eitaa logo
کانال اشعار(مجمع الذاکرین)
2.2هزار دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
56 فایل
این کانال اشعارمذهبی توسط محب الذاکرین خاک پای همه یازهراگویان عالم مهدی مظفری ازشهراصفهان ایجادشد
مشاهده در ایتا
دانلود
چندی‌ست در هوای تو سرگشته‌ام حسین شکر خدا که پیش تو برگشته‌ام حسین  چهل روزه خواهر تو چهل سال پیر شد از بسکه بی تو خون به جگر گشته‌ام حسین با آنکه مادرم به سرت میخورم قسم گر باخبر ز داغ پسر گشته‌ام حسین دارم دلی دوپاره شبیه تن و سرت راضی به این قضا و قدر گشته‌ام حسین حق میدهم اگر نشناسی مرا که من چندان شکسته ام که دگر گشته‌ام حسین در زیر بار هجر تو ای کهکشان‌ زخم چون ماه نو خمیده کمر گشته‌ام حسین دنبال کودکان تو از کوفه تا به شام هر منزلی به دیده‌ی تر گشته‌ام حسین هر جا که تازیانه‌ی دشمن بلند شد بر جسم کودکانت سپر گشته‌ام حسین با این همه ز روی تو دارم خجالتی من بی رقیه پیش تو برگشته‌ام حسین غیر از خرابه‌ها که مرا میهمان گرفت در شام‌ رانده از همه در گشته‌ام حسین مثل "یتیم" در عوض بوی موی تو هم ناله‌ی نسیم سحر گشته‌ام حسین
دور مزار شاهی برپاست سوگواره یک قافله شکسته با قلب پاره پاره یک قبر با سه تا شمع، یک قبر دسته جمعی جمعند دور یک ماه، هفتاد و دو ستاره سوغاتی سفر را آورده کاروانی ... گودال زنده شد با پیراهنی دوباره سوزاند کربلا را ، یک یادگار دیگر چوبی که بود قبلا  بخشی ز گاهواره یک بانوی خمیده فریاد زد که برخیز آورده ام برایت یک جفت گوشواره ... زخمی شده وجودش ،به بازوی کبودش چرخاند چشم خود را ،  شد روضه با اشاره
عذار نیلی و قدّ خم و چشم تر آوردم گلاب اشک بهر لاله‌های پرپر آوردم ز جا برخیز ای‌صدپاره‌تر از گل تماشا کن که از جسم‌شهیدانت دلی زخمی‌تر آوردم تمام یاس هایت را به شام از کربلا بردم چو بر گشتم برایت یک چمن نیلوفر آوردم مسافر از برای یار سوغات آورد اما من از شام بلا داغ سه‌ساله دختر آوردم اگر چه سر نداری یک نگه بر سیل اشکم کن که با چشمان خود آب از برای اصغر آوردم تو بر من از تن بی سر خبر ده ای عزیز دل که من بر تو خبرهای فراوان از سر آوردم چهل منزل سفر کردم به شهر شام و بر گشتم خبر از چوب و از لعل لب و طشت زر آوردم ز اشک‌چشم و سوز سینهٔ‌مجروح و خون دل همانا مرهمت بر زخم‌های‌پیکر آوردم قدخم، موی‌آشفته، تن‌خسته، رخ‌نیلی به رسم هدیه میراثی بود کز مادر آوردم ز سیل اشک دریا کرده ام چشم محبان را به آهم شعله ها از سینهٔ «میثم» بر آوردم
بهانه کرده‌ام دفن سرت را که بوسم بار دیگر حنجرت را مگر رنجیدی از طرز وداعم نگفتی خیرمقدم، خواهرت را نمی‌گویم که سر از خاک بردار که اینک با خود آوردم سرت را بمیرم من، نشد ممکن، نهادن به سمت راست، جسم اطهرت را به تشییع سرت رفتم چهل روز چو بی تشییع دیدم پیکرت را نخواهد برد هرگز هیچ داغی ز یاد من، وداع آخرت را
یادم نرفته روز دهم قحط آب بود باران تیر، العطشت را جواب بود وقت غروب، در دل نیزارِ قتلگاه رفتم به جستجوی گُل، اما گلاب بود در سایهٔ سرت همه رفتیم ناگزیر روزی که سایبانِ تنت آفتاب بود هر سوره آیه آیه و هر آیه حرف حرف بر نوک نیزه فاتحهٔ این کتاب بود از دستِ آنکه با دم شمشیرت آب داد منزل به منزل آب گرفتن، عذاب بود خاکستری کنون به کفِ باد مانده است «زآن خیمه‌ای که گیسوی حورش طناب بود» چون خواستم پیاده شوم، آمدم به یاد روزی مرا ز زانوی اکبر رکاب بود آه از دمی که لعل تو می‌سُفت خیزران وز چشم ما روانه عقیق مذاب بود در بزم رجس، آیه تطهیر، وای من این، یک ز صد مصیبت شام خراب بود یک حرفِ نیمه گویم و نیمی نگفته بِه: دیدم عیال قاتلت اندر حجاب بود... بگذار باز یک سخنِ نیمه گویمت: مامِ مرا ز دیدن کور اجتناب بود... دست «رحیق» گیر برادر که از الست او را مقام چاکری‌ات انتخاب بود
گرچه غمدیده و بی تاب ولی برگشتم من به خاک غمت امروز معطر گشتم من چهل روز فقط همسفر شمر شدم من چهل روز فقط همقدم سر گشتم هر کجا صحبت آزار شد و کعب نی ای سپر دخترکان تو برادر گشتم چشم عباس به دور، آه نمی دیدی کاش من چهل روز پی چادر و معجر گشتم چشم واکن که ببینی قد زینب تا شد خیز از جا و ببین هم قد مادر گشتم نظر لطف خدا بود عزیز الزهرا سایه ات بر سر ما بود عزیز الزهرا هر کجا از نوک نیزه سر تو خورد زمین پا به پای سر تو خواهر تو خورد زمین دست بسته چقدَر سخت زمین می خوردیم از روی ناقه اخا، دختر تو خورد زمین نیزه ها در کف کفّار چه مستی می کرد هی تکان خورد و سر اصغر تو خورد زمین شام شد مثل مدینه، به غمم خندیدند پیش زینب، سر آب آور تو خورد زمین ما که از کوچه به جز غم نکشیدیم حسین وسط کوچه، چه بد مادر تو خورد زمین قصّه ی غربت مولا چقدَر غم دارد روضه ی چادر زهرا چقَدَر غم دارد یادمان هست همینجا کفنت را بردند گرگ ها، یوسف من پیرهنت را بردند یادمان هست همینجا به زمین افتادی نیزه ها تا لب گودال تنت را بردند سنگ هاشان به لب قاری قرآن می خورد رمقِ مانده ی ناله زدنت را بردند یادمان هست که گودال قیامت شده بود با سرِ تیغ، عقیق یمنت را بردند ناگهان بر نوک نیزه سر تو بالا رفت ده نفر زیر سم اسب تنت را بردند دختر فاطمه شد قافله سالار، حسین رفتی و زینب تو رفت به بازار حسین
آمدم پیش تو دوباره حسین آمدم تا دوباره گریه کنم آمدم مثل قبل تا پیشت با دل پر شراره گریه کنم این چهل روز حیدری کردم مرد بودم میان نامردان خم به ابروی خود نیاوردم تا بریدم امان نامردان تو خودت شاهدی که در کوفه کوچه هارا گذر گذر رفتم من نه اینکه بخواهم آقاجان نه..به اجبار من سفر رفتم قسمتم شد اسارت و دوری رفتم و با عذاب هم رفتم گله ای نیست از مصیبت ها بی تو بزم شراب هم رفتم اف به دنیا…چه کرد با زینب؟ که من از غصه ی تو لبریزم کاش می مردم و نمی دیدم روی قبر تو آب میریزم خاطرم هست جنگ و دعوارا خاطرم هست داغ گهواره پیش چشم رباب غارت شد ای بمیرم…رباب بیچاره می نشست و به گوشه ای آرام‌ دست خود را فقط تکان‌ میداد روی نیزه کنار راس خودت علی اش را به من نشان می داد ظهر روز دهم به یادم هست من بمیرم چه ها کشیدی تو علی اکبر که رفت از خیمه مثل مادر دگر خمیدی تو خاطرم هست اربابا شد بدنش مثل یک معما شد خاطرم هست ماجرایش را بدنش سخت در عبا جا شد داد بی داد از غم عباس آمد و بی وداع با ما رفت خاطرم هست بچه ها خوشحال عموعباس سمت دریا رفت چند لحظه بعد رفتی و آستین بر نگاه برگشتی من پریشان ‌و مضطرب بودم تو ولی غرق آه برگشتی قبر او میدهد گواهی که بدنش شد قد علی اصغر باید این حرف را خلاصه کنم این اباالفضل،آن نشد دیگر… من رسیدم ولی برادرجان پرم از اضطرار و بد حالم گله ای نیست از مصیبت ها دلخور از ماجرای گودالم بی رمق روی خاک ها بودی نوک سر نیزه بازی ات می داد پیش تو آب بر زمین میریخت گیسویت هم به چنگ شمر افتاد
من زنده ام که زنده بماند صدای تو برگشته ام که روضه بگیرم برای تو این شانه ی شکسته و این قد سوخته این مو سفید خواهر خسته فدای تو ای تشنه ی کنار فرات ای شکسته دل تازه شروع می شود اینجا عزای تو ای پاره پاره پیکر رفته به نیزه ها در من دوباره زنده شده ماجرای تو اینجا هنوز بوی تو دارند سنگ ها مانده به روی خیلی از اینها حنای تو ای کاش که حسین چهل روز پیش از این من تشنه ذبح می شدم اینجا به جای تو اینجا عصای پیری ات از هم شکسته شد اما نه قطعه قطعه شد اینجا عصای تو بی دست تا که پیکر سقا به خاک ریخت آورد نیزه ای تن او را برای تو با محرمان رسیدم و نامحرمان مرا بردند دست بسته از این کربلای تو از کوفه تا به شام چهل بار لااقل نیزه به نیزه شد سر از تن جدای تو
از الان بگم که چن تا دخترت دیگه نیستن توی جمعمون داداش دوتاشون تو بیابونا جون دادن یکی تو خرابه با سر باباش دیگه ماموریتم تموم شده حالا بعد از این باید گریه کنم یاد حرفایی که تو بزم شراب به تو و بابام میزد گریه کنم کی میدونه چی کشیدم این روزا من عزیزه بودم و خوار شدم قبل تو صدامم هیچ کس نشنید بعد تو راهی بازار شدم تازه داغت تو دلم تازه شده بشینم باید برات گریه کنم بعد تو یاد بلایی که اومد به سر مخدرات گریه کنم یه سری دردامونو که بدجوری داغ اون به دل میشینه نمیگم دیگه اون یهودی تو بزم شراب چیا گفتش به سکینه نمیگم سپر بلای بچه هات شدم هیشکیو به قدر زینب نزدن تو که از تنور خولی اومدی دیگه بچه هات به نون لب نزدن منی که تو کوچه های مدینه میگرفتن دورمو برادرام روزگار کشید منو تو ازدحام توی کوچه‌ های تنگ شهر شام برا کندن یه قبر کوچولو تو خرابه خیلی زحمت کشیدم راستی تو خرابه هنده رم دیدم خلاصه خیلی خجالت کشیدم زخمایی که من دیدم روی تنت به خدا هیچ جوره مرهم نمیشد کل فرشای دهاتم میومد تن تو روو همه‌شون جمع نمیشد آخه نیزه ها چجوری در اومد کجا جمع شد تن نامرتبت دیگه دیدن جا روی تن تو نیست دوسه تا به جاش زدن به زینبت کاشکی نامحرمی اینجاها نبود تا میگفتم کی واست شهید شده روسریمو برمیداشتم ببینی که چقد موی سرم سفید شده علی اصغرت کجاست که مادرش اومده از غم و غصه آب بشه پاشو که  جز تو کسی نمیتونه حریف گریه های رباب بشه بعد ما میخواد بمونه کربلا روضه خون تو ربابه به خدا میگه اینجا زیر آفتاب بسوزم بهتر از بزم شرابه به خدا همه رو آوردم از سفر داداش حتی پس گرفتم آخر سرتو ولی شرمنده ام از این که میگم جا گذاشتم توی شام دخترتو از خود کربلا تا کوفه و‌شام این سه ساله نیمه جونو میزدن نانجیبا دعواشون با هم میشد ولی میرفتن و‌اونو میزدن بعد از این روزا برات زار میزنم شبا هم براتو هق هق میکنم من تو رو نبینم آروم ندارم میدونم آخر سر دق میکنم
من نیمه جان زِ داغِ تو در این سَفَر شدم یک اربعین گذشته و من پیرتَر شدم من آب رفته ام! تو مَرا می شِناسی اَم؟ من زِینبم! ببین شبیه مُحتَصَر شدم آن زینبم که بی تو نَکردَم شَبی سَحَر چون شَمع، آب، بی تو به شام و سَحَر شدم سنگین تَرین مُصیبتَم این بود، بَعدِ تو با قاتِلانِ سَنگ دِلَت هَمسَفَر شدم از کوچه های شام چه گویم بَرای تو؟ آماجِ سَنگ و طَعنه ی هَر رَهگُذَر شدم هَر جا که تازیانه به اَطفال می زَدَند با یادِ مادَرَم، تَنِشان را سِپَر شدم
ای ماه من سوال نکن اخترت چه شد بابای داغدیده ، مگو دخترت چه شد آنقدر پیر گشته که نشناسی اش دگر حق میدهم سوال کنی خواهرت چه شد حسرت برم به کهنه حصیرِ داهاتیان آه ای جدا جدا شده با پیکرت چه شد پایین پا علی و روی سینه ات علی است از من بپرس با علی دیگرت چه شد سر را زدم به چوبه ی محمل که در عزات با خون سر حدیث کنم با سرت چه شد اوضاع ما چو حنجر تو نامرتب است شیب الخضیب با گلوی پرپرت چه شد بر روی نیزه چشم علمدار بسته بود ای نور دیده ، دیده ی آب آورت چه شد لیلا هنوز یاد عبا گریه می‌کند یادش نمیرود که تن اکبرت چه شد ما هر چه میکشیم بلای سقیفه است دیوار و در چه کرده ، بگو مادرت چه شد
بعد از تو بهر ما همه ساز سفر زدند فریاد الرحیل به کوه و کمر زدند بستند دست کودک و زن را به ریسمان آتش به جان و قلب و دل شعله ور زدند رحمی به کودکان تو هرگز نکرده اند با ضرب تازیانه به آنان تشر زدند رجاله های کوفه اسیران خویش را گاهی به تازیانه و گاهی سپر زدند آیا خبر رساند صبا بر سرت به نی کز پشت سر به نیزه مرا بی خبر زدند؟ سرتاسر وجود همه لطمه خورده است گاهی به چهره گاه به دست و کمر زدند خواندم وان یکاد برایت ولی حسین این کوفیان شوم، سرت را نظر زدند خون می گریست بهر مصیبات اهل بیت سنگی که برسر همه در هر گذر زدند آن لحظه ای که چوب ، عدو برلب تو زد خنجر به قلب زینب خونین جگر زدند داغ رقیه را به دل ما گذاشتند آتش به بال کودک بی بال وپر زدند حالا رسیده ام به همان جا که دشمنان شمیشر برپسر مقابل چشم پدر زدند این غم کجا برم که در آغوش یک پدر تیر سه شعبه را به گلوی پسر زدند وقتی زدند آتش کینه به خیمه ها یادآور مدینه شد آتش به در زدند آن قدر تکه تکه شدی که به جسم تو گویی به جای نیزه وخنجر، تبر زدند آتش گرفت جان «وفایی» که اهل بیت در اربعین زمین و زمان را شرر زدند