eitaa logo
روزمرِگی های من و مامان
60.5هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
1.8هزار ویدیو
4 فایل
🫶آغوش مادرانه‌ام برایت گستره است🫶 با روزمرگی‌های مادرانه👩‍👧‍👦 آموزش دستپخت مادرانه🍛🍲 آموزش‌ها و سرگرمی ارتباط با من: 🧕 @ghorbani_29 تبلیغات: 🤳 https://eitaa.com/joinchat/520225055Cabc0a1c423
مشاهده در ایتا
دانلود
🌼 افطاری نزدیک افطار هوس کردم کوکو سیب زمینی درست کنم سیب زمینی را گذاشتم بپزه نگاه کردم نپخته هنوز سفته از وسط قاچ کردم گذاشتم تو مایکروفر وقتی اوردمشون بیرون هنوز سفت بودن ولی با همون حالت رنده کردم با یه تخم مرغ و نصف پیاز رنده شده مخلوط کردم سریع سرخشون کردم اذان که گفت اماده بود تا برسم سر سفره همسرم نصفشو خورده بود😄 گفت چقدر خوشمزه شده منم خوشم اومد گفتم نوش جان دیگه نگفتم هیچی نذاشتی😀 چایی ها خیلی پررنگه همسرم ریخته چون خودش چایی پررنگ میخوره 😱 ✍️روزمرِگی_من_و_مامان 🧕https://eitaa.com/joinchat/444596224C4175a724eb زمینی 🌼
افطاری خداوندا زبان قاصر است از شکر مهربانی هایت و این شب ها، تو چقدر نزدیکی... ✍️روزمرِگی_من_و_مامان 🧕https://eitaa.com/joinchat/444596224C4175a724eb 🌼
مامان افطار مهمون داره مگه میشه سبزی خوردن سر سفره نباشه با اینکه بارون شدید میومد امر کردن که حتما سبزی خوردن از باغ بگیرید😄 ✍️روزمرِگی_من_و_مامان 🧕https://eitaa.com/joinchat/444596224C4175a724eb 🌼
خاطره قدیمی از ماه رمضان شلیک توپ افطاری و بانگ اذان های پشت بام و سجاده مادر بزرگ و شیربرنج دست پخت مادر و نان بربری داغی که پدر موقع افطار بر سر سفره می گذاشت، یادگار زلال کودکی هایم هستند تا هر ماه رمضان زلال و جاری و پاک شوم. مثل کودکی هایم. ماه رمضان که می آمد، دعواهای ما با مادرمان شروع می شد. از ما اصرار که روزه می گیریم و از مادر انکار که هنوز به سن تکلیف نرسیده اید و نمی توانید روزه بگیرید. آخر سر این دعواها همیشه ما پیروز بودیم چرا که مادر در عین اینکه مخالفت می کرد، ته دلش بسیار خوشحال بود که بچه هایش به فکر روزه گرفتن هستند. عشقمان این بود که برای سحری خوردن بیدار شویم. مادر دلش نمی خواست بیدارمان کند. دست به دامن داداش بزرگمان می شدیم و ایشان هم بزرگواری نموده با لگد یا اردنگی ویا اینکه نیشگونی یواشکی بیدارمان می کرد و ما بی سرو صدا یکی یکی سر سفره سحری سبز می شدیم و دهان مادر از تعجب باز می ماند. قسمت خوب ماجرا وقتی بود که مادر بزرگ کلون در را بصدا می آورد، می فهمیدیم که وقت مسجد رفتن است و همه به صف می شدیم تا از آب شیر حیاط وضو سازیم و به همراه پدر و مادربزرگ به مسجد برویم نماز و روضه که تمام می شد. مردان در مقابل یکی از خانه ها و زنان در مقابل خانه ای دیگر می نشستند و گپ می زدند و ما بچه ها کوچه را روی سرمان می گذاشتیم و هر چه بازی بلد بودیم به اجرا در می آوردیم. ✍️روزمرِگی_من_و_مامان 🧕https://eitaa.com/joinchat/444596224C4175a724eb 🌼