📚 من مرتب به بیمارستان تلفن می زدم و حال علی را جویا می شدم .
او هم مدام از اوضاع و احوال شهر می پرسید. نگران بود .
وقتی خبر شهادت سید جعفر موسوی را در درگیری های مرزی به او گفتم ،حس کردم چقدر ناراحت شده است. صدایش به وضوح می لرزید. ولی سعی می کرد ناراحتی اش را به من بروز ندهد.
از آن به بعد نمی خواستم خبرهایی که علی را نگران می کند ، به او بگویم. ولی او همبا دوستانش در خرمشهر در ارتباط بود و از طرفی هرچه به روز های آخر تابستان نزدیک می شدیم ، وضعیت نیروهای ما در مرز بحرانی تر می شد و اتفاقات جدیدی می افتاد که نمیتوانستم از کنارش به سادگی بگذرم و به علی چیزی نگویم.
#مهاد
#برشی_از_یک_کتاب
#دا
#زن_قهرمان
#زن_مسلمان
@mahadnews
#معرفی_کتاب
📚هفت تا خواهر بودیم؛ ربابه، کبری، معصومه، فاطمه، زهرا، طاهره و صدیقه. من دومی بودم و بیست مرداد ۱۳۲۳ به دنیا آمدم. شناسنامههای قدیم خیلی دقیق نیستند، شاید یکی دو سال جابه جا باشد. بعد از بیست سال خدا به م یک برادر داد، محمد. آن روزها دختر بر نداشت و مردم به پسرها بیشتر توجه میکردند؛ ولی برای پدرم دختر و پسر فرقی نداشت و میگفت: «هرجور خدا صلاح بدونه من راضیام.»
#مهاد
#برشی_از_یک_کتاب
#کتاب_عزیز_خانوم
#زن_مسلمان
#زن_قهرمان
@mahadnews
#برشی_از_یک_کتاب
📚ماهدخت همینجوری که قدم میزد، گفت: «ما سه فصل با هم بودیم ... یه فصل سخت و بد، توی اون انستیتو ... یه فصل خوب و خوش در اروپا و اسرائیل با همه امکانات ... یه فصل هم تو خونه خودت ... افغانستان ... در مسیر شکوفایی!
🔗فصل های قبلی با هم بودنمون خیلی برای من خاطره انگیز بود❤️ ... ما قرار بود با هم خیلی کارها را بکنیم ... قرار بود زن های کشورت را نجات بدیم و به حقوق از دست رفتشون آگاهشون کنیم ... قرار بود خیلی کارها انجام بدیم ... اما ...»
خیلی با آرامش گفتم: «تو مشکلت چیه؟ چرا اینقدر درگیری؟»
#مهاد
#نقش_بانوان
#صهیونیست
#کتاب_نه
@mahadmedia_ir
#برشی_از_یک_کتاب
از اول نامزدیمون…
با خودم کنار اومده بودم که من…
اینو تا ابد کنارم نخواهم داشت…
یه روزی از دستش میدم…
اونم با شهادت…
وقتی که گفت میخواد بره…
انگار ته دلم…آخرین بند پاره شد…
انگار میدونستم که دیگه برنمیگرده…
اونقد ناراحت بودم…
نمیتونستم گریه کنم…
چون میترسیدم اگه گریه کنم…
بعداً پیش ائمه(ع) شرمنده شم…
یه سمت ایمانم بود و یه سمت احساسم…
احساسم میگفت جلوش وایسا نذار بره…
ولی ایمانم اجازه نمیداد…
یعنی همش به این فکر میکردم که قیامت…
چطور میتونم تو چشای امیرالمؤمنین(ع)نگاه کنم و…
انتظار شفاعت داشته باشم…
در حالی که هیچ کاری تو این دنیا نکردم…
اشکامو که دید…
دستامو گرفت و زد زیر گریه و گفت…
“دلمو لرزوندی ولی ایمانمو نمیتونی بلرزونیا
#مهاد
#معرفی_کتاب
#شهادت
#نقش_بانوان
@mahadmedia_ir
#کتابانو
📚از محل کار برگشتم، این بار شرمنده کل فضای خانه از بوی قورمه سبزی پر شده بود و عطر چای هل و دارچین که به عبارتی با روح و روان بازی میکرد؛
بوی غذای مادر در فضای خانه، تنها بویی است که وقتی به مشامت میخورد انگار صداقت و صمیمیت را استشمام میکنی.
چه کسی در دنیا وجود دارد که با وجود تمام بدخلقیهایت آنقدر بخشنده باشد طوری رفتار کند که انگار هیچچیز ندیده و نشنیده است و همچنان به محبت بیپایانش ادامه دهد؟»😍
#مهاد
#برشی_از_یک_کتاب
#معرفی_کتاب
#نقش_بانوان
#حرکت_عمومی
#حلقه_های_میانی
@mahadmedia_ir
#کتابانو
📚دخترم برایت قصههای زیادی گفتهام.
تمام قصههای مادربزرگ یک طرف قصه خود مادربزرگ خدیجه یک طرف. امشب میخواهم برایت قصه خودم را تعریف کنم.
نمیدانم چرا میخواهم از خودم بگویم شاید به خاطر اینکه هیچ کس از من نگفت...
میدانی مادر جان 🤔
دلم لک زده برای اینکه صدایم کنند مادربزرگ ولی انگار بچههایم مادر بزرگشان را فراموش کرده اند.
بگذار خودم یادی از خودم بکنم این تو و این قصه مادربزرگ.
#مهاد
#معرفی_کتاب
#برشی_از_یک_کتاب
#نقش_بانوان
#شبکه_سازی_زنان
#حلقه_های_میانی
#حرکت_عمومی
@mahadmedia_ir
#کتابانو
📚چند تا از همسایهها درویش بودند و دوشنبهها جلسه داشتند؛ یک جور مراسم خاص مثل دعا خواندن...
مادرم همیشه میگفت: «هیچ کس اجازه نداره بره نزدیک اتاق درویش ها».
ماه رمضان همسایهها سفره و سماور و بساط افطار را دم ایوان پهن می کردند و هرکس با بچههای خودش می نشست دور سفره.
گاهی هم همە همسایه ها دور یک سفره جمع میشدیم. هفت تا خواهر بودیم؛
ربابه، کبری، معصومه، فاطمه، زهرا، طاهره و صدیقه. من دومی بودم و بیست مرداد ۱۳۲۳ به دنیا آمدم.
شناسنامههای قدیم خیلی دقیق نیستند، شاید یکی دو سال جابه جا باشد. بعد از بیست سال خدا بهم یک برادر داد، محمد...
#مهاد
#برشی_از_یک_کتاب
#کتاب_عزیز_خانوم
#زن_مسلمان
#زن_قهرمان
@mahadmedia_ir
#کتابانو
📚
•| موقع رفتن دویدم توی خانه و نرمههای کلوچه را ریختم توی نایلون و آوردم پیشش گفتم: «ناشتا خوردین؟» نگاهی کرد و گفت: «نه» نایلون کلوچه را گرفتم سمتش و گفتم: «بگیر همینها رو توی راه بخور، گرسنهای.» نگاهی به نایلون دستم کرد و عقبتر رفت. «ببر ببر مگ ما چیکارهایم که بخوریم؟ اینها برای من خوب نیست ببر بریز سر همون نایلونها. قسمت هرکی بشه میخوره.»
هر کار کردم نایلون را از دستم نگرفت. گفتم: «چه فرقی میکنه؟ مگه شما برای جبهه کار نمیکنین؟!» سرش را انداخت پایین و گفت:«ما کجا و آنهای جبهه کجا اینها برای ما حلال نیست ببر» |•
#مهاد
#زنان_موفق
#خیرالنسا
#برشی_از_یک_کتاب
#زن_تاریخ_ساز
#شبکه_سازی_زنان
#حرکت_عمومی
#حلقه_های_میانی
@mahadmedia_ir
#کتابانو
📚وقتی ما را داخل گودال انداختند، برادرها جا باز کردند. روی دست و پای همدیگر نشستند تا ما دو تا راحت بنشینیم و معذب نباشیم.
سربازهای عراقی که این صحنه را دیدند، به آن ها تشر زدند که چرا جا باز می کنید و روی دست و پای هم نشسته اید؟ و با اسلحه هایشان برادرها را از هم دور می کردند.
نگاه های چندش آور و کش دارشان از روی ما برداشته نمی شد. یکباره یکی از برادرها که لباس شخصی و هیکل بلند و درشتی داشت با سر تراشیده و سبیل های پرپشت و با لهجه ی غلیظ آبادانی، جواد (مترجم ایرانی عراقی ها) را صدا کرد و گفت: هرچی گفتم راست و حسینی براشون ترجمه کن تا شیرفهم بشن! رو به سربازهای بعثی کرد و گفت: به من می گن اسمال یخی، بچه ی آخر خطم، نگاه به سرم کن ببین چقدر خط خطیه...
هرخطش برای دفاع از ناموسمونه.
ما به سر ناموسمون قسم می خوریم، فهمیدی؟ جوانمرد مردن و با غیرت و شرف مردن برای ما افتخاره.
دست به سبیلش برد و یک نخ از آن را کند و گفت ما به سبیلمون قسم می خوریم. چشمی که ندونه به مردم چطور نگاه کنه مستحق کور شدنه. وقتی شما زن ها رو به اسارت می گیرید یعنی از غیرت و شرف و مردانگی شما چیزی باقی نموند...
#مهاد
#برشی_از_یک_کتاب
#معرفی_کتاب
#حلقه_های_میانی
#حرکت_عمومی
@mahafmedia_ir
#کتابانو
📚حوض خون، اسم کوچیکی نیست برای جایی که هر روز و هر لحظهاش آغشته به خون بود. ما زنها، کنار برادرامون میایستادیم.
وقتی که مجروح میآوردن و دستامون میلرزید از شدت زخمهایی که میدیدیم، فقط به خدا نگاه میکردیم و دوباره دست به کار میشدیم. خیلی وقتها دستکش نداشتیم.
دستامون از شدت تماس با خون و ضدعفونیکنندهها زخم میشد. اما هیچکدوم عقب نمیکشیدیم. وقتی یه مجروح رو نجات میدادیم، انگار دنیا رو بهمون داده بودن.
#مهاد
#حوض_خون
#برشی_از_یک_کتاب
#نقش_بانوان
#حرکت_عمومی
#حلقه_های_میانی
@mahadmedia_ir
#کتابانو
📚با هر جان کندنی که بود برایش قرآن گرفتم تا راهیش کنم، لحظه آخر به حمید گفتم: «حمید تو رو به همون حضرت زینب(س) هرکجا تونستی تماس بگیر». گفت: «جور باشه حتماً بهت زنگ میزنم، فقط یه چیزی، از سوریه که تماس گرفتم چطوری بگم دوستت دارم؟ اونجا بقیه هم کنارم هستن، اگه صدای منو بشنون از خجالت آب میشم»؛ به حمید گفتم: «پشت گوشی به جای دوستت دارم بگو یادت باشه! من منظورت رو میفهمم». از پیشنهادم خوشش آمده بود، پلهها را که پایین میرفت برایم دست تکان میداد و با همان صدای دلنشینش چندباری بلند بلند گفت: «یادت باشه! یادت باشه!» لبخندی زدم و گفتم: «یادم هست! یادم هست.»
#مهاد
#یادت_باشد
#نقش_بانوان
#معرفی_کتاب
#حرکت_عمومی
#حلقه_های_میانی
#برشی_از_یک_کتاب
@mahadmedia_ir
#کتابانو
📚
🔸•| وقتی ما را داخل گودال انداختند، برادرها جا باز کردند. روی دست و پای همدیگر نشستند تا ما دو تا راحت بنشینیم و معذب نباشیم.
سربازهای عراقی که این صحنه را دیدند، به آن ها تشر زدند که چرا جا باز می کنید و روی دست و پای هم نشسته اید؟ و با اسلحه هایشان برادرها را از هم دور می کردند.
نگاه های چندش آور و کش دارشان از روی ما برداشته نمی شد. یکباره یکی از برادرها که لباس شخصی و هیکل بلند و درشتی داشت با سر تراشیده و سبیل های پرپشت و با لهجه ی غلیظ آبادانی، جواد [مترجم ایرانیِ عراقی ها] را صدا کرد و گفت: هرچی گفتم راست و حسینی براشون ترجمه کن تا شیرفهم بشن! رو به سربازهای بعثی کرد و گفت: به من می گن اسمال یخی، بچه ی آخر خطم، نگاه به سرم کن ببین چقدر خط خطیه، هرخطش برای دفاع از ناموسمونه...|•🔸
#مهاد
#من_زندهام
#نقش_بانوان
#معرفی_کتاب
#حرکت_عمومی
#حلقه_های_میانی
#برشی_از_یک_کتاب
@mahadmedia_ir