eitaa logo
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
513 دنبال‌کننده
12هزار عکس
1هزار ویدیو
30 فایل
ما اینجا جمع نشده ایم که تعداد اعضای #کانال و یا #بازدید از مطالب به هر نحوی برای ‌مان مهم شود! ما آمده ایم خود را #بسازیم؛ تا #نفس را از نَفَس در بیاوریم. از کانال #معبر_شهدا به کانال #شهدا؛ وصل شویم. ارتباط با خادم کانال @HOSSEIN_14 تبادل نداریم
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
══🦋══════ ✾ ✾ ✾ ❣️ ❣️ سلام بر شما ای حجت خدا که درب ورود به سوی خدا هستید و جز از این درب نتوان راه به خدا یافت 🌸اللّهُمّ_عَجّلْ_لِوَلیّکَ_الفَرج 🌸 🌹تعجیل درفرج صلوات🌹 ڪلیڪ ڪنید 👇 @🍃🌺 🍃🌺@mabareshohada 🌺 🌺
امید داشتن به خداوند می‌تواند مثل ساختن یک دژ محکم باشد که در برابر مشکلات و سختی‌های زندگی مقاوم است. زمانی که به خداوند امید داریم، احساس امنیت و اطمینان به آینده پیدا می‌کنیم، چون می‌دانیم که هرچقدر هم شرایط سخت باشد، خداوندهمیشه پشتیبان ماست. ڪلیڪ ڪنید 👇 🍃🌺@mabareshohada 🌺 🌺
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
❣﷽❣ #اینک_شوڪران ✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 7⃣3⃣ #قسمت_سی_وهفتم 📖دل
✫⇠ ✫⇠ به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 8⃣3⃣ 📖حتی از یک ماه جلوتر آن را جایی پنهان میکرد. گاهی هم طاقت نمی آورد و زودتر از موعد هدیه ام🎁 را می‌داد . اگر از هم دور بودیم، می‌دانستم باید منتظر بسته ی از طرف ایوب باشم. 📖ولی من از بین تمام هدیه هایش، نامه ها💌 را بیشتر دوست داشتم. با نوشتن راحت تر میکرد. قند توی دلم آب میشد وقتی میخواندم "بعد از خدا، تو عشق منی😍 و این عشق آسمانی و پاک است. من فکر میکنم ما در دو قالب، ان شاءالله خداوند ما را برای هم به سلامت نگاه دارد♥️ و از بنده های شایسته اش باشیم..." 📖برای روزنامه، مقاله می‌نوشت . با اینکه سوادش از من بیشتر بود، گاهی تا نیمه های شب من را بیدار نگه می‌داشت تا را نسبت به نوشته اش بدهم. روزهای امتحان خانه عمه پاتوق دانشجوهای فامیل بود☺️ غیر از خواهرم و دختر عمم، هم به جمعشان اضافه شد. 📖با وجود بچه ها ایوب نمی‌توانست برای چند دقیقه هم جزوه هایش را وسط اتاق پهن کند. دورش جمع میشدند👥 و روی کتابهایش می‌کشیدند . بارها شده بود که جزوه هایش را جمع می‌کرد و می‌دوید توی اتاقش، در راهم پشت سرش می بست🚪 🖋 ... 📝 🌹🍃🌹🍃
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
•°🌱 ♥️ نمی‌دانم کجاے این دنیا قرارگاه قدم هاے توست؟ نمی‌دانم حالت چگونه است؟ ‌و این بےخبرے بی‌قرارم می‌کند. می‌خواهم به دورتو بگردم ،هر کجا که باشے پس، می‌نویسم ‌سلام علے آل یاسین السلام علیک حین تقوم السلام علیک حین تقعد السلام علیک حین تصلے و تقنت🏝 🌹اینجا معبر شهداست 👇 ↶【به ما بپیوندید 】↷ 🍃🌺 @mabareshohada 🌺
‏-أليست ‌كُل ‌أمورك ‌بين‌ يدي ‌الله؟ +بلى. - إذن، فلْيطمئِنّ ‌قلبُك. «-آیا تمام کارهایت دست خداوند نیست؟!! +بله -پس آروم باش.» هر کجا هستید آسمون♥️ دلتون از غم و غصه خالی💐🌹 ڪلیڪ ڪنید 👇 👇 🍃🌺 @mabareshohada 🌺🍃🌺
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
✫⇠ #اینک_شوڪران ✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 8⃣3⃣ #قسمت_سی_وهشتم 📖حتی
❣﷽❣ ✫⇠ به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 9⃣3⃣ 📖دوباره ایوب بستری شد🛌 برای پیدا کردن قرص و دوایش باید بچه ها را تنها می گذاشتم. سفارش هدی و محمدحسن را به محمدحسین کردمو غذای🍛 روی گاز را بهشان نشان دادم و رفتم. وقتی برگشتم همه قایم شده بودند. 📖صدای هق هق از پشت دیوار مرا ترساند. با توپ زده بودند به قاب عکس عموحسن و شیشه اش را خرد کرده بودند. محمدحسین اشک هایش😢 را با پشت دست پاک کرد " ایوب عصبانی میشود؟" 📖روی سرش دست کشیدم _این چه حرفی است⁉️ تازه الان بابا ایوب است میتوانیم با هم شیشه ها را جمع کنیم. ببینم که فردا هم که باز من نیستم چه کار میکنی؟ 📖_مواظب همه چیز باش، دلم نمی خواهد همسایه ها بفهمند که نه بابا خانه است و نه مامان و شما هستید. سرش را تکان داد "چشم" فردا عصر که رسیدم خانه بوی غذا می آمد د😋 در را باز کردم. هر سه آمدند جلو، بوسیدمشان؛ مو و لباسشان مرتب بود🙂 گفتم: کسی، اینجا بوده؟ 📖محمدحسین سرش را به دو طرف تکان داد -نه مامان محمدحسن خودش را کثیف کرده بود، عوضش کردم. هدی را هم... ناهار هم پلو درست کردم. در قابلمه را باز کردم بخار غذا🍲 خورد توی صورتم. بوی خوبی داشت 🖋 ... 📝 🌹🍃🌹🍃
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
❣️❣️ در این روزهاي سخت و پُر هياهو ایمانم... روزی ام... گرفتاری هایم... خانواده ام... و... مولایم ! به شما می سپارم تمام زندگی ام را ... که خدا همه ی امور خلائق را به دستانتان سپرد "امام ، امینِ خدا در میان خَلق است" چگونه دلگرم نباشم به کسی که خدا او را امین خود قرار داده است؟! الّلهُـمَّ‌عَجِّــلْ‌لِوَلِیِّکَـــ‌الْفَـــرَج ⇱ ↶【به ما بپیوندید 】↷ 🌷🍃 @mabareshohada 🍃
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
❣﷽❣ #اینک_شوڪران ✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 9⃣3⃣ #قسمت_سی_ونهم 📖دو
✫⇠ ✫⇠ به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 0⃣4⃣ 📖محمدحسین پشت سر هم حرف میزد _میدانی چرا همیشه برنج های تو به هم می چسبند⁉️ چون کم می‌ریزی . سر تا پای را نگاه کردم. اشک توی چشم هایم جمع شد. 📖پسر کوچولوی هفت ساله ی من😢 مردی شده بود. ایوب وقتی برگشت و قاب را دید، محمدحسین را توی بغلش فشار داد، +هیچ چیز آنقدر ارزش ندارد❌ که آدم به خاطرش از بچه اش برنجد 📖توی فامیل پیچیده بود که ربابه خانم و تیمور خان، دختر شوهر نداده اند. انگار خودشان کرده اند، بس که با ایوب مهربان بودند💖 و مراعات حالش را می‌کردند . 📖اوایل که بیمارستان ها پر از مجروح بود و اتاق نداشت ایوب را نیمه بیهوش و با لباس بیمارستان تحویلمان می‌دادند . تاکسی🚗 آقاجون میشد اتاق ریکاوری، لباس ایوب را عوض می‌کردم و منتظر حالت های بعد از بی هوشیش می‌نشستم تا برسیم خانه. 📖گاهی دستگیره ماشین را می‌کشید وسط خیابان پیاده میشد. آقاجون میدوید دنبالش😔 🖋 ... 📝 🌹🍃🌹🍃
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. 🎥 رجزخوانی دختر شهید سلامی به شیوۀ پدر «وَنَظَرتُ إلی زَیْنَبَ بِنْت عَلِیٍّ علیه السلام یَومَئذٍ وَلَمْ أَرَ خَفِرَةً وَاللهِ أَنْطَقَ مِنْهَا کَأَنَّهَا تَفَرَّعُ مِنْ لِسَانِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیهماالسلام»؛ (اللهوف، ص86) من زینب دختر علی علیه السلام را دیدم و هرگز زنی با شرم و حیا گویاتر و سخنورتر از او باشد ندیدم، گویا از زبان امیرالمؤمنین علیه السلام، این کلمات و عبارات عالیه را فرو می‌ریخت. .