✍️ نجات فرزند
🍃برای پیادهروی به پارک نزدیک خانه رفتم. پسرم مصطفی هم بود. هندزفری را در گوشم گذاشتم. به سخنان شیرین استاد عباسی در مورد گفتگو با خدا گوش میدادم. یکی از صوتهای دورهی "قصه من و خدا" بود.
یک لحظه مصطفی را در کنارم ندیدم. چشم گرداندم سرتاسر پارک؛ ولی گویا آب شده و در زمین فرو رفته بود.
☘️چند بار صدایش کردم، فایده نداشت. در دل به خود ناسزا گفتم که چرا بیشتر حواسم را جمع نکردم؟! یکی از رهگذران که حال آشفته من را دید، علت را پرسید.
✨وقتی نگرانی خود را ابراز کردم، به من گفت: «نمیخوام نگرانتون کنم؛ ولی همین الان یه ماشین زد به یه پسربچه بردند بیمارستان.»
اشکهای جمع شده در چشمانم با شنیدن این خبر به سوی گونهها سرازیر شد.
🌾همان شخص دلش برایم سوخت و گفت: «شاید پسر شما نباشه، برای اطمینان باید به بیمارستان سر بزنید.» سوار ماشین شدم از این بیمارستان به آن بیمارستان؛ اما خبری از او نبود. تا اینکه یکی از همسایهها به من زنگ زد و گفت: «کجایی؟ پسرت توی محله زخم و زیلی بود، بردیمش بیمارستونِ ولیعصر، خودتو برسون!»
⚡️همراه با نگرانی، تعجب کردم. همین چند لحظه پیش آنجا بودم، خبری از مصطفی نبود. اصلا پسرم با من پارک بود، چطور سر از محلهمان درآورد؟! با عجله خود را بالای سر مصطفی رساندم. خداروشکر زخمش کاری نبود.
🍃وقتی ماجرای بیانصافی رانندهیی که به پسرم زده بود را شنیدم، بدنم گُر گرفت، دلم خالی شد! چطور جرأت چنین ریسکی را داشته است، به جای اینکه مصطفی را برای مداوا به بیمارستان برساند، آدرس خانه را گرفته و در محل زندگی او را رها کرده است.
🌾در دل با خدا شروع به حرف زدن کردم. از خدا تشکر کردم بابت نجات فرزندم. برای هدایت شدن راننده به راه راست، هم دعا کردم.
#داستانک
#ارتباط_با_فرزندان
#به_قلم_افراگل
🆔 @masare_ir
#بسم_الله
#یک_حبه_نور
✍️لا تبسط!
🤔دیدهای گاهی وقتها نه دل دادن مالت را داری، نه دل ندادن. دلت نمیآید همه ی داراییت را بدهی.
از طرفی نمیخواهی دست رد هم به سینه کسی بزنی.
⚖️ اسلام همه جا خواهان میانهروی است حتی در صدقه دادن.
💰 در قرآن خداوند توصیه کرده به این که نه از ترس فقر، خودداری از صدقه داشته باشیم، نه اینکه به خاطر دست و دلبازی خودمان را دچار فقر کنیم!
🛣راه خوشبختی از جادهی میانهروی میگذرد.
🔸میانهروی در مصرف.
🔸میانهروی در رفت و آمد.
🔸حتی میانهروی در محبت.
✨«وَ لا تَجْعَلْ یَدَکَ مَغْلُولَةً إِلى عُنُقِکَ وَ لا تَبْسُطْها کُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُورا»؛[۱] هرگز دستت را بر گردنت زنجیر مکن، (و ترک انفاق و بخشش منما) و بیش از حدّ (نیز) دست خود را مگشاى، تا مورد سرزنش قرار گیرى و از کار فرومانى.
📖۱. اسراء، ۲۹
#تلنگر
#از_قرآن_بیاموزیم
#به_قلم_ترنم
#عکسنوشته_حسنا
🆔 @masare_ir
✨تازه داماد در جبهه
🍃تازه ازدواج کرده بودم. بیست و هفت و هشت روزی میشد که نتوانسته بودم خانه بروم. وقتی فهمید خیلی به هم ریخت.
می گفت: «چرا خانمت را ول کردی به امان خدا و آمدی منطقه؟»
☘️مجبورم کرد، بروم و بیارمش. خانه خودش را خالی کرد و خانمش را فرستاد اصفهان. ما را فرستاد خانه خودش.
📚 یادگارن، جلد ۵؛ کتاب میثمی، چاپ دوم ۱۳۸۸، نویسنده: مریم برادران،خاطره شماره ۶۴
#سیره_شهدا
#شهید_میثمی
#عکسنوشته_حسنا
🆔 @masare_ir
✍️رشوه
🎁اگر جایزهای که به بچهتون میدید، بدون برنامه ریزی قبلی باشه بهتره.
یعنی وقتی یککار خوب، یا خلاقیت از خودش نشون داد یا رفتار مناسبی کرد، شما صاف برید و براش کادو بخرید!
💡 این کیف و تاثیرش خیلی بیشتر از جایزهای هست که سهماهه وعدهش رو دادید. کادوی سهماهه بیشتر شبیه رشوهس.😁
#ایستگاه_فکر
#ارتباط_با_فرزندان
#به_قلم_شفیره
#عکس_نوشته_میرآفتاب
🆔 @masare_ir
✍️قفس اندیشه
☘️کلید را در قفل چرخاند. مرضیه چادر خود را روی دستهی مبل انداخت. کیفش را کنار آن گذاشت. نگاهش به لیلا افتاد که روی کاناپه خوابیده بود. روسری و مانتواش را به جا لباسی آویزان کرد. از کمد دیواری پتویی برداشت و به پذیرایی برگشت. پتو را روی مادرش آرام کشید تا او بیدار نشود.
💫مرضیه به فکر افتاد تا دست به کار شود و شام بگذارد. سمت آشپزخانه رفت از فریزر چند تکه مرغ برداشت تا یخ آن آب شود. سه پیمانه برنج را پاک کرد بعد از شستن، با آب ولرم و کمی نمک خیساند. همین که خواست برود خیار و گوجه را بشوید مادرش وارد آشپزخانه شد و گفت: «مرضیه! ببین، مُسکن هست یه دونه به من بدی.»
🌾مرضیه از کشوی کابینت، مُسکنی برداشت و همراه لیوان آب به دست مادرش داد: «مامان جون! من شام آماده میکنم، استراحت کن. امروز خیلی پشت چرخ خیاطی نشستی؟»
🍃لیلا لبخند محوی زد و جواب داد: «باید فردا صبح سری سیسمونی نوزاد رو تحویل فروشگاه میدادم.»
✨مرضیه بوسهای به گونهی مادرش زد و مشغول کار شد. نزدیک اذان مغرب بود که صدای گوشی لیلا به صدا در آمد.
🌺مرضیه کارهایش را در آشپزخانه تمام کرد دو فنجان چای ریخت. وقتی سینی به دست وارد پذیرایی شد حرف مادرش را شنید: «مرضیه دختر آگاهی هستش از دبیرستان مستقیم میاد خونه و تو کارای خیاطی کمک حال منه.»
🍂_پس با دوستاش نمیره تو این اغتشاشات؟
☘️_نه! اتفاقا میگه دختر که نباید گول بخوره شال و روسری از سرش برداره ... ارزش دختر به پوشیدگی و حیاست ... این شعار زن، زندگی، آزادی یعنی ای زن! تو رو به اسم آزادی میکشیم خیابون تا اسیر بغل رایگان بشی.
⚡️_آره خب، دختر باید سنگین باشه، حتی پسری هم که تو اغتشاشاته، نمیاد دختر بیحیا بگیره.
🍃صدای ملکوتی اذان از تلویزیون پخش شد که لیلا به زن همسایه گفت: «نازنین خانم! وقت نمازه، یه فرصت دیگه باهاتون حرف میزنم ... خداحافظ.»
#داستانک
#ارتباط_با_والدین
#به_قلم_رخساره
🆔 @masare_ir
#بسم_الله
#یک_حبه_نور
✍️ ناظر
🌱اون همون کسی هست که
همهجا حاضر و ناظره.
🤔مگه باهاش کار نداری؟!
💢پس با چه رویی میخوای باهاش حرف بزنی وقتی که حرام خدا رو حلال کردی؟!
✨و هُوَ الْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِهِ وَ هُوَ الْحَكِيمُ الْخَبِيرُ؛
اوست كه بر بندگان خود قاهر و مسلط است و اوست حكيم آگاه.
📖سورهانعام، آیه۱۸.
#تلنگر
#از_قرآن_بیاموزیم
#به_قلم_افراگل
#عکسنوشته_حسنا
🆔 @masare_ir
✨حسن معاشرت
🍃در جبهه وقتی غریبهای وارد جمع ما میشد، سید حمید با او طوری رفتار میکرد که گویی سالها با آشناست.
☘️وقتی می پرسیدیم، میگفت: «مگر باید آشنا باشد. » ورد زبانش این بود که این بچه ها پاک هستند و باید پاک بمانند و ما هر کاری از دستمان بر آید باید برایشان انجام دهیم.
📚پا برهنه در وادی مقدس، صفحه ۱۰۹-۱۰۸
#سیره_شهدا
#شهید_میرافضلی
#عکسنوشته_حسنا
🆔 @masare_ir
✍️مدجدید
💰خریدن چند کتاب سالانه قیمتی ندارد. نه به اندازهی ترمهای کلاس زبان میرسد نه به اندازهی ترمهای کلاس ورزشی!
البته قبول دارم در جامعه، هنوز به اندازه ی کافی کلاس عمومی ندارد😏.
هنوز مد نشده است کسی در احوالپرسی از کودک فامیل، از او بپرسد:_خب عزیزم به سلامتی چندتا کتاب جدید خواندهای؟🤔
بلد هستی چیزیش را برایمان توضیح بدهی یا نه؟
متاسفانه هنوز پدر و مادرها بیشتر به لباس👕 و اسباب بازی🔫 بها میدهند تا اینکه مثلا یک کتاب📔 کادو بدهند .
هنوز کتاب، یار مهربان ما و بچه هایمان نشده.
📹هرسال که به این روز میرسیم، با خودم یک خاطره و یک صحبت را مرور میکنم. اینکه حضرت دلبر در مصاحبهای فرموده بود:_اگر جامعهی ما به جایی برسد که همهی خانوادهها اهل مطالعهی کتاب شوند، قطعا بهشت خواهد شد.
و می فرمود:_در خانوادهی ما همهی اعضا، قبل خواب کتاب میخوانند🤩.
💡بیاییم خواندن، خریدن و هدیه دادن کتاب را فراگیر کنیم.
#مناسبتی
#روز_کتاب_کتابخوانی
#به_قلم_ترنم
#عکس_نوشته_میرآفتاب
🆔 @masare_ir
✍️شب طولانی
🍃تمام شب را بیدار روی صندلی نشستم. فقط به شیشه مراقبتهای ویژه چشم دوخته بودم. خانم پرستار صدایم کرد تا چند لحظه پیش صادق بروم.
🍂وقتی نگاهم به صورت همسرم افتاد، دلم میخواست توی چشمهایم زل بزند و دستم را بگیرد تا تمام غمها و دل نگرانیها، از یادم برود. چند لحظه بعد با اشاره پرستار از مراقبت های ویژه خارج شدم.
🌾نمیدانم چند بار زیارت عاشورا خواندم. نمیدانم چندین بار به امامان معصوم علیهم السلام متوسل شدم؛ فقط میدانم که هنوز صادق بیهوش روی تخت دراز کشیده و من در انتظار به هوش آمدنش هستم.
⚡️مادرش دل نگران از راه رسید و پرسید: «حالش چطوره؟»
☘️_جراحی شده ... فقط ... دعا کنین که به هوش بیاد.» هر دو کنار هم در سالن انتظار روی صندلی نشستیم. مادر شوهرم با تسبیح ذکر میگفت.
💫با خودم فکر کردم چه شبی شد امشب ... چقدر دلهره آور ... از وقتی خبر دادند که عدهای ناجوانمرد در اغتشاشات، صادق مدافع امنیت را کتک زدند و او را مجروح کردند، زمان برایم طولانی شده است. نمیدانم عقربههای ساعت، کند حرکت میکنند یا امشب آنها هم افتادند روی دندهی لج؟!
🍃خدایا! فقط میدانم تا صبح، هزار بار جان دادم و دوباره سرپا ماندم؛ اما بالاخره صبح شد. دوباره پدر و مادرم آمدند ... همه منتظر و چشم انتظار ... پدرم، دوست و همرزم دوران دفاع مقدس پدر صادق بود. اشک در چشمان پدرم موج میزد با صدای گرفتهای گفت: «فاطمه خانم، همه زندگیاش را داد تا آزاد بمانیم؛ اما عدهای ناجوانمردانه بر پیکر فرزند شهید، مشت و لگد زدند به اسم آزادیخواهی ... خدایا! من به خداییات توکل کردم.»
💫برادرم حامد آبمیوه به فاطمه خانم و من داد اما انگار توی گلوی من قفلی زده بودند. من، فرنازی که اگر یک ساعت غذایش دیر میشد، نمیتوانست سرپا بماند، صادق همیشه حواسش به من بود ... حالا یک روز کامل است که هیچی نخوردهام و میلی هم ندارم.
🌾نگاهم دوخته شد به چهره مادر شوهرم که زیر لب ذکر میگفت و اشک میریخت. توی فکر بودم که حامد بلند گفت: «چشماشو باز کرد.»
✨از روی صندلی بلند شدم. با خوشحالی به شیشه مراقبتهای ویژه نگاه کردم. صادق رنگی به چهره نداشت و سرش را باند پیچیده بودند. همه خوشحال بودیم و اشک شوق ازچشمانمان میبارید. فاطمه خانم زیر لب گفت: «خدایا شکرت ... الحمدلله.»
🌺بالاخره او را به بخش داخلی منتقل کردند. طولی نکشید همه دورش جمع شدند؛ اما من کنار ایستادم. فاطمه خانم مدام دست صادق را میبوسید و قربان صدقهاش میرفت.
☘️ناگهان صدای پرستار بلند شد: «چه خبره اینجا؟! بفرمایید بیرون لطفا ... بیمار باید استراحت کنه.»
💫همه بیرون رفتند؛ اما من بهش لبخندی زدم، او نیز لبخند بیجانی بهم زد. اشکم را پس زدم و دستی برایش تکان دادم و از اتاق خارج شدم. فقط خدا میدانست که چقدر دلم برای صدایش تنگ شده است.
#داستانک
#همسرداری
#به_قلم_رخساره
🆔 @masare_ir
#بسم_الله
#یک_حبه_نور
✍️مثقال ذرّه
⚖️قیامت، حسابکردن مثقالذرّههاست!
دُرُشتها که حساب و کتابش معلومه!😏
مثقال ذرّه، همون چند ثانیهایست که با بوی عطرت، هوش از سر نامحرم میبری!
مثقال ذرّه، همون چند لحظهایست که با ناز و کرشمه با جوون مردم حرف میزنی و ساعتها فکرش رو درگیر میکنی!
💅مثقال ذرّه، همون چند دقیقهایه که با هفتاد قلم آرایش و موهای افشون، ساعتها روح و روان جوونی رو آزار میدی!
💔مثقال ذرّه، همون زمانیه که با همسرت بلندبلند میخندی و اطرافت مجردهاییست که دلشون میلرزه!
♨️مثقال ذرّه، همون جانم و قربان پراندنها به نامحرمیه که مدتها دلش رو دربند میکنی!
💡مثقال ذرّه، همونهاییه که به چشم نمیان و پیش ما خیلی کوچکن و پیش خدا بزرگ.
🗻مثقال ذرّه، همونهایی هستن که مثل کوهی از گناه در نامه عمل دیده میشه!
✨ومَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ؛
و هر کس هموزن ذرّهای کار بد کرده آن را میبیند!
📖سورهزلزال، آیه۸.
#تلنگر
#از_قرآن_بیاموزیم
#به_قلم_افراگل
#عکسنوشته_حسنا
🆔 @masare_ir
✨خلبان آتش به اختیار
🍃اولویت علی اکبر منافع اسلام و انقلاب بود و شجاعتش در این مسیر بسیار کار ساز بود. وقتی برای نیروهای انقلاب مشکلی پیش می آمد که نیاز به کمک هوا نیروز داشتند، باید از فرماندهان اجازه میگرفت و آنها که هنوز در مسیر اهداف امام نبودند، کار به مشکل برخورد میکرد.
☘️ وقتی کار به این صورت گره میخورد، بدون هماهنگی با فرماندهی به کمک نیروهای انقلابی میرفت و آنها را از مهلکه نجات میداد و پیروزمندانه به پایگاه بر میگشت. به خاطر همین کارها، مورد مؤاخده فرماندهان قرار میگرفت و در چند مورد هم بازداشتش کردند. چیزی را که آنها بیانضباطی مینامیدند، کمک به نیروهای سپاه و بسیج و نجات آنها از دست ضد انقلاب بود.
راوی: خلبان سیاوش شفیعیان
📚 بر فراز آسمان؛ زندگی نامه و خاطرات سر لشکر خلبان شهید علی اکبر شیرودی، نویسنده: گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی، صفحه ۴۴
#سیره_شهدا
#شهید_شیرودی
#عکسنوشته_حسنا
🆔 @masare_ir
✍️خلاقیت کودک
💡بازی کردن پدر و مادر با کودک سبب رشد فکری او میشود.
در واقع بازی کردن، تمام زندگی کودک است.
🔸با بازیهای خوب ذهنیت کودک شکل میگیرد.
🔸کودکان با بازیهای تحرکی_ فکری، حس اعتماد به نفس را در خود تجربه میکنند.
🔸هنگام بازی با کودک نقش اصلی را به کودک بدهید تا موجب رشد خلاقیت او شود.
❌هرگز بازی را از کودک نگیریم؛ زیرا با بازی دامنهی فراگیری او بیشتر میشود.
#ایستگاه_فکر
#ارتباط_با_فرزندان
#به_قلم_رخساره
#عکس_نوشته_میرآفتاب
🆔 @masare_ir