eitaa logo
کانال اشعار(مجمع الذاکرین)
2.2هزار دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
56 فایل
این کانال اشعارمذهبی توسط محب الذاکرین خاک پای همه یازهراگویان عالم مهدی مظفری ازشهراصفهان ایجادشد
مشاهده در ایتا
دانلود
گوش کنید عاشقان قصه ی ناشنیده را کس نشنیده در جهان قصه ی این قصیده را خونجگر سه ساله ای با دل غرق ناله ای میزند این چنین صدا باب گلو بریده را وه چه شود اگر شبی بر لب من نهی لبی تا به لب تو بسپرم جان به لب رسیده را مانده سه غم به سینه ام شرح کدام یک کنم سیلی و گوشواره یا گوش ز هم دریده را ای لب تو ترک ترک زخمی چوب خیزران داغ لب تو میکشد دختر داغدیده را آه که داده در جهان؟ با سر باب تسلیت دختر خورده سیلی و داغ پدر کشیده را ای به فدای چشم تو جان سه ساله گوش کن قصه ی غصه ی من و عمه ی قد خمیده را موی تو داشت بوی جان از چه گرفته بوی نان هر چه که بوی میکشم موی سر بریده را اشکم اگر شود تمام دور سر تو ای امام باش که خون فشان کنم از غمت این دو دیده را گشته خرابه ام سرا هست وصیتی مرا عمه خرابه دفن کن جسم تکیده ی مرا عمه کفن مکن به تن مثل شهید بی کفن چادر پاره پاره بس جسم من شهیده را مرثیه ی یتیم را جز ز یتیم نشنوی گوش کنی اگر غم تک به تک آفریده را
شادم که بند بند دلم پاره میشود این دل رها ز داغ جگر خواره میشود زهر آمد از دلم غم زهرا برون کند گاهی به زخم زخم دگر چاره میشود از زهر مهلکی جگرم پاره پاره شد کان را به سنگ اگر بزنی پاره میشود یارب به جز محبت و خوبی ز من چه دید آن همسری که قاتل و مکاره میشود با نرم تر از آب دلی چون دل حسن قلبی چگونه سخت تر از خاره میشود باور نکن ز قتل حسن خصم شد خلاص از نو به فکر ظلم دگر باره میشود از تیر خوردن تن من در کفن عدو بر بام رفته سرخوش نظاره میشود از تیرهای فتنه ی فتانه ای تنم خونین کفن ز خصم ستمکاره میشود خواهند اگر به جنب نبی مدفنم شود دشمن به جنگ' دست به غداره میشود بر روی دوش هاشمیان هر طرف روان این پیکر من است که آواره میشود هر مرثیت به رنگ غزل درنیآمده است مرثیت "یتیم" غزلواره میشود
آتشی بر جگر شعله ورش بود حسن شاهد آتش دل چشم ترش بود حسن نفسش تنگ میآمد ز رمق می افتاد اگر از کوچه ی تنگی گذرش بود حسن داغ او را نه دوا بود به عالم نه طبیب که فقط زهر ، شفای جگرش بود حسن مادر و کوچه و سیلی نرود از نظرش عمری آن منظره پیش نظرش بود حسن گاهی از درد کسی جان به لبش میاید داشت دردی که از آن جان به سرش بود حسن مثل مادر که تمنای اجل داشت و بس ز خدا مرگ، دعای سحرش بود حسن زیر بار فقرا پینه زد و گشت کبود هر دو کتف اش ،  که شبیه پدرش بود حسن فخر دارد که دو سرباز حسین است ازو زانکه عبداله و قاسم پسرش بود حسن دیدن صورت زیبای اباالفضل و حسین خوشتر از دیدن شمس و قمرش بود حسن کام او تلخ شد از جرعه ی آلوده به زهر آن شب تلخ که وقت سفرش بود حسن بر غم و محنت آن سوخته جان سنگ صبور خواهرش بود که نور بصرش بود حسن صبر میکرد به هر زخم زبان تا چه کند عبد راضی به قضا و قدرش بود حسن قاتل مادر خود دیدن و دم بر نزدن بدتر از زهر به کام و جگرش بود حسن ز یتیمان و فقیران و مساکین همه جا هر کسی بود همه زیر پرش بود حسن بارها آمد اجل دور سرش گشت و گذشت به سراغش همه جا در به درش بود حسن چه دوا بود بمیرم که یکی جرعه ی  زهر آب بر آتش داغ جگرش بود حسن گر چه بسیار رثا گفت غریبانه "یتیم" ناظر مرثیه در هر اثرش بود حسن
بر آستان تو جانی در آستین دارم اگر قبول کنی یا نه من همین دارم ز حج عمره‌ی مقبول کی برد حاجی تمتعی که من از حج اربعین دارم اگر به دور تو گردم به جای کعبه رواست که تو عزیزتر از کعبه‌ای ، یقین دارم در آسمان نکنم با بهشت بی تو عوض من این بهشت که پیش تو در زمین دارم زیارت تو که خون خدایی ای ارباب تقرّبیست که بر رب العالمین دارم مباد حلقه‌ی آلودگی به گردن من که اسم پاک تو را نقش بر نگین دارم نماز من به قبول خدا چرا نرسد منی که داغ ولای تو بر جبین دارم مرا مران ز در خود که من به سینه دلی شریک درد و غم زینب حزین دارم به گریه‌ای که کنم از برای زینب تو بسا امید که بر زینب آفرین دارم ستاره‌های تو را چون هلال در بر داشت چه گریه‌ها که بر آن ماه بی قرین دارم پناه اول و آخر همیشه زینب بود چه ناله‌ها که بر آن خواهر حزین دارم "یتیم" هر که به نوعی به دین رسیده و من به صبر خواهر خون خداست دین دارم
چندی‌ست در هوای تو سرگشته‌ام حسین شکر خدا که پیش تو برگشته‌ام حسین  چهل روزه خواهر تو چهل سال پیر شد از بسکه بی تو خون به جگر گشته‌ام حسین با آنکه مادرم به سرت میخورم قسم گر باخبر ز داغ پسر گشته‌ام حسین دارم دلی دوپاره شبیه تن و سرت راضی به این قضا و قدر گشته‌ام حسین حق میدهم اگر نشناسی مرا که من چندان شکسته ام که دگر گشته‌ام حسین در زیر بار هجر تو ای کهکشان‌ زخم چون ماه نو خمیده کمر گشته‌ام حسین دنبال کودکان تو از کوفه تا به شام هر منزلی به دیده‌ی تر گشته‌ام حسین هر جا که تازیانه‌ی دشمن بلند شد بر جسم کودکانت سپر گشته‌ام حسین با این همه ز روی تو دارم خجالتی من بی رقیه پیش تو برگشته‌ام حسین غیر از خرابه‌ها که مرا میهمان گرفت در شام‌ رانده از همه در گشته‌ام حسین مثل "یتیم" در عوض بوی موی تو هم ناله‌ی نسیم سحر گشته‌ام حسین
طفلی که بار محنت ایّام برده بود در عین خردسالگی‌اش سالخورده بود چون غنچه‌ای که در وسط آتش اوفتد اعضای پیکرش همه در هم فشرده بود سر زخم و شانه زخم و کمر زخم و چهره زخم از زخم ها تمام وجودش فسرده بود از بس که زخم داشت، شبانگاه وقت خواب جای ستاره زخم تنش را شمرده بود بر صورتش که برده شباهت به فاطمه ردّی کبود داشت! مگر ارث برده بود؟ مُردم ازین مصیبت و جا داشت حین غسل غساله گر ز غصه‌ی آن طفل مُرده بود دانی چه بود علت جان دادنش "یتیم" وقتی به سینه، راس پدر را فشرده بود... ... می‌خواست بر لبان پدر بوسه بسپرد جان را به جای بوسه بر آن لب سپرده بود ارزان لبانِ‌تشنه مپندار بوسه زد! بوسیدنش به قیمتِ جان، آب خورده بود
گوش کنید عاشقان قصه ی ناشنیده را کس نشنیده در جهان قصه ی این قصیده را خونجگر سه ساله ای با دل غرق ناله ای میزند این چنین صدا باب گلو بریده را وه چه شود اگر شبی بر لب من نهی لبی تا به لب تو بسپرم جان به لب رسیده را مانده سه غم به سینه ام شرح کدام یک کنم سیلی و گوشواره یا گوش ز هم دریده را ای لب تو ترک ترک زخمی چوب خیزران داغ لب تو میکشد دختر داغدیده را آه که داده در جهان؟ با سر باب تسلیت دختر خورده سیلی و داغ پدر کشیده را ای به فدای چشم تو جان سه ساله گوش کن قصه ی غصه ی من و عمه ی قد خمیده را موی تو داشت بوی جان از چه گرفته بوی نان هر چه که بوی میکشم موی سر بریده را اشکم اگر شود تمام دور سر تو ای امام باش که خون فشان کنم از غمت این دو دیده را گشته خرابه ام سرا هست وصیتی مرا عمه خرابه دفن کن جسم تکیده ی مرا عمه کفن مکن به تن مثل شهید بی کفن چادر پاره پاره بس جسم من شهیده را مرثیه ی یتیم را جز ز یتیم نشنوی گوش کنی اگر غم تک به تک آفریده را
ای حجازی که سر نی ز عراق آمده ای ماهتابی تو که بیرون ز محاق آمده ای یا که خورشیدی و در شام فراق آمده ای همه جفت اند در آفاق و تو طاق آمده ای زانکه با چشم سیه زهره ی زهرای منی منکه خون میچکد از لاله ی گوشم چکنم؟ منکه از خون شده پر گل بر و دوشم چکنم؟ به تو با اینهمه گل ، گل نفروشم چکنم؟ دختری در به در و خانه به دوشم چکنم؟ درد دل با که کنم جز تو که بابای منی ؟ تو خود عشقی و من عاشق مفتون توام فتنه ی چشم سیاه و لب میگون توام گر چه بابا تو و من دختر دلخون توام من درین بادیه دختر نه ، که مجنون توام تو درین قافله بابا نه ، که لیلای منی چند ای بر سر نی دار و ندار دل من میروی دور و میآیی به کنار دل من با سر توست به ویرانه قرار دل من بی قراری مکن ای نیزه سوار دل من که تو خود صبر و قرار دل شیدای منی خیزران از لب لعل تو چرا بوسه ربود؟ غیرتم میکشد این عشق که العشق و حسود ای که از بوسه ی او شد لب لعل تو کبود لب من از لب تو قابل یک بوسه نبود؟ که چنین دور به نی از من و لبهای منی سر نی موی تو شوریده تر از بخت من است مثل من خم خم و چین چین و شکن در شکن است وه چه خون ها که ازو در دل مشک ختن است ای که موی تو به نی نافه گشای سخن است تو به این نافه غزال غزل آرای منی شب که افتادم و فریاد زدم در طلبت تو دلیلم شدی آنجا و دویدم عقبت پایم از آبله شد زخم و دلم از تعبت ای طبیبی که رسد بوی شفا از دو لبت مرهم زخم دل و آبله ی پای منی گرچه در چشم صدف خواب ندارد جایی لولو چشم ترم باش و بخوان لالایی شود آیا گره موی مرا بگشایی؟ بزنی چنگ در آن موی و به من فرمایی چنگی عشقم و تو چنگ نکیسای منی کشت صیاد مرا بی ستمی کشت مرا گفت صید حرمی محترمی کشت مرا گرچه در راه غمت هر قدمی کشت مرا بین غمهای تو دانی چه غمی کشت مرا؟ اینکه میمیرم و دانم تو مسیحای منی یاد باد آنکه چراغ شب تارم بودی شام تا بام به صد قصه کنارم بودی شانه بر موی درازم زده یارم بودی مثل شبهای درازی که کنارم بودی گوش کن درد دلم را که تسلای منی به تماشای تو دل باختم این فال من است غزلی سوختم  و ساختم این حال من است شاعرت گرچه "یتیم" است بگو مال من است من یتیم و تو یتیم! این هم از اقبال من است من تو را دانم و دانم که تو دانای منی
طفلی که بار محنت ایّام برده بود در عین خردسالگی‌اش سالخورده بود چون غنچه‌ای که در وسط آتش اوفتد اعضای پیکرش همه در هم فشرده بود سر زخم و شانه زخم و کمر زخم و چهره زخم از زخم ها تمام وجودش فسرده بود از بس که زخم داشت شبانگاه وقت خواب جای ستاره زخم تنش را شمرده بود زان روی مه که مشتری نازکش نداشت سیلی خصم گرد یتیمی سِترده بود بر صورتش که برده شباهت به فاطمه ردّی کبود داشت مگر ارث برده بود؟ قربان آن سه ساله شهیدی که وقت غسل پیراهنش به زخم تنش جوش خورده بود مُزدم ازین مصیبت و جا داشت حین غسل غساله گر ز غصه‌ی آن طفل مُزده بود دانی چه بود علت جان دادنش "یتیم" وقتی به سینه ، راس پدر را فشرده بود؟ میخواست بر لبان پدر بوسه بسپرد جان را به جای بوسه بر آن لب سپرده بود ارزان لبان تشنه مپندار بوسه زد بوسیدنش به قیمت جان آب خورده بود
گوش کنید عاشقان قصه ی ناشنیده را کس نشنیده در جهان قصه ی این قصیده را خونجگر سه ساله ای با دل غرق ناله ای میزند این چنین صدا باب گلو بریده را وه چه شود اگر شبی بر لب من نهی لبی تا به لب تو بسپرم جان به لب رسیده را مانده سه غم به سینه ام شرح کدام یک کنم سیلی و گوشواره یا گوش ز هم دریده را ای لب تو ترک ترک زخمی چوب خیزران داغ لب تو میکشد دختر داغدیده را آه که داده در جهان؟ با سر باب تسلیت دختر خورده سیلی و داغ پدر کشیده را ای به فدای چشم تو جان سه ساله گوش کن قصه ی غصه ی من و عمه ی قد خمیده را موی تو داشت بوی جان از چه گرفته بوی نان هر چه که بوی میکشم موی سر بریده را اشکم اگر شود تمام دور سر تو ای امام باش که خون فشان کنم از غمت این دو دیده را گشته خرابه ام سرا هست وصیتی مرا عمه خرابه دفن کن جسم تکیده ی مرا عمه کفن مکن به تن مثل شهید بی کفن چادر پاره پاره بس جسم من شهیده را مرثیه ی یتیم را جز ز یتیم نشنوی گوش کنی اگر غم تک به تک آفریده را
چندی‌ست در هوای تو سرگشته‌ام حسین شکر خدا که پیش تو برگشته‌ام حسین  چهل روزه خواهر تو چهل سال پیر شد از بسکه بی تو خون به جگر گشته‌ام حسین با آنکه مادرم به سرت میخورم قسم گر باخبر ز داغ پسر گشته‌ام حسین دارم دلی دوپاره شبیه تن و سرت راضی به این قضا و قدر گشته‌ام حسین حق میدهم اگر نشناسی مرا که من چندان شکسته ام که دگر گشته‌ام حسین در زیر بار هجر تو ای کهکشان‌ زخم چون ماه نو خمیده کمر گشته‌ام حسین دنبال کودکان تو از کوفه تا به شام هر منزلی به دیده‌ی تر گشته‌ام حسین هر جا که تازیانه‌ی دشمن بلند شد بر جسم کودکانت سپر گشته‌ام حسین با این همه ز روی تو دارم خجالتی من بی رقیه پیش تو برگشته‌ام حسین غیر از خرابه‌ها که مرا میهمان گرفت در شام‌ رانده از همه در گشته‌ام حسین مثل "یتیم" در عوض بوی موی تو هم ناله‌ی نسیم سحر گشته‌ام حسین
آتشی بر جگر شعله ورش بود حسن شاهد آتش دل چشم ترش بود حسن نفسش تنگ میآمد ز رمق می افتاد اگر از کوچه ی تنگی گذرش بود حسن داغ او را نه دوا بود به عالم نه طبیب که فقط زهر ، شفای جگرش بود حسن مادر و کوچه و سیلی نرود از نظرش عمری آن منظره پیش نظرش بود حسن گاهی از درد کسی جان به لبش میاید داشت دردی که از آن جان به سرش بود حسن مثل مادر که تمنای اجل داشت و بس ز خدا مرگ، دعای سحرش بود حسن زیر بار فقرا پینه زد و گشت کبود هر دو کتف اش ،  که شبیه پدرش بود حسن فخر دارد که دو سرباز حسین است ازو زانکه عبداله و قاسم پسرش بود حسن دیدن صورت زیبای اباالفضل و حسین خوشتر از دیدن شمس و قمرش بود حسن کام او تلخ شد از جرعه ی آلوده به زهر آن شب تلخ که وقت سفرش بود حسن بر غم و محنت آن سوخته جان سنگ صبور خواهرش بود که نور بصرش بود حسن صبر میکرد به هر زخم زبان تا چه کند عبد راضی به قضا و قدرش بود حسن قاتل مادر خود دیدن و دم بر نزدن بدتر از زهر به کام و جگرش بود حسن ز یتیمان و فقیران و مساکین همه جا هر کسی بود همه زیر پرش بود حسن بارها آمد اجل دور سرش گشت و گذشت به سراغش همه جا در به درش بود حسن چه دوا بود بمیرم که یکی جرعه ی  زهر آب بر آتش داغ جگرش بود حسن گر چه بسیار رثا گفت غریبانه "یتیم" ناظر مرثیه در هر اثرش بود حسن