#عشق_پاک
#قسمت_اول
بعد ۳۰ سال دوباره گذشته برام تکرار شد ،،من وقتی جوان بودم حدود ۲۰ سال سن داشتم یه خواستگار سمج داشتم که خیلی اومد خواستگاریم ولی پدرم مدام مخالفت میکرد و همش میگفت من دختر به پسر آس و پاس نمیدم ولی من ازش خوشم اومده بود ،،اون موقع هام دخترا حق دخالت و نظر دادن نداشتن ، موبایلم نبود و فقط با گوشی خونه با ترس و لرز باهاش حرف میزدم ،و یا چون تو یه محله بودیم تو کوچه از دور همدیگرو میدیدیم . من با اینکه پدرمو میشناختم و میدونستم رو حرفش مصمم هست ولی خودمم دل و زدم به دریا و بهش گفتم
-- من از این پسره خوشم میاد لطفاً بذار باهاش ازدواج کنم
ولی پدرم از شنیدن حرفم عصبی شد و با صدای نسبتاً بلندی گفت
-- چشمم روشن ،، دختر منو ببین بخاطر یه پسر آس و پاس جلو باباش وایساده و پررو پررو میگه من از این پسره خوشم میاد .
پدرم به حرفم گوش نداد و اون جوانم (علی) هرچی اومد جلو ولی نتونست پدرمو راضی کنه ،، تا اینکه اون جوان رفت سربازی ،بابامم از فرصت استفاده کرد و منو شوهر داد ،،هیچ وقت یادم نمیره خیلی به بابام گفتم نکن ،، دل مارو نشکن ولی گوش نداد و گفت
-- بچه ای نمیفهمی بعدا میفهمی چه لطفی در حقت کردم
#ادامه_دارد...
#کپی_حرام.
#عشق_پاک
#قسمت_دوم
وقتی دیدم کاری از دستم بر نمیاد نشستم سر سفره عقد و منم از اون شب عقد سعی کردم دیگه به علی فکر نکنم و بچسبم به زندگی که بابام برام درستش کرده بود .
نمیگم زندگی بدی داشتم ،، شوهرم مرد خوبی بود و هیچ وقت بهم بی احترامی نکرد و همیشه تو زندگی هوامو داشت ولی همیشه ته قلبم جای خالی یه چیزی رو حس میکردم و مدام جلو خودمو میگرفتم که به گذشته و علی فکر نکنم که خدایی ناکرده درحق همسرم کوتاهی کنم ، من و همسرم صاحب یه دختر و پسر شدیم که دخترم ازدواج کرده و یه پسر داره ولی پسرم توی دوران عقد هستش که یه ساله شوهرم به رحمت خدا رفته و الان بعد ۳۰ سال دوباره سرو کله علی پیدا شده و میگه بیا الان باهم ازدواج کنیم ،، فهمیدم که اونم یه ازدواج ناموفق داشته ولی قبل اینکه بچه دار بشن از همسرش جداشده . راستشو بخواید منم تا دیدمش خاطرات گذشته برام زنده شد و میخوام باهاش ازدواج کنم چون نمیخوام بقیه عمرم تنها بمونم ولی بچه هام وقتی جریان رو فهمیدن شروع کردن به داد و بیداد کردن که نمیشه و آبروی مارو پیش همسر هامون و خونواده هاشون میبری و ما با چه رویی تو روی بقیه نگا کنیم و چی بگیم بهشون ،، بگیم که مادرمون یاد عشق جوونیش افتاده ؟؟ بهم گفتن که از سنت خجالت بکش و بفکر ازدواج نباش که این کارت جلو مردم و خانواده همسرامون خیلی زشته .
#ادامه_دارد...
#کپی_حرام.
#عشق_پاک
#قسمت_سوم
از حرفاشون خیلی ناراحت شدم و دلم بدجوری ازشون شکست ،،من هیچ وقت برا بچه هام کم نذاشتم و هرچی خواستن دراختیارشون گذاشتم ،،حتی گذاشتم خودشون عاشق بشن و ازدواج کنم ینی توی انتخاب همسراشون من و پدرشون دخالت نکردیم ،کجای راه رو اشتباه کردم که فکر میکنن ازدواج من مایه آبروریزی اونا میشه ؟؟ چرا فک میکنن وقتی کسی پیر بشه دیگه دل نداره و نیاز به همدم نداره ؟ خیلی باهاشون حرف زدم و بهشون گفتم
-- منم نیاز به یه همراه دارم ،،نمیخوام بقیه عمرم رو تنها توی این خونه بگذرونم و چشم به در باشه و ببینم یکی از شما کی وقت اضافه بیاره و بیاد دیدنم .
ولی چیزی نگفتن و فقط توی سکوت به حرفام گوش میدادن
-- ۳۰ سال پیش عاشق شدم و دلم پیش مردی که امشب قراره بیاد خواستگاریم گیر کرد ولی پدرم مانع ازدواجمون شد حالا دست تقدیر دوباره مارو باهم روبه رو کرده نمیخوام برای بار دوم اشتباه کنم و اینبار بخاطر بچه هام از عشقم بگذرم
اینو که گفتم پسرم رضا عصبی از سرجاش بلند شد و با لحن تندی گفت
-- باشه شما اینبار برید دنبال عشقتون ولی دور بچه هاتونو خط بکشید من و سمانه دیگه مادری به اسم طاهره نداریم
رضا اینو گفت و با اشاره به سمانه فهموند که بلندشه ، بعدش از خونه زدن بیرون و صدای کوبیده شدن در توی کل خونه پیچید .
#ادامه_دارد...
#کپی_حرام.
#عشق_پاک
#قسمت_چهارم
از رفتار رضا خیلی ناراحت شدم و بیشتر از اون از سمانه ناراحت شدم اون که خودش زنه و هم جنس من چرا درکم نکرد . غصه خوردن فایده نداشت اونا بالاخره یه روزی برمیگردن پیشم باید بلند میشدم و تدارک شام رو برا امشب میدیدم ، بار آخری که علی بهم زنگ زد گفت که امشب با خواهرش میاد خواستگاری ، نگاهی به ساعت انداختم ساعت از ۴ گذشته بود ، بلند شدم و رفتم آشپزخونه که شام رو آماده کنم ،،بعد اینکه شام رو گذاشتم ،،رفتم میوه های رو که گرفته بودم آوردم و شروع کردم به شستن میوه ها ،،بعدش اونا رو چیدم تو ظرف میوه و گذاشتمش روی میز پذیرایی و شیرینی هارو هم چیدم روی میزو نگاهی به ساعت انداختم نزدیک ۷ بود و نگامو به میز پذیرایی دادم ببینم چیزی کم و کسر نیست که صدای زنگ در بلند شد با فکر اینکه علی و خواهرشه چادرمو سر کردم و رفتم در روباز کردم که با دیدن سمانه و شوهرش جا خوردم و با لحن متعجبی گفتم
-- شما اینجا چیکار میکنید ؟؟
که سمانه اومد جلو و خودشو انداخت تو بغلم و گفت
-- منو ببخش مامان ،، تو تا الان برای من و رضا خیلی خودتو اذیت کردی ولی وقتی انتظار حمایت داشتی تنهات گذاشتم
با تعجب به حرفاش گوش میدادم که شوهرش در حالی که نوه ام بغلش بود گفت
-- سمانه جان آروم باش ،، حاج خانم یکم گیج شدن
#ادامه_دارد...
#کپی_حرام.
#عشق_پاک
#قسمت_پنجم
سمانه از بغلم جدا شد و گفت
-- وقتی با رضا از اینجا رفتیم ،،رفتم خونه و یه دل سیر گریه کردم که محمود سر رسید و وقتی حالمو دید جریان رو پرسید و منم همه چیزو براش گفتم ،، محمود خیلی باهام حرف زد و بهم گفت که شمام حق زندگی دارید ومنو رضا حق نداریم بخاطر خودخواهی خودمون شمارو اذیت کنیم ،، بخاطر همین پاشدیم اومدیم اینجا که امشب کنارتون باشیم
از محمود همسر دخترم تشکر کردم و بعدش تعارف زدم که بیان داخل . خداروشکر سمانه راضی شد الان دیگه فقط دل نگرون رضا بودم پیش خودم میگفتم نکنه خدایی ناکرده بلایی سر خودش بیاره ،، سمانه وقتی دید تو خودمم اومد پیشم و گفت
-- چی شده مامان چرا تو خودتی ؟؟
-- نگران رضام نکنه بلایی ...
ادامه حرفمو خوردم که سمانه دستامو گرفت و گفت
-- اصلا نگران نباش ،، پیش دوستاشه ،، محمود گفته فردا باهاش حرف میزنم و مطمین باش اونم تو مراسم عقدت شرکت میکنه .
#ادامه_دارد...
#کپی_حرام.
#عشق_پاک
#قسمت_پنجم
سمانه از بغلم جدا شد و گفت
-- وقتی با رضا از اینجا رفتیم ،،رفتم خونه و یه دل سیر گریه کردم که محمود سر رسید و وقتی حالمو دید جریان رو پرسید و منم همه چیزو براش گفتم ،، محمود خیلی باهام حرف زد و بهم گفت که شمام حق زندگی دارید ومنو رضا حق نداریم بخاطر خودخواهی خودمون شمارو اذیت کنیم ،، بخاطر همین پاشدیم اومدیم اینجا که امشب کنارتون باشیم
از محمود همسر دخترم تشکر کردم و بعدش تعارف زدم که بیان داخل . خداروشکر سمانه راضی شد الان دیگه فقط دل نگرون رضا بودم پیش خودم میگفتم نکنه خدایی ناکرده بلایی سر خودش بیاره ،، سمانه وقتی دید تو خودمم اومد پیشم و گفت
-- چی شده مامان چرا تو خودتی ؟؟
-- نگران رضام نکنه بلایی ...
ادامه حرفمو خوردم که سمانه دستامو گرفت و گفت
-- اصلا نگران نباش ،، پیش دوستاشه ،، محمود گفته فردا باهاش حرف میزنم و مطمین باش اونم تو مراسم عقدت شرکت میکنه .
#ادامه_دارد...
#کپی_حرام.
#عشق_پاک
#قسمت_ششم
از شنیدن حرفش خیلی خوشحال شدم و خداروشکر کردم که همه چیز داشت درست میشد و بالاخره دل منم بعد این همه سال آروم میگرفت ،، ساعت ۸ بود که علی و خواهرش اومدن ،، دست محمود سمانه درد نکنه خیلی کمک حالم بودن و بهم کمک کردن و منو توی این شبی که اون موقع آرزوش به دلم موند رو تنها نذاشتن ،،بعد شام خواهر علی شروع کرد به حرف زدن و چون سنی ازمون گذشته بود زیاد درگیر مهریه و اینجور چیزا نشدیم و مستقیم قرار عقد رو برا آخر هفته توی محضر گذاشتیم . محمود و سمانه ام بهم قول دادن که رضا رو برای روز عقد راضی کنن . روز عقد رسید و سمانه اومد دنبالم و خیلی ساده راه افتادیم سمت محضر ،، محمود با سمانه نیومده بود و گفته بود میرم هرطور شده رضا رو میارم ،، عاقد میخواست خطبه رو بخونه ولی هنوز خبری از رضا نبود ، دیگه امیدی به اومدنش نداشتم. عاقد شروع کرد به خوندن که چند ثانیه بعدش صدای رضا توی اتاق عقد پیچید
-- بدون اجازه پسرش که نمیشه بگه بله
سرمو بلند کردم و با دیدن رضا و محمود لبخند رضایتی زدم که رضا جلو اومد و گفت
-- مگه نه مامان
سرتاییدی براش تکون دادم و بعد اینکه رضا و محمود به علی دست دادن عاقد خطبه رو جاری کرد و بالاخره من و علی بعد ۳۰ سال تونستیم بهم برسیم و دست محمود درد نکنه که رضا و سمانه رو راضی کرد و بهشون فهموند که مادرشون هم توی این سن به همدم نیاز داره.
#پایان.
#کپی_حرام.