eitaa logo
رسانه مردمی مالواجرد
1.3هزار دنبال‌کننده
9.9هزار عکس
5هزار ویدیو
126 فایل
🔷رسانه مردمی روستای مالواجرد 🌹روستایی با ۳۰ شهیدگلگون‌کفن🌹 🔸️پوشش خبری: مالواجرد،منطقه و اخبارمهم‌کشوری 🌟وفعالیتهای ستادپیشرفت روستا ✅شروع فعالیت کانال:۲۸دی۱۳۹۸ ارسال پیشنهادات،اخبار و یاتبلیغات به آیدی زیر: @admineresanehh @adminemalvajerd1
مشاهده در ایتا
دانلود
رسانه مردمی مالواجرد
📚#قلب‌های‌بی‌تپش💓 📖#قسمت‌‌چهارم4⃣ علی گفت: - مهم نیست. فقط بگو گرفتیش یا نه؟ - شرمنده ی تمام زخمای
📚💓 📖⃣ عمه همیشه با حسرت به من نگاه می‌کرد. با وجود این‌که ذره‌ای از محبتش کم نشده بود، در عمق چشمانش نگرانی خاصی را می‌دیدم که فقط در مواجهه با من پدیدار می‌شد. اتومبیل را روبروی آپارتمانش پارک کردم. محله ی آرام و خلوتی بود. بعد از این‌که کلید را از سرایدار گرفتم به طرف آسانسور رفتم اما قبل از باز شدن در، دختر جوانی از گذرگاه ورودی ساختمان عبور کرد و به همراه من وارد آسانسور شد. بی‌اختیار نگاه خسته‌ام به او افتاد و اولین چیزی که به چشمم خورد، گردن‌بندی با صلیب شکسته بود و بعد دیدگان کنجکاوم روی انگشترها، نوع لاک روی انگشتان، آرایش چهره و موهایش لغزید. سنگینی نگاهم را احساس کرد و با کمی دستپاچگی گفت: - خیلی خسته به نظر می‌یایین؛ آسانسور به طبقه ی ششم رسید و ایستاد. در را باز کردم و پرسیدم: ـ فکر می‌کنی تاریکی چه قدرتی داشته باشه؟ ـ چی!؟ ـ خودتو به اون راه نزن. خوب می‌فهمی دارم چی می‌گم. ـ فکر کنم یه اشتباهی شده... _اشتباه روتو داری مرتکب می‌شی بچه‌جون. تو این کاره نیستی. قبل از این‌که آلوده بشی خودتو بکش کنار. ـ لطفاً مزاحم نشین. با تأسف سری تکان دادم و با بیرون کشیدن کلید از جیبم، به طرف خانه ی عمه رفتم. از شدت خستگی دلم می‌خواست، همان طور با لباس بیرون، بیفتم روی مبل و بخوابم. اما کمی مقاومت کردم و کتم را بیرون آورده و دنبال جالباسی گشتم. بعد هم بدون اینکه به شلوارم اهمیتی بدهم، روی کاناپه ولو شدم اما هنوز چشمانم روی هم نرفته بودند که صدای زنگ آپارتمان آمد. با تعجب جستم و در را باز کردم. دوباره نگاهم به نگاه دخترک گره خورد. غلاف اسلحه را که زیر شانه‌ام دید، با جسارت گفت: -  حدسم درس بود. شما پلیسین. - فکر کنم حدس منم درسته. شما هم یه جورایی به شیطان‌پرستی علاقه دارین یا شایدم مبتلا شدین. - هنوز نه! فقط اداشونو درمی‌یارم. - هنوز نه!؟ - گفتم که! فقط دارم ادا درمی‌یارم. - حتا ادا درآوردنشم غلطه. حالا چی کار داشتین؟ - من با چند تا از دوستام طبقه ی بالا هستیم. - نترس. کاری باهاتون ندارم. فقط مزاحم همسایه‌ها نشین. حالا برو پی کارت که فقط می‌خوام، بخوابم. قبل از بستن در، با دستش مانع شد و گفت: - از دست من که ناراحت نشدین؟ میان درگاهی ایستاده بودم و گفتم: - چرا ناراحتم! چون می‌دونم این کاره نیستی. به هر حال اگر کمک خواستی من این‌جام. می‌تونی بیای بیدارم کنی. امیدوارم نظرت عوض بشه. فعلاً خداحافظ. دیگه نای واستادن ندارم. برگشتم تو و روی کاناپه از حال رفتم. *********** نمی‌دانم چه قدر خوابیده بودم که با زنگ‌های پیاپی و ضربه‌های بی‌امان به در، از خواب پریدم. بدون توجه به غلاف اسلحه ی روی میز ناهارخوری، به طرف در دویدم و آن را گشودم. همان دختر به همراه دو پسر بیست و چند ساله پشت در بودند. ظاهر بی‌حجاب دختر آشفته بود. موهایش در هم ریخته بودند و چشمانش مضطرب به نظر می‌رسید. نگاهی به آن‌ها انداخته و با تعجب پرسیدم: ـ چیزی شده؟ یکی از پسرها که پشت دختر ایستاده بود جواب داد: ـ ببخشید. این خواهرم یه کم حالش بد شده بود و اشتباهی در خونه ی شما رو زد. خیلی شرمنده‌ام؛ بفرمایید؛ بفرمایید؛ ببخشید که مزاحم شدیم. بدون این‌که از جایم تکان بخورم، با تردید نگاهشان کردم. دختر با ناامیدی به من نگریست و همراه دو پسر برگشت و هر سه نفر به طرف پله‌ها رفتند اما برای من همین قدر کافی بود تا برق تیغه ی چاقو را پشت کمر دختر ببینم.. ... 🇮🇷 رسانه مردمی مالواجرد 💠 @malvajerd1 💠