خاطره قدیمی از ماه رمضان
شلیک توپ افطاری و بانگ اذان های پشت بام و سجاده مادر بزرگ و شیربرنج دست پخت مادر و نان بربری داغی که پدر موقع افطار بر سر سفره می گذاشت، یادگار زلال کودکی هایم هستند تا هر ماه رمضان زلال و جاری و پاک شوم. مثل کودکی هایم.
ماه رمضان که می آمد، دعواهای ما با مادرمان شروع می شد. از ما اصرار که روزه می گیریم و از مادر انکار که هنوز به سن تکلیف نرسیده اید و نمی توانید روزه بگیرید. آخر سر این دعواها همیشه ما پیروز بودیم چرا که مادر در عین اینکه مخالفت می کرد، ته دلش بسیار خوشحال بود که بچه هایش به فکر روزه گرفتن هستند.
عشقمان این بود که برای سحری خوردن بیدار شویم. مادر دلش نمی خواست بیدارمان کند. دست به دامن داداش بزرگمان می شدیم و ایشان هم بزرگواری نموده با لگد یا اردنگی ویا اینکه نیشگونی یواشکی بیدارمان می کرد و ما بی سرو صدا یکی یکی سر سفره سحری سبز می شدیم و دهان مادر از تعجب باز می ماند.
قسمت خوب ماجرا وقتی بود که مادر بزرگ کلون در را بصدا می آورد، می فهمیدیم که وقت مسجد رفتن است و همه به صف می شدیم تا از آب شیر حیاط وضو سازیم و به همراه پدر و مادربزرگ به مسجد برویم
نماز و روضه که تمام می شد. مردان در مقابل یکی از خانه ها و زنان در مقابل خانه ای دیگر می نشستند و گپ می زدند و ما بچه ها کوچه را روی سرمان می گذاشتیم و هر چه بازی بلد بودیم به اجرا در می آوردیم.
✍️روزمرِگی_من_و_مامان
🧕https://eitaa.com/joinchat/444596224C4175a724eb
#ماه_رمضان_قدیما
#افطاری
🌼