#امانت_خدا
#قسمت_اول
بعد از ۱۵ سال دعا و صبربالاخره خدا صدامونو شنید و الان ثمره های عشقمون رو باردارم ، من و رامین ۱۵ سال پیش ازدواج کردیم توی این ۱۵ سال هر دکتری که بگید رفته بودیم دکترهای مختلف نظرهای مختلفی میدادند داروهای مختلفی مصرف کردیم تا بتونم بچهدار بشم ولی همیشه اون چیزی رو که ما در انتظارش بودیم برامون اتفاق نمیافتاد و ما هیچ وقت امیدمونو از دست نمیدادیم و مطمئن بودیم که خدا یه روزی جواب این صبرهامونو میده هر وقت بچهای رو در کنار مادرش میدیدم با حسرت به مادرش نگاه میکردم و آرزو میکردم که کاش من جای اون مادر بودم . بعضی وقتا توی مجالسی که میرفتم وقتی میدیدم مادری سر بچهاش داد میزنه سر تاسفی تکون میدادمو پیش خودم میگفتم یکی مثل من در آرزوی بچهدار شدنه و یکی هم مثل بعضی از این مادرا قدر بچه هاشونو نمیدونن اونا هیچ وقت نمیتونن بفهمن این نعمت و امانتی که خدا بهشون داده آرزوی یه سری زنایی هستش که در حسرت شنیدن کلمه مادر از زبون بچهشونن.
#ادامه_دارد....
#کپی_حرام.
#امانت_خدا
#قسمت_دوم
حسرتی که حاضرند تمام زندگیشونو بدن ولی برای یه بارم شده یه بچه خدا بهشون بده ، ای کاش خدا بچه رو به اون کسایی که قدرشو میدونست میداد ام بنظرم این دعای منم اشتباهه چون هیچ کار خدا بی حکمت نیست . ما دوقلوهامونو بعد از خدا لطف امام حسن مجتبی میدونیم ،، ماجرا از اونجایی شروع شد که وقتی که دیگه آخرین دکترم ما رو جواب کرد و گفت
-- امکان نداره دیگه بتونید بچه دار بشید
با دلشکستی کامل و ناامید به خونه برگشتیم یادمه اون روز تولد امام حسن بود و توی راه برگشت بعضی نوجوونا و جوونا ایستگاه صلواتی برای امام حسن مجتبی گذاشته بودن و رامین جلوی یکی از ایستگاه ها توقف کوتاهی کرد ، نگاهی به ایستگاه انداختم و بعدش نگام به پرچمی افتاد که روش نوشته شده بود یا کریم اهل بیت ، با دیدن این نوشته اشکام به یکباره شروع کردن به سرازیر شدن و با صدای آرومی گفتم شما که بخشنده اید یعنی انقدر حاجت من بزرگ بود که نتونستید حاجتمو روا کنید یا من لایق اسم مادر نیستم ؟؟
#ادامه_دارد...
#کپی_حرام
#امانت_خدا
#قسمت_سوم
رامین از شنید حرفم جا خورد و گقت
-- زهره جان این چه حرفیه حتما حکمتی داره ، آروم باش لطفا و به خدا توکل کن.
خودمم نمیدونستم چم شده بود فقط میدونستم که دلم شکسته بود و از همه جا بریده بودم ،اون روز و روزای بعدش رو به سختی گذروندم و خیلی رامین و اطرافیانم رو اذیت کردم ، رامین برای اینکه حالم خوب شه هرکاری میکرد و توجه اش بهم چندین برار شده بود وهمش حواسش بهم بود و حتی بهم پیشنهاد داده بود که اگه بخوام میتونیم یه بچه بی سرپرست رو به فرزندخواندگی بگیریم . هرچی زمان میگذشت کم کم حالم بهتر میشد و سعی میکردم قبول کنم که دیگه نمیتونم مادر بشم و خودمو با شرایط وقف بدم . پنج شش ماهی از اون روز نحسی که فهمیدم هیچ وقت مادر نمیشم گذشته بود وچند روزی بود که اصلا حال خوبی نداشتم و همه اش حالت خستگی و کِسلی داشتم . رامین با دیدن حالم نگرانیش بیشتر شده بود و اصرار داشت که ببرتم دکتر ولی من باهاش نرفتم و بهش گفتم که نگران نباشه و زود خوب میشم .
#ادامه_دارد....
#کپی_حرام.
#امانت_خدا
#قسمت_چهارم
یه هفته گذشت و من همچنان حالم بد بود و مدام بی حال بودم ،، رامین که خیلی نگرانم دیگه طاقت نیاورد و منو به زور برد دکتر ،،دکتر بعد از معاینه و حرف زدن باهام ازم پرسید
-- توی این مدت آزمایش بارداری بتا دادید ؟؟
با شنیدن این حرفش اشک توی چشام حلقه بست و نتونستم چیزی بگم که رامین با دیدن حالم رو به دکتر گفت
-- دکتر متأسفانه ما نمیتونیم بچه دار بشیم
دکتر ابرویی بالا داد و گفت
-- ولی بنظرم بهتره این آزمایش رو انجام بدید چون علائم خانمتون بیشتر شبیه خانم های بارداره تا بیمار
لبخند بی جونی زدم و قطره اشکی از گوشه چشمم سر خورد و افتاد روی گونه ام ،، یعنی خدا و امام حسن جواب دعاهامو به این زودی دادن ،، گیج شده بودم نمیدونستم چه خبره . با صدای لرزونی گفتم
-- دکتر احتمال بارداریم چقدره ؟؟؟
دکتر سری تکون داد و گفت
-- من نمتونم دقیق بهتون بگم که چقدره ،، ولی خیلی علائمتون شبیه مادرهای بارداره
با شنیدن این حرف دکتر چشامو بستم و زیر لب خداروشکر کردم.
#ادامه_دارد....
#کپی_حرام
#امانت_خدا
#قسمت_پنجم
من و رامین هردو شوکه شده بودیم و نمیدونستیم چی بگیم ،، دکتر با دیدن حال روزمون گفت
-- برید انجامش بدید ان شاالله که جوابش مثبته
رامین تشکری کرد و از مطب دکتر زدیم بیرون و سوار ماشین شدیم و شروع کردیم به گشتن آزمایشگاه همون اطراف یه آزمایشگاه که خیلی هم از مطب دکتر دور نبود رو پیدا کردیم و رفتیم داخل و بعد اینکه دفترچه رو به خانم پرستار دادم و آزمایش بتا رو ازم گرفتن ، رامین از پرستار پرسید
-- کی جوابش آماده میشه؟؟
-- فردا میتونید بیاید برا جوابش
تشکری کردیم و از آزمایشگاه زدیم بیرون.
استرس بدی به جونم افتاده بود و دل تو دلم نبود و دلم میخواست زمان خیلی زود بگذره ،از چهره رامین هم میشد فهمید که اونم شوکه شده بی صبرانه منتظر بود که زودتر جواب آزمایش رو ببینه . تصمیم گرفتیم که تا قطعی شدن جواب آزمایش به هیچکدوم از خونواده ها چیزی نگیم . نمیخواستیم موقت خوشحالی کنن ،، تا شب بیرون موندیم و میخواستیم با دور زدن نفهمیم زمان چطوری میگذره .
#ادامه_دارد....
#کپی_حرام.
#امانت_خدا
#قسمت_ششم
اون شب رو به سختی گذروندیم و بعد کلی مکافات بالاخره صبح شد و سریع یه صبحونه خوردیم و از خونه زدیم بیرون . توی ماشین هردو ساکت بودیم و بدون شک هردو داشتیم دعا میکردیم که جوابش مثبت باشه ، یه ساعتی رو توی مسیر بودیم که بالاخره رسیدیم ،، هرچی به آزمایشگاه نزدیک تر میشدیم تپش قلبمون بیشتر میشد،به همراه رامین رفتم داخل آزمایشگاه و برگه جواب آزمایش رو به خانم پرستاری که اونجا بود دادیم شروع کرد به گشتن و با دیدن اسمم مکث کوتاهی کرد و بعدش با لبخندی که به لب داشت گفت
-- مبارکه ،،، جوابش مثبته
شوکه شده بودم اصلا باورم نمیشد که قراره مادر بشم ،،نگامو به رامین دادم که اونم شوکه شده بود وبا ناباوری گفت
-- شما مطمئنید؟؟؟
پرستار سر تاییدی تکون داد و بعدش برگه آزمایش رو گرفت سمتم و گفت
-- بفرمایید
دستای لرزونم رو جلو بردم و برگه رو ازش گرفتم و با چشای پر اشکم به جواب آزمایش نگاه کردم ،،باورش خییلی برام سخت بودولی بقول رامین هرچقدرم بچه دار شدن ما غیرممکن باشه خدایی وجود داره که هر غیر ممکنی رو ممکن میکنه ،، با خوشحالی از آزمایشگاه زدیم بیرون و تصمیم گرفتیم که این خبر خوب رو حضوری به خونواده هامون بدیم .
#پایان.
#کپی_حرام