eitaa logo
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
514 دنبال‌کننده
12هزار عکس
1هزار ویدیو
30 فایل
ما اینجا جمع نشده ایم که تعداد اعضای #کانال و یا #بازدید از مطالب به هر نحوی برای ‌مان مهم شود! ما آمده ایم خود را #بسازیم؛ تا #نفس را از نَفَس در بیاوریم. از کانال #معبر_شهدا به کانال #شهدا؛ وصل شویم. ارتباط با خادم کانال @HOSSEIN_14 تبادل نداریم
مشاهده در ایتا
دانلود
امید به خدا یعنی آرامش دل در طوفان‌ها. وقتی همه چیز سخت می‌شود، فقط یاد خداست که دل را آرام می‌کند. او همیشه هست، همیشه می‌شنود، و هیچ‌گاه تنهایمان نمی‌گذارد. با امید به او، حتی تاریک‌ترین شب‌ها هم روشن می‌شوند. برات اون وقتی رو آرزو می‌کنم که از ته دلت لبخند میزنی و میگی: خدایا این بیشتر از اون چیزی بود که براش دعا کرده بودم، شکرت... به ما بپیوندید 】↷ 🍃🌺 @mabareshohada 🌺🍃
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
✫⇠ #اینک_شوڪران ✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 0⃣6⃣ #قسمت_شصت 📖توی بیمار
همراهان گرامی کانال🌹 با عرض پوزش فراوان بابت تأخیر پیش‌آمده در انتشار رمان “اینک شوکران” از امشب، می‌توانید هر شب این رمان جذاب را دنبال کنید و از مطالعه آن لذت ببرید.😊🙏 ‌
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
✫⇠ #اینک_شوڪران ✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 0⃣6⃣ #قسمت_شصت 📖توی بیمار
❣﷽❣ ✫⇠ به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 1⃣6⃣ 📖زهرا دستش را روی دهان گذاشت تا صدای هق هقش بلند نشود. محمدحسین داد کشید: میگویم کجاست؟ رو کرد به پرستار ها، آقا نعمت دست محمد را گرفت و کشیدش عقب، محمد برگشت سمت نعمت آقا _بابا ایوب رفت⁉️ آره ؟😭 📖رگ گردنش بیرون زده بود. با به پرستارها گفت: کی بود پشت تلفن گفت حالش خوب است؟ من از پاسگاه زنگ زدم☎️کی گفت توی آی سی یو است؟ بابا ایوب من ، شما گفتید خوب است؟ چرا دروغ گفتید؟ 📖دست آقا نعمت را کنار زد و دوید بیرون🏃‍♂ سرم گیج رفت، نشستم روی صندلی. آقا نعمت دنبال محمدحسین دوید وسط خیابان محمدحسین را گرفت توی بغلش، محمد خشمش، را جمع کرد توی مشت هایش و به سینه ی آقا نعمت زد، آقا نعمت تکان نخورد. +بزن محمدجان، من را بزن. داد بکش، گریه کن محمد😭 📖محمد داد می‌کشید و آقا نعمت را می‌زد . مردم ایستاده بودند و نگاه می‌کردند 😟 محمد نشست روی زمین و زبان گرفت. _شماها که نمی‌دانید ؛ نمی‌دانید ایوبم چطوری رفت. وقتی می لرزید شما ها که نبودید. همه جا تاریک🌚 و سرد بود. همه وسایل ماشین را دورش جمع کردم. 📖ایوب را دیدم به سرش ضربه خورده بود. رگ زیر چشمش ورم کرده بود. محمدحسین ایوب را توی قزوین درمانگاه می‌برد تا آمپولش را بزند. بعد از آمپول ، ایوب به محمد می‌گوید . حالش خوب است و از محمد می‌خواهد که راحت بخوابد😴 هنوز چشم هایش گرم نشده بود که ماشین چپ می‌شود . ایوب از ماشین🚗 پرت شده بود بیرون. 📖دکتر گفت: پشت فرمان بوده از موبایل📱 آقا نعمت زنگ زدم به خانه. بعد از اولین بوق گوشی را برداشت _سلام مامان گلویم گرفت +سلام هدی جان، مگر مدرسه نبودی؟ -ساعت اول گفتم بابام تصادف💥 کرده، اجازه دادند بیایم خانه پیش دایی رضا و خاله مکث کرد _بابا ایوب حالش خوب است؟ 📖بینیم سوخت و اشک دوید به چشمانم😢 +آره خوب است دخترم، است. اشک هایم سر خوردند روی رد اشک های آن چند ساعت و راه باز کردند تا زیر چانه ام، صدای هدی لرزید _پس چرا اینها همه اش گریه می‌کنند ⁉️ صدای گریه ی از آن طرف گوشی می امد. لبم را گاز گرفتم و نفسم را حبس کردم. هدی با گریه حرف میزد. _بابا ایوب ؟ آه کشیدم +آره مادر جان، بابا ایوب دیگر رفت😭 🖋 ... 📝 🌹🍃🌹🍃
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
❣️ این را برای دلم چگونه تفسیــــر کنم... تو هستی اما من اینهمه ندارمت... السلام‌علیك‌یابقیہ‌اللھِ فۍارضِہ‌🤍 ╭┈───────🦋࿐ 🌱 🌱 ↶【به ما بپیوندید 】↷ 🍃🌺@mabareshohada 🌺
هرچی باشه، ما "خدا" رو داریم... و خدایی که بخواد، راه رو باز می‌کنه، دل رو آروم، و روزی رو روان می‌کنه... باور دارم که هیچ‌چیز بی‌حکمت نیست. پس با دل و جان میگم: خدایا شکرت بابت بودنت، حضورت، و آرامشی که میدی... ↶【به ما بپیوندید 】↷ 🍃🌺@mabareshohada 🌺
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
▫️طوفان آمده! خشک و تَر را با هم می‌برد! دنبال دستاویز باید بود! یک پناه‌گاهِ امن... یک غار، وسط کوه... یک بلندی، بالای شهر... ❓اما مگر نه این‌که طوفان است و فراگیر! باید به جایی پناه ببرم... که هیچ گزندی به آن نمی‌رسد! جز پناهِ امن مهربانی او... جز دلِ دریاییِ امام زمان... کجا پیدا می‌شود؟! ✅ اگر او همدم‌مان شود... اگر او شریکِ زندگی‌مان شود... اگر او دار و ندارمان بشود... جایی برای هراس نیست! ↶【به ما بپیوندید 】↷ 🍃🌺 @mabareshohada 🌺
✔️با خودت تکرار کن؛ «امروزقلبم آرام است و با امید به خدا به سمت اهدافم حرکت میکنم و میدانم باران رحمت و فراوانی بر سرم نازل می شود و همه چیز دگرگون می گردد. خداوندا سپاسگزارم» 🌹اینجا معبر شهداست 👇 ↶【به ما بپیوندید 】↷ 🍃🌺 @mabareshohada 🌺
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
❣﷽❣ #اینک_شوڪران ✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 1⃣6⃣ #قسمت_شصت_ویکم 📖زه
✫⇠ ✫⇠ به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 2⃣6⃣ 📖 ایوب بود. می‌خواست نزدیک برادرش حسن، در دفن شود. هدی به قم زنگ زد و اجازه خواست. گفتند اگر به سختی می افتید، می‌توانید به وصیت عمل نکنید، اصرار هدی فایده نداشت. 📖این آخرین خواسته ایوب از من بود و می‌خواستم هر طور هست انجامش دهم. ، روز پدر بود. دلم می‌خواست برایش هدیه بخرم🎁 جبران آخرین روز مادری که زنده بود. نمی‌توانست از رخت خواب بلند شود. پول داده بود به محمدحسین و هدی، سفارش کرده بود برای من ظرف های کریستال بخرند. 📖صدای نوار قرآن 📼 را بلند تر کردم. به خواب فامیل آمده بود و گفته بود: به شهلا بگویید بیشتر برایم قرآن بگذارد. قاب عکس ایوب را از روی تاقچه برداشتم و به سینه ام فشار دادم، آه کشیدم +آخر کی اسم تو را ایوب گذاشت؟ 📖قاب را می‌گیرم جلوی صورتم به چشم هایش نگاه میکنم +میدانی؟ تقصیر همان است که تو  اینقدر سختی کشیدی. اگر هم اسم یک آدم بی درد و پولدار بودی، من هم نمی‌شدم زن یک آدم صبور سختی کش. اگر ایوب بود به این حرفهایم می‌خندید مثل توی عکس که چین افتاده زیر چشم هایش😄 📖روی صورتش دست می‌کشم +یک عمر من به حرف هایت گوش دادم، حالا تو باید ساکت بنشینی و گوش بدهی چه می‌گویم . از همین چند روز آنقدر حرف دارم از خودم؛ از بچه ها محمدحسین داغان شده😔 📖ده روز از مدرسه اش مرخصی گرفتم و حالا فرستادمش شمال، هر شب از خواب می‌پرد ، صدایت می‌کند . خودش را می‌زند و لباسش را پاره می‌کند . محمدحسن خیلی کوچک است. اما خیلی خوب می‌فهمد که نیستی تا روی پاهایت بنشیند و با تو بازی کند. هدی هم که شروع کرده هرشب برایت نامه می‌نويسد 📝 مثل خودت حرف هایش را با نوشتن راحت تر می‌زند . 📖اشک هایم را پاک می‌کنم و به ایوب چشم غره می‌روم +چند تا نامه💌 جدید پیدا کرده ام، قایمشان کرده بودی؟ رویت نمی‌شد بدهی دستم؟ ولی خواندمشان نوشتی: تا آخرین طلوع و غروب خورشید حیات، چشمانم جست و جوگر و دستانم نیازمند دستان تو خواهد بود. برای این همه عظمت، نمی‌دانم چه بگویم فقط زبانم به یک حقیقت می‌چرخد و آن این که همیشه همسفر من باشی خدا نگهدارت، همسفر تو ایوب♥️ 📖قاب را می‌بوسم و می‌گذارم روی تاقچه ... 🖋 ... 📝 🌹🍃🌹🍃
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
°•🌱 بر گِل نشسته ایم بدون حضورتان ای ناخدای کِشتی طوفان زده بیا... أللَّھُـمَ ؏َـجِّـلْ لِوَلیِڪْ ألْـفَـرَج