eitaa logo
احسان عبادی | ما و او
49.1هزار دنبال‌کننده
9.3هزار عکس
3.3هزار ویدیو
590 فایل
کانال دوم👈 @marefatemahdavi ✍️ احسان عبادی/طلبه درس خارج/ارشد ادیان و عرفان/دانشجوی دکتری قرآن و حدیث/از اساتیدمهدویت 🖥ادمین تبلیغات @Admintabligh_ma_va_o 📌ادمین سوالات @yasahebzaman113 انتشارمطالب باهرنامی مشکلی ندارد✅
مشاهده در ایتا
دانلود
✍️ تعطیلی حج فقط در حیطه اختیارات است. خواهشا یک عده فتوا صادر نکنند.با تشکر. @ma_va_o
✍️ ولی فقیه هیچ وقت دست بسته نبوده و نیست و نخواهد بود، افاضات اضافی برخی ها ممنوع ! @ma_va_o
✍️ صدای پارس سگ های منطقه حوأب می آید. آن زن فهمید اما باز فتنه انگیزی کرد ،‌خدا کند یک عده هم بفهمند و فتنه انگیزی نکنند. @ma_va_o
✍️اوج ولایتمداری آنجاست که وقتی نظرت با ولی یکی نیست ،‌تابع اوامرش باشی،‌نه اینکه ایشان را دست بسته و مجبور و تحمیل شده بخوانی در آن هنگام ! @ma_va_o
پخش زنده
فعلا قابلیت پخش زنده در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
توصیه مهم به خواندن این کتاب و امتحان و مسابقه برگزار کردن از آن
احسان عبادی | ما و او
توصیه مهم به خواندن این کتاب و امتحان و مسابقه برگزار کردن از آن
روی سخنم با آن مردم شریف و عزیزی هست که عاشق ولایت فقیه و نظام هستند و بهتر از بنده و امثال بنده پای کار رهبری هستند اما چرا واقعا چرا نباید مبانی ولایت فقیه را در کنار اطاعت خوب یاد بگیرند ؟ موقع انتخاب رهبری جدید هم دیدیم که برخی مردم عزیز سوالات و شبهاتی داشتند که برخی از آنها واقعا ساده بود. روی نظریه کشف سوال داشتند ، بحث نائب عام بودن را خودم حداقل برای بالای 100 نفر خودم یادم هست جواب دادم و... کتب امام خمینی را اعزه خواننده حتما دیده اند، اکثر آنها سنگین و عرفانی هست مثل شرح دعای سحر و اسرار الصلوه و... که واقعا بدون دانستن علوم فلسفی و عرفانی فهمش سخت است اما اتفاقا کتاب ایشان بسیار ساده و همه فهم است که دروس ایشان در نجف بوده. ایکاش اهمیت حداقل یک بار خواندن این کتاب را برای طلاب ، برای دانشجو ها ، برای عموم جوانان و... می گفتیم تا الان اینگونه شبهه نشود و ندانند اساسا تعطیل یک واجب شرعی ، فقط در حیطه اختیارات ولی فقیه است و بس . اگر مبانی ولایت فقیه خوب یاد گرفته نشود، در آینده شبهات دیگر اضافه خواهد شد یاعلی
✅ در نماز صبح روز جمعه ، خواندن سوره جمعه در رکعت اول مستحب است. حتما بخوانیم .
هدایت شده از احسان عبادی | ما و او
✅ روز متعلق به امام عصر لطفا در انجام فعالیت های مهدوی و فرهنگی از جمله خرید کتاب برای تدریس رایگان برای شما و اعزام مبلغ و سخنران ما را یاری کنید. به والله برخی جاها به دلیل نداشتن امکان مالی، حتی پول ایاب ذهاب سخنرانان ما را هم نمی دهند... ولی مجبوریم برای نشر معارف مهدویت و مبارزه با انحرافات، مربی بفرستیم. نیازمند کمک های شما هستیم واریز کمک مهدوی زیر نظر کانون فرهنگی مهدی موعود زیرنظر سازمان تبلیغات به کارتهای زیر واریز کنید 🌺 امام صادق ع فرمودند: يك درهم مالي كه براي امامت صرف كني برتر است از دو ميليون درهم كه در ديگر امور خير خرج كني. شماره کارت بانک رسالت
5041721084830521
شماره شبا
IR620700001000118170880001
شماره کارت ملت
6104337587485788
شماره شبا ملت
IR030120020000008466460618
👌در این روز جمعه که ثواب اعمال چندبرابر نوشته میشود ما را از کمک خیر برای فعالیتهای و خود محروم نفرمایید.🌺 👆👆👆
🌺 رمان عاشقانه 🌺
احسان عبادی | ما و او
🌺 رمان عاشقانه #پرواز_از_لانچر 🌺
🔰 رمان عاشقانه 3 💠قسمت سوم 🌺 قسمت سوم: عقیق سرخ، خطبه‌ی نور و وداعی زیر سایه قرآن حسین چندین بار دیگر رفت محل کار و برگشت و در این بین هم صحبتهای متعدد و در نهایت روز موعود ! حالا این وسط چی صحبت می کردن که مهم نبود، بگذریم. بریم سراغ اصل مطلب و روز عقد امروز نقطه عطفی در تاریخ زندگی‌اش محسوب می‌شد. او روی لبه‌ی تخت نشست و به لباس فرم نظامی‌اش که گوشه‌ی اتاق آویزان بود، نگاه کرد. سپس نگاهش به پیراهن سفید و نویی افتاد که شب گذشته مادرش با دقت اتو کرده و روی صندلی گذاشته بود. خانواده‌ها شب گذشته قرار گذاشته بودند که مراسم عقد در کمال سادگی و به دور از تجملات رایج، در جوار حرم امامزاده‌ی قدیمی و باصفای شهر برگزار شود. حوالی ساعت ده صبح، خانواده عبودیت با دلی پر از شوق و چشمانی که از خوشحالی برق می‌زد، وارد صحن امامزاده شدند. گنبد فیروزه‌ای زیر نور آفتاب می‌درخشید و صدای بال زدن کبوتران با نوای ملایم صلوات زائران در هم آمیخته بود. بوی عطر گلاب ناب، فضای معنوی حیاط را پر کرده بود. چند دقیقه بعد، خانواده آقای حامدی نیز از در ورودی باب‌الرضا (ع) وارد شدند. آقای حامدی با همان متانت همیشگی پیش‌قدم بود و پشت سر او، همسرش و مطهره سادات قدم برمی‌داشتند. ضربان قلب حسین با دیدن مطهره سادات که چادر سفید حریر با حاشیه‌های ظریف دانه‌برفی به سر کرده بود، تندتر شد. او با حیای تمام، گوشه‌ی چادر را زیر چانه گرفته و نگاهش را به سنگ‌فرش‌های مرمرین صحن دوخته بود. زهرا، خواهر حسین، با خوشحالی به سمت آن‌ها رفت و مطهره سادات را در آغوش کشید. به پیشنهاد خادم پیر و خوش‌روی امامزاده، خانواده‌ها به یکی از رواق‌های خلوت و آینه‌کاری شده راهنمایی شدند. مادران با سلیقه و سرعت، یک سفره عقد بسیار کوچک اما پرمعنا روی فرش پهن کردند؛ یک جلد کلام‌الله مجید، آینه‌ای کوچک برای انعکاس نور و روشنایی، دو شمعدان نقره‌ای ساده، یک کاسه آب با چند برگ گل سرخ. هیچ اثری از خریدهای میلیونی و زرق‌وبرق‌های دنیوی نبود. همه‌چیز بوی سادگی و اخلاص می‌داد. روحانی جوانی که از آشنایان حاج آقا عبودیت بود، برای جاری کردن خطبه عقد در رواق حضور یافت. او پس از احوال‌پرسی گرم با آقای حامدی و پدر حسین، در بالای مجلس نشست. حسین در کنار مطهره سادات، با فاصله‌ای اندک و شرعی نشست. عطر ملایم گل مریم که از چادر مطهره سادات به مشام می‌رسید، آرامش خاصی به روح متلاطم حسین می‌بخشید. روحانی با نام خدا و صلوات بر محمد و آل محمد (ص) خطبه را آغاز کرد. او از اهمیت ازدواج در اسلام گفت و به جوانان یادآوری کرد که این پیوند، پیمانی برای یاری رساندن به یکدیگر در مسیر بندگی خداست. صدای روحانی در میان آینه‌کاری‌های رواق می‌پیچید: «دوشیزه مکرمه، سرکار خانم مطهره سادات حامدی، آیا بنده وکیلم شما را به عقد دائم آقای حسین عبودیت، با مهریه معلوم که یک جلد کلام‌الله مجید، آینه و شمعدان و 14 سکه تمام بهار آزادی است، درآورم؟» مادر مطهره سادات با صدایی لرزان از شوق گفت: «عروس رفته گلاب بیاره...» جمعیت حاضر با لبخند صلواتی فرستادند. روحانی برای بار دوم خطبه را خواند. این بار خواهر حسین، زهرا، با لحنی شاد گفت: «عروس خانم داره قرآن می‌خونه...» برای بار سوم، سکوت سنگینی بر رواق حاکم شد. حسین دستانش را روی زانوهایش گره کرده بود و به گل‌های قالی نگاه می‌کرد. او در دلش زیارت عاشورا می‌خواند. روحانی با لحنی رساتر پرسید: «برای بار سوم می‌پرسم، دوشیزه مکرمه، آیا بنده وکیلم؟» مطهره سادات، در حالی که قطره اشکی از سر شوق و هیجان روی گونه‌اش لغزیده بود، نفس عمیقی کشید. او در این لحظه، تمام سختی‌ها، دوری‌ها و خطراتی را که قبلا حسین برایش شمرده بود، در نظر آورد. او با خدا معامله کرده بود. با صدایی که اگرچه آرام، اما پر از صلابت و اطمینان بود، گفت: «با اجازه پدر و مادرم و با توکل به حضرت زهرا (س)... بله.»
احسان عبادی | ما و او
🔰 رمان عاشقانه #پرواز_از_لانچر 3 💠قسمت سوم 🌺 قسمت سوم: عقیق سرخ، خطبه‌ی نور و وداعی زیر سایه قرآن
صدای رسای «صلوات» فضای رواق را پر کرد. اشک در چشمان حاج آقا عبودیت و آقای حامدی حلقه زد. مادران همدیگر را در آغوش گرفتند و بی‌صدا گریستند. حسین احساس کرد کوهی از آرامش بر شانه‌هایش نشسته است. او حالا محرم‌ترین فرد به این فرشته‌ی زمینی بود. پس از امضای دفاتر، نوبت به حلقه‌ها رسید.حسین برای اولین بار، با احتیاط و احترام، دست ظریف مطهره سادات را گرفت تا انگشتر را در انگشتش جای دهد، گرمای عجیبی از دستان او به قلبش منتقل شد. مطهره سادات نیز با دستانی که کمی می‌لرزید، انگشتر حسین را به دستش انداخت. یک عقیق سرخ یمنی با رکابی زیبا پس از پایان مراسم، خانواده‌ها برای دقایقی جوانان را تنها گذاشتند تا در گوشه‌ای از صحن با هم صحبت کنند. حسین و مطهره سادات روی یکی از نیمکت‌های حیاط، رو به گنبد نشستند. حسین یک جلد قرآن جیبی کوچک با جلد چرمی که در صفحات ابتدایی آن یادداشتی نوشته بود، از جیب پیراهنش بیرون آورد و با احترام به همسرش تقدیم کرد. «مطهره سادات... همسر عزیزم.» شنیدن این کلمات برای هر دوی آن‌ها تازگی داشت و شیرین بود. حسین ادامه داد: «نمی‌دانم چگونه شکر این نعمت را به جا بیاورم. شما دعای مستجاب شده‌ی من در شب‌های کویر هستید. مرخصی من تا چند ساعت دیگر تمام می‌شود و باید برگردم. دلم می‌خواست روزهای اول عقدمان را در کنار هم باشیم، اما وظیفه و تکلیف، منتظر ما نمی‌ماند.» مطهره سادات قرآن را با احترام گرفت، آن را بوسید و روی چشمش گذاشت. او با نگاهی پر از مهر و درک عمیق به چشمان همسرش خیره شد و گفت: «حسین آقا، ما دیروز عهدمان را بستیم. شما سرباز این کشوری و جایگاهت خط مقدم دفاع است. من هم در سنگر خانه می‌مانم و برای سلامتی‌ات دعا می‌کنم. خیالتان از بابت من کاملاً راحت باشد. با دلی آرام بروید. من اینجا، قدم به قدم با یاد شما زندگی می‌کنم تا برگردید.» حسین از این حجم از پختگی و صبوری، بار دیگر شگفت‌زده شد. او مطمئن بود که خداوند بهترین شریک زندگی را در مسیر سخت پیش رویش قرار داده است. عقربه‌های ساعت به سرعت می‌دویدند. ظهر شده بود و پس از اقامه نماز جماعت ظهر و عصر در حرم، خانواده‌ها برای صرف یک ناهار ساده و خانوادگی به منزل آقای حامدی رفتند. زمان خداحافظی فرا رسیده بود. ساعت سه بعدازظهر بود. حسین به اتاق کوچکی رفت و لباس فرم خاکی‌رنگش را به تن کرد. پوتین‌هایش را محکم بست و کوله‌پشتی نظامی‌اش را روی شانه انداخت. وقتی از اتاق بیرون آمد، دیگر اثری از آن داماد ملبس به پیراهن سفید نبود؛ او اکنون یک افسر آماده‌ی رزم بود. در حیاط خانه، فضای سنگینی از سکوت و بغض حاکم بود. حاج آقا عبودیت و آقای حامدی او را در آغوش گرفتند. مادرش در حالی که اشک می‌ریخت، صورتش را بوسید. اما سخت‌ترین لحظه، خداحافظی با مطهره سادات بود. مطهره با سینی کوچکی که در آن یک جلد قرآن و یک لیوان آب با چند برگ گل سرخ بود، جلو آمد. چشمانش نمناک بود اما لبخند محکمی بر لب داشت؛ لبخندی که به حسین قوت قلب می‌داد. حسین روبروی او ایستاد، صدایش را پایین آورد و گفت: «مراقب خودت باش جان جانان. زود برمی‌گردم.» مطهره سادات بغضش را فرو برد و با صدایی لرزان اما پرامید پاسخ داد: «در پناه خدا. حضرت زینب (س) نگهدارت باشد.» حسین از زیر قرآن رد شد. قدم‌هایش را استوار برداشت و به سمت در خروجی حیاط رفت. وقتی پایش را از در بیرون گذاشت، صدای شرشر آبی که مطهره سادات پشت سرش روی آسفالت کوچه ریخت، در گوشش پیچید. این صدا، لالایی عاشقانه‌ای بود که قرار بود در شب‌های سرد و تاریک کویر، در کنار صدای زوزه باد، گرمابخش قلب او باشد. او سوار ماشین پدرش شد تا به ترمینال نظامی برود. از شیشه ماشین به عقب نگاه کرد؛ مطهره سادات با چادر سفیدش، در آستانه در ایستاده بود و تا زمانی که ماشین در انتهای کوچه محو شد، چشم از مسیر او برنداشت. حسین دستش را روی قلبش گذاشت و زیر لب گفت: «الحمدلله...» سفر او آغاز شده بود، اما این بار، روحش در کوچه‌های شهر، پیش همسری جا مانده بود که بوی بهشت می‌داد. 👌اما خدا تقدیر دیگری داشت... ادامه دارد... ❌ نشر این رمان بدون لینک، جایز نیست ❌ ✍ احسان عبادی @ma_va_o
احسان عبادی | ما و او
عاشق شویم....
👆👆👆👆👆👆 عاشق شوید عاشق شوید عاشق شوید ✅ به می عمارت دل کن که این جهان خراب بر سر آن است که از خاک ما بسازد خشت