✍قاب عکس
🍃گرمای دستی را روی صورتم حس کردم. صدای آرام و مهربانی صدایم زد:«دخترم، بیداری؟»
☘با صدای خواب آلود گفتم: «سلام مامان، الان بلند میشم.»وقتی صبحانهام را خوردم، روپوش آبی آسمانی را پوشیدم.
✨ مادرم مقنعهی سفید با نوار آبی آسمانی را سرم کرد. لقمهی نان و پنیر و گردو که برای تغذیهام بود، داخل کیفم گذاشت.
🌾چای را از لیوانی به لیوان دیگر میریخت تا برایم خنک شود؛اما امروز نمیدانم چرا حواسش نبود. با لبخندی که تنها تبسم شیرین زندگیام بود. نگاهم کرد، نگاهی که گویا برای اولین بار دارد مرا میبیند:«قربون دخترم بشم.»
🎋با همه کودکیام درک میکردم که این همه خوب بودنِ یک تنهی مادرم کار سختی است.
صورت ماهش هرگز از لبخند زدن کم نمیآورد.
بر خلاف همیشه تکالیفم را نگاهی نینداخت. دفتر دیکتهام را برانداز نکرد. فقط کیفم را بست و کنار دیوار گذاشت.نگاهی به ساعت دیواری کرد: «زهرا جان، بریم.»
💠خانهی ما نزدیک مدرسه بود. صدای زنگ، صدای صبحگاه و حتی سر و صدای بچهها شنیده میشد؛ اما مامان ریحانه اجازه نمیداد، تنهایی به مدرسه بروم. دم در مدرسه صورتم را با بوسهای گرم داغ کرد.
🌸برایش دستی تکان دادم به داخل حیاط مدرسه دویدم. با توجه عاشقانهی مادرم، از مهر و محبت غنی میشدم؛اما نبود کسی را حس میکردم که جایگاهش فقط با خودش پر میشد. همان کسی که لادن و ملیحه و فاطمه را به مدرسه میرساند.
🌾عکس پدرم روی دیوار پذیرایی و من همیشه با حسرت مینگریستم. جوان و زیبا و مهربان بود. خانم معلم صدایم زد:«زهرا بیا و شعری بخوان.»
🌺_تق تق تق بر در زد
بابا از بیرون آمد
رفتم در را وا کردم
شادی را پیدا کردم
وقتی بابا را دیدم
فوری او را بوسیدم
بابا آمد نان آورد
با لبخندش جان آورد
با او روشن شد خانه
او شمع و ما پروانه.
✨اشک گونههایم را خیس کرد. همان لحظه در کلاس باز شد. خانم ناظم گفت: «زهرا، با کیفت بیا دفتر. » وقتی وارد دفتر شدم خاله مهین با چشمانی اشکبار مقنعهام را مرتب کرد.
🍃_خاله چی شده؟
☘_عزیزم، میریم استقبال بابا علی!
🌺از زیر چادرش تابلو عکس پدرم را به دستم داد. زیر عکس بابا نوشته شده بود: شهید والامقام ...
#داستانک
#ارتباط_با_فرزندان
#به_قلم_نرگس
🆔 @tanha_rahe_narafte
هدایت شده از نامه خاص
💌شما
بسم الله الرحمن الرحیم
إِذَا مَاتَ الْعَالِمُ ثُلِمَ فِي الْإِسْلَامِ ثُلْمَةٌ لَا يَسُدُّهَا شَيْءٌ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ؛ هرگاه عالمی بمیرد رخنه ای جبران ناپذیر در اسلام ایجاد میشود كه تا روز قيامت هيچ چيز آن را فرو نمىپوشد.
از:خادمه حضرت زهراس
به:امام زمان عج
آجرک الله بقیه الله یاصاحب الزمان عج
سلام بر مهدی فاطمه س🖐
آقا و مولایم میدانم به علت فقدان درگذشت
مرجع عالیقدر شیعه آیت الله صافی گلپایگانی اندوهگین هستید.
نائب شما مقام معظم رهبری معظم له نیز اندوهگین هستند.
این غم بزرگ را به شما آقای مهربانیها تسلیت عرض مینمایم و از خداوند سلامتی و تعجیل در فرج شما را خواستارم.
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
اللهم عجل لولیک الفرج
🥀💫🥀💫🥀💫
#نامه_خاص
#امام_زمان ارواحناله الفداء
#مناجات_با_منجی
🆔 @parvanehaye_ashegh
🌱 جوانه
🌴مانند درخت باش؛
هر چقدر در زمستان برگهایش را از دست میدهد.
🌸روح زندگی را برای بهار نگه میدارد.
❄️هر سختی گذراست، به جوانههای بهار فکر کن.
#صبح_طلوع
#به_قلم_نرگس
#عکسنوشته_حسنا
🆔 @tanha_rahe_narafte
✨برای بچههاتون ارزش قائل هستید؟
من برای بچهها ارزش قائلم. در موقع مشخصی که باید با بچهها باشم، حتی اگر کار مهمی داشته باشم، ترجیح میدهم که آن دو ـ سه ساعت، به بچهها و درس و مشقشان برسم. در بازی بچهها شرکت میکردند و به دیدن بازی بچهها میرفتند و آنها را خیلی به ورزش تشویق میکردند. در فریمان چندین بار، خودم شاهد بودم که با آن مقام علمی، با بچهها توپ بازی میکردند. همه بچهها علاقه داشتند که با ایشان بازی کنند.
📚پاره ای از خورشید، ص۱۶۳، به نقل از آقای هادی جوان، خواهرزاده استاد مطهری
#سیره_شهدا
#شهید_مطهری
#عکسنوشته_حسنا
🆔 @tanha_rahe_narafte
⚡️بازتاب عمل
✅ بارها و بارها شنیدهاید در قرآن مجید، حق پدر و مادر در کنار توحید قرار گرفته است.
🔅از همینجا فهمیده میشود، ارتباط عمیقی بین این دو وجود دارد.
🔘 شاید به این علت باشد، چون بزرگترین نعمت، نعمت حیات است. که در مرحله اول از سوی خدا به ما بخشیده میشود و در مرحله بعد به وجود پدر و مادر بستگی دارد.
🔘 به همین علت ادا نکردن حقوق والدین، کنار شرک به خدا بیان شده است. *
✅ روزی هم فرا میرسد که پدر و مادر به سن پیری میرسند. آنوقت انعکاس رفتار و نیکی ما، توسط فرزندانمان به خود ما برمیگردد.
💥گوشهای در خلوت خودمان فرو برویم، به فیلم زندگیمان نگاهی گذرا بیندازیم که چند بار صدایمان زدهاند بیاعتنایی کردهایم؟! چند بار با صدای بلند با آنها حرف زدهایم؟! چند بار چهره درهمکشیده و اخم کردهایم؟! چند جمعه برای پر کردن دلتنگیشان به خانهشان سر زدهایم؟!
🍁هنوز دیر نشده، فرصت جبران هست.
📚 * تفسیرنمونه، ج۳، ص۳۷۹
#ایستگاه_فکر
#ارتباط_با_والدین
#به_قلم_افراگل
#عکسنوشته_حسنا
🆔 @tanha_rahe_narafte
✍️حسرت
🍃کفش نو را نزدیک بینیام بردم و بوی چرمش را بلعیدم. برق رنگ سیاهش مرا برد به کودکیام. پسرک همسایه کفشهای سیاه مردانه براق به پا کرده بود و جلوی در خانه قدم رو میرفت. نگاهم بر روی کفشهایش قفل شده بود. رد نگاهم را گرفت و نیشش تا بناگوشش بالا رفت:« بابام از یِ مغازه معروف برام خریده، فروشندهه میگفت چرمش اصله.»
☘️پای چپم را پشت پای راستم قایم کردم. انگشت کوچیکه پام به زمین کشید و مثل صاعقه زدهها سوختم؛ اما تکان نخوردم، گفتم:« خوب که چی؟! کفشِ دیگه. منم خریدم.»
💨سوز سرما از میان تار و پود از هم شکافته کفش نمک به زخم پایم میپاشید و بیشتر از قبل آن را میسوزاند. منتظر بودم تا سهیل حضور پر نحسش را از جلوی چشمانم دور کند؛ اما با لبهای نازک بیرنگ و لعابش پوزخندی زد و به سمتم قدم برداشت. مثل حیوان باهوش روزگار در گل گیر کردم. چشمهای سیاه وزغیاش روی پای چپم قفل شده و آماده رها کردن زبان دست و پایش برای کِنِف کردنم بود.
☘️پیش دستی کردم و دو قدم مانده او را پر کردم، مثل قرقی بر شانه اش زدم و دویدم. برنگشتم نگاه کنم چنان هولش دادم که احتمالا کت و شلوار سرمهایش خاکی و سوراخ شد.
🌸دوری در محله زدم و عوض یک انگشت، دو انگشت پایم طعم سرما و سوزش را چشیدن و تجربه کردند. برگشتم و از سر کوچه مثل پلیسها سرکی کشیدم. رفته بود. وارد خانه شدم. پدرم دوچرخه سیاهش را گوشه حیاط به دیوار تکیه داده بود. گونی مقواها پشت دوچرخه یک وری شده و در حال سقوط بود. دهن کجی به گونی بی ریخت کار پدر کردم و لخ لخ کنان وارد اتاق شدم.
🍂مادرم گوشه اتاق به بخاری چسبیده بود. چشمهای آبدار و خمارش را به من دوخت. سرفه کرد، سرفههایی خشکتر و گوشخراش تر از دیشب.
🌾کیسه دارو جلوی پایش بود. لبخندی بر لبم نقش بست. پدرم توانسته بود پول دربیاورد. قند توی دلم آب شد. دور اتاق چشم انداختم. کنار رختخوابها خبری نبود. کنار میز کوتاه و سماور در حال خودکشی از قل قل کردن هم چیزی نبود.
🍁اخم کردم، کفش برایم نخریده بود. به کیسه دارو مثل هووها چشم دوختم و بیشتر خط میان ابروها و پیشانیام انداختم. سرفه خشک مادر و دست مشت شده او بر سینهاش اخمم را کورتر کرد. لبم را گاز گرفتم. شوری خون در دهانم احساس کردم. به سمت آشپزخانه دویدم . سرم به شکم پدر خورد و آخش را درآورد.
🌾سلام و ببخشیدم را با هم گفتم و لیوان را از دستش قاپیدم تا برای مادر آب ببرم. از آن روزها چند سال میگذرد، کفش ها را درون جعبهاش گذاشتم و به دست کارگر کارخانهام سپردم.
#داستانک
#ارتباط_با_والدین
#به_قلم_سرداردلها
🆔 @tanha_rahe_narafte
هدایت شده از نامه خاص
از: سردار دلها
به: شکافنده علم
☀️بار دیگر جهان از نور وجود خورشیدی از نسل پیامبر خاتم منور شد.
🌺 آقا جانم ، مولا جان
ای فرزند زهرای بتول
خوش آمدی مولا جانم
💫جهان به یمن وجود تو پر نور شد
روز شادمانی و سرور اهل بیت
ختمالمرسلین لبخند به لب دارد و تو ای کسی که بشارت تو را در انجیل دادهاند،
☘ای باقرالعلوم
ای شکافنده علم
خوش آمدی
عزیز دل حیدر
مونس امام سجاد
🌸✨🌸✨🌸✨
#نامه_خاص
#مناجات_با_امام
#امام_باقر علیهالسلام
🆔 @parvanehaye_ashegh
💔دل تنگِ دلِ تنگ
🌷آقا مولا جان!
ای گل نرگس!
🌱شیعیانت جمعهها نامت را با قلب شکسته صدا میزنند. از آسمان چشمهایشان، اشکها با حسرت میبارد.
🌺دلها بهانه میگیرند؛ زیر لب نجواهاست.
یا ابا صالح المهدی (عج)
کجایی!؟
#صبح_طلوع
#به_قلم_نرگس
#عکسنوشته_میرآفتاب
🆔 @tanha_rahe_narafte
✨ارادات شهدا به امام زمان (عج)
جعفر انسی ویژه با امام زمان داشت. مواقعی هم که با همدیگر میرفتیم جمکران، سرش را روی شیشه اتوبوس میگذاشت و در خودش بود.
شبی در حسینیه مراغه بودیم. بودیم حال جعفر منقلب بود. بعدها برایم گفت که در میان خواب و بیداری امام زمان (عج) را دیده که داخل حسینیه آمده است:
«از نور و شکوهشان توان بلند شدن نداشتم. حضرت در میان رزمندهها راه میرفت و روی آنهایی که از سرما کز کرده بودند پتو میکشید. عطری آسمانی در فضای حسینیه به مشامم میخورد که نظیر آن را در جایی احساس نکرده بودم.»
وقتی سر به سجده میگذاشت، صدای سینهای ذکرش در گوشم چرخ میخورد. ذکر مدامش: “یا مولای! یا صاحب الزمان ادرکنی یا مولای یا صاحب الزمان اغثنی” بود.
آن قدر گفت و چشید که خداوند در روز نیمه شعبان خریدارش شد. وقتی که در سنگر کمین بود. شاید تقدیر این بود که وقتی جعفر در سنگر کمین بود، سنگر لو برود.
آری! خدا شهادت را خصوصی و تنها تعارفش کرد.
📚 مربع های قرمز؛ خاطرات شفاهی حاج حسین یکتا، نوشته زینب عرفانیان، صفحات ۲۳۰، ۳۹۴ - ۳۹۵ و ۳۹۸
#سیره_شهدا
#شهید_احمدی_میانجی
#عکسنوشته_حسنا
🆔 @tanha_rahe_narafte
💠 عرضِ حاجت
⁉️به این موضوع فکر کردهاید که چرا به راحتی میتوانید از پدرتان پول بگیرید؛ ولی از غریبهها حتّی قرض کردن هم برایتان سخت است؟
✅ درخواست نیاز از پدر، نشان میدهد به او علاقه و اعتماد دارید.
معمولا ما نیازمان را به کسی میگوئیم که قبولش داریم.
🔘 خدا نیز به ما دستور داده است؛ به درگاهش دعا کنیم و حاجت بخواهیم.
🔘 ما باید تمام نیازهایمان را از خداوند و نماینده خدا بر روی زمین امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) درخواست کنیم.
🔘 هرگاه نیازمان را به درِ خانهی امام زمان ارواحنافداه میبریم، معنایش علاقه و اعتماد ما به حضرت و به نوعی اظهار محبّت ما به ایشان است.
🔘 همچنین این نیاز به نوعی، بیانگر این است که آقای و مولای من! ما شما را قبول داریم! به مقام و برتری شما نزد خدا اقرار داریم! شما صاحب اختیار و ولیّ نعمتمان هستید.
✅ همین عَرضِ حاجت سبب میشود، محبّت ما به امام زمان و محبّت امام زمان به ما روز به روز بیشتر شود.
💥همین حالا از همین لحظه تصمیم بگیریم برای هر مسأله ی کوچک و بزرگی، درخواستمان را از حضرت بخواهیم.
#ایستگاه_فکر
#مهدویت
#به_قلم_افراگل
#عکسنوشته_حسنا
🆔 @tanha_rahe_narafte
✍فروشی
☘اشکهای سیمین خاتون روی پر روسریش ریخت. بغضش ترکید و صدای گریهاش به هوا رفت. حال صابر هم بهتر از او نبود. جلوی خودش را به زور گرفتهبود: «لاالهالاالله سیمین خاتون بس کن. خودت هم میدانی راهی برامون نمانده.»
🍃صابر با هر مکافاتی بود سیمین را آرام کرد.
مشکلاتشان یکیدو تا نبود، اجاره خانهشان سه ماهی میشد نپرداخته بودند. روز قبل صاحبخانه برایشان خط و نشان کشیده بود.
پسرشان ماهر هم گوشه بیمارستان افتاده بود و تا خرج عمل را نمیدادند، دکتر عملش نمیکرد.
☘بعد از انفجار تروریستی که کارخانه روی هوا رفت، صابر هم از کار بیکار شده بود.
به علت اوضاع بد امنیتی، مدتی بود که کار پیدا نمیکرد.
🍂صابر با کلافگی دستش را در موهای آشفته فرو برد و به سیمین نگاه کرد:« زن پاشو برو یک دست لباس تمیز تنش کن. این دست و آن دست نکن! »
🍁سیمین خاتون با پشت دست روی چشمان بارانیاش کشید. نگاهی به سه دختر بیگناهش، اسماء و شیما و صهباء کرد. جوششی در سینهاش بپا شد. زمزمهي «کجاستی صاحب ما » ورد زبانش شد.
🎋دست راست به دیوار گذاشت و با دست چپ کمرش را گرفت. به طرف دختر بزرگش که هشت سالش بود رفت: «اسماء برو اون بلوز و دامن صورتی رنگت رو بپوش.»
🍃_کجا میخوای بریم مامان؟
🍂سیمین خودش را به نشنیدن زد : «زود باش، پاشو معطل نکن.»
🍁صابر مقوایی را برداشت. خودکار آبی گوشه طاقچه را، که نفسهای آخرش را میکشید بر روی مقوا کشید. ته مانده جوهرش را روی مقوا خالی کرد و نوشت: «فروشی است.»
🎋مقوا را به دست سیمین داد. سیمین با دیدن نوشته سیل قطرات اشک پهنای صورتش را پوشاند.
#مهدویت
#داستانک
#به_قلم_افراگل
🆔 @tanha_rahe_narafte
هدایت شده از نامه خاص
💌شما
از:ریحانه
به:منجی عالم بشریت
🦋بسم الله الرحمن الرحیم🦋
🍃🌺سلام بر مولای مهربانم🌺🍃
🌷آقا جانم حلول ماه رجب المرجب را خدمت شما تبریک عرض میکنم.
🌷مولا جانم در این ایام پر از خیر و برکت ما را از دعای خیرتان محروم نفرمایید.
🌷مولای من گرچه شما غائب هستید، اما همیشه حاضر و ناظر بر اعمال ما هستید.
🌷آقا جان برایمان دعا کنید ما شما را با بصیرت و آگاهی ببینیم نه فقط با چشم سر، دیدن شما اهمیت بسیاری دارد، اما مهمتر این که شناخت و معرفت نسبت به شما داشته باشیم.
🌷مولای مهربانم بیایید که این دنیا عدالت میخواهد و این سپاه که منتظرتان هستند، امیر میخواهند.
🌷آقا جانم انشاءالله این روزهای با برکت خداوند متعال ظهور شما را امضا کند.
🌺یابن الحسن عجل علی ظهورک بحق حضرت زینب سلاماللهعلیها🤲
🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃
#نامه_خاص
#امام_زمان ارواحناله الفداء
#مناجات_با_منجی
🆔 @parvanehaye_ashegh