#سلام_امام_زمانم
▫️طوفان آمده!
خشک و تَر را با هم میبرد!
دنبال دستاویز باید بود!
یک پناهگاهِ امن...
یک غار، وسط کوه...
یک بلندی، بالای شهر...
❓اما مگر نه اینکه طوفان است و فراگیر!
باید به جایی پناه ببرم...
که هیچ گزندی به آن نمیرسد!
جز پناهِ امن مهربانی او...
جز دلِ دریاییِ امام زمان...
کجا پیدا میشود؟!
✅ اگر او همدممان شود...
اگر او شریکِ زندگیمان شود...
اگر او دار و ندارمان بشود...
جایی برای هراس نیست!
#اَللّهُمَّعَجِّللِوَلیِّکَالفَرَجَوَالْعافِیَةوَالنَّصْرَ
↶【به ما بپیوندید 】↷
🍃🌺 @mabareshohada 🌺
✔️با خودت تکرار کن؛
«امروزقلبم آرام است و با امید به خدا به سمت اهدافم حرکت میکنم
و میدانم باران رحمت و فراوانی بر سرم نازل می شود و همه چیز دگرگون می گردد.
خداوندا سپاسگزارم»
🌹اینجا معبر شهداست 👇
↶【به ما بپیوندید 】↷
🍃🌺 @mabareshohada 🌺
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
❣﷽❣ #اینک_شوڪران ✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 1⃣6⃣ #قسمت_شصت_ویکم 📖زه
✫⇠ #اینک_شوڪران
✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی
به روایت همسر( شهلا غیاثوند )
2⃣6⃣ #قسمت_شصت_ودوم
📖 #وصیت ایوب بود. میخواست نزدیک برادرش حسن، در #وادی_رحمت دفن شود. هدی به قم زنگ زد و اجازه خواست. گفتند اگر به سختی می افتید، میتوانید به وصیت عمل نکنید، اصرار هدی فایده نداشت.
📖این آخرین خواسته ایوب از من بود و میخواستم هر طور هست انجامش دهم. #سوم_ایوب، روز پدر بود. دلم میخواست برایش هدیه بخرم🎁 جبران آخرین روز مادری که زنده بود. نمیتوانست از رخت خواب بلند شود. پول داده بود به محمدحسین و هدی، سفارش کرده بود برای من ظرف های کریستال بخرند.
📖صدای نوار قرآن 📼 را بلند تر کردم. به خواب فامیل آمده بود و گفته بود: به شهلا بگویید بیشتر برایم قرآن بگذارد. قاب عکس ایوب را از روی تاقچه برداشتم و به سینه ام فشار دادم، آه کشیدم
+آخر کی اسم تو را ایوب گذاشت؟
📖قاب را میگیرم جلوی صورتم به چشم هایش نگاه میکنم
+میدانی؟ تقصیر همان است که تو اینقدر سختی کشیدی. اگر هم اسم یک آدم بی درد و پولدار بودی، من هم نمیشدم زن یک آدم صبور سختی کش.
اگر ایوب بود به این حرفهایم میخندید مثل توی عکس که چین افتاده زیر چشم هایش😄
📖روی صورتش دست میکشم
+یک عمر من به حرف هایت گوش دادم، حالا تو باید ساکت بنشینی و گوش بدهی چه میگویم . از همین چند روز آنقدر حرف دارم از خودم؛ از بچه ها محمدحسین داغان شده😔
📖ده روز از مدرسه اش مرخصی گرفتم و حالا فرستادمش شمال، هر شب از خواب میپرد ، صدایت میکند . خودش را میزند و لباسش را پاره میکند .
محمدحسن خیلی کوچک است. اما خیلی خوب میفهمد که نیستی تا روی پاهایت بنشیند و با تو بازی کند. هدی هم که شروع کرده هرشب برایت نامه مینويسد 📝 مثل خودت حرف هایش را با نوشتن راحت تر میزند .
📖اشک هایم را پاک میکنم و به ایوب چشم غره میروم
+چند تا نامه💌 جدید پیدا کرده ام، قایمشان کرده بودی؟ رویت نمیشد بدهی دستم؟ ولی خواندمشان نوشتی: تا آخرین طلوع و غروب خورشید حیات، چشمانم جست و جوگر و دستانم نیازمند دستان تو خواهد بود. برای این همه عظمت، نمیدانم چه بگویم فقط زبانم به یک حقیقت میچرخد و آن این که همیشه همسفر من باشی خدا نگهدارت، همسفر تو ایوب♥️
📖قاب را میبوسم و میگذارم روی تاقچه ...
🖋 #ادامه_دارد...
📝 #زینب_عزیزمحمدی
🌹🍃🌹🍃
°•🌱
#سلام_امام_زمانم
بر گِل نشسته ایم بدون حضورتان
ای ناخدای کِشتی طوفان زده بیا...
أللَّھُـمَ ؏َـجِّـلْ لِوَلیِڪْ ألْـفَـرَج
تو هر شرایطی ایمان و توکلت رو به خدا از دست نده …
نگرانِ فردا و فرداهات نباش رفیق!
چون خدا روزی رسانه..
هیچ وقت کم ازش نخواه
خدا میدونه چی نیاز داری و در زمانِ مناسبش
بهترین رو برات رقم میزنه..
↶【به ما بپیوندید 】↷
🍃🌺 @mabareshohada 🌺
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
✫⇠ #اینک_شوڪران ✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 2⃣6⃣ #قسمت_شصت_ودوم 📖 #وص
❣﷽❣
#اینک_شوڪران
✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی
به روایت همسر( شهلا غیاثوند )
3⃣6⃣ #قسمت_شصت_وسوم
📖از ایوب هر کاری بر می آید . هر وقت از او #کمک میخواهم هست. حضورش👤 فضای خانه را پر میکند . مادرش آمده بود خانه ما و چند روزی مانده بود. برای برگشتنش پول💰 نداشت، توی اتاق ایوب سرم را بالا گرفتم
_آبرویم را حفظ کن، هیچ #پولی در خانه ندارم✘
دوستم آمد جلوی در اتاق
+ #شهلا بیا این اتاق، یک چیزی پیدا کردم
📖آمده بود کمکم تا #بخاری ها را جمع کنیم. شش ماهی بود که بخاری را تکان نداده بودیم. زیر فرش یک دسته اسکناس💷 پیدا کرده بود. #ایوب آبرویم را حفظ کرد.
📖توی امتحانهای #محمدحسین کمکش کرد. برای خواستگارهایی که هدی از همان نوجوانیش داشت به خوابم میآمد و راهنمایی میکرد 👌 حتی حواسش به #محمدحسن هم بود.
📖یک سینی حلوا درست کرده بودم تا محمدحسین شب جمعه ای ببرد مسجد🕌 یادش رفت. صبح سینی را دادم به محمدحسن و گفتم بین #همسایه ها بگرداند. وقتی برگشت حلوا ها نصف هم نشده بود. یک نگاهش به حلوا بود و یک نگاهش به من👀
📖-مامان می گذاری همه اش را #خودم بخورم؟
+نه مادر جان، این ها برای #بابا است که چهار تا نماز خوان بخورند و فاتحه اش را بفرستند
شانه اش را بالا انداخت
_خب مگر من چیم هست⁉️ خودم میخورم، خودم هم #فاتحه اش را میخوانم
📖چهار زانو نشست وسط اتاق و همه #حلوا ها را خورد. سینی خالی را آورد توی آشپز خانه
_مامان فاتحه خیلی کم است. میروم برای بابا #نماز بخوانم.
شب ایوب توی خواب، سیب آبداری🍎 را گاز میزد و میخندید؛ فاتحه و نماز های محمدحسن به او رسیده بود😍
📖از تهران تا تبریز خیلی راه است. اما وقتی دلمان گرفت💔 و هوایش را کردیم می رویم سر #مزارش. سالی چند بار میرویم تبریز و همه روز را توی وادی رحمت میمانیم . بچه ها جلوتر از من میروند . اول سر مزار #حسن میروم تا کمی آرام شوم اما باز دلم شور میزند
📖چه بگویم؟
از کجا شروع کنم⁉️
#ایوب.........
🖋 #پـــــایان
📝 #زینب_عزیزمحمدی
🌹🍃🌹🍃
سلام امام زمانم
لذت شعر به آن است که والا باشد
هدف شعر ظهور گل زهـــــرا باشد
جان ناقابل ما نذر شما مهدی جان
علت هستی ما حضرت مـولا باشد
السّلامُ عَلَیْڪَ یا صاحِبَ الزَّمانِ
اَلسَّلامُ عَلَیْڪَ یا خَلیفَةَ الرَّحْمانِ ،
اَلسَّلامُ عَلَیْڪَ یا شَریڪَ الْقُرْآنِ ،
اَلسَّلامُ عَلَیْڪَ یا إِمامَ الْإِنْسِ وَالْجانِّ
#الّلهُـمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَـــالْفَـــرَج
آروم باش…
روزی رو خدا میرسونه،
نه بازار، نه حساب و کتاب آدمها…
وقتی خدا بخواد،
از جایی میرسه که حتی فکرشم نمیکنی.
به خودش بسپار دلتو…
توکل که کنی، یه آرامش عجیب میاد سراغت
🌸الهی حــال دلتـون
💗همیشه خـوب باشـه
💗 آمیـن.
【به ما بپیوندید 】↷
🍃🌺 @mabareshohada 🌺🍃
✍ امسال «روز خبرنگار» برای ما طور دیگری گذشت/ هر یک روز جنگ یک خبرنگار شهید
💠 امسال ما در هفدهم مرداد، ۱۲ نفر از خبرنگاران و اصحاب رسانه را در کنارمان نمیدیدیم
🔴 رژیم باطل و موقت صهیونیستی که مدام در پروپاگاندای تبلیغاتی خودش اعلام میکرد کاری به غیرنظامیان ندارد، امسال در جنگ تحمیلی ۱۲ روزه، ۱۲ نفر از خبرنگاران ایران را به شهادت رساند؛ میانگین هر یک روز جنگ یک خبرنگار شهید
🔻 ما در روز خبرنگار امسال به یاد این شهدای والامقام که سندی بر خوی وحشیگری رژیم صهیونیستی هستند عهد میبندیم که با تمام قدرت راهشان را ادامه دهیم
#شهدای_رسانه
#مرگ_بر_اسرائیل
#روز_خبرنگار