eitaa logo
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
514 دنبال‌کننده
12هزار عکس
1هزار ویدیو
30 فایل
ما اینجا جمع نشده ایم که تعداد اعضای #کانال و یا #بازدید از مطالب به هر نحوی برای ‌مان مهم شود! ما آمده ایم خود را #بسازیم؛ تا #نفس را از نَفَس در بیاوریم. از کانال #معبر_شهدا به کانال #شهدا؛ وصل شویم. ارتباط با خادم کانال @HOSSEIN_14 تبادل نداریم
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
▫️طوفان آمده! خشک و تَر را با هم می‌برد! دنبال دستاویز باید بود! یک پناه‌گاهِ امن... یک غار، وسط کوه... یک بلندی، بالای شهر... ❓اما مگر نه این‌که طوفان است و فراگیر! باید به جایی پناه ببرم... که هیچ گزندی به آن نمی‌رسد! جز پناهِ امن مهربانی او... جز دلِ دریاییِ امام زمان... کجا پیدا می‌شود؟! ✅ اگر او همدم‌مان شود... اگر او شریکِ زندگی‌مان شود... اگر او دار و ندارمان بشود... جایی برای هراس نیست! ↶【به ما بپیوندید 】↷ 🍃🌺 @mabareshohada 🌺
✔️با خودت تکرار کن؛ «امروزقلبم آرام است و با امید به خدا به سمت اهدافم حرکت میکنم و میدانم باران رحمت و فراوانی بر سرم نازل می شود و همه چیز دگرگون می گردد. خداوندا سپاسگزارم» 🌹اینجا معبر شهداست 👇 ↶【به ما بپیوندید 】↷ 🍃🌺 @mabareshohada 🌺
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
❣﷽❣ #اینک_شوڪران ✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 1⃣6⃣ #قسمت_شصت_ویکم 📖زه
✫⇠ ✫⇠ به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 2⃣6⃣ 📖 ایوب بود. می‌خواست نزدیک برادرش حسن، در دفن شود. هدی به قم زنگ زد و اجازه خواست. گفتند اگر به سختی می افتید، می‌توانید به وصیت عمل نکنید، اصرار هدی فایده نداشت. 📖این آخرین خواسته ایوب از من بود و می‌خواستم هر طور هست انجامش دهم. ، روز پدر بود. دلم می‌خواست برایش هدیه بخرم🎁 جبران آخرین روز مادری که زنده بود. نمی‌توانست از رخت خواب بلند شود. پول داده بود به محمدحسین و هدی، سفارش کرده بود برای من ظرف های کریستال بخرند. 📖صدای نوار قرآن 📼 را بلند تر کردم. به خواب فامیل آمده بود و گفته بود: به شهلا بگویید بیشتر برایم قرآن بگذارد. قاب عکس ایوب را از روی تاقچه برداشتم و به سینه ام فشار دادم، آه کشیدم +آخر کی اسم تو را ایوب گذاشت؟ 📖قاب را می‌گیرم جلوی صورتم به چشم هایش نگاه میکنم +میدانی؟ تقصیر همان است که تو  اینقدر سختی کشیدی. اگر هم اسم یک آدم بی درد و پولدار بودی، من هم نمی‌شدم زن یک آدم صبور سختی کش. اگر ایوب بود به این حرفهایم می‌خندید مثل توی عکس که چین افتاده زیر چشم هایش😄 📖روی صورتش دست می‌کشم +یک عمر من به حرف هایت گوش دادم، حالا تو باید ساکت بنشینی و گوش بدهی چه می‌گویم . از همین چند روز آنقدر حرف دارم از خودم؛ از بچه ها محمدحسین داغان شده😔 📖ده روز از مدرسه اش مرخصی گرفتم و حالا فرستادمش شمال، هر شب از خواب می‌پرد ، صدایت می‌کند . خودش را می‌زند و لباسش را پاره می‌کند . محمدحسن خیلی کوچک است. اما خیلی خوب می‌فهمد که نیستی تا روی پاهایت بنشیند و با تو بازی کند. هدی هم که شروع کرده هرشب برایت نامه می‌نويسد 📝 مثل خودت حرف هایش را با نوشتن راحت تر می‌زند . 📖اشک هایم را پاک می‌کنم و به ایوب چشم غره می‌روم +چند تا نامه💌 جدید پیدا کرده ام، قایمشان کرده بودی؟ رویت نمی‌شد بدهی دستم؟ ولی خواندمشان نوشتی: تا آخرین طلوع و غروب خورشید حیات، چشمانم جست و جوگر و دستانم نیازمند دستان تو خواهد بود. برای این همه عظمت، نمی‌دانم چه بگویم فقط زبانم به یک حقیقت می‌چرخد و آن این که همیشه همسفر من باشی خدا نگهدارت، همسفر تو ایوب♥️ 📖قاب را می‌بوسم و می‌گذارم روی تاقچه ... 🖋 ... 📝 🌹🍃🌹🍃
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
°•🌱 بر گِل نشسته ایم بدون حضورتان ای ناخدای کِشتی طوفان زده بیا... أللَّھُـمَ ؏َـجِّـلْ لِوَلیِڪْ ألْـفَـرَج
تو هر شرایطی ایمان و توکلت رو به خدا از دست نده … نگرانِ فردا و فرداهات نباش رفیق! چون خدا روزی رسانه.. هیچ وقت کم ازش نخواه خدا میدونه چی نیاز داری و در زمانِ مناسبش بهترین رو برات رقم میزنه.. ↶【به ما بپیوندید 】↷ 🍃🌺 @mabareshohada 🌺
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
✫⇠ #اینک_شوڪران ✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 2⃣6⃣ #قسمت_شصت_ودوم 📖 #وص
❣﷽❣ ✫⇠ به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 3⃣6⃣ 📖از ایوب هر کاری بر می آید . هر وقت از او میخواهم هست. حضورش👤 فضای خانه را پر می‌کند . مادرش آمده بود خانه ما و چند روزی مانده بود. برای برگشتنش پول💰 نداشت، توی اتاق ایوب سرم را بالا گرفتم _آبرویم را حفظ کن، هیچ در خانه ندارم✘ دوستم آمد جلوی در اتاق + بیا این اتاق، یک چیزی پیدا کردم 📖آمده بود کمکم تا ها را جمع کنیم. شش ماهی بود که بخاری را تکان نداده بودیم. زیر فرش یک دسته اسکناس💷 پیدا کرده بود. آبرویم را حفظ کرد. 📖توی امتحانهای کمکش کرد. برای خواستگارهایی که هدی از همان نوجوانیش داشت به خوابم می‌آمد و راهنمایی می‌کرد 👌 حتی حواسش به هم بود. 📖یک سینی حلوا درست کرده بودم تا محمدحسین شب جمعه ای ببرد مسجد🕌 یادش رفت. صبح سینی را دادم به محمدحسن و گفتم بین ها بگرداند. وقتی برگشت حلوا ها نصف هم نشده بود. یک نگاهش به حلوا بود و یک نگاهش به من👀 📖-مامان می‌ گذاری همه اش را بخورم؟ +نه مادر جان، این ها برای است که چهار تا نماز خوان بخورند و فاتحه اش را بفرستند شانه اش را بالا انداخت _خب مگر من چیم هست⁉️ خودم میخورم، خودم هم اش را میخوانم 📖چهار زانو نشست وسط اتاق و همه ها را خورد. سینی خالی را آورد توی آشپز خانه _مامان فاتحه خیلی کم است. میروم برای بابا بخوانم. شب ایوب توی خواب، سیب آبداری🍎 را گاز میزد و میخندید؛ فاتحه و نماز های محمدحسن به او رسیده بود😍 📖از تهران تا تبریز خیلی راه است. اما وقتی دلمان گرفت💔 و هوایش را کردیم می رویم سر . سالی چند بار می‌رویم تبریز و همه روز را توی وادی رحمت می‌مانیم . بچه ها جلوتر از من می‌روند . اول سر مزار میروم تا کمی آرام شوم اما باز دلم شور میزند 📖چه بگویم؟ از کجا شروع کنم⁉️ ......... 🖋 📝 🌹🍃🌹🍃
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام امام زمانم لذت شعر به آن است که والا باشد هدف شعر ظهور گل زهـــــرا باشد جان ناقابل ما نذر شما مهدی جان علت هستی ما حضرت مـولا باشد ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ السّلامُ عَلَیْڪَ یا صاحِبَ الزَّمانِ اَلسَّلامُ عَلَیْڪَ یا خَلیفَةَ الرَّحْمانِ ، اَلسَّلامُ عَلَیْڪَ یا شَریڪَ الْقُرْآنِ ، اَلسَّلامُ عَلَیْڪَ یا إِمامَ الْإِنْسِ وَالْجانِّ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
آروم باش… روزی رو خدا می‌رسونه، نه بازار، نه حساب و کتاب آدم‌ها… وقتی خدا بخواد، از جایی می‌رسه که حتی فکرشم نمی‌کنی. به خودش بسپار دلتو… توکل که کنی، یه آرامش عجیب میاد سراغت 🌸الهی حــال دلتـون 💗همیشه خـوب باشـه 💗 آمیـن. 【به ما بپیوندید 】↷ 🍃🌺 @mabareshohada 🌺🍃
امسال «روز خبرنگار» برای ما طور دیگری گذشت/ هر یک روز جنگ یک خبرنگار شهید 💠 امسال ما در هفدهم مرداد، ۱۲ نفر از خبرنگاران و اصحاب رسانه را در کنارمان نمی‌دیدیم 🔴 رژیم باطل و موقت صهیونیستی که مدام در پروپاگاندای تبلیغاتی خودش اعلام می‌کرد کاری به غیرنظامیان ندارد، امسال در جنگ تحمیلی ۱۲ روزه، ۱۲ نفر از خبرنگاران ایران را به شهادت رساند؛ میانگین هر یک روز جنگ یک خبرنگار شهید 🔻 ما در روز خبرنگار امسال به یاد این شهدای والامقام که سندی بر خوی وحشی‌گری رژیم صهیونیستی هستند عهد می‌بندیم که با تمام قدرت راهشان را ادامه دهیم