مکروبه🇮🇷
امشب هفت خبرنگار تو غزه شهید شدند. آخرین گروه از خبرنگاران بینالمللی در شمال غزه و حالا هیچ کس باق
در تمام این سالها، او با وجدانهای مرده سخن میگفت، اما پاسخی نمییافت
و امروز، پیام خود را به پروردگار این وجدانها و پروردگار مردم خواهد فرستاد، با حقیقتی روشن که هیچ چیز از آن پنهان نیست...
#کربلای_غزه
#شهید_انس_شریف
هدایت شده از شراب و ابریشم...
.
من فقط در نجف احساس زنده بودن دارم!
بیرون از نجف، دور از نجف، مُردهای بیش نیستم...
.
مکروبه🇮🇷
. من فقط در نجف احساس زنده بودن دارم! بیرون از نجف، دور از نجف، مُردهای بیش نیستم... .
منم همینطور ملیحه سادات
منم همینطور...
اگر کتابهای نیمه تمام آجر بودند، حالا میتونستم باهاشون یه آسمون خراش بسازم. یه برج بلند و بالا تااااا ثریا.
امروز که کلاهم رو قاضی کردم حس کردم برای یک سری کتابها خیلی بیانصاف بودم، بد تا کردم باهاشون که فرصت بیشتری ندادم تا من رو متقاعد کنند به ادامه دادن.
پس به جای گشتن تو اپ طاقچه و فیدیبو برای خوندن کتاب جدید، با ندامت کاملا آشکاری رفتم سراغ کتابخونم و اولین کتابی که باهاش مواجه شدم صدای دستها اثر آن کلر لزوت بود.
شروع کردم به ورق زدن و دوباره پا گذاشتم به جزیرهی مارتازواین یارد. یه جزیره خاص که مردمش با دست هاشون حرف می زنن و اکثر مردم ناشنوا هستند. با مری لمبرت همراه شدم، یه دختر دوازده سالهی ناشنوای شاد، کنجکاو و باهوش که عاشق خونوادشه و باهمه مهربونه و هیچ وقت حس نکرده که ناشنوایی یه نقصه، چون تو جزیره شون همه با زبان اشاره صحبت میکنن و این یه چیز کاملاً عادیه. اون تو محیطی بزرگ شده که تفاوتش به عنوان یه مزیت و یه بخش از هویت جمعی دیده میشده و همین باعث شده که از درون قوی و با اعتماد به نفس باشه. تا اینکه یه غریبه پا به جزیره میذاره و...
کتاب دو بخشه و بخش اول روند نسبتا کندی داره، شاید یکی از دلایلی که باعث شد برای بار اول کتاب رو تا آخر نخونم همین بوده باشه. اما بخش دوم جذاب تر میشه و به سرعت پیش میری تا بفهمی ته قصه چی میشه.
ولی خب انتظار بیشتری برای پایانش داشتم.
در کل کتاب خوبی بود، از اینکه بهش فرصت دادم و تا آخر خوندم خوشحالم و میخوام کتاب بعدیمم از لیست نیمه تمامها انتخاب کنم.
مکروبه🇮🇷
تا اینحا که خیلی خوب بود... کسی خونده؟
استنلی یه پسر نوجوونه که بدجوری بدشانسه. نه فقط خودش که کلِ خونوادشون، اونا همیشه اتفاقی تو بدترین مکان و تو بدترین زمان قرار میگیرن و مقصر این بدشانسی ارثیشون رو جد پدریشون میدونن. چون پدربزرگِ پدربزرگشون به عهدش وفا نکرده بود و نسلش رو گرفتار یک نفرین کرد.
استنلی یه روز وقتی داشت از مدرسه بر میگشت خونه، دید یه جفت کفش بوگندو از آسمون افتاد پایین و خورد تو سرش. اون یه جفت کفش ورزشی کهنه رو از رو سرش برداشت و خواست ببره برای پدرش. آخه پدرش یه دانشمند بدشانس اما باهوش و با پشتکار بود که داشت تلاش میکرد یه دستگاه بازیافت کفش بسازه.
نه اشتباه نکنید این از خوش شناسی استنلی نبود. چون همون موقع پلیسها ریختن سرش و اون متهم شد به دزدی کتونیهای یه ورزشکار معروف.
قاضی به استنلی حق انتخاب داد: رفتن به زندان یا رفتن به اردوگاه دریاچه سبز!
پس استنلی اردوگاه رو انتخاب کرد و نمیدونست قراره تو اون اردوگاه چه چیزی براش رقم بخوره.
من این کتاب رو یک روزه تموم کردم. این نشون میده که لوئیس سکر چقدر موفق بود تو پردازش داستانش. تا آخرین لحظه مشتاق و کنجکاو بودم و با لذت خوندمش.
اگه چند وقت کتابهای سنگین و سخت خوندین و نیاز به استراحت دارید یا که چند وقته کتاب نخوندید و نیاز به استارت دارید برای شروع مجدد، این کتاب رو حتما بخونید. با اینکه ماجرای کتاب تو برهوت و کویر جریان داره اما بدجوری تو روزای گرم تابستون عین یه نوشیدنی خنک عمل کرد.
#معرفی_کتاب
#نوجوان