eitaa logo
ملکه باش✨
554 دنبال‌کننده
2هزار عکس
1.3هزار ویدیو
32 فایل
ملکه باشای دیگه خودنمایی به خانوما یاد می دن ولی ما #هنر_زندگی #هنر_زن_بودن ✾ انتشاردست‌نوشته‌هاصرفاباذکرنام‌نویسنده. ✾کپی‌‌بقیه‌مطالب‌آزادوذکرلینک‌کانال‌اجباری‌نیست. ارتباط: https://abzarek.ir/service-p/msg/2000034
مشاهده در ایتا
دانلود
ملکه باش✨
🖋 به نام مهربانترین ... 📗داستان #خیانت_شیرین 📌#قسمت_هجدهم +آخه نیاز به درک نیست که ، من می گم اگه
🖋 به نام مهربانترین ... 📗داستان 📌 آن شب در سالن کنار چادر نمازم خوابم برد ، صبح با صدای مسعود بیدار شدم. +شیرین... پاشو... پاشو دیر شد... تا تو دوش بگیری لباس عوض کنی نصف روز رفته. اعصابم از دستش خورد بود یا نمی دانم شاید از دست خودم بودم ، گفتم: _تو برو به کارا برس من دیرتر میام. کارگرم قراره بیاد کارهای خونه رو بهش بسپرم . با کلافگی سری تکام داد و موقع رفتن گفت : + امشب دوره داریم ، زود بیا شرکت که غروب بتونم برم . یادم نمی آمد که چند وقت از آخرین ابراز محبتش گذشته بود. تشنه ی قربان صدقه رفتن هایش بودم. مهربانی بی حدش که انگار تمام نمی شد. اما چند سالی بود که مسعود مهربان من به مردی ساکت و کم حرف تبدیل شده بود که حوصله ی حرف و به خصوص بحث و رو هم نداشت. دو سالی بود که با دوستان دوران سربازیش هر هفته دور هم جمع می شدند. می دانستم که آن ها هستند و تمام تعجبم از همین ارتباطی بود که مسعود با آن ها برقرار می کرد. کارگرم آمد و کار ها را بهش سپردم ، دوشی گرفتم و راهی شرکت شدم. از وقتی که شرکت به این ساختمان منتقل شده من و مسعود اتاق های مجزا داریم . اتاق من بزرگ تر و مجهز تر بود و اغلب جلسات آن جا برقرار می شد. نزدیک نهار بود که عاطفه در زد ‌و وارد شد تازگی ها برند پوشی را کنار گذاشته و ساده می پوشید ، چند دقیقه ای کارها را با من هماهنگ کرد. موقع رفتن دل دل می کرد معلوم بود که حرفی برای گفتن دارد ، گفتم : _جانم؟کاری مونده؟ +کاری که نه ، اما... خودم باهاتون کار دارم هروقت فرصت داشتید بگید بیام پیشتون. از حالش مشخص بود که حرف مهمی می خواهد بگوید ، مشتاق شدم گفتم: _بعد از ساعت کاری بیا اتاقم مسعود دوره داره ، ریحانه رو هم بابام برده. +باشه حتما میام پیشتون. ناهار را تنها خوردم. مسعود در شرکت بود اما ازش بی خبر بودم . تا غروب حواسم پیش عاطفه و کاری که گفت بود. مسعود یک ساعت بعد از خروجش از شرکت پیام داد که من رفتم. جوابی نداشتم که به پیامش بدهم. دلم می خواست در جوابش بنویسم " خب که چی دیگه پیام دادنت واسه ی چیه! " اما... نتوانستم... شاید حوصله اش را نداشتم. وقتی همه ی کارمندان رفتند عاطفه به اتاقم آمد. پریشان بود ... خانم اسفندیاری برایمان چای آورد و خودش هم رفت. +شیرین خانم چند وقتی هست که می خوام راجع به رفتنم با شما صحبت کنم اما جور نمیشه. در دلم گفتم کاش نیامده بودی که بروی. _بفرما در خدمتم 👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇 👆👆👆👆👆👆👆👆👆👆👆 +راستش از قرار داد من چند ماه بیشتر نمونده ، با مسعود راحت نیستم اما به شما می تونم بگم ، من کارامو کردم و چند ماهه دیگه می رم هلند ، برادر هام کارهامو انجام دادن ، دیگه فکر نمی کنم بر گردم. _یه چیزایی شنیده بودم ، به سلامتی ان شالله ... حالا ما از کجا شریکی به خوبی تو پیدا کنیم ؟ نمی دانم چرا گریه اش گرفت،همینطور که اشک هایش را پاک می کرد گفت : _این چه حرفیه ، من فقط یه کارمندم . +خودت می دونی که حق و حقوقت همش محفوظه و حرفی نمی مونه اما باز من به حسابداری می گم حسابتو جمع و جور کنه که مشخص بشه. +ممنون فقط میمونه... ... ✍صالحه کشاورز معتمدی @malakeh_bash Eitaa.com/malakeh_bash ••┈┈┈••✾••✾••✾••┈┈••
ملکه باش✨
#رمان #مبارزه_با_دشمنان_خدا #قسمت_هجدهم _من دو روز بیشتر صبر نمی کنم، چه با اجازه، چه بی اجازه، چ
در مورد دفاع مقدس و شهدای ایران خیلی مطالعه کرده بودم،خیلی ها رو می شناختم و توی خاطرات خونده بودم که چطور و در چه شرایط وحشتناکی ایستادگی کرده بودند، اونها رو الگو قرار دادم و شروع کردم. اما فکرش رو هم نمی کردم که با آغاز این حرکت، نبرد سخت دیگه ای هم در انتظار من باشه ، هر لحظه، هجوم شیاطین رو حس می کردم، هجمه و فشاری که روز به روز بیشتر می شد، شبهه، تردید، خستگی، یأس، رخوت، تنبلی و از طرف دیگه... **** کم کم مشکلات مختلف شروع به خودنمایی کرد،سنگ پشت سنگ، اتفاق پشت اتفاق و اوج ماجرا زمانی بود که به خاطر یک مشکل اداری، بیمه و شهریه ای که می گرفتم قطع شد. حدود 5 ماه، بدون منبع درآمد، بدون حمایت خانواده، چند ماه با فقر زندگی کردم. تنها یک قدم با فقر مطلق فاصله داشتم. غذا بر اساس تعداد و اسامی ثبت شده می رسید که اسمم از توی لیست هم خط خورد، بچه هایی که از وضعم خبر داشتن، دور هم جمع شدن، هر روز بخشی از غذاشون رو جدا می کردن و یواشکی کنار تختم میزاشتن، با این وجود، بیشتر روزها رو روزه می گرفتم، شخصیتم اجازه نمی داد احساس عجز و ناتوانی کنم. هر وقت فشار روم خیلی شدید می شد یاد سخن شهید آوینی می افتادم، ‌«دیندار آن است که در کشاکش بلا دیندار بماند، و گرنه در صلح و آسایش و فراغت اهل دین بسیارند.» به خودم می گفتم: _برای اینکه از فولاد سخت، چیز با ارزشی بسازن،اول خوب ذوبش می کنن، نرمش می کنن، بعد میشه ستون یک ساختمان. و خدا رو به خاطر تک تک اون فشارها و سختی ها شکر می کردم، کم کم دل دردهام شروع شد، اوایل خفیف بود، نه بیمه داشتم، نه پولی برای ویزیت و آزمایش، نه وقتی برای تلف کردن، به هر چیز مثل خستگی، گرسنگی فکر می کردم به جز سرطان.... 🔴 ... به قَلَــــم شــہـــید مدافـــع حرمـ طاهـــا ایمانـــے 🌸@malakeh_bash🌸 Eitaa.com/malakeh_bash ••┈┈┈••✾••✾••✾••┈┈┈••