🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
❣﷽❣ #اینک_شوڪران ✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 7⃣3⃣ #قسمت_سی_وهفتم 📖دل
✫⇠ #اینک_شوڪران
✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی
به روایت همسر( شهلا غیاثوند )
8⃣3⃣ #قسمت_سی_وهشتم
📖حتی از یک ماه جلوتر آن را جایی پنهان میکرد. گاهی هم طاقت نمی آورد و زودتر از موعد هدیه ام🎁 را میداد . اگر از هم دور بودیم، میدانستم باید منتظر بسته ی #پستی از طرف ایوب باشم.
📖ولی من از بین تمام هدیه هایش، نامه ها💌 را بیشتر دوست داشتم. با نوشتن راحت تر #ابراز_علاقه میکرد. قند توی دلم آب میشد وقتی میخواندم
"بعد از خدا، تو عشق منی😍 و این عشق آسمانی و پاک است. من فکر میکنم ما #یک_وجودیم در دو قالب، ان شاءالله خداوند ما را برای هم به سلامت نگاه دارد♥️ و از بنده های شایسته اش باشیم..."
📖برای روزنامه، مقاله مینوشت . با اینکه سوادش از من بیشتر بود، گاهی تا نیمه های شب من را بیدار نگه میداشت تا #نظرم را نسبت به نوشته اش بدهم. روزهای امتحان خانه عمه پاتوق دانشجوهای فامیل بود☺️ غیر از خواهرم و دختر عمم، #ایوب هم به جمعشان اضافه شد.
📖با وجود بچه ها ایوب نمیتوانست برای چند دقیقه هم جزوه هایش را وسط اتاق پهن کند. دورش جمع میشدند👥 و روی کتابهایش #نقاشی میکشیدند . بارها شده بود که جزوه هایش را جمع میکرد و میدوید توی اتاقش، در راهم پشت سرش می بست🚪
🖋 #ادامه_دارد...
📝 #زینب_عزیزمحمدی
🌹🍃🌹🍃
•°🌱
#سلام_امام_زمانم
#مهدےجان♥️
نمیدانم کجاے این دنیا قرارگاه قدم هاے توست؟
نمیدانم حالت چگونه است؟
و این بےخبرے بیقرارم میکند.
میخواهم به دورتو بگردم ،هر کجا که باشے پس، مینویسم
سلام علے آل یاسین
السلام علیک حین تقوم
السلام علیک حین تقعد
السلام علیک حین تصلے و تقنت🏝
#الّلهُـمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَـــالْفَـــرَج
#امام_زمان
🌹اینجا معبر شهداست 👇
↶【به ما بپیوندید 】↷
🍃🌺 @mabareshohada 🌺
-أليست كُل أمورك بين يدي الله؟
+بلى.
- إذن، فلْيطمئِنّ قلبُك.
«-آیا تمام کارهایت دست خداوند نیست؟!!
+بله
-پس آروم باش.»
هر کجا هستید آسمون♥️
دلتون از غم و غصه خالی💐🌹
ڪلیڪ ڪنید 👇
👇
🍃🌺 @mabareshohada 🌺🍃🌺
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
✫⇠ #اینک_شوڪران ✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 8⃣3⃣ #قسمت_سی_وهشتم 📖حتی
❣﷽❣
#اینک_شوڪران
✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی
به روایت همسر( شهلا غیاثوند )
9⃣3⃣ #قسمت_سی_ونهم
📖دوباره ایوب بستری شد🛌 برای پیدا کردن قرص و دوایش باید بچه ها را تنها می گذاشتم. سفارش هدی و محمدحسن را به محمدحسین کردمو غذای🍛 روی گاز را بهشان نشان دادم و رفتم. وقتی برگشتم همه قایم شده بودند.
📖صدای هق هق #محمدحسین از پشت دیوار مرا ترساند. با توپ زده بودند به قاب عکس عموحسن و شیشه اش را خرد کرده بودند. محمدحسین اشک هایش😢 را با پشت دست پاک کرد " #بابا ایوب عصبانی میشود؟"
📖روی سرش دست کشیدم
_این چه حرفی است⁉️ تازه الان بابا ایوب #بیمارستان است میتوانیم با هم شیشه ها را جمع کنیم. ببینم که فردا هم که باز من نیستم چه کار میکنی؟
📖_مواظب همه چیز باش، دلم نمی خواهد همسایه ها بفهمند که نه بابا خانه است و نه مامان و شما #تنها هستید. سرش را تکان داد "چشم"
فردا عصر که رسیدم خانه بوی غذا می آمد د😋 در را باز کردم. هر سه آمدند جلو، بوسیدمشان؛ مو و لباسشان مرتب بود🙂 گفتم: کسی، اینجا بوده؟
📖محمدحسین سرش را به دو طرف تکان داد
-نه مامان محمدحسن خودش را کثیف کرده بود، عوضش کردم. هدی را هم... ناهار هم #استامبولی پلو درست کردم. در قابلمه را باز کردم
بخار غذا🍲 خورد توی صورتم. بوی خوبی داشت
🖋 #ادامه_دارد...
📝 #زینب_عزیزمحمدی
🌹🍃🌹🍃
❣️#سلام_امام_زمانم❣️
در این روزهاي سخت و پُر هياهو
ایمانم...
روزی ام...
گرفتاری هایم...
خانواده ام...
و...
مولایم !
به شما می سپارم تمام زندگی ام را ...
که خدا همه ی امور خلائق را
به دستانتان سپرد
"امام ، امینِ خدا در میان خَلق است"
چگونه دلگرم نباشم به کسی که خدا
او را امین خود قرار داده است؟!
الّلهُـمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَـــالْفَـــرَج
#امام_زمان⇱
↶【به ما بپیوندید 】↷
🌷🍃 @mabareshohada 🍃
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
❣﷽❣ #اینک_شوڪران ✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 9⃣3⃣ #قسمت_سی_ونهم 📖دو
✫⇠ #اینک_شوڪران
✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی
به روایت همسر( شهلا غیاثوند )
0⃣4⃣ #قسمت_چهلم
📖محمدحسین پشت سر هم حرف میزد
_میدانی چرا همیشه برنج های تو به هم می چسبند⁉️ چون #روغن کم میریزی .
سر تا پای #محمدحسین را نگاه کردم. اشک توی چشم هایم جمع شد.
📖پسر کوچولوی هفت ساله ی من😢 مردی شده بود. ایوب وقتی برگشت و قاب را دید، محمدحسین را توی بغلش فشار داد،
+هیچ چیز آنقدر ارزش ندارد❌ که آدم به خاطرش از بچه اش برنجد
📖توی فامیل پیچیده بود که ربابه خانم و تیمور خان، دختر شوهر نداده اند. انگار خودشان #شوهر کرده اند، بس که با ایوب مهربان بودند💖 و مراعات حالش را میکردند .
📖اوایل که بیمارستان ها پر از مجروح بود و اتاق #ریکاوری نداشت ایوب را نیمه بیهوش و با لباس بیمارستان تحویلمان میدادند . تاکسی🚗 آقاجون میشد اتاق ریکاوری، لباس ایوب را عوض میکردم و منتظر حالت های بعد از بی هوشیش مینشستم تا برسیم خانه.
📖گاهی #نیمه_هشیار دستگیره ماشین را میکشید وسط خیابان پیاده میشد. آقاجون میدوید دنبالش😔
🖋 #ادامه_دارد...
📝 #زینب_عزیزمحمدی
🌹🍃🌹🍃
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
🎥 رجزخوانی دختر شهید سلامی به شیوۀ پدر
«وَنَظَرتُ إلی زَیْنَبَ بِنْت عَلِیٍّ علیه السلام یَومَئذٍ وَلَمْ أَرَ خَفِرَةً وَاللهِ أَنْطَقَ مِنْهَا کَأَنَّهَا تَفَرَّعُ مِنْ لِسَانِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیهماالسلام»؛ (اللهوف، ص86)
من زینب دختر علی علیه السلام را دیدم و هرگز زنی با شرم و حیا گویاتر و سخنورتر از او باشد ندیدم، گویا از زبان امیرالمؤمنین علیه السلام، این کلمات و عبارات عالیه را فرو میریخت.
.
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
. 🎥 رجزخوانی دختر شهید سلامی به شیوۀ پدر «وَنَظَرتُ إلی زَیْنَبَ بِنْت عَلِیٍّ علیه السلام یَومَئذ
.
صدا و لحنشون خیلی شبیه پدر شهیدشون هست...
دلمون برای شجاعت سردار سلامی عزیزمون تنگ شد!
😭😭
.
🔹 #صدقه_فراموش_نشود
✍علامه امينى : شب #تاسوعا و #عاشورا براى #امام_زمان (عج) صدقه کنارميگذاشتند و ميگفتند:
امشب قلب نازنین حضرت در فشاراست😔
از همین لحظه تا صبح روز یازدهم #محرم هرچه قدر در توان دارید صدقه دهید برای آرامش قلب او که مظلومتر از امام حسین (ع) هست💔
#یا_صاحب_الزمان_روحی_فداک😭