرت دیشب موضوع را به من گفت. حسین جان، خانواده آقای حامدی از خوبان این شهرند. من سالهاست در مسجد پشت سر آقای حامدی نماز خواندهام و به پاکی و نجابت این خانواده قسم میخورم. اگر قسمتت این باشد، بدان که خدا تو را بسیار دوست داشته است.»
حسین با حجب و احترام سرش را پایین انداخت و گفت: «الحمدلله آقاجان. دعای خیر شما و مادر همیشه پشتوانه من بوده است. هرچه خدا بخواهد و شما صلاح بدانید.»
ساعت حدود ده صبح بود که مادر حسین، با دلی پر از امید، به سمت تلفن رفت. شماره منزل آقای حامدی را گرفت. صدای مادر در حین احوالپرسیهای معمول زنانه، گرم و پر از احترام بود. پس از مقدمهچینیهای مرسوم، مقصود اصلی را بیان کرد: «راستش خانم حامدی عزیز، تماس گرفتم تا اگر اجازه بفرمایید، امشب به همراه حاج آقا و پسرم حسین، برای امر خیری خدمت برسیم و چند دقیقهای مصدع اوقاتتان شویم.»
پشت خط، مادر مطهره سادات با متانت پاسخ داد که باید موضوع را با حاج آقا و خود دخترش در میان بگذارد. قرار شد تا ساعتی بعد خبر نهایی را بدهند. آن یک ساعت برای حسین طولانیتر از روزهای سخت عملیات در کویر گذشت. سرانجام زنگ تلفن به صدا درآمد و خانواده حامدی با کمال میل برای بعد از نماز مغرب و عشاء، اجازه حضور دادند.
حسین در ذهنش زمان را محاسبه کرد. او در کل 48 ساعت مرخصی داشت. از غروب روز گذشته تا اکنون، بخش مهمی از آن سپری شده بود و برای او که میدانست زمان به سرعت میگذرد،در این 24 ساعت باقیمانده، او باید مهمترین تصمیم زندگیاش را میگرفت. همچنین زهرا خواهرش اشاره کرده بود که مطهره سادات متولد سال 1383 است. حسین متولد 1378 بود، این اختلاف سنی از نظر حسین برای درک متقابل و ساختن یک زندگی مشترک، بسیار ایدهآل و مناسب بود.
عصر آن روز، حسین به همراه پدرش برای خرید گل و شیرینی از خانه خارج شد. او به جای دستهگلهای بزرگ و پر زرقوبرق که تناسبی با سادگی و خلوص هر دو خانواده نداشت، یک دستهگل متوسط اما بینهایت زیبا از گلهای مریم و نرگس انتخاب کرد. عطر گل مریم، او را به یاد پاکی و نجابتی میانداخت که روز گذشته در آن نگاه گذرا دیده بود. یک جعبه شیرینی سنتی نیز خریدند و پس از صرف شام، راهی منزل آقای حامدی شدند.
خانه آقای حامدی در کوچهای بنبست و آرام قرار داشت. نمای خانه آجری بود و پیچک سرسبزی از روی دیوار حیاط به بیرون سرک کشیده بود. با به صدا درآوردن زنگ، در با صدای تیکی باز شد. آقای حامدی، مردی میانسال با چهرهای نورانی و محاسنی جوگندمی، در آستانه در ایستاده بود و با خوشرویی از آنها استقبال کرد: «بفرمایید، صفا آوردید حاج آقا عبودیت. قدم بر چشم ما گذاشتید.»
فضای داخل خانه، درست مانند اهالیاش، ساده، صمیمی و سرشار از آرامش بود. در گوشه پذیرایی، یک کتابخانه چوبی بزرگ پر از کتابهای مذهبی، تفاسیر قرآن و کتب ادبی قرار داشت. پشتیهای سنتی و فرشهای دستباف لاکیرنگ، گرمای خاصی به محیط بخشیده بود. خانم حامدی با چادری سفید و گلدار به استقبال آمد و با مادر و خواهر حسین گرم گرفت.
پس از گذشت دقایقی از تعارفات اولیه و صحبتهای پدران درباره اوضاع روز و خاطرات گذشته، سکوت معناداری بر اتاق حاکم شد. حاج آقا عبودیت سرفهای کرد و با نام خدا بحث را آغاز نمود: «بسم الله الرحمن الرحیم. جناب حامدی عزیز، غرض از مزاحمت، رسیدن به خدمت شما برای امر خیری است که سنت پیامبر مکرم اسلام (ص) است. جوان ما، حسین آقا را که میشناسید. در خانوادهای مذهبی بزرگ شده و شکر خدا نان حلال خورده است. اکنون هم که در خدمت نظام و کشور است. ما آمدیم تا از دختر خانم گل شما، مطهره سادات، برای پسرمان خواستگاری کنیم.»
احسان عبادی | ما و او
🔰 رمان عاشقانه #پرواز_از_لانچر 2 💠قسمت دوم 🌺 گل مریم، چای معطر، و پیمانی در حضور خدا آفتاب دومین
آقای حامدی لبخندی زد، نگاهی پر از مهر به حسین انداخت و گفت: «حسین آقا که مایه افتخار محله ماست. جوانی مؤمن، سر به زیر و کاری. ما هم جز خیر و خوبی از خانواده شما ندیدهایم. اما خب، در این مسائل، تصمیمگیرنده اصلی جوانها هستند. اگر موافق باشید، بگوییم بچهها چند دقیقهای در اتاق با هم صحبت کنند تا ببینند اصلاً افکار و عقایدشان با هم همخوانی دارد یا خیر.»
در همین حین، درِ اتاق پذیرایی به آرامی باز شد و مطهره سادات با سینی چای وارد شد. چادر سفید نخی با گلهای ریز آبی به سر داشت که آن را با دقت و حیا زیر چانهاش محکم گرفته بود. نگاهش کاملاً به زمین دوخته شده بود و دستانش که سینی نقرهای را گرفته بودند، لرزش بسیار خفیفی داشتند. عطر ملایم گلاب به همراه بوی هل و دارچین چای تازه دمکشیده، در اتاق پیچید.
وقتی مطهره سادات سینی را مقابل حسین گرفت، حسین با گفتن «بسم الله» و تشکر زیر لب، استکان چای را برداشت. برای کسری از ثانیه، چشمانشان به طور اتفاقی تلاقی کرد؛ نگاهی که در آن هیچ نشانی از جسارت نبود، بلکه پر از شرم، حیا و یک احترام عمیق بود. قلب حسین دوباره همان تپشهای نامنظم روز گذشته را آغاز کرد.
با اجازه بزرگترها، حسین و مطهره سادات برای صحبت به اتاق کوچک و مرتبی که متعلق به مطهره بود، راهنمایی شدند. دو صندلی با فاصله مناسب از هم در اتاق قرار داده شده بود.
هر دو نشستند. سکوت سنگینی فضای اتاق را پر کرده بود. هیچکدام نمیدانستند از کجا باید شروع کنند. سرانجام حسین با صدای مردانه اما ملایمش، سکوت را شکست:
«بسم الله الرحمن الرحیم. خب... من حسین عبودیت هستم. فکر میکنم خانوادهها آشنایی نسبی با هم دارند، اما برای شروع باید بگویم که من آدمی هستم که اصول و اعتقاداتم برایم در درجه اول اهمیت قرار دارد. خط قرمز من، احکام خدا و اهل بیت است.»
مطهره سادات سرش را کمی بالا آورد. صدایش آرام اما محکم و با اعتماد به نفس بود: «بله، خواهرتان زهرا جان، همیشه از تقید شما به مسائل دینی صحبت میکردند. برای من هم ایمان و اخلاق همسرم، شرط اول و آخر است. مادیات برای من ارزش چندانی ندارد. من به دنبال یک همسفر هستم برای خدا ، نه یک شریک برای دنیا....
حسین از این پختگی و درک والای دختر 22 ساله به وجد آمد. احساس کرد روحش با کلمات او گره میخورد. اما میدانست که باید سختترین بخش ماجرا را همین ابتدا بگوید. او گلویش را صاف کرد، نگاهش را به گلهای قالی دوخت و گفت:
«مطهره سادات خانم... باید مسئله مهمی را با شما در میان بگذارم. شغل من یک کار اداری ساده نیست. من در نیروی هوافضای سپاه، در یک سایت موشکی کار میکنم. محل کارم کیلومترها دورتر از اینجاست، در دل کویر. ماهیت کار من ایجاب میکند که گاهی روزها یا حتی هفتهها از خانه دور باشم. تلفن و ارتباطات محدود است و مخصوصا بعد جنگ 12 روزه محدودیت به شدت بیشتر هم شده.»
حسین نفس عمیقی کشید تا جملات بعدی را ادا کند؛ جملاتی که شاید هر دختری را از ازدواج منصرف میکرد: «فراتر از سختی دوری... شغل من خطرات خودش را دارد. کار با تجهیزات سنگین و حساس نظامی، شوخیبردار نیست. من سرباز این وطن و این نظامم. احتمال مجروحیت... و حتی شهادت وجود دارد. من نمیخواهم به شما وعدههای پوشالی بدهم. زندگی با یک نظامی که جانش را کف دستش گذاشته، صبوری کوه میخواهد. آیا شما آمادگی پذیرش چنین شرایطی را دارید؟»
اتاق غرق در سکوت شد. فقط صدای تیکتاک ساعت دیواری به گوش میرسید. حسین منتظر بود تا مطهره سادات ابراز نگرانی کند، اما وقتی دختر به آرامی شروع به صحبت کرد، حسین مبهوت ماند.
مطهره سادات، در حالی که گوشه چادرش را در دست میفشرد، با لحنی که بوی یقین میداد گفت: «آقای عبودیت... عمر دست خداست. کسی که در بستر نرم خوابیده هم ممکن است فردا صبح بیدار نشود، اما کسی که در دل آتش میرود، اگر خدا بخواهد، سالم بیرون میآید. شما برای دفاع از ناموس و خاک و دین این کشور میروید. این برای من نه تنها باعث ترس نیست، بلکه باعث افتخار است.»
او لحظهای مکث کرد و با صدایی که حالا کمی بغضآلود اما استوار بود ادامه داد: «من در مکتب حضرت زینب (س) بزرگ شدهام. اگر قسمت ما این باشد که با هم زیر یک سقف برویم، من با جان و دل شرایط شما را میپذیرم. دوری سخت است، نگرانی دارد، اما وقتی هدف بزرگ باشد، سختیها شیرین میشود. من شما را به خدا میسپارم و مطمئنم او بهترین حافظ است.»
حسین احساس کرد که در برابر این عظمت روح خلع سلاح شده است. او به دنبال همسری میگشت که با شرایطش کنار بیاید، اما اکنون فرشتهای را یافته بود که به مسیر او ایمان داشت و حاضر بود شانهبهشانه او این بار را به دوش بکشد. در دلش خدا را هزاران بار شکر کرد.
احسان عبادی | ما و او
آقای حامدی لبخندی زد، نگاهی پر از مهر به حسین انداخت و گفت: «حسین آقا که مایه افتخار محله ماست. جوان
این گفتگو حدود 40 دقیقه طول کشید. درباره مسائل مختلفی چون محل زندگی، انتظاراتشان از یکدیگر و دیدگاههایشان صحبت کردند. وقتی گفتگو به پایان رسید، هر دو میدانستند که نیمه گمشده خود را یافتهاند.
اما خب طبیعی بود با یک جلسه صحبت نمی شود همه چیز را حل شده دانست و جلسات دیگر با اجازه خانواده ها باید برای صحبت شکل بگیرد.
هنگامی که به اتاق پذیرایی بازگشتند، چهرههای آرام و نورانیشان همهچیز را به خانوادهها میگفت. نیازی به کلمات نبود. حاج آقا عبودیت با دیدن لبخند محجوب پسرش، متوجه شد که رضایت حاصل شده است. آقای حامدی و همسرش نیز با دیدن آرامش در چشمان دخترشان، نفس راحتی کشیدند.
با توجه به محدودیت مرخصی حسین که تنها 24 ساعت از آن باقی مانده بود و حسین باید می رفت، نمیشد برنامه خاصی چید و باید مرخصی بعدی حسین بیشتر می بود تا هم صحبت بیشتر و هم انشالله مراسم عقد برگزار شود.
آن شب، وقتی حسین به خانه بازگشت، احساس میکرد روی ابرها قدم برمیدارد. او ستارهای را در آسمان زندگیاش پیدا کرده بود که مسیر رسیدن به خدا را برایش روشنتر میکرد.
اما خدا برنامه ای دیگر داشت....
ادامه دارد...
❌ نشر این رمان بدون لینک، جایز نیست ❌
✍ احسان عبادی
@ma_va_o
👌جواب جالب رشیدی کوچی به نماینده ای که انتظار دارد در این شرایط مجلس باز باشد !
@ma_va_o
16.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✅ مجوز شعام صادر شد
یعنی به تایید رهبری رسیده
♦️معاون حج و زیارت: مجوز شورای عالی امنیت ملی برای اعزام حجاج ۲۸ فروردین صادر شد/ اولین گروه ۷ اردیبهشت وارد مدینه میشوند
@ma_va_o
احسان عبادی | ما و او
👌 اهمیت نماز صبح ✍ احسان عبادی @ma_va_o
زمان:
حجم:
1.1M
#سوال
من خیلی در مورد نماز صبح مشکل دارم و بعضی وقتا نمازم قضا میشه. خیلی هم شبا دیر نمیخوابم ولی باز گاهی قضا میشه و خیلی عذاب وجدان بدی میگیرم که حتی خودش باعث میشه نمازام بیشتر قضا بشه. بی زحمت از استاد بپرسید راهکارش چیه؟
🎤عبادی
احسان عبادی | ما و او
🔰 آنهایی که صوت نبویان را شنیدند و دست به دست می کنند، این را هم پخش کنند !! 👇👇👇👇👇 هیئت مذاکره کن
زمان:
حجم:
1.3M
🔰 پنج نکته مهم درباره صوت نبویان
لطفا بدون تعصب گوش دهید
جواب سوالات شما در صوت هست
🎤عبادی
سیلی مشترک ۳ رئیس قوه ایرانی به ترامپ سفیه
مسعود پزشکیان، رئیس جمهور، محمدباقر قالیباف ريیس مجلس و محسنی اژهای رئیس قوه قضاییه در توئیتهایی با مضمون مشترک به ترامپ جواب دادند و سیلی مشترکی به او زدند.
عالی
عالی
عالی
@ma_va_o