مکروبه🇮🇷
تا اینحا که خیلی خوب بود... کسی خونده؟
استنلی یه پسر نوجوونه که بدجوری بدشانسه. نه فقط خودش که کلِ خونوادشون، اونا همیشه اتفاقی تو بدترین مکان و تو بدترین زمان قرار میگیرن و مقصر این بدشانسی ارثیشون رو جد پدریشون میدونن. چون پدربزرگِ پدربزرگشون به عهدش وفا نکرده بود و نسلش رو گرفتار یک نفرین کرد.
استنلی یه روز وقتی داشت از مدرسه بر میگشت خونه، دید یه جفت کفش بوگندو از آسمون افتاد پایین و خورد تو سرش. اون یه جفت کفش ورزشی کهنه رو از رو سرش برداشت و خواست ببره برای پدرش. آخه پدرش یه دانشمند بدشانس اما باهوش و با پشتکار بود که داشت تلاش میکرد یه دستگاه بازیافت کفش بسازه.
نه اشتباه نکنید این از خوش شناسی استنلی نبود. چون همون موقع پلیسها ریختن سرش و اون متهم شد به دزدی کتونیهای یه ورزشکار معروف.
قاضی به استنلی حق انتخاب داد: رفتن به زندان یا رفتن به اردوگاه دریاچه سبز!
پس استنلی اردوگاه رو انتخاب کرد و نمیدونست قراره تو اون اردوگاه چه چیزی براش رقم بخوره.
من این کتاب رو یک روزه تموم کردم. این نشون میده که لوئیس سکر چقدر موفق بود تو پردازش داستانش. تا آخرین لحظه مشتاق و کنجکاو بودم و با لذت خوندمش.
اگه چند وقت کتابهای سنگین و سخت خوندین و نیاز به استراحت دارید یا که چند وقته کتاب نخوندید و نیاز به استارت دارید برای شروع مجدد، این کتاب رو حتما بخونید. با اینکه ماجرای کتاب تو برهوت و کویر جریان داره اما بدجوری تو روزای گرم تابستون عین یه نوشیدنی خنک عمل کرد.
#معرفی_کتاب
#نوجوان
مکروبه🇮🇷
استنلی یه پسر نوجوونه که بدجوری بدشانسه. نه فقط خودش که کلِ خونوادشون، اونا همیشه اتفاقی تو بدترین م
خب گمونم نتونم به کتابهای لوئیس سکر نه بگم، الان به کتابهای کتابخونم نگاه کردم و دیدم چند سال پیش تو نمایشگاه یه کتاب دیگه هم ازش خریده بودم، بخونمش؟؟؟؟؟
چرا گوشامونو گرفتیم؟
حتی اگه محکم دستامونو گذاشته باشیم رو جفت گوشهامون، حتی اگه صدای بلند آواز روزمرگیمون پخش بشه، بازم صداشون میاد. واضح، خشدار، ممتد.
این صدای ضجهی مادراست، صدای هق هق بیصدای بچههای گرسنهست.
صدای انفجار میاد، صدای شلیک به قابلمههای خالی، صدای کمک خواستنه.
چرا نمیشنوه دنیا؟
نکنه آدماش مردن؟
نکنه دنیا خالی از آدم شده؟
أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تَدْخُلُواْ الْجَنَّةَ وَلَمَّا يَأْتِكُم مَّثَلُ الَّذِينَ خَلَوْاْ مِن قَبْلِكُم مَّسَّتْهُمُ الْبَأْسَاء وَالضَّرَّاء وَزُلْزِلُواْ حَتَّى يَقُولَ الرَّسُولُ وَالَّذِينَ آمَنُواْ مَعَهُ مَتَى نَصْرُ اللّهِ أَلا إِنَّ نَصْرَ اللّهِ قَرِيبٌ
مکروبه🇮🇷
أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تَدْخُلُواْ الْجَنَّةَ وَلَمَّا يَأْتِكُم مَّثَلُ الَّذِينَ خَلَوْاْ مِن قَبْلِك
آیا پنداشته اید در حالی که هنوز حادثه هایی مانند حوادث گذشتگان شما را نیامده، وارد بهشت می شوید؟! به آنان سختی ها و آسیب هایی رسید وچنان متزلزل و مضطرب شدند تا جایی که پیامبر و کسانی که با او ایمان آورده بودند [در مقام دعا و درخواست یاری] می گفتند: یاری خدا چه زمانی است؟ [به آنان گفتیم:] آگاه باشید! یقیناً یاری خدا نزدیک است
آیه ۲۱۴ سوره مبارکه بقره
ارتداد
تاسیان تمام شد. رسانه زورش را زد تا دوباره یک جمله بیفتد روی زبان هم سن و سالهای من. "نان پدرانمان کم بود که انقلاب کردند؟"
شاه کراواتش کج بود. چشمهایِ ریزش ریزتر. پیشانیاش چین خورد و در جواب به زن خبرنگار گفت: "تاریخ همه چیز را مشخص میکند."
میروم قسمت کامنتها، بعضیها قربان بغض کلام اعلیحضرت رفتند. بعضیها هم پدرانشان را که انقلاب کردند، به باد انتقاد گرفتند. همیشه رسانه آدم را وادار میکند به این فکر کند که اگر انقلاب نمیشد چه میشد؟
ایران میشد یک کره جنوبی یا ژاپن اسلامی؟ یا میرسید به وضعیت مصر؟
ارتداد آمد و درست از همین زاویه نوشت.
ده روز از دوازده بهمن گذشت، از برگشتن امام. هر شب بوی اسپند و عود کوچهها را معطر میکرد. اما صبح روز بیست و دو بهمن، خبر رسید که امام را شبانه از مدرسه رفاه ربودند و ترور کردند. دوباره حکومت نظامی سرگرفته شد. خیابانها پر شد از صدای قراول رفتن و کشیدن گلنگدنهای ژ۳. صدای درد از بدنهایی که گلوله به آن مینشست، در صدای جیر جیر پوتینهای خشک سربازها گم میشد.
خبر سنگین بود. شوکه کننده. نه فقط برای آدمهای ارتدادِ یامین پور که برای من هم. سر میخورم روی کاناپه. طعم تلخی در دهانم میپیچد. حلقم خشک میشود. کتاب را توی دلم جمع میکنم. هیچ وقت از این زاویه نگاه نکرده بودم. یونس میگوید: "شوک عمق ریشههای اندیشه را نشان میدهد. شوک، شک میآفریند، گل آلود میکند و چرت آرام روزمره را با کابوسی وحشتزا میگسلد. شوک شک میآفریند و شکیبایی میسوزاند."
کتاب را طی دو روز تمام میکنم.
متفاوتترین کتابی که تا به حال خواندم. میتوانم دهها جملهاش را با عنوانِ "بهترین جملهی کتاب از نظر من" توی صفحهام منتشر کنم.
صد شکر نهضتی که خمینی آغاز کرد پایان ندارد.
✍🏻 زهراسادات رضایی