eitaa logo
رسانه مردمی مالواجرد
1.3هزار دنبال‌کننده
9.9هزار عکس
5هزار ویدیو
126 فایل
🔷رسانه مردمی روستای مالواجرد 🌹روستایی با ۳۰ شهیدگلگون‌کفن🌹 🔸️پوشش خبری: مالواجرد،منطقه و اخبارمهم‌کشوری 🌟وفعالیتهای ستادپیشرفت روستا ✅شروع فعالیت کانال:۲۸دی۱۳۹۸ ارسال پیشنهادات،اخبار و یاتبلیغات به آیدی زیر: @admineresanehh @adminemalvajerd1
مشاهده در ایتا
دانلود
رسانه مردمی مالواجرد
📚#قلب‌های‌بی‌تپش💓 📖#قسمت‌‌چهاردهم4⃣1⃣ درست خاطرم نیست که با چه سرعتی خود را به تهرانپارس رساندم. وق
📚💓 📖⃣1⃣ بی‌توجه به درگیری جاوید با افراد دیگر باند، پدال گاز را محکم فشردم و به دنبال پژو افتادم. مدت کمی که گذشت،رئیس باندکه فهمید،تحت تعقیب است، باسرعت دیوانه‌واری ازبین اتومبیل‌های دیگر لایی می‌کشید وفرار می‌کرد ومن پا به پای اودر تعقیبش بودم. نمی‌شد تیراندازی کنم.باید آنقدردنبالش می‌رفتم تا موقعیت مناسبی یافت شود.آن ساعت روز،مردم کم‌تر ازخانه و اداره خارج می‌شدند وترافیک چندانی درخیابان‌ها نبود. بخت با من یاربود که اولین چراغ قرمز پژو را متوقف کرد. با فشارگازشدیدی،سعی کرد وارد پیاده‌رو شود و از چهارراه عبور کند اما چرخ ماشین افتاد داخل جوی آب و گیرکرد.هر دونفر به سرعت از اتومبیل خارج شدیم و تا مرادید، دستش به سویم دراز شد.به سرعت در پهلوی ماشین سنگر گرفتم.لازم نبود تا شلیک کند و پی ببرم که کلت او آماده ی آتش است.گلوله سوزان فضارا شکافت و سرب داغ از کنارگوشم رد شد. مردم وحشت‌زده به دنبال پناهگاهی می‌گشتند که سارق دوباره شلیک کرد و پای پیاده فرارکرد.نمی‌توانستم اجازه بدهم که از چنگم بگریزد. این بار به قیمت جانم هم که شده، باید دستگیرش می‌کردم. نیم‌نگاهی به موقعیت انداختم و کلتم را بیرون کشیدم و به سرعت افتادم دنبالش. با دیدن من که در تعقیبش بودم بی‌هدف تیراندازی می‌کرد و من فریاد می‌زدم و از جمعیت می‌خواستم روی زمین بخوابند و حرکت اضافه‌ای نکنند.هنوز نمی‌توانستم تیراندازی کنم. سروصدا باعث شده تا جمعیت بیش‌تری بیایند به سمت ما. به ناچار دو تیر هوایی شلیک کردم تاحواس او پرت شود و مردم هم از نزدیک شدن به ما خودداری کنند. همچنان بی‌هدف تیراندازی می‌کرد و من فشنگ‌هایش را می‌شمردم.هر بار که سعی می‌کردم بیش‌تر به او نزدیک شوم کلت خود را به طرفم نشانه می‌رفت اما شلیک نمی‌کرد. بعد از سه دفعه امتحان،دیگر مطمئن بودم که فشنگ‌هایش تمام شده و به سرعت خود افزودم. مشخص بود که زیاد اهل دویدن نیست. لحظه به لحظه فاصله‌مان کمتر می‌شد.ساق پایش را نشانه رفته بودم که صدای گاز پرفشار یک موتورسوار را از پشت سرم شنیدم. قبل از شلیک کردن ضربه ی شدیدی به کمرم خورد و افتادم روی زمین.هنوز گیج و منگ بودم که موتورسوار رئیس باند را سوار کرد و دربرابر چشمانم گریختند. نمی‌توانستم چیزی راکه می‌بینم باور می‌کنم. ناجی او کسی جز فری پانچو نبود.با دیدن او دلم مالامال از ناامیدی شد. به زحمت از جای خود برخاستم و به طرفشان نشانه رفتم اما چقدر دیر. دیگر در تیررسم نبودند. چند لحظه‌ای با یاس و ناامیدی نگاهشان کردم تا از نظرم دور شدند. باز هم این بغض لعنتی آمد سراغم.تا کی باید صبر می‌کردم؟ می‌خواستم به زمین و زمان فحش بدهم که صدای گلوله‌ای را از راه دور شنیدم. با سرعت برگشتم و از مشاهده صحنه روبرو،به شدت یکه خوردم. پرویز و فری پانچو به طرف من می‌آمدند و این سروان جاوید بود که سوار بر ترک موتور یکی از افراد خود به دنبالشان می‌آمد و بی‌محابا شلیک می‌کرد. نمی‌خواستند تسلیم شوند. این اهداف متحرک،قاتلین همسرمن نبودند. تهدیدهای بودندکه امنیت اجتماع را به خطر می‌انداختند وباید نابود می‌شدند.اسلحه را به طرفشان نشانه رفتم.دوباره قول خود به شقایق را به خاطر آوردم. نفس عمیقی کشیدم و کلت را محکم فشردم.به خودم تلقین کردم: «این من نیستم. این من نیستم. این تیر عدالته.من فقط یک واسطه‌ام». یک...دو...سه...آتش. و تیرم خطا رفت. زدنِ فری پانچو ساده نبود.دفعه ی قبل سی و پنج گلوله به هدر دادم. در هدایت موتور، مهارتی شیطانی داشت. رسیده بودند به پنجاه قدمی من. دستم می‌لرزید «این من نیستم شقایق. این گلوله ی عدالته. من فقط یک واسطه‌ام».صدای فریاد نالان شقایق در گوش‌هایم پیچید و دوباره تیرم خطا رفت. رسیدند به بیست قدمی‌ام. نگاهم به نگاه فری پانچو گره خورد. باز هم همان لبخند موذیانه روی لبش بود. ناگهان خشمی شدید و افسارگسیخته تمام تنم را درنوردید. دیگر نمی‌توانستم تحمل کنم. نمی‌توانستم خود را کنترل کنم. یک، دو، سه؛ تمام نفرتم برای تو، آتش! تیر به باک پر از بنزین خورد و موتور با صدای مهیبی منفجر شد. هر دو نفرشان آتش گرفتند و بعد از افتادن روی زمین به گوشه‌ای پرتاب شدند. رفتم بالای سر پرویز و سوختن او را تماشا کردم. هنوز صدای فریاد شقایق در گوش‌هایم بود. ناگهان قول خود را به یاد آوردم و با هراس اسلحه ی خود را انداختم زمین. سروان جاوید از روی موتور پرید پایین و سعی کرد آتش پرویز را خاموش کند اما بی‌فایده بود. هر دو نفرشان در اثر ضربه ی مغزی و جراحات حاصل از سوختگی مرده بودند. حالت تهوع داشتم. سرم گیج می‌رفت و داشتم تعادل خود را از دست می‌دادم که جاوید زیر بغلم را گرفت و مرا گوشه‌ای نشاند. به همکار خود اشاره کرد تا اسلحه‌ام را از روی زمین بردارد. مردمی که می‌دیدند خطر رفع شدند کم‌کم دورمان جمع می‌شدند. .. 🇮🇷 رسانه مردمی مالواجرد 💠 @malvajerd1 💠