eitaa logo
کانال اشعار(مجمع الذاکرین)
2.2هزار دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
56 فایل
این کانال اشعارمذهبی توسط محب الذاکرین خاک پای همه یازهراگویان عالم مهدی مظفری ازشهراصفهان ایجادشد
مشاهده در ایتا
دانلود
به باد مشک و دریا روضه ی ماست غمش امروز و فردا روضه ی ماست قیامت هم ، دو تا دست بریده به روی دست زهرا روضه ی ماست
زانو زده دوعالم، در محضر اباالفضل درس ادب گرفته، از منبر اباالفضل روز الست دست، ساقی حوض کوثر از باده وفا ریخت، در ساغر اباالفضل یاد حسین بوده، آرام خاطر او نام حسین نقش، انگشتر اباالفضل یک‌عمر بوده این مرد، یاری کننده‌ی خلق در کربلا نشد کس، یاری‌گر اباالفضل با دست خالی آمد، در قتلگاه دشمن مژگان تیر خورده، شد لشکر اباالفضل از بس که تیر و نیزه، روی تنش نشسته چیزی نمانده دیگر، از پیکر اباالفضل مثل علی است اما، با اندکی تفاوت جای عمود مانده، روی سر اباالفضل...
گشت قنداقه‌ات به دور سرش    این چنین بود که شدی قمرش مادرت خویش را کنیزش خواند پدرت بود اگرچه که پدرش پدرت گفته بود خواهی شد روزگاری فدایی پسرش بوسه‌های پدر اثر دارد این چنین دستهات شد سپرش آه از چشم‌های خونینت آه از داغ چشم‌های ترش تیری از پیکرت نشد بکشد چقدر تیر می‌کشد جگرش چه بگویدبه کودکان حرم می‌کشد اهل خیمه را خبرش بعد تو خیمه بر زمین افتاد بعد داغت شکسته شد کمرش دور دیدند چشم‌هایت را سر نیزه اگر که رفت سرش می رسد تا اسارت این روضه زینب و بی تو بودن و سفرش
تمام عرش با هفت آسمان افتاده بر پایش شبانه روز می چرخد زمین دورِ قدمهایش نگاهش نافذ و گیراست مخصوصا دم ِ پیکار صلابت پرور است و مردِ میدان! مثلِ بابایش أباالفضل است و زانو میزند پیشَش فضیلت ها به میدانِ جوانمردی و غیرت نیست همتایش همینکه راه می آید فراری میشود دشمن أشِدٌاءُ علَیَ الکفّار یعنی قدّ و بالایش مبادا لحظه ای وقتِ غضب شمشیر بردارد که عزرائیل می آید به همراهِ بلایایش دخیلِ دستهایش بود اهل عالمی اما علمدارِ همه عالم؛ رقیه بود دنیایش برای دردمندان یک نخی از چادر زینب به دورِ نسخه می پیچد؛ فدایِ این مداوایش شنیدم از حسین بن علی دل برده هر لحظه تبرّی و توَلّایش ، تولّی و تبرّایش بنا شد در مصافِ کربلا؛ باشد فقط سقّا به رویِ هر دو چشمش بود دستوراتِ آقایش همین شد که نخورد آب و به جایش تیرِ بی وجدان اصابت کرد بر آن چشم ِ از عصیان مُبرّایش برایش نیزه ها را کاملا با زهر آغشتند زدند و کِل کشیدند و مهیّا شد تماشایش دو دستش شد قلم در علقمه باب الحوائج شد به دستِ حضرتِ زهرا محوّل تسلایش
ناز این دلبر خوش چهره کشیدن دارد نمک عشق اباالفضل چشیدن دارد تیغ کافیست، ترنج از سر راهم بردار مات یوسف شدن انگشت بریدن دارد راضی ام! زلف بیفشان و زمین گیرم کن صید تو ظرفیت درد کشیدن دارد هروله سعی وصفا، یاد تو انداخت مرا صحن بین الحرمین ست دویدن دارد حق بده، دست به سوی کمرش بُرد حسین داغ تو داغ بزرگی ست، خمیدن دارد اضطراب حرم ازتشنگی مشک تو نیست بی علمدارشدن، رنگ پریدن دارد سربازار نباید به تو می‌خندیدند جگر گریه گریبان دریدن دارد اشکهایت سرنی حرف دل زینب بود مگر این چادر پر وصله خریدن دارد
دل به دستت می‌سپارم ای «امانت‌دارْدست» خاکِ پایت می‌شوم، می‌شویم از اغیار دست امتحان کن تا ببینی مرگِ یک دلداده را پا بکش از خانه‌ی دل، از سرم بردار دست جانِ بر لب می‌رسد آخر به پابوست، اگر ... وقتِ جان دادن نگه دارند یک مقدار دست تازه می‌فهمم گرفتی بارها دستِ مرا لحظه‌ای که در قیامت می‌کند اقرار دست قیمتِ پابوسی تو هر چه باشد روی چشم مثلِ وقتی که جدا کردند از زوّار دست آبروی بی‌خریدارانِ مُفلس را بخر لابلای زرخریدان روی ما بگذار دست نوبتِ اعجازِ "یا باب‌َالحَوائج" می‎رسد تا طبیبان می‌کشند از ماندنِ بیمار دست دست‌گیرا! روز محشر دستِ ما را هم بگیر ای که حتی عاقبت می‌گیری از کفار دست تیربارانِ تنت را اشک‌باران می‌کنم حالتِ مشکت به چشمم می‌دهد هر بار دست چشم‌هایت روی دیدارِ برادر را نداشت با گلابِ اشک، شست از آخرین دیدار دست
ماه عـالـم آرا ـ اي عزيز زهرا - تو بيا تماشا اي قبله من روي ماهت اي امام عطشان ـ شده ام پريشان - جاي گل حسين جان افتاده دستم سر راهت دريا ببيند ديده دريائي من اي واي من زين منصب سقايي من حسين حسين حسين حسين عزيز زهرا (۲) * * * * * * * * * * مشگ آب طفلان ـ گيرمت بدندان-تا مرا بود جان تويي تمام آرزويم کن مرا تماشا ـ من فتادم از پا-در کنار دريا بشنو تو التماس سقا اشگ خجالت ريزد از چشم تر من تو روي خاکي ، خاک عالم بر سر من حسين حسين حسين حسين عزيز زهرا (۲) * * * * * * * * * * روي تو چو ماه است ـ دل من پر آه است- ديده ام براه است اي دلربا اي نازنينم بشنو سلامم ـ دلبر و امامم- من ترا غلامم خواهد دلم ترا ببينم بيا به ديدنم تو اي مولي الموالي من ماندم و بي دستي و اين مشگ خالي حسين حسين حسين حسين عزيز زهرا (۲) * * * * * * * * * * تو ببين چها شد ـ فرق من دو تا شد - دست من جدا شد اشگم گرفته راه صحرا اي تو آرزويم ـ تو بيا به سويم  - با تو من بگويم در علقمه آمده زهرا دستي ندارم تا که بگذارم به سينه من زائرم من زائر ياس مدينه حسين حسين حسين حسين عزيز زهرا (۲) شاعر :
حالا که میرى یه وقت دیر نکنى جلوى خیمه من و پیر نکنى من به تو تکیه زدم... با رفتنت کوه من، من و زمینگیر نکنى * "تا" بشى و "تا" بشیم چه فایده؟! سیر بشیم تنها بشیم چه فایده؟! اگه صدتا صدتا مشک آب بیارى ولى بى سقا بشیم چه فایده؟! * همه از دست تو آبرو میخان خاک پاهات و برا وضو میخان اگه آب نشد نشد، پاشو بیا بچه ها آب نمیخان عمو میخان * یه تار موت و به دنیا نمیدن چشمات و به صدتا دریا نمیدن به تو قول میدن تموم دخترام بمیرن معجر به اینها نمیدن * به سرت عمود آهنین زدن تو حسین شدى برا همین زدن کمر تو کمر من و شکست تا زمین خوردى من و زمین زدن * اى علمدار تو رو با علم زدن قد و بالاى تو رو بهم زدن چهار هزار کمون بدست، یکى یکى اومدن روى تنت قدم زدن * صدامو تا نشنیدن كاری بكن گریمو تا ندیدن كاری بكن صدای اسباشونو نمیشنوی دم خیمه رسیدن كاری بكن * نزن این نیزه ها رو با پا عقب خودتو هی میكشی چرا عقب تیر تو چشمت بود و افتادی حالا از جلو درش بیارم یا عقب؟! * تو مگه قرار نبود دیر نکنى جلوى خیمه من و پیر نکنى تو مگه قرار نبود با رفتنت کوه من منو زمینگیر نکنى؟ * روی پام چشمای دریاتو نكش اینقدر روی زمین پاتو نكش كاریه كه شده پس گریه نكن اینقدر به مشك چشماتو نكش * قطره قطره جمع شو دریا شو بریم دوباره خوش قد و بالا شو بریم بخدا بچه ها از تو راضی ان همشون منتظرن پاشو بریم *** وقتشه لرزش پامو ببینن كمره انگشت نمامو ببینن بهتره حالا نرم به خیمه ها نمیخوام كه گریه هامو ببینن  
عشق مدیون مهربان ماه است هست حتی خدا به او حساس از زبان امام می گویم “رَحِمَ‏ اللّه عَمّی الْعَبَّاس” از شجاعت همین قدَر گویم اسداللّه می شود پدرش شیر، از چشمه ی ادب خورده مادر ام البنین و او پسرش مدح او را چگونه بنویسم لَنگ مانده کُمیت این کلمات من که باشم؟ حسین فرموده ای اباالفضل “جان من به فدات” شیعه و ارمنی ندارد که ما همه بر عطاش مسکینیم یاد شرمندگیش می افتیم هر کجا طفل تشنه می بینیم این طرف خیمه منتظر که عمو زود با مشک آب می آید وای اگر قامتش نظر بخورد چه به روز رباب می آید آن سوی دشت بر جبین عمو از شتاب عمود چین افتاد تیر در چشم دارد و بی دست ماه از آسمان زمین افتاد تا صدا زد اخا مرا دریاب طاقت از زانوی حسین ربود جای “یا سیدی” اخایش خواند شک ندارم که مادر آنجا بود آنکه می رفت هر کجا از دشت چشم می دید قد رعنایش چه شده که حسین می گردد تکه تکه بیابد اعضایش دید بر روی خاک خون آلود دست از تن جدای دلبر را چند گام آن طرف کنار علم غرق خون دید دست دیگر را بوسه بر دست ساقی اش می زد جان آقای خیمه بر لب بود چونکه این دست های افتاده دست های کفیل زینب بود نه عبا مانده نه بنی هاشم نیمه جان جانِ خیمه را چه کند؟ عده ای سمت خیمه ها رفتند شاه با قوم بی حیا چه کند؟ علقمه شاهد است، شاه غریب دست از “جان” کشید و راهی شد من بمیرم که گریه های حسین باعث خنده ی سپاهی شد مشک پاره به خیمه ها نرسید این خجالت برای ساقی ماند روضه ی دست و دشت را خواندم روضه ی رأس و تشت باقی ماند  
گفتم ابوفاضل نوشتم یا اباالفضل دیدم دلم ره می سپارد تا ایاالفضل خاکم ولی ناچیز نه ، زیرا نرفتم زیر قدم‌های کسی الا اباالفضل گفتند و خواندیم و شنیدیم و ندیدیم سقا فرات است و خود دریا اباالفضل تا یاد دارم دلبر و دلدارم او بود دیروز او امروز او فردا اباالفصل در قبرم آن پایین دلم قرص است زیرا دارد مرا می‌بیند آن بالا اباالفضل عمری برایش نوکری کردم ، یقیناً پرونده‌ام را می‌زند امضا اباالفضل
دل مثل دل خون تو بی تاب نشد آخر لبت از فرات سیراب نشد اندازه ی من هیچکسی تشنه نبود اندازه ی تو هیچکسی آب نشد
صدای گریه‌ی باران اباالفضل غم جاریِ نخلستان اباالفضل به قول مهربان مادر بزرگم اوزون قولّاروَه قوربان اباالفضل ترجمه: قربون دستای بلندت …