انشاءالله آماده بشیم
برای دوماهِ پر از خیر و برکت🏴🕊
دوماه پر از شور و حماسه و سیاست
و اتحاد و همدلی و رشد و یکپارچگی
دنیا🌎
ایرانِ قوی و مقتدر رو دوست داره
دنیا🌎
حسین (ع) مقتدر رو دوست داره
دنیا🌎
مهدی (عج) مقتدر رو دوست داره
پیام اسلام و ایران و هیاتهای ما
باید پیام «اقتدار و عزت و کرامت»
برای مدیریت کل دنیا باشه🌺💪🏻
نه پیامِ ضعف و مظلومیت⚠️
دوران ضعف و مظلومیت تموم شد🔚
و امروز، ایران و اسلام و رهبر ایران
و ما مردم مسلمان و نسل سلمان
در اوج هستیم🕊🇮🇷🗻
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌷تحویل سال به وقتِ مُحَرّم است
▪️ #محرم امسال را با سلام بر حسین علیه السلام با نوای دلنشین شهید #حاج_قاسم_سلیمانی آغاز می کنیم....
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
✫⇠ #اینک_شوڪران ✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 4⃣3⃣ #قسمت_سی_وچهارم 📖یک
❣﷽❣
#اینک_شوڪران
✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی
به روایت همسر( شهلا غیاثوند )
5⃣3⃣ #قسمت_سی_وپنجم
📖با چوب کبریت پلک هایش را از هم باز نگه داشته بود، تا دو ساعت بعد هنوز جای دو تا فرو رفتگی روی چشمهایش بود با همین #اراده اش دوباره کنکور شرکت کرد.
📖آن روزها در دانشگاه آزاد تبریز زبان انگلیسی میخواند . گفتم: تو استعدادش را داری که دانشگاه #دولتی قبول شوی. ایوب دوباره کنکور داد
کارنامه قبولیش که آمد برای زهرا پستش کردم📬 او برای ایوب انتخاب رشته کرد
📖ایوب زنگ زد تهران
-چه خبر از انتخاب رشته ام؟
-تو کاری نداشته باش #داداش_ایوب طوری زده ام که تهران قبول شی،
قبول شد، "مدیریت دولتی دانشگاه تهران".
📖بالاخره چند سال خانه به دوشی و رفت و آمد بین تهران و تبریز🚌 تمام شد. برای درس ایوب آمدیم تهران. ایوب مهمان خیلی دوست داشت😍 در خانه ما هم به روی دوست و غریبه باز بود
📖دوستان و فامیل برای دیدن ایوب آمده بودند. ایوب با هیجان از خاطراتش میگفت . مهمانها به او نگاه میکردند و او مثل همیشه فقط به من♥️
قبلا هم بارها به او گفته بودم چقدر از این کارش معذب میشوم و احساس میکنم با این کارش به باقی مهمانها بی احترامی میکند . چند بار جابه جا شدم، فایده نداشت😅
📖آخر سر با چشم و ابرو به مهمانها اشاره کردم. منظورم را متوجه شد. یک دور به همه نگاه کرد و باز رو کرد به من. از خجالت سرخ شدم☺️ بلند شدم و رفتم توی آشپزخانه. دوست داشت مخاطب همه ی حرفهایش من باشم.
🖋 #ادامه_دارد...
📝 #زینب_عزیزمحمدی
🌹🍃🌹🍃
مردم تهران در بیسابقهترین تشییع شهدای ایران حماسهای بزرگ خلق کردند
این مردم چقدر قدرشناساند.
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️به شهیدانمان نمیگوییم خداحافظ
بلکه میگوییم به امید دیدار...
#وعده_صادق
🔴 آلون میزراهی: [آیتالله]خامنهای به عنوان رهاییبخش بشریت جاودانه خواهد شد
نویسنده و تحلیلگر معروف اسرائیلی ساکن آلمان:
🔹️[آیتالله]خامنهای در حال تبدیل شدن به چهگوارای عصر ما است. او بهعنوان ضدامپریالیستِ بزرگ و رهاییبخش بشریت جاودانه خواهد شد.
🔹️چند سالی بیشتر طول نمیکشد که جوانان غربی را ببینید که تیشرتهایی با تصویر او بر تن دارند. حرف مرا به خاطر بسپارید!
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
❣﷽❣ #اینک_شوڪران ✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 5⃣3⃣ #قسمت_سی_وپنجم 📖با
✫⇠ #اینک_شوڪران
✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی
به روایت همسر( شهلا غیاثوند )
6⃣3⃣ #قسمت_سی_وششم
📖به تلفن های☎️ وقت و بی وقتش از سر کار عادت کرده بودم. حال تک تک ما را میپرسید . هرجا که بود، سر ظهرو برای نهار خودش رامی رساند خانه صدای بی وقت موتورش🏍 هم یعنی #دلش تنگ شده و حضوری آمده حالمان را بپرسد.
📖وقتی از پله ها بالا می آمد . اگر خانم نصیری، همسایه مان توی راهرو بود نصف خبرهای خودش و محل کارش را برای او میگفت😅 به بالا که میرسید من میدانستم درباره چه اتفاقاتی از او سوال کنم.
📖دم در می ایستاد و لیوان آبی 💧 میخورد و میرفت . میگفتم : تو که نمیتوانی یک ساعت #دل_بکنی، اصلا نرو سر کار. شب ها که بر میگشت ، کفشش را در میآورد و همان جلوی در با #بچه_ها سرو کله میزد. لم میداد کنار دیوار و پشت سر هم میگفت : که چای☕️ و آب میخواهم
🖋 #ادامه_دارد...
📝به قلم⬅️ #زینب_عزیزمحمدی
🌹🍃🌹🍃
فهیمه، عروسم، معلم دینی دبیرستان بود؛ خوشرو، آرام و فداکار. از آن زنهایی که بیصدا کوه به دوش میکشند. همه سختیهای زندگی را به جان خرید تا مصطفی به این جایگاه برسد و به عنوان یک دانشمند هستهای به وطنش خدمت کند.»نمیدانم چرا زبانم بیاختیار از پیکرها میپرسد، اما دل شنیدن جواب را ندارم.«بیشتر از یک هفته گذشته و هنوز هیچ نشانی از فاطمه و فهیمه نیست. خانهشان آنقدر ویران شده که پیداکردنشان سخت است. میدانم... تا فاطمه پیدا نشود، فهیمه هم پیدا نمیشود. هرجا هستند، کنار هماند، مثل همیشه.»شانههایم میلرزد اما شانههای مادربزرگ نه!:«دلم را سپردهام به حضرت زهرا (س). اگر نگاهش را شامل حالمان کند، پیکرشان را به ما میرساند. اما اگر نه عیبی ندارد مگر حضرت فاطمه مدفنش مشخص است که فاطمهی ما مزار داشته باشد؟!»
.
.
🔻قاسم سلیمانی خانهی ما هم شهید شد؟!
هر جای دل مادر که دست میگذارم یک خط روضهاست، روضههای مجسمی که به چشم دیده.
از زبان مادر شهید سیدمصطفی سادات ارمکی
«شهادت سیدمصطفی چیز دور از انتظاری برایم نبود، همیشه میدانستم دیر یا زود یک روز بالاخره این خبر را میشنوم. برای همین از قبل به همسرم و پسرهایم گفته بودم هر اتفاقی افتاد اول به خودم بگویند، قول میدهم طاقت بیاورم. یکشنبه صبح در آشپزخانه مشغول بودم که همسرم دستم را گرفت و گفت بیا بنشین. یقین کردم که اتفاقی افتاده مخصوصا که دیشب ریحانه سادات روی زبانش حرف شهادت افتاده بود و ول نمیکرد. قرآن را به سینه چسباندم و گفتم: آمادهام.بچهها مِن مِن میکردند: مصطفی شهید شده...من صبور بودم اما داغ امان نمیداد: فهیمه هم شهید شده. برای هر کدامشان چندثانیه بیشتر فرصت عزاداری نداشتم چون بلافاصله اسم دیگری از عزیزانم در لیست قرار میگرفت: ریحانهسادات هم... گریه میکردم و میگفتم: منزل نو مبارکشان _فاطمهسادات... قبل از اینکه اسم سیدعلی را بیاورند پیشدستی کردم: سردار سلیمانی من هم شهید شده؟! از های های گریههایشان جوابم را گرفتم. سید علی عاشق سردار سلیمانی بود. راه میرفت توی خانه و طوری رفتار میکرد که مثلا حاج قاسم است من هم به این اسم صدایش میکردم. سردار سلیمانی ما هم پیکرش سالم نبود از روی DNA شناساییاش کرده بودند. وقتی در معراج گفتم سید علی را بدهید تا به جای مادرش برای پسرم لالایی بخوانم از سبکی تابوتش فهمیدم چیزی از چهارسالهی مان نمانده.»
تکههای دل مادربزرگ، هر کدام جایی افتادهاند؛ زیر آوار، کنار فاطمه و فهیمه...کنار پیکر سوختهی سیدعلی...در تابوتِ سر به مهر ریحانهسادات... جملهاش روضه را تکمیل میکند: باید خانه را ببینی، برایم گودال قتلگاه درست کردهاند. گودالی که دلم میخواهد شکایتش را پیش حضرت زینب (سلاماللهعلیها) ببرم. کاش فقط پسرم را شهید میکردند... کاش فقط مصطفی را...»
.