eitaa logo
مکروبه🇮🇷
2هزار دنبال‌کننده
419 عکس
44 ویدیو
1 فایل
ثواب تک به تک کلمات این کانال تقدیم به روح خواهر بزرگترم(ابناء‌الحیدر) لطفا برای شادی روحش فاتحه قرائت کنید. نقد و پیشنهاد: https://daigo.ir/secret/7988081305 _انتشار مطالب آزاد🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
مکروبه🇮🇷
تا اینحا که خیلی خوب بود... کسی خونده؟
استنلی یه پسر نوجوونه که بدجوری بدشانسه. نه فقط خودش که کلِ خونوادشون، اونا همیشه اتفاقی تو بدترین مکان و تو بدترین زمان قرار می‌گیرن و مقصر این بدشانسی ارثی‌شون رو جد پدریشون می‌دونن. چون پدربزرگِ پدربزرگشون به عهدش وفا نکرده بود و نسلش رو گرفتار یک نفرین کرد. استنلی یه روز وقتی داشت از مدرسه بر می‌گشت خونه، دید یه جفت کفش بوگندو از آسمون افتاد پایین و خورد تو سرش. اون یه جفت کفش ورزشی کهنه رو از رو سرش برداشت و خواست ببره برای پدرش. آخه پدرش یه دانشمند بدشانس اما باهوش و با پشتکار بود که داشت تلاش می‌کرد یه دستگاه بازیافت کفش بسازه. نه اشتباه نکنید این از خوش شناسی استنلی نبود. چون همون موقع پلیس‌ها ریختن سرش و اون متهم شد به دزدی کتونی‌های یه ورزشکار معروف. قاضی به استنلی حق انتخاب داد: رفتن به زندان یا رفتن به اردوگاه دریاچه سبز! پس استنلی اردوگاه رو انتخاب کرد و نمی‌دونست قراره تو اون اردوگاه چه چیزی براش رقم بخوره. من این کتاب رو یک روزه تموم کردم. این نشون میده که لوئیس سکر چقدر موفق بود تو پردازش داستانش. تا آخرین لحظه مشتاق و کنجکاو بودم و با لذت خوندمش. اگه چند وقت کتاب‌های سنگین و سخت خوندین و نیاز به استراحت دارید یا که چند وقته کتاب نخوندید و نیاز به استارت دارید برای شروع مجدد، این کتاب رو حتما بخونید. با اینکه ماجرای کتاب تو برهوت و کویر جریان داره اما بدجوری تو روزای گرم تابستون عین یه نوشیدنی خنک عمل کرد‌.
مکروبه🇮🇷
استنلی یه پسر نوجوونه که بدجوری بدشانسه. نه فقط خودش که کلِ خونوادشون، اونا همیشه اتفاقی تو بدترین م
خب گمونم نتونم به کتاب‌های لوئیس سکر نه بگم، الان به کتاب‌های کتابخونم نگاه کردم و دیدم چند سال پیش تو نمایشگاه یه کتاب دیگه هم ازش خریده بودم، بخونمش؟؟؟؟؟
غزه💔
چرا گوشامونو گرفتیم؟ حتی اگه محکم دستامونو گذاشته باشیم رو جفت گوش‌هامون، حتی اگه صدای بلند آواز روزمرگی‌مون پخش بشه، بازم صداشون میاد. واضح، خش‌دار، ممتد. این صدای ضجه‌‌ی مادراست، صدای هق هق بی‌صدای بچه‌های گرسنه‌ست. صدای انفجار میاد، صدای شلیک به قابلمه‌های خالی، صدای کمک خواستنه. چرا نمی‌شنوه دنیا؟ نکنه آدماش مردن؟ نکنه دنیا خالی از آدم شده؟
أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تَدْخُلُواْ الْجَنَّةَ وَلَمَّا يَأْتِكُم مَّثَلُ الَّذِينَ خَلَوْاْ مِن قَبْلِكُم مَّسَّتْهُمُ الْبَأْسَاء وَالضَّرَّاء وَزُلْزِلُواْ حَتَّى يَقُولَ الرَّسُولُ وَالَّذِينَ آمَنُواْ مَعَهُ مَتَى نَصْرُ اللّهِ أَلا إِنَّ نَصْرَ اللّهِ قَرِيبٌ
مکروبه🇮🇷
أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تَدْخُلُواْ الْجَنَّةَ وَلَمَّا يَأْتِكُم مَّثَلُ الَّذِينَ خَلَوْاْ مِن قَبْلِك
آیا پنداشته اید در حالی که هنوز حادثه هایی مانند حوادث گذشتگان شما را نیامده، وارد بهشت می شوید؟! به آنان سختی ها و آسیب هایی رسید وچنان متزلزل و مضطرب شدند تا جایی که پیامبر و کسانی که با او ایمان آورده بودند [در مقام دعا و درخواست یاری] می گفتند: یاری خدا چه زمانی است؟ [به آنان گفتیم:] آگاه باشید! یقیناً یاری خدا نزدیک است آیه ۲۱۴ سوره مبارکه بقره
_از نویسنده‌ی محبوبم حیف نبود که برای خوندنش اینقدر دست دست کردم🥲🌱
ارتداد تاسیان تمام شد. رسانه زورش را زد تا دوباره یک جمله بیفتد روی زبان هم سن و سال‌های من. "نان پدرانمان کم بود که انقلاب کردند؟" شاه کراواتش کج بود. چشم‌هایِ ریز‌ش ریزتر. پیشانی‌اش چین خورد و در جواب به زن خبرنگار گفت: "تاریخ همه چیز را مشخص می‌کند." می‌روم قسمت کامنت‌ها، بعضی‌ها قربان بغض کلام اعلی‌حضرت رفتند. بعضی‌ها هم پدرانشان را که انقلاب کردند، به باد انتقاد گرفتند. همیشه رسانه آدم را وادار می‌کند به این فکر کند که اگر انقلاب نمی‌شد چه می‌شد؟ ایران می‌شد یک کره جنوبی یا ژاپن اسلامی؟ یا می‌رسید به وضعیت مصر؟ ارتداد آمد و درست از همین زاویه نوشت. ده روز از دوازده بهمن گذشت، از برگشتن امام. هر شب بوی اسپند و عود کوچه‌ها را معطر می‌کرد. اما صبح روز بیست و دو بهمن، خبر رسید که امام را شبانه از مدرسه رفاه ربودند و ترور کردند. دوباره حکومت نظامی سرگرفته شد. خیابان‌ها پر شد از صدای قراول رفتن‌ و کشیدن گلنگدن‌های ژ۳‌. صدای درد از بدن‌هایی که گلوله‌ به آن می‌نشست، در صدای جیر جیر پوتین‌های خشک سربازها گم می‌شد. خبر سنگین‌ بود. شوکه کننده. نه فقط برای آدم‌های ارتدادِ یامین پور که برای من هم. سر می‌خورم روی کاناپه. طعم تلخی در دهانم می‌پیچد. حلقم خشک می‌شود. کتاب را توی دلم جمع می‌کنم. هیچ وقت از این زاویه نگاه نکرده بودم. یونس می‌گوید: "شوک عمق ریشه‌های اندیشه را نشان می‌دهد. شوک، شک می‌آفریند، گل آلود می‌کند و چرت آرام روزمره را با کابوسی وحشت‌زا می‌گسلد. شوک شک می‌آفریند و شکیبایی می‌سوزاند." کتاب را طی دو روز تمام می‌کنم. متفاوت‌ترین کتابی که تا به حال خواندم. می‌توانم ده‌ها جمله‌اش را با عنوانِ "بهترین جمله‌ی کتاب از نظر من" توی صفحه‌ام منتشر کنم. صد شکر نهضتی که خمینی آغاز کرد پایان ندارد. ✍🏻 زهراسادات رضایی
پسرم بیست و دو ماهشه، وقتی موهای فرفریش رو نوازش می‌کنم، وقتی می‌بوسمش و تو بغلم فشارش می‌دم تا روز دامادیش رو هم تصور می‌کنم. روزی که جوانه، رشیده، قد و قامتی به هم زده که برای بوسیدن صورت ماهش باید روی پنجه‌ی دو پاهام بلند شم. هربار که براش آرزو می‌کنم که جوانی باشه که به وقت پر کشیدن، بابایِ علی جوان کربلا در آغوش بگیردش، هربار که علی کوچکم رو به علی جوان حسین می‌سپارم اشکم می‌چکه و خدا می‌دونه که این آرزو چنگ میزنه به قلبم. اولین بار که درگاه این خانه بوسیدنی‌است رو می‌خوندم، اولین بار که زندگی مادر سه شهید رو ورق می‌زدم؛ فقط تا شنیدن شهادت داوود رو دوام آوردم. مادری که جوانش رو، سرور جوانان بهشت در آغوش کشید‌. مادری که آرزوی من رو زندگی کرد. کتاب رو بستم. قلبم طاقت نیاورد‌. اشک ریختم و زار زدم و دیگه نخوندم. کتاب امانت بود. هربار خوندنش را حواله کردم به بعد و بعد بهانه آوردم دیر شده. رسم امانت نیست. پسش دادم به صاحبش. اما می‌دونی یه وقت‌هایی اونجوری که تو میخوای پیش نمیره. خدا به من نشون داد که همراهی هر امام حقی مستلزم رنجه و تو می‌توانی این رنج رو تحمل کنی؟ وقتِ عمل آیا تو شبیه حرف‌هایت هستی یا نه؟ کتاب به من برگشت. خیلی اتفاقی. یکی از دوستانم برای معرفی کتاب مادران شهدا ازم خواست از تکه‌های کتاب عکس بگیرم و من دوباره کتاب رو امانت گرفتم‌. نرفتم سراغش و هم‌چنان نخوندم. اما امشب، وقتی که شب سیاهه‌ی چادرش رو انداخت روی آسمون خونه‌ی‌ما و همه به خواب رفتند من چشمم افتاد به اسم یک مادر شهید و سه پسر رعنایی که تقدیم خدا کرد و رویم نشد بگویم من دلش را ندارم که بخوانم. من هنوز آماده نیستم. من امشب میهمان این خانه بودم و درگاه این خانه بوسیدنی‌ست.
یا رسول‌ الله اننا للموت سنبقی معک