eitaa logo
محفل امام رضایی ها
3.1هزار دنبال‌کننده
4.9هزار عکس
4.7هزار ویدیو
48 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
وقتی چشامو باز کردم متوجه سرمی شدم که توی دستم بود و بعدش با دیدن احمد که نگران بالا سرم وایساده بود همه چیز یادم اومد و قطره اشکی روی گونه ام چکید ،دستمو روی شکمم گذاشتم و گفتم -- احمد بچه ام احمد سر تاسفی تکون داد و با لحن ناراحتی گفت -- متاسفم سمیرا جان دستمو گرفت و ادامه داد -- غصه نخور عزیزم ،، خدا بزرگه ما برای بچه دار شدن دوباره وقت داریم حرفاشو که شنیدم نتونستم خودمو کنترل کنم و بغضم ترکید .کنار اومدن با این قضیه خیلی برام سخت بودم و روزای خیلی سختی رو پشت سر گذاشتم ،احمد خیلی نگران حالم بود و برای اینکه حال روحیم خوب شه منو برد پیش تراپیست و تراپیستم کلی باهام حرف زد و بهم گفت -- درسته که بچه ی تو شکمتو از دست دادی و حالت خیییلی بده و کسی نمیتونه خودشو جای تو بذاره ولی سعی کن بخاطر همسرت و بچه کوچیکت خودتو جمع کنی و به خودت بیای ،، به خدا بسپار ، مطمئن باش هیچکار خدا بی حکمت نیست. حرفای تراپیستم خیلی روم تاثیر گذاشت و کمک های احمد و خونواده خودم و احمد هم باعث شد که شکرخدا خیلی زود به خودم بیام و تصمیم گرفتم بخاطر کارن خودمو جمع و جور کنم ،چون کارن خیلی کوچیک بود و گریه ها و ناراحتی های من روش تاثیر منفی میذاشت. سپردم به خدا ، خودش بهتر می‌دونه و بقول تراپیستم هیچ‌کار خدا بی حکمت نیست. . .
برگشتیم شهرمون ولی من کلافه بودم انگار که شب و روزم تکراری شده بود بخاطر همین تصمیم گرفتم برم شهر زهرا اینا ،،پدر و مادرم اولش مخالفت کردن ولی وقتی دیدن که من تنها سرمایه زندگیمو یعنی ماشینمو فروختم و جدی جدی قصد رفتن دارم باهام راه اومدن و گفتن -- باشه برو ، کاراتو انجام بدم و هرکمکی خواستی بهمون زنگ بزن ،، بعدش که قرار خواستگاری گذاشتی بهمون بگو تا دوباره بیایم ازشون تشکر کردم و خوشحال رفتم شهر زهرا اینا و با پول ماشینم تونستم رهن یه خونه رو بدم وبا بقیه پول یه سری وسایل ضروری برای خونه بگیرم . حدود یه ماهی بیکار بودم چون وضعیت اقتصادی شهر زهرا اینا اصلا مناسب نبود ، باهربدبختی که بود تونستم توی یه کارخونه به عنوان سرپرست مشغول به کار بشم. خیلی زود زنگ زدم به پدرم وگفتم که زود خودشونو برای خواستگاری برسونن .چند روزی تااومدنشون طول کشید وقتی اومدن سریع رفتیم خواستگاری ،خونواده زهرا وقتی فهمیدن کار و زندگیم رو آوردم شهرشون دیگه برای ازدواج ما مخالفتی نکردن . با اینکه وضع مالیم خیلی خوب نبود ولی به کمک دو خونواده مراسم عروسی برگزار کردیم و رفتیم سر خونه زندگیمون و الان دو سال از او روزا میگذره و من هر روز بیشتر از روز قبل زهرا رو دوست دارم خداروشکر میکنم که زهرا اون شب جواب زنگمو داد و الان درکنار هم آرامش داریم و خوشبختیم . . .
حامد خیلی دلخور بود .. حقم داشت مامانم با تهمت ناحقی که بهش زد غرورش رو بدجوری شکوند .. مادرم با اجبار پدرم از حامد عذرخواهی کرد اما حامد که مشخص بود خیلی به دل گرفته اصلا به عذرخواهی مادرم اهمیت نداد.. این چند روز انقدر گریه کرده بودم که چشمام پوف کرده بود ..حامد هم هرازگاهی با ترحم نگاهی بهم می انداخت . بزرگترا که دیدن فایده نداره خودشون شروع کردن به حرف زدن و گفتن سوء تفاهم بوده و گاهی پیش میاد درست نیست که زندگیتون خراب کنید به خاطر یه سوء تفاهم .‌ بعد از اینکه اونا وساطت کردن حامد از من خواست که باهاش برم تا حرفامونو بزنیم .. دنبالش رفتم اما قبل از اینکه حرفی بزنم بازم اشکام پایین ریختن.. حامد بهم گفت من تورو دوست دارم و نمیخوام از دستت بدم الانم از تو کینه ای به دل ندارم فقط میخوام که از این به بعد نذاری مادرت تحت هیچ شرایطی تو زندگیمون دخالت کنه.‌ منم که از خدا خواسته برای حفظ زندگیم قبول کرد و بهش قول دادم . خدایا شکرت با وجود اینکه فکر میکردم هیچ وقت نمی بخشم اما چشم پوشی و یه فرصت دیگه به زندگیمون داد.. . .
منم رفتم سمت آشپزخونه و مشغول آشپزی شدم .یکی دو ساعت گذشت و امین اومد خونه ،، محمدجوادم از خواب بیدار شد و نشستیم و باهم شام رو خوردیم ،،بعدش من رفتم و مشغول شستن ظرفا شدم ، امین با اینکه خسته بود ولی رفت با محمدجواد بازی کرد ،، بعد اینکه کلی به محمدجواد جان خوش گذشت برقارو خاموش کردیم و رفتیم بخوابیم ولی من درد بدی رو زیر شکمم احساس میکردم ،، امین و محمد جواد هردو غرق خواب بودن و من از شدت درد خوابم نمی‌برد ،،نزدیک های اذان صبح بود که درد زیر شکمم بیشتر شد طوری که دیگه برام قابل تحمل نبود.امین رو بیدار کردم وقتی حال و روزمو دید سریع بیدارشد و راه افتادیم سمت بیمارستان ،،نزدیک های ساعت ۱ بعدازظهر بود که بعد از تحمل دردهای زیادی که داشتم بالاخره دخترکوچولومو بغل گرفتم و میتونم بگم که با بغل گرفتنش تموم غم و غصه و سختی های این مدت رو فراموش کردم ،، اسم دخترمونو حسنا گذاشتیم و خداروشکر محمد جواد خیلی زود باهاش کنار اومد و خیلی دوستش داره و من هرروز خداروشکر میکنم که معجزه شو بهم نشون داد. . .
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
مات و مبهوت به اون برگه نگاه میکردم .. چند لحظه بعد با دستای یخ زده‌م برگه رو برداشتم و بردم گمشدگان .‌ اونجا یه آقا کیفم رو بهم داد و با یه کاپشن و پیرهن و شلوار که درست اندازه دخترم فاطمه زهرا بود .. شوکه نگاهش میکردم و پرسیدم کی کیف منو آورده؟ بهم گفت یه آقایی اومد تحویل داد و گفت این خانم و دخترش مهمان من بودند و وسایلشون رو جا گذاشتند... بهشون بگید مادرم خیلی سلام رسوند و گفت شرمنده اگه دستای دخترت یخ زد ! هنوز نمیخواستم باور کنم .. اگه‌این یه معجزه نبود پس چی بود ؟ چرا من باید شرمنده خانم فاطمه زهرا و اولادش امام رضا بشم ؟ من به خاطر دخترم بی قراری کردم و الان اونا حسابی منو خجالت زده کردن ... از طرفی خوشحال بودم که از این گرفتاری نجات پیدا کردم و می تونم با دخترم یه سر پناه پیدا کنم .‌. اون شب سرد خداروشکر خونه گرفتیم ک با دخترم به اونجا رفتیم و بعد از چند روز زیارت به شهر خودمون برگشتیم ‌.. اون سفر و زیارت برای من خیلی خوب شد.. فهمیدم که حتی تو بدترین شرایط هم نباید از لطف بی کران خدا و اهل بیت ناامید شد .. . .
سکوت کردم و بعدش درحالی که سعی میکردم بغض توی صدامو خفه کنم ادامه دادم -- بخاطر امید از این زندگی میرم ،، نمیخوام فردا بزرگ بشه پیش خودش فکر کنه که من باعث شدم مادرش براش مادری نکنه -- ولی زهره جان ،،عزیزم منو خانم سابقم بخاطر امید مجب.... دستمو به معنی ساکت شو بالا بردم و بعدش با تن صدای بلندی گفتم -- من خودم میفهمم ،،همه چیزو هم با چشمای خودم دیدم ، منو بازیچه خودت کردی ولی اینو بدون که من با تموم وجودم به تو عشق دادم و امید رو مثل پسر خودم دونستم اینو گفتم و رفتم ،، هرچی صدام زد برنگشتم و محکم در خونه رو بستم و برای همیشه رفتم ،، این تصمیم رو گرفتم چون نمی‌خواستم نفر سوم اون رابطه باشم .بعد از اون علی خیلی اومد خونه پدرم تا باهام حرف بزنه و حتی یبار امید رو با خودش آورده بود ولی من نرفتم دیگه هیچ وقت باهاش چشم تو چشم نشدم و برای طلاقمم یه وکیل گرفتم چون از دل ساده خودم خبر داشتم و نمیخواستم دوباره گول حرفاشو بخورم ،، روزای سختی رو بعد طلاق گذروندم ولی خدا هوامو داشت و تونستم خیلی زود سرپا شدم و دوباره از صفر شروع کردم والان دانشگاه میرم و توی رشته مدیریتی که قبلاً لیسانسشو گرفته بودم ادامه دادم و دارم ارشدشو میگیرم. . .
پدر شوهرم رو کرد به مادرشوهرم و ادامه داد -- بس کن دیگه زن ،، چقدر داری این موضوع رو کش میدی ،، دختره بیچاره از وقتی که اومدیم خودش ناراحته که خواب مونده و هربار کلی ازمون عذر خواهی کرد ،، فک کن دختر خودته ،، تموش کند محمد از شنیدن حرف پدرش جا خورد و اخم وسط پیشونیش کمرنگ شد که پدرشوهرم ادامه داد -- انقدر ناراحت و شرمنده است که گفته شامو نمی‌ذارم برید و خودم دیگه آشپزی میکنم ،، تمومش کن زن ،،چرا میخوای بینشونو خراب کنی؟؟ محمد گیج شده بود و نگاه متعجبشو به مادرش داد که مادرشوهرم شروع کرد به دفاع کردن از خودش -- مگه من چی گفتم مرد،، گفتم زنت نمی‌رسه به کارای خونه -- تمومش کن زن صدای عصبی پدرشوهرم بودکه باعث شد مادرشوهرم سرشو پایین بندازه و چیزی نگه ،چند ثانیه ای همه سکوت کردن و چیزی نگفتن که مادرشوهرم راه افتاد سمت در و با گریه گفت -- اصلا من میرم بااینکه میخواست زندگیمو بهم بزنه ولی دلم نیومدبذارم بره سریع رفتم دنبالش و دستشوگرفتم و گفتم -- کجامیری مادرجون ،،توروخدا اینطوری نکنید هرکاری میکردم راضی نمیشد اصرار داشت بره ولی بالاخره راضیش کردم که نره ،، رفتم سراغ غذاها که سردشده بودن سریع گرمشون کردم ودوباره میز رو چیدم ،،البته محمدم که متوجه شده بودچه خبره اومد کمکم و وسط کمکاش با صدای آرومی ازم عذرخواهی کرد،،لبخندی بهش زدم و سعی کردم که دیگه کشش ندم ،،خداروشکر که پدر شوهرم مردفهمیده و مهربانی بود،، ازم دفاع کردو نذاشت زندگیمون از هم بپاشه. . .
-- آره آره ماله منه ،،خدا خیرت بده جوون نمیدونی چه لطفی درحقم کردی خیلی دنبال اون کیف گشتم و نمیدونستم کجا گمش کردم -- نگران نباشید امشب که نمیتونم چون بچه ام مریضه ،،ولی فردا حتما میرسونمش دستتون -- الهی هرچی از خدا میخوای بهت بده -- ممنون پدرجان بعد اینکه تلفن رو قطع کردم رفتم بالا و جریان رو به ستاره گفتم، اونم کارمو تایید کرد و گفت -- کار خوبی کردی عزیزم ،، تو با خدا معامله می‌کنی و مطمین باش خدا بهترشو بهمون میده صبحش با اون مرد میانسال قرار گذاشتم و کیفو بهش دادم وقتی داخلشو نگا کرد از خوشحالی خداروشکر کرد و گفت -- خدا ازت راضی باشه جوون ،، نمیدونی چه کمکی به من پیرمرد کردی لبخندی بهش زدم و گفتم -- خواهش میکنم پدرجان بعدش چندتا تراول درآورد و گرفت سمتم و گفت -- بفرما اینم شیرینی شما ممنونی گفتم و از گرفتن پول امتناع کردم و گفتم -- ممنون پدرجان ،، من برای خدا این کارو کردم و از شما شیرینی نمیخوام لبخندی بهم زد و گفت -- ان شاالله خدا بهت عزت بده جوون تشکری کردم و از پیشش رفتم . خدا اگه دری رو به روی آدم می‌بنده ،،در دیگه ای رو باز می‌کنه و من مطمئن بودم که اون کیف پول افتاده بود توی ماشینم تا من امتحان بشم و خداروشکر که از این امتحان سربلند بیرون اومدم. . .
اون روز من بعد تماس خانم دکتر رفتم خونه ولی همه اش استرس داشتم که نکنه همه چیز بدتر بشه ،ولی وقتی با خانم دکتر تلفنی حرف زدم خیالم راحت شد چون بهم گفت -- مهدیم هنوز عاشق زهراست و بخاطر اون با کسی ازدواج نکرده و وقتی شنیده حال زهرا خوب نیست خیلی حالش بد شده و به دکتر گفته من برای خوب شدن زهرا هرکاری بگید میکنم .خانم دکتر از مهدی خواسته بود که زنگ بزنه به زهرا و یه قرار ملاقات بذارن ،،اونم سریع قبول کرده بود و همونجا به زهرا زنگ زده بود و وقتی زهرا صدای مهدی رو شنیده بود از خوشحالی زیاد جیغ کشیده بود و سریع باهم قرار گذاشته بودن . خانم دکتر ازم خواست که چند روزی زهرا رو زیرنظر بگیرم ببینم رفتاراش تغییر کرده یا نه .چند روز گذشت وما هر روز شاهد تغییرات رفتار زهرا بودیم.خداروشکر دیگه مثل قبل نبود و دوباره صدای خنده های زهرا رو می‌شنیدیم ،،وقتی اینارو به خانم دکتر گفتم ،تصمیم گرفت که با دو خونواده حرف بزنه و راضیشون کنه که اختلاف رو کنار بذارن و بخاطر مهدی و زهرا باهم مثل قبل شن ،،اول رفت خونه خاله ام و بعد اینکه کلی باهاشون حرف زده بود بهشون گفته بود -- شما بخاطر خودخواهی خودتون دارید قلب دو جوون رو می‌شکنید بعد اینکه خاله ام اینارو راضی کرد اومد خونه ما و پدرمم راضی کرد و بالاخره بعد اون همه اختلاف و مشکلات بعد ۱۰سال زهرا و مهدی باهم ازدواج کردن و خداروشکر الان زندگی خوبی رو دارن و خوشبختن و ما اینو مدیون خانم دکتری بودیم که بدون هیچ چشم داشتی بهمون کمک کرد . . .
من و حمید فقط زخمی شدیم ولی همتا چون ضربه بدی بهش وارد شده بود همونجا توی ماشین تموم کرد و انگار که نفس منم با نفسش رفت . الان دوسال از اون روز میگذره ولی من هنوز نتونستم خاطراتش رو فراموش کنم ،هنوز صدای خنده های همتا تو خونه هست ،، هرلحظه اون قیافه معصومش جلو چشامه ، دوسال از اون روز لعنتی میگذره و با اینکه الان باردارم و تا چندماه دیگه پسر کوچولومو بغل میگیرم ولی هنوز داغ همتا برام تازه است ،، ای کاش زندگی یه دکمه داشت و اتفاق های بدشو پاک میکردیم آخه همتای من فقط دوسالش بود هنوز روزای خوبمونو باهم نساخته بودیم که از پیشم رفت ،با یاد آوری اون روزا دوباره اشکام سرازیر شدن و شروع کردن به باریدن . حمید و خونواده ام خیلی کمکم کردن که با این قضیه کنار بیام ولی باورش برام خیلی سخت بود البته الان شکرخدا حالم نسبت به قبل بهتره ،،روزای اول خیلی داغون بودم و مدام تحت نظر روان شناس بودم . من توی این دوسال به این نتیجه رسیدم که ما آدم ها همیشه با رفتن عزیزانمون امتحان میشیم و اون چیزی که توی این دوران سخت مهمه وجود اطرافیان و نزدیکان مون هست ،،من اعتراف میکنم اگه حمید توی اون روزا پیشم نبود داغون میشدم ،،اونم مثل من داغ دختر دیده بود ولی انقدری منو دوست داشت که هرکاری میکرد تا حال منو خوب کنه والان باز خداروشکر میکنم که انتخابم درست بود و از خدا ممنونم که دوباره منو لایق مادرشدن دونست و یبار دیگه نعمت بزرگ بچه رو بهم داد ،،ان شاالله این بار بتونیم برای پسر قشنگمون پدر و مادر خوبی باشیم و یه روزی دامادش کنیم . . .
زندگیم شده بود پر از کابوس .. ترس از دست دادن شوهرم و بچه‌هام خیلی اذیتم می‌کرد ‌. تا اینکه به سرم زد که جریان رو به پلیس فتا بگم مطمئن بودم که اونا پیگیری می‌کنند.. تنها راهش این بود که بی سر و صدا قضیه حل بشه ... به پلیس فتا گزارش دادم و شکایتش رو کردم و ازشون خواستم که به خاطر آبروم هم که شده بی سر و صدا مشکل من رو حل کنن.. این تنها راه چاره م بود.. از خدا می خواستم که نقشه م جواب بده و این مردک بی ناموس جواب بی‌ادبی‌هاشو بگیره.‌ یه مدت گذشت دیگه خبری از اشکان و مزاحمت‌هاش نبود .. مطمئن شدم که پلیس فتا ادبش کرده و اونم دیگه از ترسش سمت من نمیاد.. به هر حال بعد از مزاحمت‌های اشکان یا باید شوهرم رو در جریان می‌ذاشتم که از اون بابت خیلی می‌ترسیدم یا اینکه از طریق وارد بشم و در سکوت مشکل رو حل کنیم.. الانم در کنار خانواده‌م خوشبختم و دیگه احساس ترسی ندارم از اینکه اشکان بخواد زندگیم رو خراب کنه.. . .
دیدن اون صحنه حالمو بدتر میکرد سریع نگامو از ماشین داغون شده پدرم دزدیدم و سوار ماشین جواد شدم و دنبال آمبولانس راه افتادیم،آمبولانس رفت به سمت نزدیک ترین بیمارستان به محل تصادف. سریع کارای پدر و مادر و داداشمو انجام دادن و بستریشون کردن ،، یکی از پرسنل بیمارستان به اسم آقای احمدی وقتی فهمید ما مسافریم شب من و جواد و مرسا رو برد خونشون و کلی ازمون پذیرایی کرد ولی مدام فکرم پیش خونواده ام بود ،،کاش دیشب بیشتر استراحت میکردیم تا پدرم موقع رانندگی خوابش نمی‌گرفت و این بلا سرمون نمیومد .روز بعدش چون حال پدر و مادرم و داداشم بهتر شده بود مرخصشون کردن و خواستیم بریم هتل ولی آقای احمدی مانع شد و گفت -- تاچند روز که حالشون یکم بهتر بشه منزل من بمونید دلمون نمی‌خواست مزاحمشون بشیم تا الانم خیلی اذیت شده بودن ولی هرکاری کردیم قانع نشد و گفت -- امکان ندارهذبذارم شما زائرهای امام رضا از خونه من برید درحالی که هنوز نیاز به کمک دارید چند روزی رو خونه آقای احمدی موندیم و خداروشکر حال خونوادم خیلی بهتر شده بود و امروز تصمیم گرفتیم که همه با ماشین ما راه بیوفتیم سمت حرم و این مسافت کوتاه مونده رو بریم تا لااقل حسرت زیارت تو دلمون نمونه و بتونیم توی حرم آقا خاطرات تصادف و اتفاق بدی رو که برامون افتاد رو از یاد ببریم . خداروشکر میکنم که خونوادم توی این تصادف لعنتی آسیب جدی ندیدن و خدا خواست که سفرمون به مشهد با از دست دادن عزیزانمون برامون تلخ نشه . . .